وضعیت: «در حال اصلاحات ویراستاری»
ز۲ ze, z [گونۀ دیگرِ از]
(حرف اضافه) ۱. الف- ← از۱ الف.
ق۴. ز کشمیر تا پیشِ دریای چین/ بر او شهریاران کنند آفرین (فردوسی، ۱/۱۷) ║ ق۵. چنین گفت کز دشت نخچیرگاه/ به سالارتان نامه دارم ز شاه (اسدی۳، ۳۸۹) ║ گرازی زآن یکی گوشه برون جست/ ز تندی همچو پیلی شرزه و مست (فخر گرگانی، ۵۱۸) ║ ق۶. رایت عالیش کز ایران به توران بازگشت/ فرّ و پیروزی ز ایران بازِ توران آمدند (ادیب صابر، ۴۲) ║ ق۸. گفت: من و تو ز کجا تا کجا/ کی بر خورشید نماید سها (شرفالدین رامی، ۱۰۴) ║ ق۹. ماهچۀ رایتش سر به فلک برفراشت/ شاه به ماهی ز روم تا در کرمان گرفت (خواجه سلمان: عبدالرزاق سمرقندی، ۱/۳۵۶) ║ ق۹؟. ز میدان کشانش یل رزمخواه/ برون بُرد و دادش به توران سپاه (مادح، ۱۶۶) ║ بینداخت خود را ز مرکب به خاک/ نمودش ز مرگ یلان، سینه چاک (مادح، ۲۶۶) ║ ق۱۰. خروش نای شنیدی ز روم تا کابُل/ [نشان مور] بدیدی ز هند تا ششتر (روملو، ۱/۱۵۳) ║ ق۱۱. گر فیالمثل زِ شرق بتازی به مغربش/ گام نخست پرتوش افتد بر آینه (شفائی، ۱۴۴) ║ اگر چو خطّ شعاعی روَد ز شرق به غرب/ عجب نباشد، کز ماهِ نو کمان دارد (کلیم، ۱۰۲) ║ ق۱۲. روَد ز شرق به غرب آن چنان و بازآید/ که طی مرحلۀ سمع میکند گفتار (تأثیر، ۹۷) ║ ق۱۳. توان شناختن از اخترش که نگشاید/ ز روم تا حد تُرک و ز تُرک تا بلغار (سروش، ۱/۲۸۷) ║ ق۱۴. کجاست آن که به فرمان او همیبودی/ ز مصر تا به درِ چین، ز روم تا به خجند؟ (ادیبالممالک، ۲/۱۳۴) ║ یکچند شکوه همتش پیل کشید/ یکچند سپه ز هند تا نیل کشید (حسن فسایی، ۱/۳۰۸) ║ ۱۳۳۰ش. یکی به عهد مدرّس بهنزدِ او رفتهاست/ شدهاست با وی همره ز خانه تا مدرس (بهار، ۱/۶۲۷) ║ به پشت گردنش تابید خورشید/ ز پهلو باد سامش ریگ پاشید (بهار، ۲/۹۹۸) ║ ۱۳۴۳ش. اختر دانش ز شرق اشراق کرد/ جلوهها بر اَنفُسوآفاق کرد (روحانی، ۱۴۱)
ب- ← از۱ ب.
ق۴. چو هومان ز دور آن سپه را بدید/ دلش گشت پربیم و دَم درکشید (فردوسی، ۲/۱۵۳) ║ ق۵. نه تیری ز کشتی بریشان رسید/ نه کس رویِ ایشان ز نزدیک دید (ایرانشاه۱، ۴۲۰) ║ ق۶. فرستاد زی او سپه چند بار/ ز فرسنگ دیدند رویِ حصار (ایرانشاه۲، ۳۶۷) ║ ق۷. در نوبت میر داد کاشان/ چون بانگ دهل ز دور به بود (اسفرنگی، ۵۳۶) ║ بر دف زدهاند هفت کشور/ کآواز دهل ز دور خوشتر (قمری آملی، ۶۶۶) ║ ق۸. هرلحظه جراحتیست در جان/ بینم چو زِ دُور گاهگاهت (امیر خسرو۴، ۱۰۹) ║ ق۹. بختم مدد نداد که بینم وصال دوست/ ایکاشکی ز دور بهبینم جمال دوست (اسیری، ۸۵) ║ ق۱۰. گر ز نزدیک نخواهد که ببینم رویش/ باری، از دور به نظّارة او بگذارید (هلالی، ۷۴) ║ ق۱۱. دورونزدیکم ز عشق او ملامت میکنند/ آشنایانم ز نزدیک و غریبانم ز دور (طالب آملی، ۵۹۰) ║ ق۱۲. مرا چو دید ز دور او به زلف و کاکل گفت/ که این شکسته سراپا صحیح میآید (سیّدا، ۲۵۶) ║ ق۱۳. در نیمشبان ز دور پیداست/ آثار جمیلت از شمایل (قاآنی، ۵۰۰) ║ ق۱۴. خانمی را زِ دور کرد نگاه/ عاشقانه کشید از دل آه (نسیم شمال، ۲/۳۰۱) ║ ۱۳۳۰ش. آخر کار اسعد و تیمور/ او ز نزدیک دید و ما از دور (بهار، ۲/۹۳۱) ║ ۱۳۶۰ش. آنچه از دور کسان موز گمان میکردند/ چون ز نزدیک فکندند نظر شلغم بود (حالت۱، ۱۴۸)
ج- ← از۱ ج.
ق۴. وز آن هدیه کز پیش نزدیکِ شاه/ فرستاد و هیتال بستد زِ راه (فردوسی، ۷/۲۵۱) ║ ق۵. ز امروز بر، شاهِ ایران تویی/ که داری دلِ راد بر نیکویی (ایرانشاه۱، ۸۲) ║ ق۶. زآن می که به جرعهای که من خوردم/ گویی ز هزارسالگی مستم (عطّار۳، ۳۸۹) ║ ق۷. در میکده نیز روزکی چند/ بنشین تو ز وقت روز تا شام (عراقی، ۱۲۹) ║ یک آیت غم بر ورق گردون نیست/ کاین دل بهنظر ز بام تا شام نخواند (همگر، ۷۳۵) ║ ق۸. سال هفتصدوپنجاهونه ز هجرت نبوی/ دهم ز ماه محرّم سهشنبه از هفته (ابن یمین، ۵۶۸) ║ به چین زلف رخت رَشک صورت چین است/ ز وقت شیر مزیدن لب تو شیرین است (کمال خجندی، ۱/۱۲۰) ║ ق۹. فراز مرکب تحقیق از برای طلب/ ز صبحگاه ازل تا به شام تاختهایم (قاسم انوار، ۲۱۳) ║ ق۱۰. سیاره و ثوابت این کارخانه را/ دانی ز وقت شام هنر چیست تا پگاه (نظیری، ۴۷۹) ║ ق۱۱. گنه به ارث رسیدهست از پدر ما را/ خطا ز صبح ازل رزق آدمیزاد است (صائب، ۲/۸۲۲) ║ ق۱۲. فلک زِ صبح قیامت فکنده شور به عالم/ مباد پنبۀ گوش کری برآورد از ما (بیدل، ۱/۳۹۱) ║ ق۱۳. کنون چه باید رود و سرود و نقل و نبید/ ز شام تا گه صبح و ز صبح تا گه شام (سروش، ۱/۴۵۶) ║ ق۱۴. بعضی ز صبح تا شام/ اندر پِیِ قمارند (قبالهٔ تاریخ، ۲۰۶) ║ ۱۳۱۸ش. وای بر حافظۀ ما که ز طفلی همگی/ کرده ازحفظ الفبای فراموشی را (فرّخی یزدی، ۹۱) ║ ۱۳۳۰ش. این اطاقیست روبه شارع عام/ پُرهیاهو ز صبحگه تا شام (بهار، ۲/۸۵۰)
د- ← از۱ د.
ق۵. چو زی پور سفیان رسید این خبر/ ز شادی به لعنت برآورد سر (ربیع، ۲۵۶) ║ ق۶. یکی را باد در خنجر ز تلخی گشت چون حنظل/ یکی را مغز در تارک ز سردی گشت چون افیون (امیر معزی، ۵۲۵) ║ تا ابد کامش ز شیرینی نگردد تلخ و تیز/ هرکه نام آن شکرلب برزبان میافکنَد (عطّار۳، ۲۵۱) ║ ق۷. ز تلخی و تُرُشی رو بهسویِ شیرینی/ چنانکه رُست ز تلخی هزار گونه ثمر (مولوی۱، ۳/۳۹) ║ هم سویِ خرابات بخواهند کشید/ زآنرو که زِ نیستی به هست آوردند (مولوی۱، ۸/۱۱۴) ║ ق۸. چو حالش ز نعمت به محنت کشید/ بهجز بازگشتن طریقی ندید (سلمان ساوجی، ۵۵۵) ║ ق۹. خش{ظ: خس} و خاشاک در راهم فشاندند/ ز عزّ و جاه در چاهم نشاندند (معینالدین فراهی، ۲۱۲) ║ ق۱۰. ای بخت ز شاهی به گدایی برسیدم/ در سایهٔ میمون همایی که تو باشی (عرفی، ۱/۸۳۵) ║ ق۱۱. دل ز شیرینی به تلخی میتوان برداشتن/ نیش این وحشتسرا را نوش میباید گرفت (صائب، ۲/۶۹۱)
ه- ← از۱ ه.
