فرهنگ جامع زبان فارسیفرهنگستان زبان و ادب فارسی

فروایستادن

وضعیت: «در حال اصلاحات ویراستاری»
فروایستادن ‎furo’istâdan‎ [(در قدیم: furō (در شاهد شنقشی))]
(فعل لازم) ۱. (با حرف اضافۀ از) ← ایستادن ‏۸؛ فرواستادن ‏۳؛ فروایستیدن ‏۳؛ فرودایستادن‏۱.
ق۴. تا بنهند کافران جنگی (یعنی اهل‌حرب فروایستد) سلاح‌ها را (لغات قرآن، مق: شصت) ║ ق۵. مر آن چیز را هیچ مقدار است به نزد خلق، کس از جستن فرونایستد تا بیابد (مستملی، ۲‏/۷۳۵‏) ║ ق۶. گر عزرائیل به تو آید، نگر که از طلب فرونایستی (سمعانی، ۲۶۸) ║ ق۷. هر وقت که دل از ذکر فروایستد، زبان را بر ذکر باید داشت (نجم دایه، ۲۷۸) ║ ق۸. یقصرون: فرونه‌ایستند ایشان (قرآن۸۸: فرهنگنامۀ قرآنی، ۴‏/۱۸۶۴‏) ║ ق۹؟. تو مرا به از من دانی که مرد تیزخوی نیستم و از پیشۀ خود که دبیری است، فراتر نشوم ... اما چون خصم بزرگ، حضرت سلطان است و آنچه می‌سازند او را خوش می‌آید کرا زهرۀ آن باشد که در خطر سخن گفتن آید با وی یا در خلاف این قوم دم زند ولیکن به‌ هیچ‌ حال فرونایستم و بنگرم تا چه توانم کرد (به نقل از مقامات خواجه ابونصر مشکان: عقیلی، ۱۵۸) ║ ق۱۰. اگر هزار باره خطاب می‌رسد که مطلب نیابی، یک‌ ذرّه از کار فرونایستد و به هیچ ابتلا و امتحان از پای طلب فروننشیند و دست از کار بندارد (حافظ حسین، ۲‏/۱۴۱‏) ║ ۱۳۶۴ش. هر راه که خود نهاده‌ای پای در آن / رو تند که پس نیفتی از همسفران - آن‌ کس که فروایستد از پیشروی / هرلحظه عقب‌تر اوفتد از دگران (ابوالقاسم حالت: کلیات دیوان حالت، ۶۰۰؛ مؤسسه مطبوعاتی علمی، ۱۳۶۴ش) ║ ۱۳۸۰ش. او پس از آنکه ... گوش‌ها از شنیدن فروایستاده و دل‌ها و خردها از تعقل و جستجوی حقیقت رخ برتافته بودند، توانست با قدرت برتر علمی و بیانی و پایگاه بلندی که در میان بزرگان امت داشت اصول مذهب را استوار بدارد (جویا جهانبخش: کتاب ماه دین، ش۴۷-۴۸‏/۱۳‏)
۲. (معمولاً قبل از جملۀ ربطی) ← ایستادن ‏۱۰؛ فرواستادن ‏۱؛ فروایستیدن ‏۴؛ فرودایستادن‏۲.
ق۴. فروایست تا ما به این کلمه اندر تدبیری بکنیم تا چه صواب آید (تفسیر طبری، ۴‏/۱۰۱۱‏) ║ ق۵. آن گروه ... بیامدند و نماز خویش به نماز پیغمبر، صلعم، پیوستند و پیغمبر چندانی فروایستاد که ایشان فاتحة‌الکتاب برخواندند آنگاه به رکوع شد (اسفراینی، ۲‏/۵۲۶‏) ║ ق۶. تدبیر عضوی که لاغر شود، مالیدن و طلی کردن به روغن زیت با اندکی موم گرم‌کرده باز مالیدن، هرگاه که گرم شود فروایستند تا گرمی بشود و غذاءِ او به تحلیل خرج نشود (جرجانی۲، ۲‏/۸۴۱‏) ║ ق۷. مکث: فروایستاد (قرآن ۶۲: فرهنگنامۀ قرآنی، ۳‏/۱۴۰۹‏)
۳. ← ایستادن ‏۱۳؛ فرواستادن‏۵.
