فرهنگ جامع زبان فارسیفرهنگستان زبان و ادب فارسی

ساکن‌شده

وضعیت: «در حال ویراستاری»
ساکن‌شده ‎sâkenšode‎
(صفت) ۱. (درمورد چیزی* [در شواهد: خلط، تب، سپاه، کین، آتش (در معنای مجاز یا واقعی)]) که حرکت، جنبش، فعالیت یا تأثیر آن متوقف شده است.
ق۵. گرنه سپهت هستی ساکن‌شده از کوشش/ مسکون زمین یک‌سر بر تیره غبارستی (مسعود سعد، ۲‏/۶۹۲‏) ║ ق۶. هرگاه‌ کی نور ماه روی به نقصان نهد خون صافی روی به بازگشتن و ساکن شدن نهد و هنوز ساکن‌شده نباشد و اخلاط که با خون حرکت کرده‌ باشد، به‌سبب غلیظی بازپس ماند (جرجانی۱، ۱۹۹) ║ ق۷. ای دل زسر لجاج برخیز، مکن/ وین آتش ساکن‌شده را تیز مکن {ناشناس ـ ۷} (خلیل شروانی، ۲۲۸) ║ ق۸. زینهار که به چیزی که موجب فساد و سبب عداوت بود تعرض مکنید و کین‌های ساکن‌شده را در جنبش میارید و عداوت‌های قدیم را که در طبع‌ها مرکوز است، برمینگیزید (زنگی بخاری۱، ۷۶)
۲. (پیشنهاد حذف این تفکیک).
ق۹. پس گفت که در دیار ما باش/ ساکن‌شده در جوار ما باش (جامی۳، ۲‏/۳۲۷‏)

معنی ساکن‌شده | فرهنگ جامع زبان فارسی