ق۳. سرو سیمین تو را در مشک تر/ زلف فرخالت ز سر تا پا گرفت (فیروز مشرقی: شاعران بی دیوان، ۸) ║ ق۴. بدو کرده زخمی ز سر تا میان/ ز یک پوست کرده دو شیر ژیان (فردوسی، ۵/۳۲) ║ ق۵. بزَد بر سر خویشتن، کوهِ قاف/ بدرید جامه ز سر تا به ناف (ایرانشاه۱، ۳۱۰) ║ چو او زد چاک برتن پرنیانش/ پدید آمد ز گردن تا میانش (فخر گرگانی، ۷۶) ║ ق۶. بهجز نام خدا بالای نامه/ نماندی خط ز سر تا پای نامه (عطّار۵، ۶۴) ║ ق۷. پستۀ پرمغز نگوید سخن/ گرچه دهانست ز سر تا به بن (امیر خسرو۸، ۱۱۸) ║ ق۸. سواران، آهنیندل، کوهرفتار/ ز سر تا پای در آهن گرفتار - غبار خاک، زیر پای باره/ شده چون سرمه در چشم ستاره (فضلالله حسینی، ۱۰۳) ║ ق۹. در غُل و بند ز گردن تا پای/ قدرتش نی که بجنبد ازجای (جامی۳، ۱/۶۷۶) ║ ق۱۱. زِ رازداری ما جمع دار خاطر را/ زِ گوش تا به لب ما هزار فرسنگ است (سلیم تهرانی، ۶۹) ║ ق۱۲. ز برّنده صمصام تارکشکاف/ شکاف اندر آمد ز سر تا به ناف (حسینی منشی، ۳۷۴) ║ ق۱۳. ستوران تازی بهزیرِ گوان/ ز سر تا به دُم زیر برگستوان (سروش، ۲/۸۷۸) ║ به دست علی داد کَش باز کن/ علی خواند نامه ز سر تا به بن (سروش، ۲/۱۰۲۵) ║ ق۱۴. دو کف و مفاصل ز سر تا به پی/ بلرزد چو عریان به شبهای دی (حسن فسایی، ۲/۱۰۵۲)
۲. الف- ← از۲ الف.
ق۳. از فرطِ عطای او زند آز/ پیوسته ز امتلا زراغن (ابوسلیک گرگانی: شاعران بی دیوان، ۶) ║ ق۴. همان گر نیاید به نوروز نم/ زِ خشکی شود دشتِ خرّم دژم (فردوسی، ۷/۹۸) ║ ق۵. به دشت او نتوان گام زد ز سهم سباع/ به شهر او نتوان خفت خوش ز بیم غرر (عنصری۱، ۱۳۰) ║ ق۶. چرا چو لالۀ نشکفته سرفکنده نهای/ که آسمان ز سرافکندگیست پابرجا (خاقانی۱، ۱۱) ║ ز خاموشیست بردستِ شهان باز/ که بلبل در قفس مانَد ز آواز (عطّار۴، ۱۸۵) ║ ق۷. رویها را همه دارند ز زیبایی دوست/ دوست دارم سبب روی تو زیبایی را (همام، ۶۰) ║ ق۸. زِ گریه مردم چشمم نشسته در خون است/ ببین که در طلبت حالِ مردمان چون است (حافظ، ۱/۱۲۶) ║ ق۹. نیم گز ره را نمییارد به پایان برد راست/ تا ز ضعف خویش صد ره درنمیآید به سر (بدر شیروانی، ۵۰) ║ ق۱۰. فلک به خاک بلندآستان دولت تو/ امید بوسه ندارد ز قامت کوتاه (عرفی، ۲/۳۵۰) ║ ق۱۱. بهسویِ عرش زِ ضعفم نمیرسد زاری/ کدام روز که دودِ دلم به راه نماند (شفائی، ۵۲۰) ║ ق۱۲. ز سم ستوران و گردوغبار/ زمین و زمان شد چو شبهای تار (محمد مروی، ۱/۹۵) ║ ق۱۳. برف گسترده بساطی که ز وحشت ننهند/ پا به صحن چمن اطفال ریاحین یکیک (نوری، ۱/۱۴۹) ║ ق۱۴. خوابم نبَرَد زِ شادی امشب/ امروز بهپیشِ یار رفتم (لاهوتی، ۹۷) ║ ۱۳۱۸ش. گر سَر ببرندت ز حقیقتگوئی/ با دشمن و دوست یکدل و یکرو باش (فرّخی یزدی، ۲۴۳) ║ ۱۳۳۵ش. بشکستهاند نغمهسرایانت/ بازار بلبلان ز خوشآوایی (بهبهانی، ۹۵) ║ ۱۳۶۲ش. اینگونه اهتزاز/ در شاخهها ز چیست؟ ـ بدرود را مگر/ دستی تکانده دوست؟ (بهبهانی، ۶۵۷)
ب- ← از۲ ب.
ق۴. پسر داد یزدان بینداختم/ ز بیدانشی ارج نشناختم (فردوسی، ۱/۱۷۹) ║ ق۵. اگر پدرْش مر او را ولایت ری داد/ ز مِهر و شفْقت بود آن نه ازسرِ آزار (ابوحنیفهٔ اسکافی: شاعران بی دیوان، ۵۹۰) ║ ق۶. از خانه برون رفتم من دوش ز نادانی/ تو قصۀ من بشنو تا چون بهعجب مانی (سنایی۶، ۴۹۸) ║ ق۷. هم کسی هست کو پَر ما را/ بگشاید ز لطف خود یارا (سلطان ولد، ۳۳۱) ║ ق۸. به جان دوست که بی روی دوست دیدۀ من/ نظر زِ مِهر به مِهر و قمر نخواهد کرد (جهانملک، ۱۷۲) ║ ق۹. التفاتی به من بیسروسامان میکن/ به نگاهی زِ ترحّم نظری کن ناگاه (صوفی هروی، ۲۲) ║ ق۱۰. ز غیرت گر یکی مردانگی کرد/ توگویی جاهلی، دیوانگی کرد (هلالی، ۲۹۴) ║ ق۱۱. به عهد من زمین نایاب چون اکسیر شد صائب/ زبس خون خوردم و بر لب ز غیرت خاک مالیدم (صائب، ۵/۲۶۷۳) ║ ق۱۲. بگرفتند چون لبان خموش/ تنگ هم را ز شوق در آغوش (تأثیر، ۱۸۸) ║ گاهی ز لطف باز کن باب مرحمت/ گاهی ز قهر باب تلطف فراز کن (لامع، ۴۴۳) ║ ق۱۳. ز لطف، شام نکوخواه کن چو روز سپید/ ز قهر، روز بداندیش کن چو شام سیاه (سروش، ۱/۵۸۱) ║ ای خوشا حال عارفی که ز شوق/ همچو دیوانه بردرد جلباب (قاآنی، ۹۵۰) ║ ق۱۴. جز صدق از زبان من ای خواجه نشنوی/ ور حاسدم ز کینه زند مشت بر دهن (ادیبالممالک، ۲/۳۵۵) ║ غلام همت آن مؤمن جوانمردَم/ که یک شبی بنماید ز لطف مهمانم (نسیم شمال، ۱/۲۸۸) ║ ۱۳۱۸ش. نیست عاقل را خبر از عالم دیوانگی/ گر ز نادانی ملامت میکند، دیوانه را (فرّخی یزدی، ۷۹) ║ ۱۳۲۰ش. ای عشق چو از هر خبری باخبری تو/ ما را ز کرم مردِ رهِ بیخبری کن (جمالزاده۲، ۱۵۷) ║ ۱۳۴۱ش. سیمین به خدا بندی، کان یار به پایم زد/ گیرم ز وفا بسته، دانم بهخطا بسته (بهبهانی، ۲۹۹) ║ ۱۳۷۳ش. انتقادی اگر ز کس کردیم/ نه ز کینه، نه از هوس کردیم (گلآقا۱، ش۱/۲)
۳. ← از۳.
ق۴. ز نام و نشان و گمان برتر است/ نگارندۀ برشده گوهر است (فردوسی، ۱/۳) ║ ز خشکی چو بانگ برادر شنید/ بر او بتّر آمد ز مرگ آنچ دید (فردوسی، ۴/۳۲۰) ║ ق۵. او را خدای عزوجل حشمتی نهاد/ برتر ز حشمت ملکان بزرگوار (فرّخی، ۱۹۵) ║ ق۶. قُمری گفتا ز گل مملکت سرو بِه/ کاندک بادی کند گنبد گل را خراب (خاقانی۱، ۴۳) ║ ق۷. چو ایشان را چنان دیدم تنآسان/ فزونتر جا و نیکوتر به هرسان - عجب ماندم بگفتم با سروش این/ که هر قومند نیکوتر ز پیشین (زرتشت بهرام پژدو، ۵۳) ║ ق۸. می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب/ بهتر ز طاعتی که به رویوریا کنند (حافظ، ۱/۳۹۸) ║ ق۹. جواب دادم و گفتم که در جهان چه بود/ بتر ز صحبت ناجنس و یار ناهمتا (آذری، ۲۳) ║ ق۱۰. امشب نه شب وصل، شب قدر من است/ بهتر ز هزار روزِ نوروز امشب (هلالی، ۲۱۳) ║ ق۱۱. به حیرتم که چه مشّاطگیست عشق ترا/ که مرگ را به نظر خوبتر ز خواب آورد (سلیم تهرانی، ۱۷۷) ║ ق۱۲. از شورش جهان سر زلف حواس من/ آشفتهتر ز حال پریشان عالم است (حزین، ۱۵۹) ║ ق۱۳. مانند خلیل خانهای سازد/ سر حلقه دین و قبله دنیا- آراستهتر ز نیّر اعظم/ پیراستهتر ز ذروهٔ اعلی (صفای اصفهانی، ۳) ║ ق۱۴. ایران خرابتر ز دو چشم تو ای صنم/ اصلاح کار از تو در این کارم آرزوست (عارف، ۲۲۴) ║ ۱۳۱۸ش. گیرم که شود مجلس پنجم هم بَد/ بَدتر ز فساد دورۀ فترت نیست (فرّخی یزدی، ۲۱۹) ║ ۱۳۲۳ش. گر پا کشی ز دامن خود به ز جنت است/ ور حفظ آبروی کنی به ز کوثر است (جمالزاده۴، ۱۸۹) ║ ۱۳۴۳ش. روی تو خوبتر ز روی گل است/ خوی تو بِه ز عطروبوی گل است (روحانی، ۲۹۹) ║ ۱۳۶۰ش. باد امروز شما بهتر ز دیروز شما/ باد خوش روز شما، فرخنده نوروز شما (حالت۱، ۴۶۱) ║ ۱۳۷۱ش. شوهر نَبُود چنان تو لاشی/ بدتر ز حسینقلی آشی (شهری۱، ۲/۱۲۷)
۴. الف- ← از۴ الف.