ق۵. آتش ظاهر چون زمانی بسوزد فروایستد (مستملی، ۴‏/۱۴۵۴‏) ║ ق۶. رعد مثل آن آیات است در قرآن که در آن بیم ایشان و تخویف ایشان است و برق مثل شهادت ایشان است یعنی که چون برق تاود، مقداری فرا راه بینند در آن تاریکی و باران و چون برق فروایستد، بازمانند این منافقان (میبدی، ۱‏/۹۰‏) ║ ق۱۲. آنچه از تناول چیزهای تیز یا خشک افتد به آب و لعاب‌ها فروایستد (ارزانی، ۳‏/۹۱۷‏) ║ ق۱۳. ز وادی چو باران فروایستاد / گذر کرد پیغمبر پاک‌زاد (سروش، ۲‏/۱۱۷۷‏)
۴. (معمولاً با حرف اضافۀ بر) ← ایستادن ‏۲۰؛ فروایستیدن‏۵.
ق۵. رهایی جستن را از دو جهان سه نشان است: از بیم‌ها بر بیم قطعیت فروایستادن از گوشیدن‌ها بر گوشیدن وقت اختصار کردن و از امیدها بر امید دیدار بیارامیدن (خواجه عبداللّه۱، ۱‏/۲۹۰‏) ║ ق۶. الإقتصار: بر چیزی فروایستادن و بسنده کردن بدان (مقری، ۲‏/۶۸۲‏) ║ ق۹. همت بر استحسان آن خدمت فرونایستد و به آن راضی و خورسند نبوَد تا از ترقی محروم نمانَد (محمد تبادکانی، ۱۸۶)
۵. (معمولاً با حرف اضافۀ را) ← برایستادن‏۱۱.
ق۵. ای آن کسها که مؤمنانید اگر بیارد به شما دروغ‌زنی به خبری فروایستید در آن که بنکشید گروهی را به نادانی (قرآن ری، ۵۲۶) ║ ق۶. هر یار دینی و خدایی که در آنچه زیان دین یار او در آن است او در آن فروایستد ... نه یار است (ژنده‌پیل۱، ۹۹) ║ ق۷. بر پای باستاد چو بر پای استادن کسی که می‌شنود و می‌نگرد و برمی‌چیند آن را که نثار می‌کنند تا که تهی کردند و فروایستادند کیسه‌ها را، و هویدا شد نومیدی (مقامات حریری، ۲۵۶)
۶. ← ایستادن‏۴۲.
ق۵. اگرچه حواس به‌سبب خواب فروایستد، خیال برجای باشد (غزالی۱، ۱‏/۲۹‏) ║ ق۷. معنی خواب آن است که حواس فروایستد و بر دل چیزی ایراد نکند (مؤیّد خوارزمی، ۴‏/۸۹۳‏)
۷. ← ایستادن ‏۳؛ فرواستادن ‏۲؛ فروایستیدن‏۶.
ق۵. خواهدی بَخنوه که بربایدی بینایی‌های ایشان را هرگه که روشن گردد ایشان را، بروند در آن روشنایی و چون تاریک گردد بر ایشان، فروایستند (سورآبادی۱، ۱‏/۴۰‏) ║ ق۶. اگر اللّه خواهد باد کشتی‌ران را بیاراماند ... تا کشتی‌ها بر پشت آب فروایستاده از رفتن بمانند (میبدی، ۹‏/۲۰‏)
۸. ← ایستادن‏۱.