ق۴. هفت شب و هشت روز باد بر ایشان مسلّط بود ... تا زِ ایشان کس نماند مگر هود (بلعمی۱، ۱۶۳) ║ ز دد تیزدندانتر از شیر نیست/ که اندر دلش بیم شمشیر نیست (فردوسی، ۲/۳۲۹) ║ ق۵. بهدرستی که ستمکاران برخی ز ایشان دوستان برخی باشند... و خدای دوستدار و یار پرهیزگاران (سورآبادی۱، ۴/۲۳۰۰) ║ برتر ز چیزها خرد است و هنر/ مردم بی این دو چیز نیاید بهکار (فرّخی، ۹۷) ║ ق۶. جماعتی را دیدم ز یاران خود، سرها و بالها از دام بیرون کرده و از این قفسهای تنگ بیرون آمده و آهنگ پریدن میکردند (سهروردی، ۲۰۰) ║ ق۷. از اهل قبیله مهتری چند/ گشتند بههم ز خویش و پیوند- رفتند ز بهر خواستاری/ در حله لعبت حصاری (امیر خسرو۲، ۱۰۹) ║ دست درکرده درون آب جو/ هریکی ز ایشان کلوخ خشک جو (مولوی۲، ۳/۱۳۶) ║ ق۸. پساز ملازمت عیش و عشق مهرویان/ ز کارها که کنی، شعر حافظ ازبر کن (حافظ، ۱/۷۹۴) ║ ق۹. در رهی میگذشت پیغمبر/ با گروهی ز دوستان همبر (جامی۳، ۱/۳۵۰) ║ ق۱۰. هست مخدومۀ زمین و زمان/ کاسمانش یکی ز خدام است (محتشم، ۱/۶۵۹) ║ ق۱۱. به خون نشستۀ مژگان تیزدست توایم/ یکی ز خانهخرابان چشم مست توایم (میرزا فضیل بخاری: نصرآبادی۱، ۱/۶۲۸) ║ ق۱۲. ستمرسیدۀ اوییم و فارغ است دلش/ یکی ز جمله ستمهای بیشمار این است (حزین، ۱۷۹) ║ ق۱۳. ژکیدند برخی ز جنگاوران/ که ما جمله بردیم رنج گران (سروش، ۲/۱۱۷۳) ║ کنون یکی ز دو مقصود من ز لطف برآر/ به شکر آنکه خدایت به خلق خواست نفوع (قاآنی، ۴۷۶) ║ ق۱۴. گفت با من یکی زِ اهلِکمال/ خوشخبر باش ای نسیم شمال (نسیم شمال، ۲/۳۰۳) ║ ۱۳۳۰ش. هر تنی زآنان به سالی ثروتی بدهد بهباد/ هریکی ز ایشان به ماهی خانهای یغما کند (بهار، ۱/۴۹۸) ║ ۱۳۷۷ش. قدم قدم قدم قدم/ بهسویِ منزل عدم ـ روانهاید و دَمبهدَم/ شکارتان یکی ز ما (بهبهانی، ۱۰۱۴)
ب- ← از۴ ب.
ق۴. چو همره کنی جنگ را با خرد/ دلیرت ز جنگاوران نشمُرَد (فردوسی، ۲/۱۰۳) ║ ق۵. اگرچند پیرست وی صفدرست/ ز خاصان و یاران پیغمبرست (ربیع، ۳۳۹) ║ ز نیکانْت بیند همی چشم ما/ زِ نیکان بهجز نیک نبْوَد سزا (یوسف و زلیخا، ۲۷۲) ║ ق۶. قومی ـ کز اولیا[ء] او باشند، ز اندوه و ز بیم امن باشند نشان ایشان آن بود که مؤمن باشند (پلی میان، ۳) ║ ق۷. نه ز عاقلانم که زِ من بگیری/ خِرَدم تو بردی، چه زِ من بگیری؟! (مولوی۱، ۷/۵) ║ ق۸. گاه از سوز سینه در ویلی/ گه ز خاصان قایماللیلی (اوحدی، ۶۲۰) ║ ق۹. چون اسیری از کمال نیستی/ گوید از عامم ز خاصان نیستم (اسیری، ۳۶۹) ║ ق۱۰. با تو چه سازم چکنم خانه را/ زحمت خود، راحت بیگانه را ـ ترک کنم صحبت افسانه را/ این شرف است اسلم دیوانه را / هست ز نیکان سر کوی تو {اسلیم خان، ق؟} (اسلیمخان: کوکبی بخارایی، ۶۶) ║ ق۱۱. از دست مده راتبۀ ورد شبانروز/ تا آنکه نویسند ترا ز اهل عبادت (فیض کاشانی، ۳۵) ║ ق۱۲. تأثیر هنوزت ز غلامان نشمارد/ گویی به زر قلب ترا یار خریدهست (تأثیر، ۳۰۵) ║ آن روز که کردند رخ ذرّه به خورشید/ اقبال، مرا هم زِ غلامان شما کرد (حزین، ۵۹۸) ║ ق۱۳. تا توانی با پریشانان نشین/ صحبت شوریدگان را برگزین ـ همنشینیشان از ایشانت کند/ صحبت نیکان ز نیکانت کند (احمد نراقی، ۳۸۹) ║ ق۱۴. مر مرا اهلهنر ز اهلادب میدانند/ خویش را درنظرِ اهلادب خوار کنم؟ (ایرج میرزا، ۳۸) ║ ۱۳۳۰ش. درگه او زیببخش عرش علا شد/ هرکه به درگاه او ز روی صفا شد/ ز اهل صفا شد بهسانِ خواجۀ دوران (بهار، ۱/۱۸۴) ║ ۱۳۳۵ش. بشناس خود ای روان که نتوانی/ نشناخته خویش ز اهل عرفان شد (الهی) (الهی قمشهای، ۲/۲۲۲)
ج- ← از۴ ج.
ق۴. بدو گفت هرکسکه فرزانه بود/ اگر خویش بود، ار زِ بیگانه بود ـ که گر شاه را جُست باید نبرد/ چرا باید این لشکر و داروبَرد (فردوسی، ۴/۲۶۸) ║ ق۶. چو نتوانی که سلطان باشی ای دوست/ ز خدمتگار سلطان باش باری (عطّار۳، ۶۳۴) ║ ق۱۰. دگر نبود ز شرط ادب درآوردن/ به سلک مدح تو مدح حکیم گیلانی (نظیری، ۵۰۹) ║ ق۱۱. بگذر به خیر دشمن و بر ما مکن سلام/ سالم چو نیستیم ز شرط سلام نیست (فیض کاشانی، ۳۶) ║ ق۱۲. دَمی ز روی مروّت حدیث من بشنو/ ز یک سخن که رقیبم بگفت رنجه مشو/ که این ز شرط کَرَم باشد و وفاداری (سیّدا، ۱۲۲) ║ ق۱۴. قدم به خانۀ کیخسرو/ این زِ شرط ادب نیست (عارف، ۳۸۳)
۵. الف- ← از۵ الف.
ق۴. چنان بُد که یک روز بر تخت عاج/ نهاده به سر بر ز پیروزه تاج- ز هر کشوری مهتران را بخواست/ که در پادشاهی کند پشت راست (فردوسی، ۱/۶۶) ║ ق۵. حِواءٌ: خانۀ ز موی (ادیب نطنزی۱، ۲۶۱) ║ نیم که سجده گیرم آدمی را بیافریدی اوی را ز گلی خشک از خلیشی (= لوشولجن) گنده (= گندیده) (قرآن قدس، ۱/۱۶۳) ║ ق۶. کارم چو نگار نیست با او/ زآن بر رُخ من ز خون نگار است (انوری، ۲/۷۷۹) ║ پلی بر دجله ز آهن بود بسته/ درآمد سیل و آن پل شد شکسته (نظامی۳، ۷۱۵) ║ ق۷. هریکی سوزنی ز زر به دهان/ داشت آورد پیش شاه که هان (سلطان ولد، ۳۸۵) ║ ق۸. کمندی ز ابریشم و چرم شیر/ یکی تیغ درخورد مرد دلیر (شمسالدین کوسج، ۲۸) ║ ق۹. بهنام او ز زر کاشانهای ساخت/ نه کاشانه عبادتخانهای ساخت (جامی۳، ۲/۱۸۸) ║ یکی را ز زر بر سر افسر نهاد/ یکی را به خاک سیه درنهاد (میرخواند، ۱/۵۸۶) ║ ق۱۰. بدنش را زِ گریه میشستند/ کفنش را زِ حُلّه میجُستند (هلالی، ۲۶۶) ║ ق۱۱. به گردن بسی عِقد رخشان چو آب/ هم از لعل و دُرّ و ز یاقوت ناب (طالب آملی، ۲۱۱) ║ ق۱۲. به میدان گزیدند آرامگاه/ ز آهن قبا و ز آهن کلاه (حسینی منشی، ۳۱۵) ║ ق۱۳. نبود آگه ازین ماجرا که اندر شرع/ ز زرّ و سیم نسازند آبدستان را (قاآنی، ۳۲) ║ چون ز آهن کند حصار کسی/لاجرم سخت استوار بود (قاآنی، ۱۸۹) ║ ق۱۴. گر به دیوار پشت خود میداد/ ور ز پولاد بود، میافتاد (لاهوتی، ۱۲۱) ║ ۱۳۲۰ش. کارها کردند امّا پَست و زشت/ ساختند آیینهها امّا زِ خشت (اعتصامی، ۲۴۰) ║ ۱۳۳۰ش. شاه بفرمود گشادند در/ بود یکی حقّه در آنجا ز زر (بهار، ۲/۹۶۴) ║ ۱۳۶۰ش. در این سرزمین است کاشانهام/ ز خشت و گِلِ آن بُوَد خانهام (حالت۱، ۴۹۳)
ب- ← از۵ ب.
ق۴. چنین گفت با گیو کای بردهرنج/ ببین تا ز گوهر چه خواهی ز گنج (فردوسی، ۲/۴۲۹) ║ ق۵. کردیم آن را عقوبتی از آن که گذشته بود ز گناهان و آنچه پس ایشان، و پندی است پرهیزکاران [را] (قرآن ری، ۱۰) ║ ق۶. تو، گفتی که، روزی دهی، خوردنیش/ بدادی و چیزی ز گستردنیش (ایرانشاه۲، ۵۰۸) ║ ق۷. گر دست او به چشمۀ خورشید درشود/ چیزی ز تیرگیّ شبش درمیان کند (کمالالدین اصفهانی، ۴۳۶) ║ ق۸. چو درقبض آورد چیزی ز اموال/ نگه دارد چو جانش درهمهحال (عماد فقیه، ۳۰۲) ║ ق۹. لاله و گل در چمن مقبول اهل عشرتند/ زآنکه بر رخسارشان چیزی ز رنگ و بوی تست (عصمت بخارائی، ۲۸۰) ║ ق۱۱. مرا به شام فراقی فتاده کار که هست/ ز آفتاب قیامت ستارۀ سحرش (صائب، ۵/۲۴۱۵) ║ ق۱۴. در جملۀ وجودت غیر از شپش نبودت/ چیزی ز مال دنیا در این جهان فانی (عشقی، ۴۱۲)
ج- ← از۵ ج.
ق۴. سه بدره زِ دینار چون سیهزار/ ببردند و کردند پیشش نثار (فردوسی، ۷/۲۶۱) ║ ق۶. ور زنت کاسهای نهد زِ طعام/ زنْت را جز سکوره ننْهد نام (سنایی۳، ۱۸۵) ║ ق۸. ز فرمان پدر فرزند برخاست/ ز نعمت سفرهای زیبا بیاراست (اشعار یهودیان، ۳۵) ║ بوهریره داشت انبانی ز نان/ عشق را با نان و با انبان چه کار (شاه نعمتالله، ۹۴۳) ║ ق۹. پنج بدره ز سیم پاک عیار/ هریکی در شمار پنجهزار (جامی۳، ۱/۳۱۵) ║ پختم ز گدائی کرمشان/ دیگی ز تراشه قلمشان (مکتبی، ۱۵۶)
۶. الف- ← از۶ الف.
ق۴. بمالید بر خاک ریش سپید/ ز شاه جهان دلش پر امید (فردوسی، ۲/۴۱۳) ║ ق۵. وگر شه به خونش زند داستان/ ز خسرو نباشی تو همداستان (ایرانشاه۱، ۵۷۵) ║ نبود شما را هیچ پناهی آن روز و نبود شما را بازدارندهیی ز عذاب (قرآن ری، ۴۹۳) ║ ق۶. گشت فانی ز خویش چون عطّار/ گفت غیراز وجود حق عدما (عطّار۳، ۶) ║ ق۷. گفت با وی کلیم این چون است/ این ز عقل و ز شرع بیرون است (سلطان ولد، ۲۵) ║ ق۸. الا ای طوطی گویای اسرار/ مبادا خالیَت شکّر ز منقار (حافظ، ۱/۴۹۶) ║ ق۹. گاهی چو غنچه تنگدل و پر ز خون درون/ گاهی ز فقر مانده تهیدست چون چنار (بدر شیروانی، ۱۲۲) ║ ق۱۰. آنکس که ز رمز آشنا نیست/ محتاج فسانه و فسون باد (عرفی، ۱/۵۳۴) ║ ق۱۱. ز وصل گوهر ازآن کامیاب شد صائب/ که شد ز صدق سراپا کف نیاز صدف (صائب، ۵/۲۴۹۰) ║ ق۱۲. تن لبالب ز هوا در پی یار افتادم/ خر پُر از بار به دنبال مسیحا رفتم (سیّدا، ۳۴۳) ║ ق۱۳. خداحافظ اَیا مرد دلاور/ شود راضی ز تو جدّم پیمبر (تعزیه، ۱/۳۴۹) ║ ق۱۴. عزازیل زآن امر راغب نبود/ ز فرمانِ یزدان تمرّد نمود (جیحونآبادی، ۹۳) ║ ۱۳۲۰ش. منِ گنگْ خوابدیده و عالَم تمام کر/ من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش (جمالزاده۲، ۴۷) ║ ۱۳۶۲ش. کولی آواره تنهاست/ با مه و زنگار بی تو ـ خسته ز ابهام و اندوه/ مانده به ناچار بی تو (بهبهانی، ۶۴۵)
ب- ← از۶ ب.
ق۳. مزد خواهی که دل ز من بِبَری/ این شگفتی که دید دزد به مزد؟ (ابوسلیک گرگانی: شاعران بی دیوان، ۶) ║ ق۴. بیفشارْد چنگش میان سخن/ ز برنا بخندید مرد کهن (فردوسی، ۵/۳۵۵) ║ ق۵. ورآوردیم شما را بدان بوستانها ... شما را در آن میوۀ فراوان بهد زان میخورید (قرآن قدس، ۲/۲۱۹) ║ ق۶. ز من به عربده بستد زمانه طبع نشاط/ ز من به شعبده بربود روزگار شباب (جمالالدین اصفهانی، ۴۷) ║ ق۷. یاد تو چنان برد زِ من هوش/ کز هستی خود کنم فراموش (امیر خسرو۲، ۲۱۴) ║ خود کار من گذشت ز هر آرزو و آز/ از کان و از مکان پی ارکانم آرزوست (مولوی۱، ۱/۲۵۶) ║ ق۸. حافظ تو این دعا زِ که آموختی که بخت/ تعویذ کرد شعر تو را و به زر گرفت (حافظ، ۱/۱۸۸) ║ ق۹. گر بپرسند ز آسمان بالفرض/ سائلی مَن خِیارٌ اَهلالأرض (جامی۳، ۱/۲۰۷) ║ سائلی کرد ز گیپا، ز من خسته سؤال/ گفتم آنجا نتوان گفت که سرّیست نهان (صوفی هروی، ۱۳۳) ║ ق۱۰. صد شکر که صاحبان خرمن/ کردند ز خوشهچین فراموش (عرفی، ۱/۶۶۷) ║ ناموسوننگ درنظرِ من برابر است/ هرکس ز خود گذشت ز شادی و غم گذشت (نظیری، ۹۰) ║ ق۱۱. همیترسم ز قهر بیدریغت/ سخن گویم سر اندازی ز تیغت (راغب: اشعار یهودیان، ۳۰۶) ║ ق۱۲. هرگه سخنی بر لب اظهار رسد/ بیمایه عزیزیش طلبکار رسد ـ دزدند زِ ما و میفروشند به ما/ این راست بُوَد که: حقبه حقدار رسد (حزین، ۵۳۲) ║ از غرور حُسن تا کِی روی گرداند ز ما/ این نمیداند که روزی رو به رو خواهد شدن (سیّدا، ۳۶۵) ║ ق۱۳. ز سوز سینۀ مستان بپرهیز/ که سوزاند جهانی را به آهی (نورعلیشاه، ۱۰۰) ║ ق۱۴. حُسن تو بسته به موییست ز``` من رنجه مشو/ که ز روز بد تو بر تو شدم یادآور (ایرج میرزا، ۲۱) ║ عزازیل زآن امر راغب نبود/ ز فرمانِ یزدان تمرّد نمود (جیحونآبادی، ۹۳) ║ ۱۳۲۰ش. یکلحظه ز بندِ نیک و بد بگریزید/ در بیخودی بیخودی آویزید (جمالزاده۲، ۱۶۲) ║ ۱۳۳۰ش. رشوت و دزدی و بدقولی و پیمانشکنی/ خلق تقلید نمایند ز شاه و دربار (بهار، ۱/۴۷۷)
ج- ← از۶ ج.
ق۴. گفت زنهار دگر باده به اندازه بخور / کز تو ظاهر نشود نغمهٔ خارج ز نوا (منجیک ترمذی، ۲) ║ ق۵. به دوری ز خویشانت آرد نوید/ نمایدت طمع و نشاند نمید (اسدی۳، ۱۳۲) ║ برون ز خدمت او نیست در زمانه شرف/ برون ز مدحت او نیست در جهان مکسب (قطران، ۳۲) ║ ق۶. در عشق شرط نیست شکایت ز یار خویش/ ورچه مرا فراق بدان آورد همی (جمالالدین اصفهانی، ۴۸۵) ║ کِی باشدت نجات ز صفرای روزگار/ تا باشدت حیات ز خضرای آسمان (خاقانی۱، ۳۱۲) ║ ق۷. بر تخت اختیار نشسته به عزّ و ناز/ گشته همه مراد ز دولت میسّرم (عراقی، ۸۸) ║ ق۸. شاها غرض ز فطرت عالم تو بودهای/ ورنی که داشتی خبر از کافِ کنفکان (خواجو، ۱۰۸) ║ در آرزویِ خلاصی ز تنگنایِ وجود/ به گردِ سینه برآید هزاربار دلم (نزاری، ۲/۱۲۱) ║ ق۹. رخت از ظلمت زلفت اسیر قید میدانم/ ز نور رویت آزادی ز هر قیدی همیبینم (اسیری، ۲۱۷) ║ چه کار آمدمی من اگر نبودی تو/ غرض ز بودن من دیدن جمال تو بود (جامی۱، ۲/۵۲۳) ║ ق۱۰. بهانهجویی و کامم نمیدهی دانم/ غرض ز خواهش من عشوه و بهانۀ تست (اهلی، ۵۴) ║ ز تقدیر خدا بیزاریاست این/ ز خودرایی، خداآزاریست این (هلالی، ۳۱۳) ║ ق۱۱. من و نجات ز دامِ ملامتت، هیهات/ که در طریقِ محبّت گرهگشایی نیست (زیب النساء، ۱۳۸) ║ ق۱۲. بیدل به دام پیچوخم فکر طرهای/ تاری شدیم و نیست رهایی ز بند او (بیدل، ۲/۷۴۶) ║ بهقهر گفت که: شرمنده شو! کنی تا چند/ ز ناله شمع شکایت ز دوستان روشن؟ (نجیب کاشانی، ۵۶۸) ║ ق۱۳. ای دل آزادی ز زلف او مجوی/ اینچنین زنجیر بر گردن نکوست (والیه بیگم، ۷۳) ║ ق۱۴. نگاهدار من آن ذات واحد احد است/ چه جای شکر و شکایت ز نقش نیکوبد است (نسیم شمال، ۱/۱۳۴) ║ ۱۳۲۰ش. چو شب هستی و صبحدم نیستیست/ شکایت زِ هستی سزاوار نیست (اعتصامی، ۱۶۱) ║ هست اندر صورتِ هر قصّهای/ خردهبینان را ز معنی حصّهای (جمالزاده۲، ۸)
د- ← از۶ د.