ق۵. اندر دیدن چوب، چوب نفاق بوَد ... اگر مردی بیند که به چوبی فروایستاد یا بر وی نشست یا اندر دست دارد، او به مرد منافق پیوسته شود (خوابگزاری، ۱۷۱)
۹. (معمولاً با حرف اضافۀ را) ← ایستادن‏۲۵.
ق۵. تواضع فروایستادن است حقّ را و آن سه چیز است: حق را جل جلاله و دین را و اولیای وی را. اما تواضع دین وی را سه چیز است: رأی خود را برابر گفتِ وی بازنداری و بر سر رسول وی استاد نجویی و به دشمنی خویش حق را رد نکنی (خواجه عبداللّه۱، ۱‏/۲۸۲‏)
۱۰. (مجاز) مردن.
ق۵. رسول ... آنگه ملک‌الموت را گفت: یا عزرائیل، با جان من رفق کن که بس ناتوانم. ملک‌الموت گفت: یا رسول‌ اللّه، خدای تعالی مرا فرموده‌است که با جان مصطفای من رفق کن ... روی به یاران کرد و گفت: ای یاران من زینهار که در نماز تقصیر نکنید ... فرا خدایتان سپردم. بدرود باشید که من رفتم. آنگه گفت: الرفیق الاعلی، جان من ببرید تا به دوست برترین و بزرگوارترین. این بگفت و فروایستاد علیه‌السلام (سورآبادی۱، ۱‏/۵۲۹‏)
۱۱. ← ایستادن‏۱۵.
ق۶. فاثبتوا: فروایستید (قرآن ۲۷: فرهنگنامۀ قرآنی، ۱‏/۵۷‏) ║ ق۷. ترکان برای مصاف پیشباز آمدند ... و حسن قاسم پیش ترکان فرونتوانست‌ ایستاد (ابن اسفندیار۱، ۱‏/۲۷۵‏)
۱۲. (با حرف اضافۀ از) ← ایستادن‏۳۴.
ق۶. هرچه بایستی پرداخته و نظم‌داده بیش نهادیمی مبتدی از تصرف فروایستادی و چون هیچ نامه پرداخته بر یک درج نبیند بر حفظ حریص گردد و در تصرف نافذ شود و بر قیاس و اعتبار چیره و این به تخریج نزدیک‌تر (میهنی، ۴۰)
۱۳. (با حرف اضافۀ با) ← ایستادن‏۲۷.
ق۶. المواضعة: با کسی مواضعت نهادن در رهنی یا در شرکتی و آنچه بدان ماند و با کسی گرو بستن و با کسی در چیزی فروایستادن و بیع با یکدیگر بداشتن (مصادر اللغه، ۲۱۹)
۱۴. (معمولاً با حرف اضافۀ بر، در) ← ایستادن ‏۲؛ فرواستادن ‏۴؛ فروایستیدن‏۷.
ق۷. شما جایی فروایستید من بشوم و بازبینم کجااند (ابن اسفندیار۱، ۱‏/۱۸۷‏) ║ چون نماز شام از این فارغ شوند آن‌چه خدای‌ تعالی‌ملکه در دل موبد افگند بر آن اعتماد کنند و در آن شب به بارگاه تاج و سریر فرونهند و اصناف اصحاب مراتب به مقام خویش فروایستند (ابن اسفندیار۲، ۸۸)
۱۵. ← ایستادن ‏۱۸؛ فرواستیدن ‏۲؛ فروایستیدن‏۲.
ق۷. لاتلوون: فرونایستادید (قرآن ۶۲: فرهنگنامۀ قرآنی، ۲‏/۵۵۴‏)
۱۶. ← ایستادن‏۴۴.
ق۷. سنگین‌دلا کوه که این خبر سهمگین بشنید و سر ننهاد و سردمِهرا روز که این نَعی جانسوز بدو رسید و فرونایستاد (زیدری، ۴۸)

معنی فروایستادن | فرهنگ جامع زبان فارسی