ق۵. فری ز پویۀ آن بندیای که بند فلک/ شود گشاده چو بیرون گذاردش زندان (مسعود سعد، ۱/۵۶۴) ║ ق۶. ز افریدون و از جمشید دردا/ ز کیخسرو و ز نوشروان دریغا (عطّار۳، ۷۳۵) ║ ق۷. خوش خسپ که من تا به سحر خواهم گفت:/ فریاد زِ نرگسان خوابآلودت (مولوی۱، ۸/۲۲) ║ ق۸. فریاد ز چشم روسیاهم/ سد آه ز گریه و ز آهم (ناصر بخارائی، ۳۴۵) ║ ق۹. اهلِهمت را ز ناهمواری گردون چه باک/ سِیر انجم را چه غم کاندر زمین جوی و جَر است (علیشیر نوایی: دولتشاه، ۵۰۳) ║ ق۱۰. داد ز سهو فقیر، آه ز لهو امیر/ تابهکِی ایام را نسخه سقم داشتن (نظیری، ۴۶۰) ║ ق۱۱. رفت عمر و قدم از خود ننهادیم برون/ داد از غفلت ما، آه ز کوتاهی ما (صائب، ۱/۲۸۰) ║ ق۱۲. دریغا ز گردان و نامآوران/ به حسرت برفتند ازین خاکدان (محمد مروی، ۲/۵۹۹) ║ ق۱۳. زهی به پایهٔ تختت ستاره مستظهر/ خهی ز نعمت عامت زمانه برخوردار (قاآنی، ۳۷۵) ║ ق۱۴. تا عاقبت او را سویِ بازار کشیدند/ یاران بفُرُختندش و اغیار خریدند- آوخ ز فروشنده، دریغا ز خریدار (ادیبالممالک، ۲/۴۳۴) ║ ۱۳۲۴ش. آمده روزگار من از سر زلف تو سیه/ آه ز دست زلف تو، وای به روزگار من (فصیحالزمان، ۱۰۶) ║ ۱۳۳۰ش. اللهالله زآن تطاول، اللهالله زآن عناد/ ای خداوند کریم (بهار، ۱/۲۳۵) ║ ۱۳۴۳ش. خانهٔ بیچارگان خراب شد از سیل/ آه ز بیداد چرخ و گردش انجم (روحانی، ۸۵)
۷. الف- ← از۷ الف.
ق۳. کی سِپَزْگی کشیدمی ز رقیب/ گر بُدی یار، مهربان با من (حنظله بادغیسی: شاعران بی دیوان، ۴) ║ ق۴. به هشتم یکی نامه آمد ز شاه/ بهنزدیک سالار توران سپاه (فردوسی، ۲/۳۱۲) ║ ق۵. چنین گفت کز دشت نخچیرگاه/ به سالارتان نامه دارم ز شاه (اسدی۳، ۳۸۹) ║ ق۶. عرضه کنی از ید ایادی/ این هدیه ز مُهتَدی به هادی (خاقانی، ۱۵۲) ║ کاین نامه ز من که بیقرارم/ نزدیک تو ای قرار کارم (نظامی۴، ۲۳۹) ║ ق۷. ای پیک نامهوَر ز من آن ماه را بگوی/ فی جَنْبِ شَمسِ غُرَّتَک البدرُ لا یَلُوح (سیف فرغانی، ۲/۲۸۵) ║ به روحهای مقدّس ز من سلام برید/ به عاشقان مقدّم ز من پیام برید (مولوی۱، ۲/۲۱۷) ║ ق۸. سحر ز هاتف غیبم رسید مژده بهگوش/ که دُور شاه شجاع است، می دلیر بنوش (حافظ، ۱/۵۷۲) ║ ق۹. با بخت و کامرانی و اقبال خوش بمان/ زیرا ز خسروان جهانی تو یادگار (بدر شیروانی، ۵۴) ║ واسطۀ عاشق بیچاره اوست/ نامه ز عاشق بنویسد به دوست (سراج شیرازی، ۷۴) ║ ق۱۰. بسی نوشت و نیامد جواب نامه ز دوست/ قلم که دست ز من میبَرَد به گریانی (عرفی، ۲/۳۷۸) ║ ق۱۱. ای قاصد اگر نامه ز دلدار نیاری/ ازبهرِ تسلی ز زبانش سخنی ساز (صائب، ۵/۲۳۲۷) ║ داند که من آن صبر ندارم که کنم باز/ قاصد ز تو با نامۀ پیچیده نیاید (نظام دستغیب: صیادان معنی، ۱۰۹) ║ ق۱۲. سخن رسد چو به بیمهر یار من به نهایت/ ز من درود به یاران مهربان برساند (رفیق اصفهانی: عبداللطیف شوشتری، ۲۱۲) ║ ق۱۳. توئی خود یوسف مصر هدایت/ ز اخوان مانده در چاه غوایت (صفای اصفهانی، ۳۱۴) ║ غرض به بزم خداوندگار من بگذر/ ز من سلام رسانش به صد خضوغ و خشوع (قاآنی، ۴۷۵) ║ ق۱۴. با مجلس شوری زِ عارف گو جز این کار/ فردا اگر کار دگر کردی نکردی (عارف، ۳۹۲) ║ ۱۳۱۸ش. چو بشنید این مژده زآن مرد راست/ سلاح او ز مردی به تن کرد راست (فرّخی یزدی، ۲۷۳) ║ ۱۳۲۶ش. رسان به پشمک یزدی ز من سلام و بگو/ جلال و قدر تو بیمنتهاست میدانم (تقی دانش، ۲/۵۷)
ب- ← از۷ ب.
ق۵. ز من اسب و ساز و سلیح است و گنج/ ز لشکر همه کوشش و رزم و رنج (ایرانشاه۱، ۴۸۴) ║ ق۶. شرط است جریده ایستادن/ ز او جان طلبیدن از تو دادن (نظامی۴، ۲۸۹) ║ ق۸. زِ تو رحمت و لطف، وز ما امید/ به لطفت که ما را مکن ناامید (عضد یزدی، ۹۴) ║ ق۱۰. از حرف غیر درحقِ من بدگمان مشو/ اظهار عاشقی ز من و امتحان ز تو (میلی، ۱۳۵) ║ ق۱۱. امشب چراغ بزم رخ دلفروز اوست/ ای شمع سوختن ز تو افروختن ز من (طالب آملی، ۸۲۸) ║ ق۱۲. ز تو ره نمودن، دلیری ز ما/ ز تو سروری مُلکگیری ز ما (سیّدا، ۸۷) ║ ق۱۳. کند حق حلّ این مشکل به تحقیق/ ز ما اقدام و از الله توفیق (صفای اصفهانی، ۲۸۸) ║ ۱۳۲۶ش. ز او همه قرقر ز بنده پند که مخروش/ مرد نباید که تنگحوصله باشد (تقی دانش، ۱/۲۵) ║ ۱۳۳۰ش. یا بگو ها و یا بگو که نخیر/ بهسلامت ز ما و از تو بخیر (بهار، ۲/۹۴۳)
۸. ← از۸.
ق۴. مرو را ستودند یک یک مهان/ همان کز پس پرده بودش نهان- ز بالا و دیدار و آهستگی/ ز بایستگی، هم ز شایستگی (فردوسی، ۱/۱۸۵) ║ ق۵. ماه و ماهی را مانی تو ز روی و اندام/ ماه دیدهاست کسی نرمتر از ماهیِ شیم؟ (بیهقی۱، ۴۹۰) ║ ق۶. تو را ذخیرۀ عمری که چون بقای ابد/ ورای عقد تصرف بود ز بسیاری (ظهیر فاریابی، ۱۶۶) ║ ق۷. ای ز بزرگی بدان مقام که قَدرت/ بر سر گردون فراشتهست وساده (کمالالدین اصفهانی، ۴۶۸) ║ ق۸. جدار خانقاه او به تقدیم/ حطیم کعبه را مانَد ز تعظیم (امیرخسرو: دولتشاه، ۲۳۹) ║ ق۹. ز ابرو نون و دال از زلف الف بنماید از قامت/ سه حرفست آنک بر تاراج ملک دل ندا دارد (بدر شیروانی، ۱۰۳) ║ ق۱۰. چو چشم تنگ دنیادار بینور/ ز ِتاریکیّ و تنگی چون دل مور (هلالی، ۳۲۳) ║ ق۱۱. دل هشیار و چشم مست بودش/ ز خوبی آنچه میبایست بودش (اشرف مازندرانی، ۱۷۲) ║ ق۱۲. شبی ز راهدرازی سواد طول امل/ شبی ز رویرسایی شبیه طره یار (تأثیر، ۹۵) ║ ق۱۳. همه ز جلدی و چستی به دشت چون آهو/ همه ز تندی و تیزی به کوه چون پازن (قاآنی، ۶۰۳) ║ ق۱۴. یکایک برفتیم در آب پاک/ همانا ز خشکی همه همچو خاک (قاسمی کرمانی، ۷۹) ║ ۱۳۲۴ش. یکی ز روشنی رو، چراغ دودۀ آدم/ یکی ز سنبل گیسو، گل حدیقۀ حوا (فصیحالزمان، ۱۱)
۹. ← از۹.
ق۴. ز کار سیاوش بپرسید شاه/ و زآن شهر و آن کشور و جایگاه (فردوسی، ۲/۳۱۸) ║ ق۵. پاکی اویرا کبیافرید ازنها همهی آن زان ورآورد زمین و از نفسها ایشان وزان نمیدانند (قرآن قدس، ۲/۲۹۱) ║ ق۶. نه کهن خواهم از کسی و نه نو/ نیک داند زِ خویِ من خسرو (سنایی۳، ۲۸۳) ║ ق۸. از ننگ چه گویی که مرا نام زِ ننگ است/ وز نام چه پرسی که مرا ننگ زِ نام است (حافظ، ۱/۱۱۰) ║ ق۹. سائلی کرد ز گیپا، زِ من خسته سؤال/ گفتم آنجا نتوان گفت که سرّیست نهان (صوفی هروی، ۱۳۳) ║ ق۹؟. ز احوال آن دلبر سیمتن/ بیان کرد فیروز با پیلتن (مادح، ۳۱۴) ║ ق۱۰. ز بزم دوست چه گویم، که از قدحنوشان/ تهیپیاله تر از من نبود و من مستم (عرفی، ۱/۶۹۳) ║ ق۱۱. چه گویم ز کوتاهی دَرکشان/ که عین رهایی بوَد ترکشان (سنجر کاشی، ۴۴۲) ║ ق۱۲. هرجات بپرسند ز تمثال حقیقت/ باید نسب حرف به آیینه رسانی (بیدل، ۲/۷۹۱) ║ ق۱۳. در دوم ماه نیز موی نجنبید/ بنده چه داند ز کار داور دو جهان (سروش، ۱/۵۰۵) ║ ق۱۴. چه گویم ز اجداد آن پاکدین/ که رخ کرده پنهان بهزیرِ زمین (قاسمی کرمانی، ۳۹۵) ║ ۱۳۳۵ش. چه گویم؟ چه گویم ز غمها که دوش/ من و آسمان، هردو، شب داشتیم (بهبهانی، ۱۳۱) ║ ۱۳۸۰ش. خطاب من به تو ای قاصد خجستهنشان/ خبر ز آمدنم سوی کوفیان برسان (شهیدی، ۵۹۵)
۱۰. الف- ← از۱۰ الف.
ق۴. ز هر کشوری گِرد کن مِهتران/ ز اخترشناسان و افسونگران (فردوسی، ۱/۵۹) ║ ز بسیار و اندک چه خواهی بخواه/ ز تیغ و ز مُهر و ز تخت و کلاه (فردوسی، ۲/۲۹۹) ║ ق۵. به پیغمبر عرب یکسر مشرّف گشت بر مردم/ ز تُرک و روم و روس و هند و سند و گیلی و دیلم (ناصر خسرو۱، ۱/۸۱) ║ ق۶. فراوانْش بخشید هرگونه چیز/ ز اسب و ستام و ز دینار نیز (ایرانشاه۲، ۳۵۵) ║ ق۸. متاعی چند با خود داشت زیبا/ ز مشک و عنبر و یاقوت و دیبا (سلمان ساوجی، ۶۴۱) ║ ق۹. ز هرچیز کآن بود شایستهتر/ ز اسپ و ز تیغ و کلاه و کمر (شرفالدین یزدی، ۱/۳۰۸) ║ گذارندۀ خواب را بدره داد/ ز اسب و ز پوشیدنی بهره داد (میرخواند، ۱/۷۸۷) ║ ق۹؟. به لشکر سراسر ببخشید شاه/ ز اسب و سراپرده و بارگاه (مادح، ۱۸۸) ║ ق۱۱. چنین زد نغمه صوفی بلبلآیین/ که شاهی از شهنشاهان پیشین ـ ورا شاهی دگر دشمن همیبود/ برای جنگ لشکر را بفرمود ـ که تا اسلحه پوشیدند یکسر/ ز تیغ و تیر دلدوز و ز خنجر (راغب: اشعار یهودیان، ۳۳۳) ║ ق۱۲. ز پیکان فولاد و گرز گران/ ز شمشیر و نیزه ز تیغ و سنان - دریدند بریدند شکستن فتاد(؟)/ تن نامداران به خون اوفتاد (محمد مروی، ۱/۱۲۲) ║ ق۱۴. دگر پهلوانان پرخاشخر/ ز تُرک و لر و کرد و گیل و خزر (ادیبالممالک، ۲/۵۸۵) ║ ۱۳۱۸ش. همه دامن کوه گردیده پُر/ ز اسب و ز قاطر ز گاو و شتر (فرّخی یزدی، ۲۷۳) ║ ۱۳۳۰ش. گوارنده بادت هدایای هند/ ز تخت و ز تاج و ز تیغ و مجن (بهار، ۱/۵۴۱)
ب- ← از۱۰ ب.
ق۴. ز بسیار و اندک چه خواهی بخواه/ ز تیغ و ز مُهر و ز تخت و کلاه (فردوسی، ۲/۲۹۹) ║ ق۵. وگر حذر نکند سود با سفاهت او/ چنین ز نیک و بد او چرا همیترسی (ناصر خسرو۱، ۱/۳۶۱) ║ ق۶. فلک هم تنگچشمی دان که بر خوان دفع مهمان را/ ز روزوشب سگی بستهست خوانسالار دورانش (خاقانی۱، ۲۱۱) ║ ز کفر و دین و ز نیک و بد و ز علم و عمل/ برون گذر که برون زین بسی مقامات است (عطّار۳، ۳۳) ║ ق۷. سیم آنچه خواهد بُد اندر جهان/ زِ نیک و بد و آشکار و نهان (زراتشتنامه، ۷۳) ║ ق۸. من حاصل عمر خودندارم جز غم/ در عشق ز نیک و بد ندارم جز غم (حافظ، ۲/۱۱۰۳) ║ ق۹. هیچ چیزی ز نامی و جامد/ نیست الّا مُسبِّح و حامد (جامی۳، ۱/۱۱۵) ║ حالت جان مرا پیر مغان میداند/ آنکه پیوسته ز پیدا و نهان میداند (قاسم انوار، ۱۳۹) ║ ق۱۰. دم برکشیدهایم فغانی ز نیک و بد / در هر فسانه باد نپیودهایم ما (بابا فغانی، ۹۵) ║ ق۱۱. سوی آن مُلک لشکر گشت راهی/ زِ خشکی و تری چون مرغ و ماهی (سلیم تهرانی، ۵۶۶) ║ ق۱۲. تا ز بیش و کم نشان باشد به زیر آسمان/ تا ز حبّ و بغض ممتازند اعداء و خلیل (محمدابراهیم نصیری، ۳۰۰) ║ ق۱۳. مینماید به جهان آنچه ز پیدا و نهان/ همه یک پرتو حسن رخ جانانۀ ماست (نورعلیشاه، ۳۴) ║ ۱۳۱۸ش. سواران خود را ز عالی و دون/ خبر داد از مژدۀ رهنمون (فرّخی یزدی، ۲۷۰) ║ ۱۳۳۰ش. مردم ایران ز شرق و غرب ببردند/ رشک بر این حُسن انتخاب صفاهان (بهار، ۱/۳۲۳)
۱۱. الف- ← از۱۱ الف.
ق۴. که یزدان ز ناچیز چیز آفرید/ بدان تا توانایی آمد پدید (فردوسی، ۱/۵) ║ ق۵. اِنبَثَقَ: آب ز چشمه {نسخه بدل: از چشم} دوید (ادیب نطنزی۱، ۱۹۰) ║ بزرگ باش و مشو تنگدل زِ خُردیِ کار/ که سال تا سال آرد گُلی زمانه ز خوار (بیهقی۱، ۳۶۲) ║ ق۶. برونْش آرم به نیروی و به نیرنگ/ چو آتش ز آهن و چون گوهر از سنگ (نظامی۳، ۱۵۱) ║ ق۷. بنیآدم اعضای یکدیگرند/ که در آفرینش زِ یک گوهرند (سعدی۲، ۶۶) ║ ق۸. قدح بهشرطِ ادب گیر زآنکه ترکیبش/ ز کاسۀ سر جمشید و بهمن است و قباد (حافظ، ۱/۲۱۰) ║ آب، خاشاک چو بر خاطر خود دید چه گفت/ گفت: شک نیست که هرچیز که بر ماست ز ماست (سلمان ساوجی، ۴۶) ║ ق۹. خدایا ریز بر جامی ز ابر فضل بارانی/ که از هرچ آن نَه بهرِ توست شوید پاک دیوانش (جامی۱، ۱/۶۸) ║ ق۱۰. افتد ز ابر رحمت گر قطرهای به خاکم/ زان قطره همچو پیکان نخل بلا برآید (میلی، ۱۰۶) ║ ق۱۱. رخ تو چون نشود گلگل از توجه ما/ ز سنگ لاله بروید ز باغبانی دل (صائب، ۵/۲۵۳۴) ║ ق۱۲. گشادِ دل نتوان در وطن تأثیر/ که تنگمشربی هر شکر ز نیشکر است (تأثیر، ۳۹۰) ║ ق۱۳. جذبه مرا داد می زنجبیل/ نشأه امروز ز کافور نیست (صفای اصفهانی، ۲۶) ║ ق۱۴. ناقهٔ صالح ز سنگ و طایر عیسی ز گِل/ خیمهٔ هارون ز ابر و نار موسی از شجر (ادیبالممالک، ۲/۲۱۹) ║ بلبل نخواند از غم در باغ لالهزاران/ یا رب زِ اَبر رحمت بر ما فرست باران (نسیم شمال، ۱/۲۳۰) ║ ۱۳۳۰ش. بهارا بهل تا گیاهی برآید/ درخشی ز ابر سیاهی برآید (بهار، ۱/۲۸۶)
ب- ← از۱۱ ب.
ق۴. چنین داد پاسخ که من رستمم/ ز دستان و از سام و از نیرمم (فردوسی، ۲/۲۸) ║ ق۵. و دیگر که بهمن ز تخمِ کیان/ بزرگ است و چون او که بندد میان (ایرانشاه۱، ۳۷) ║ ق۶؟. دگر آنکه تو کودکی در جهان/ اگرچند هستی ز تخم مهان (کک کوهزاد، ۲۴۳) ║ ق۸. مرا شوهری بود بازارگان/ ز تخم بزرگان و آزادگان (شمسالدین کوسج، ۱۰۱) ║ ق۹. ز بوقتا پسندیده ماچین بزاد/ ز نسلش جز این کس نداریم یاد (شرفالدین یزدی، ۱/۶۰) ║ ق۹؟. بدانست کآن شیردل رستم است/ ز دستان سام است و از نیرم است (مادح، ۲۹۹) ║ ق۱۰. فلکرتبه شهنشاه مظفر/ ز نسل حضرت موسیابنجعفر (عبدی بیک، ۲۰) ║ ق۱۱. شهسواری همچو او را توسنی زینسان سزاست/ آن ز تخم ذوالجناح است این ز نسل مصطفاست (طالب آملی، ۱۸۵) ║ ز بطن بتول و ز پشت امام/ ز نسل محمد علیهالسلام (مفید بافقی، ۳، ق۱/۲) ║ ق۱۲. عزیز است در دیدة روزگار/ ز شاهان پیشین بُوَد یادگار (سیّدا، ۵۲) ║ که گندم هم ز گندم جو ز جو باز/ بروید از زمین ای قصهپرداز (محمد مروی، ۲/۵۱۰) ║ ق۱۳. آنکه شه کُشت و شهش کُشت شهان را باید/ حذر از هرکه ز تخم بد او زاد بُوَد (قائممقام۲، ۶۲) ║ ق۱۴. لیا بود چون جفت یعقوب پیر/ ز او بُد پسرها به شش تن دلیر (جیحونآبادی، ۱۵۲) ║ ۱۳۳۰ش. تا به میزان کدوی زرد رسد/ تا به جوزا خیار میآید... ـ تا که قصر ز نسل خر باشد/ تا شتر در قطار میآید ـ باد پاینده عیش لاشخوران/ که یکی لاشخوار میآید (بهار، ۱/۴۰۵) ║ ۱۳۶۰ش. اَیا همیشه عزیز، ای همیشه از همه بهتر!/ تو از کدام تباری؟/ اگر ز نسل شبم من، تو از سلالۀ صبحی/ وگر ز پشت خزانم، تو از نژاد بهاری (نادرپور، ۶۹۸)
۱۲. ← از۱۲.
ق۴. بیاندازه لشکر شدند انجمن/ زِ چاچ و زِ چین و زِ ترک و ختن (فردوسی، ۷/۲۴۲) ║ زِ بازارگانانِ هر مرز و بوم/ زِ ترک و زِ چین و زِ سقلاب و روم (فردوسی، ۷/۲۸۴) ║ ق۵. پساز وی سپاهی ز سرباره کوه/ یکی نامداری ز گیلان گروه (ایرانشاه۱، ۴۷۳) ║ ق۶. حمدلله که ما مسلمانیم/ نه ز قمّیم و نه ز کاشانیم (عبدالجلیل رازی۲، ۵۷۷) ║ ق۷. گفتم ز کجایی تو تسخر زد و گفت ای جان/ نیمم ز ترکستان، نیمیم ز فرغانه (مولوی۱، ۵/۱۲۰) ║ ق۸. مرا جمهور بزمافروز نام است/ به رومم مقصد و گوهر ز شام است (خواجو۲، ۱۳۵) ║ ق۹. بُوَد اینجا ز چین فرهادنامی/ دراین صنعت هنرمند تمامی (هاتفی، ۶۴) ║ ق۱۰. اگرچه نیست ز قزوین و روستازادهست/ ولیک میشود اندر حدیث، قزوینی (فخرالدین صفی، ۲۲۷) ║ ق۱۲. زیج در عشق چو من کس نتواند بستن/ من ز تبریزم اگر خواجهنصیر از طوس است (تأثیر، ۳۳۹) ║ ق۱۳. یکی گوید که: آقائی ز کرمان/ اقامت داشت چندی شهر کاشان (قائممقام۲، ۲۶۹) ║ ق۱۴. سپه را فروشند سرکردگان/ چنانچون ز چین و چگل بردگان (ادیبالممالک، ۲/۶۹۳) ║ ۱۳۳۰ش. گر ز تبریز است یا از اصفهان/ هست صائب طوطی هندیزبان (بهار، ۲/۱۰۳۳)
۱۳. ← از۱۳.
ق۵. بی حول نفْس و قوّت شمشیر تو نشد/ باطل ز حق «طرید» که عیشت طرید باد (ابوالفرج رونی، ۴۹) ║ ق۶. حق ز باطل معاینه نکند/ خنجرت کار آینه نکند (سنایی۲، ۶۹) ║ ق۷. مسکین دل من، نیک ز بد نشناسد/ دیبای ملوّن، ز نمد نشناسد (ناشناس: خلیل شروانی، ۵۲۷) ║ ق۸. عماد آنکس که شیرینی ز تلخی بازنهشناسد/ عجب باشد اگر بیند مگس گرد شکر گردان (عماد فقیه۱، ۲۳۱) ║ نخشبی فرق دان ز تیغ و تبر/ ناخنی ظاهری خراشد و بس (نخشبی۱، ۲۴۶) ║ ق۹. هرکسکه کند خدمت ارباب خِرَد/ او فرق کند به دهر هر نیک ز بد ـ پروردۀ دست لولیان چون باشد/ کارش نبوَد در این زمان الّا کدّ (صوفی هروی، ۱۷۶) ║ ق۱۰. مدعی با بتپرست از خودپرستی بد بُوَد/ عیب اهلی کِی کند کو حق ز باطل بنگرد (اهلی، ۱۵۳) ║ ق۱۱. از شباهت مینشاید فرق کرد/ در زوایای سحاب سیل آن - برق خندان را ز کبکان دری/ رعد غران را ز شیران ژیان (طالب آملی، ۸۰) ║ تمیز دوست ز دشمن به آبوتاب تو باد/ چنانکه در صف خرمهره لؤلؤ و مرجان (فیّاض لاهیجی، ۶۵) ║ ق۱۲. اثر دوست ز دشمن نشنیدم «تأثیر»/ هست کیفیت می با نمک فطرت ما (تأثیر، ۲۲۶) ║ ق۱۳. کودک همیدوید و همیجُست باب خویش/ گویی ندارد خواب ز بیداری امتیاز (سروش، ۲/۷۶۳) ║ ۱۳۲۰ش. بشناس فرق دوست زِ دشمن به چشم عقل/ مفتون مشو که درپسِ هر چهره چهرههاست (اعتصامی، ۲۷)
۱۴. الف- ← از۱۴ الف.
ق۵. این خبر که فرستادیم به تُه اُو میفرستیم،از آیتهای قرآن است به امرونهی وزان کتاب محکم است کی اندر لوح محفوظ است نبشته (شنقشی، ۷۴) ║ ق۶. شنیدم که اشتری گم شد ز کُردی در بیابانی/ بسی اشتر بجُست ازهرسویی، وآورد تاوانی (عطّار۳، ۸۳۲) ║ ق۱۰. داغ دل اندازۀ هر خام نیست/ لذّت این میوه ز هر کام نیست (عرفی، ۳/۲۲۴) ║ ق۱۱. قابل و دانا در این زمانه زبونند/ دور ز ناقابل است دهر ز کودن (طالب آملی، ۸۳) ║ ق۱۳. جواب دادم کز روی دشت سرتاسر/ کسی نبیند برگی ز لالۀ نعمان (سروش، ۱/۵۱۶) ║ ۱۳۱۸ش. همه خاکساریم و قدرت ز توست/ بهگاه وغا فتح و نصرت ز توست (فرّخی یزدی، ۲۸۴)
ب- ← از۱۴ ج.
ق۴. بدو گفت کاین کودک شیرخوار/ ز من روزگاری بهزنهار دار (فردوسی، ۱/۶۳) ║ یکی تازیانه ز من گم شدهست/ چو گیرند بیمایه ترکان بهدست (فردوسی، ۳/۸۹) ║ ق۵. ما ترسایانیم و آن دعوی ز ایشان نه حقیقت بوَد، زیراکه گر ایشان ناصران حق بودندی و ترسان بودندی خدای را ناسزا نگفتندی (سورآبادی۱، ۱/۵۴۰) ║ ق۶. ز عودگره، بارها بسته تنگ/ که هر پاره ز او بود صد من به سنگ (نظامی۷، ۱۶۵) ║ ق۷. بگفت: از که بر دل گزند آمدت/ چه خصلت ز من ناپسند آمدت (سعدی۱، ۷۰) ║ خون در تن من بادۀ صرف است ازین بوی/ هر موی ز من هندوی مست است شبانی (مولوی۱، ۶/۱۳) ║ ق۸. خلیلالله با آتش همی گفت/ اگر مویی ز من باقیست میسوز (صلاح بخاری، ۲۰۱)
۱۵. ← از۱۵.
ق۴. سپاهی که دارد سر از شه دریغ/ بباید همیکافت آن سر ز تیغ (ابوالمثل بخارایی: شاعران بی دیوان، ۶۷) ║ ق۵. بابنٌ: آنک ز دست راست شیر دوشد (ادیب نطنزی۱، ۱۶۴) ║ ق۶. ترسید زلف تو که کند چشم بد اثر/ خورشید را ز پردۀ مشکین نقاب بست (عطّار۳، ۲۷) ║ ق۷. گر در عراق نقدِ تو را بر محک زنند/ بسیار زر که مس بهدرآید ز امتحان (سعدی۴، ۶۷۹) ║ ق۸. بیان شوق چه حاجت که حال آتش دل/ توان شناخت زِ سوزی که در سخن باشد (حافظ، ۱/۳۲۸) ║ ق۹. نوشتهاند ز روغن به چهرۀ حبشی/ که این سیاه ز مال مزعفر آزاد است (اطعمه، ۱۰۳) ║ ق۱۰. زِ باده سرخوشی خود، زمانزمان، نو کن/ چنان مکن که رَوَد مستی و خمار آید (هلالی، ۶۹) ║ مور اگر آمدی برابر تیر/ چشم او دوختی زِ یک پَر تیر (هلالی، ۲۴۵) ║ ق۱۱. همیترسم ز قهر بیدریغت/ سخن گویم سر اندازی ز تیغت (راغب: اشعار یهودیان، ۳۰۶) ║ گریه بر آتش بیتابی ما آب نزد/ که ز شبنم نشود مِهر جهانتاب خموش (صائب، ۵/۲۴۰۴) ║ ق۱۲. ز مژگان رهزن دل وز نگه غارتگر جانی/ نهتنها خصم جان و دل عدوی دین و ایمانی (تأثیر، ۷۲۴) ║ ق۱۳. ز بیم نیزهٔ اخترربای مهشکرش/ حصار کرده ز انجم سماک نیزهگذار (صفای اصفهانی، ۴۹) ║ ق۱۴. دگر ز ماندن در این جهان خیال تو چیست/ بهقولِ مردم امروزه ایدآل تو چیست/ ز زندگی برهان خویش ز اندکی مرفین (عشقی، ۱۸۳) ║ ۱۳۴۴ش. هنوز، پرده تکان میخورَد ز بازی باد/ ولی دریغ که درپشتِ پرده نیست کسی (نادرپور، ۴۲۲)
۱۶. ← از۱۶.
ق۴. بدو گفت: زنهار بیدار باش/ سپه را ز دشمن نگهدار باش (فردوسی، ۴/۱۰۹) ║ ق۵. بت بربر ز رویت خوار گشته/ همان بتگر ز بت بیزار گشته (فخر گرگانی، ۱۲۱) ║ ق۶. مفکن سپر ز دشمن و میزن دورویه تیغ/ کز آفتاب تیغ و ز ماهت سپر رسید (جمالالدین اصفهانی، ۱۲۰) ║ ق۷. در بسته به روی خود ز مَردم/ تا عیب نگسترند ما را (سعدی۲، ۹۶) ║ ق۸. لیک باید ز او تحمّل کردنت ازبهرِ آنک/ رنج اربابِ هنر دائم هنرپرور کشید (ابن یمین، ۷۰) ║ هرکه در ظلّ عقاب رایتش آرام یافت/ ز آفتاب غم شد اندر سایۀ فرّ همای (ابن یمین، ۱۷۲) ║ ق۹. هیچگه ز آفتاب عالمتاب/ سایهبانش نگشته غیر سحاب (جامی۳، ۱/۲۸۱) ║ ق۱۰. گسستن سبحه و زنّار بستن/ صنم گفتن وزاو خامش نشستن (عرفی، ۳/۱۲۰) ║ ق۱۱. بپوش خرقۀ عریان تنی ز حضرت عشق/ که بند خانۀ غفلت بوَد ردای مجاز (صائب، ۵/۲۳۱۳) ║ ق۱۲. تو و آن ناز که بر جور فزایی ز نیاز/ من و آن عجز که بر مهر فزایم ز ستم (نشاط، ۳۲۴) ║ ق۱۳. بیا اندر پناه او فکن رَخت/ اگر خواهی ز سختیها امانی (سروش، ۱/۶۵۵) ║ ق۱۴. آفتابی فرا ز سایهٔ حق/ سایهای ز آفتاب هِشته کلاه (ادیبالممالک، ۲/۴۰۲) ║ ۱۳۳۰ش. بود در نهب تختوتاج کیان/ یزک تازیان زِ مانویان (بهار، ۲/۸۹۱) ║ ۱۳۴۱ش. همچو نور از چشمم، رفتی و نمیآیی/ بسی تو دیدۀ جان را بستهام ز بینایی (بهبهانی، ۳۴۳)
۱۷. ← از۱۷.
ق۴. بنالید و سر سوی خورشید کرد/ ز یزدان دلش پُر ز اومید کرد (فردوسی، ۸/۱۹) ║ ق۵. نیاوند اندر تنها و دلهاشان تنگی وُ شکَیّ ز آنچ داوری کرده باشی میان اَیشان و تا آنگه کی بپذیرند داوری تو را و گردن نهند پذیرفتنی و گردن نهادنی (شنقشی، ۱۱۷) ║ ق۶. هر شبی وقت سحر در کوی جانان میروم/ چون ز خود نامحرمم از خویش پنهان میروم (عطّار۳، ۴۸۰) ║ ق۷. تن ز جان و جان ز تن مستور نیست/ لیک کس را دید جان دستور نیست (مولوی۲، ۱/۳) ║ عاقبت دیدن نباشد دستباف/ ورنه کَی بودی ز دینها اختلاف (مولوی۲، ۱/۳۱) ║ ق۱۱. به بوی پیرهن غنچه با صبا میساز/ ز آشنا به سخنهای آشنا میساز (صائب، ۵/۲۳۱۴) ║ ق۱۴. در وحشت است روح ز تن وامحمّدا/ ای تابع شریعت خیرالوراء وطن (نسیم شمال، ۱/۵۱) ║ ۱۳۳۰ش. کاش این مواظبت که ز نان حرام خود/ دارند داشتند ز جفت حلال خویش (بهار، ۲/۱۲۴۵)
۱۸. ← از۱۸.
ق۴. فرودآمد و اسپ را بر درخت/ ببست و به آبشخور آمد ز بخت (فردوسی، ۴/۱۵۰) ║ ق۵. نز خِرد باشد نمودن دشمنی با آنکسی/ کو همه خلق جهان دارد خدایش دوستر (قطران، ۱۴۳) ║ ق۶. خدایگانا گر کشف حال من بکنی/ ز صدق هرچه نمودم یکی بود ز هزار (ظهیر فاریابی، ۹۳) ║ ق۷. دریغ و غم که پساز شصتواند سال از عمر/ زناگهان به سفر میروم نه برگ و نه ساز (کمالالدین اصفهانی، ۲۳) ║ ق۸. به بوی گل در آن گلشن بگردید/ زناگه گنبدی سر بر فلک دید (خواجو۲، ۲۲۳) ║ ق۹. هرآنکو به مردیِ خود دل نهاد/ ز ناگه غرورش دهد سر بهباد (شرفالدین یزدی، ۱/۳۳۸) ║ ق۱۱. ز وصل گوهر ازآن کامیاب شد صائب/ که شد ز صدق سراپا کف نیاز صدف (صائب، ۵/۲۴۹۰) ║ ق۱۲. بیدل به نشانی ز یقین راه نبردیم/ شرمندهتر از کجروی تیر خطاییم (بیدل، ۲/۵۷۶) ║ ق۱۳. به چند باب مرا برتری مسلم ازو/ به شرط آنکه ز انصاف دم زنند احباب (قاآنی، ۶۶) ║ هرکس که ز صدق بندهاش شد/ بر جمله شهانش افتخار است (مستوره، ۱۸) ║ ق۱۴. در این بهار به ملّت نوید میگویم/ زِ صدق بر همه تبریک عید میگویم (نسیم شمال، ۱/۲۲۴) ║ ۱۳۳۰ش. دیو نومیدی ز ناگه سر به گوشش برد و گفت/ جهد کم کن کاین جهان مِهر از ضعیفان واگرفت (بهار، ۱/۷۶۵) ║ مبادا ز ناگه رباید ترا/ سبک جان ز تن برگراید تُرا (بهار، ۲/۱۱۳۵)
۱۹. ← از۲۱.
ق۱۴. دگر ز ماندن در این جهان خیال تو چیست/ بهقولِ مردم امروزه ایدآل تو چیست/ ز زندگی برهان خویش ز اندکی مرفین (عشقی، ۱۸۳)
۲۰. ← از۲۰.
ق۴. گَرَم یزدان بفرماید جزا را/ نبیند جز ز من کس بافرا (؟) را (میسری، ۴۹) ║ ق۵. به دشتی رسیدند روزی ز راه/ بیاندازه بر وی ز طوطی سیاه (اسدی۳، ۱۹۰) ║ بگفتم کآن حدیثی سخت زیباست/ زگِردآوردۀ شش مرد داناست (فخر گرگانی، ۲۸) ║ ق۶. آزادی آرزوست مرا دیر سالهاست/ تا کی زِ بندگی؟ نه کم از سرو و سوسنم (عمادی، ۹۴) ║ ق۷. لقمۀ نان خویشتن نخورَد/ ور دو هفته ز ناشتا باشد (کمالالدین اصفهانی، ۴۴۹) ║ ق۸. باورم نیست ز بدعهدی ایّام هنوز/ قصّة غصّه که در دولت یار آخر شد (حافظ، ۱/۳۴۰) ║ ق۱۴. همانا ای ملک خواهی که مُلک ما ز آبادان/ نباید درپیِ ویرانی مُلک دگر گردی (عشقی، ۳۲۷) ║ گر تیغ بیفکنی به میدان/ دشمن گیرد ز قبضۀ آن (لاهوتی، ۶۵)
۲۱. الف- ← از۲۲ الف.
ق۴. که داند ز گیتی که او را چه بود/ چه گوییم و گوش این نیارد شنود (فردوسی، ۴/۳۶۸) ║ ق۵. مکن راما که چون هشیار گردی/ ز گیتی بی زن و بییار گردی (فخر گرگانی، ۳۶۲) ║ ق۶. بواسیر به قسمت اوّل دو نوعست، یکی انواع فزونیهاست که بر لب مقعد و گرداگرد و زاندرون و بیرون او پدید آید (جرجانی۲، ۲/۷۱۲) ║ ای جان ز جهان کجات جویم/ جانی و چو جان کجات جویم (عطّار۳، ۵۱۲) ║ ق۷. ز آسمان و زمین و هرچه در اوست/ جز خدا را مبین نهان در پوست (سلطان ولد، ۶) ║ ق۸. روزه یکسو شد و عید آمد و دلها برخاست/ می زِ خمخانه بهجوش آمد و می باید خواست (حافظ، ۱/۶۶) ║ سزای تکیهگهت منظری نمیبینم/ منم ز عالم و این گوشۀ معیّن چشم (حافظ، ۱/۶۷۸) ║ ق۱۰. گر بمانم قدمی، آن کند این جذبهٔ شوق/ که دل دوست ز دنبالهٔ محمل برود (عرفی، ۱/۴۶۴) ║ ق۱۴. بخواب ای طفل بیچاره/ مکن جنبش ز گهواره ـ که میگردی به صد پاره/ بالاملایلای لالاملایلای (نسیم شمال، ۱/۹۰)
ب- ← از۲۲ ب.
ق۷. به فصلِ خزان در نبینی درخت/ که بیبرگ مانَد ز سرمای سخت (سعدی۱، ۱۹۶) ║ ق۸. سال هفتصدوپنجاهونه ز هجرت نبوی/ دهم «ز» ماه محرّم سهشنبه از هفته (ابن یمین، ۵۶۸) ║ ق۱۱. نعل ایام بهاران است در آتش ز برق/ از گرانخوابی مشو غافل ز هنگام نشاط (صائب، ۵/۲۴۶۲)
ج- ← از۲۲ ج.
۱۳۳۵ش. مرا زین چهرۀ خندان مبینید!/ که دل در سینهام دریای خون است (بهبهانی، ۹۰)
۲۲. الف- ← از۲۳ ج.
ق۴. زِ بیم و زِ داد جهاندار شاه/ نکردی بداندیش زآنسو نگاه (فردوسی، ۷/۲۸۳) ║ ق۱۴. به هرکس دهد تختوتاجِ مرا/ زپس من نیایم دگر زآن سرا (جیحونآبادی، ۲۴۷)
ب- ← از۲۳ ب.
ق۵. دگر ره شد بهنزد ویس مهروی/ سخن در دل نگاریده ز ده روی (فخر گرگانی، ۱۴۲) ║ ق۷. زبانِ طعن به جوشن دراز کرد سنان/ لب حسام تبسّم زِ شکل مغفر کرد (کمالالدین اصفهانی، ۵۶) ║ ق۸. ز فرمان پدر آن ماهرخسار/ عصایی رفت و آورد او دگربار (شاهین شیرازی: اشعار یهودیان، ۳۷) ║ ق۱۲. ز حکم شاه شد بازارها پاک/ زمین را آسمان برداشت از خاک (سیّدا، ۷۱)
۲۳. ← از۲۴.
ق۴. شبِ تیره از شهر بیرون شدند/ زِ دیدارِ دشمن به هامون شدند (فردوسی، ۷/۶۳) ║ ق۶. منم که بهرِ تماشای باغ، همچو صبا/ زِ لهو رفتم و رفتم زِ باغوراغ برون (وطواط۱، ۴۰۰) ║ ق۱۱. هجوم بلهوس شد برسرِ بازار عشق او/ دو روزی زِ امتحان خواهم به کف تیغ ستم گیرد (شفائی، ۵۲۲)
۲۴. ← از۲۵.
ق۵. غلامانِ شه ریدکانِ سرای/ ز (= بر) بالایِ او ایستاده بهپای (ایرانشاه۱، ۳۵۳) ║ ق۸. ازبهرِ بوسهای ز لبش جان همیدهم/ اینم نمیستاند و آنم نمیدهد (حافظ، ۱/۴۶۲)