وضعیت: «در حال تأیید»
گر۱ gar [گونۀ دیگرِ اگر]
یک. (حرف ربط) ۱. ← اگریک. ۱.
ق۳. کی سِپَزگی کشیدمی ز رقیب/ گر بُدی یار مهربان با من (حنظله بادغیسی: شاعران بی دیوان، ۴) ║ ق۴. پسر عباس، رضی الله عنهما، چنین گوید که خدای، عزّ و جلّ، از باد صرصر مقدار فراخیِ انگشتری فرستاد، گر بیشتر بودی همه خلق زمین هلاک کردی (بلعمی۱، ۱۶۴) ║ ق۵. جملۀ آن بیابان هفت فرسنگ بیش نبود و بنیاسرائیل در آنجا گرفتار آمده بودند که گر سواری بر اسب تازی بامداد فراتاختن آمدی، گَرم همیتاختی، شبانگاه خویشتن را بر کنار رخت خویش دیدی (سورآبادی۱، ۱/۵۵۰) ║ ق۶. این قاعده گر چنین بماند/ بنیاد خرابی جهان است (انوری، ۲/۷۸۳) ║ ق۷. بگفتا: سرت گر ببُرد به تیغ؟ / بگفت: این قدر نبوَد از وی دریغ (جملۀ پایه محذوف است.) (سعدی۱، ۱۰۲) ║ نترسد آنکه بر افتادگان نبخشاید / که گر ز پای درآید، کسش نگیرد دست؟ (سعدی۲، ۶۶) ║ ق۸. بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی / خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی (حافظ، ۱/۹۶۰) ║ ق۹. چون زر مغشوش در آتش فتد/ گر شکستی اوفتد، بر غش فتد (جامی۳، ۱/۴۳۸) ║ ق۱۰. هیچیم گر تو بازستانی متاع خویش/ دارد دوعالم از تو کثیر و قلیل را (نظیری، ۱۵) ║ ق۱۱. گر فتد آب روان را به گلستان تو راه/ حیرت روی تو چون آینه سازد لالش (صائب، ۵/۲۴۰۱) ║ ق۱۲. گر جنون بی تو به این جذبه کند تسخیرم/ چون صف مور شود دانهگسل زنجیرم (تأثیر، ۷۷۱) ║ ق۱۳. بُحتری گر زنده گردد، خدمتش بگزیندی / عنصری گر زنده گردد، مدحتش بسرایدی (سروش، ۱/۶۲۶) ║ ق۱۴. من نیارم نواخت بهتر از این / گر تو بهتر زنی، بگیر و بزن (ادیبالممالک، ۲/۳۳۵) ║ ۱۳۱۸ش. حال ما یکچند دیگر گر بدینسان بگذرد/ بدتر از ماضی شود ایام استقبال ما (فرّخی یزدی، ۸۵) ║ ۱۳۴۳ش. گردم سنان ابن انس، گر نیزه سازم قامتش / شمر ابن ذیالجوشن شوم، پوشم گر از زلفش زره (روحانی، ۱۰۷)
۲. ← اگریک. ۲.
ق۳. مهتری گر به کام شیر در است/ شو خطر کُن، ز کام شیر بجوی (حنظله بادغیسی: شاعران بی دیوان، ۴) ║ ق۴. در این گیتی سراسر گر بگردی/ خردمندی نیابی شادمانه (شهید بلخی: شاعران بی دیوان، ۳۶) ║ ق۵. گر شما به سفر شده باشید، در زمین فا شما رسد رسیدۀ مرگ (سورآبادی۱، ۱/۶۲۰) ║ ق۶. دختر گفت: ای شاهزاده، مرا چه کار با قلعه است که از آنِ پدر من است یا از آنِ دیگری؟ گر همه جهان قلعه باشد، من از اینها همه فارغم (سمک، ۱/۱۴۸) ║ ق۷. چون تشنه بسوخت در بیابان / چه فایده گر جهان فرات است؟ (سعدی۳، ۳۸) ║ رایگان است یک نفس با دوست / گر به دنیا و آخرت بخری (سعدی۳، ۶۶) ║ ق۸. ساقی سیمساق من گر همه دُرد میدهد / کیست که تن چو جام می جمله دهن نمیکند؟ (حافظ، ۱/۳۹۰) ║ ق۹. عالم چو ز رای شاه روشن باشد/ گر مِهر ز آسمان نتابد، شاید (شرفالدین یزدی۱، ۴۶) ║ ق۱۰. اگرچه هر رگ اهلی ز عشق جانی یافت/ یکی برون نبَرَد، گر هزار جان دارد (اهلی، ۱۸۵) ║ ق۱۱. گر طوفانم ز دیده خیزد/ آبی بر آتشم نریزد (طالب آملی، ۱۵۸) ║ ق۱۲. دل نداری، ورنه این خوبان، نشاط / گر دل از سنگ است و آهن، میبَرند (نشاط، ۹۱) ║ ق۱۳. ز بسکه هر سر مویم هوای مِهر تو دارد / نمیبُرم ز تو، گر سر بُری به خنجر کینم (فروغی بسطامی، ۲۳۴) ║ ق۱۴. گر صدهزار بار گدازی در آتشم / پاکیزهتر شوم که زر ناب بیغشم (ادیبالممالک، ۲/۵۷۰) ║ ۱۳۱۸ش. گوش تا گوش جهان گر شودم زیر نگین/ چشم بر گوشۀ آن چشم خراب است مرا (فرّخی یزدی، ۸۹) ║ ۱۳۳۰ش. با بغض او فریشته گر باشد/ گو شو پذیره نار موقّد را (بهار، ۱/۱۳۴)
۳. الف- ← اگریک ۳ الف.
ق۴. آفرین و مدح سود آید همی/ گر به گنج اندر زیان آید همی (رودکی، ۱۰۳۰) ║ پسر گر بهنزدِ پدر بود خوار/ کنون هست پروردۀ کردگار (فردوسی، ۱/۱۶۹) ║ ق۵. رمضان گر بشد، از راه فرازآمد عید / عید فرخنده ز ماه رمضان فرّختر (فرّخی، ۱۰۵) ║ ق۶. لاجرم ملعون و نافرمان شدم/ گر فرشته بودهام، شیطان شدم (عطّار۸، ۲۴۱) ║ ق۷. مرا گر تهی بود از آن قند دست / سخنهای شیرینتر از قند هست (سعدی۱، ۳۷) ║ فرهاد را از آن چه که شیرین تُرش کند؟ / کاین را شکیب نیست گر آن را ملالت است (سعدی۳، ۹۸) ║ ق۸. پس از این، وقت توبه است جلال / پیش از این گر گناه میکردم (جلال عضد، ۱۴۸) ║ دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نبود / دایما یکسان نباشد کار دوران، غم مخور (حافظ، ۱/۵۹۶) ║ ق۹. غمش گر مایۀ رنجوری توست/ جمالش حجت معذوری توست (معینالدین فراهی، ۴۵۲) ║ ق۱۱. گر بهظاهر رو به مسجد داری، اما در خیال / میروی در سِیر فکر باغ و بُستان داشتن (اشرف مازندرانی، ۸۹) ║ ق۱۲. گر دادی آزارم بسی، عیبت نگوید تا کسی / ناکرده بر خود هر زمان جُرم فراوان دیدهام (نشاط، ۲۲۴) ║ ۱۳۱۸ش. فرخی بسپار جان وز انتظار آسوده شو/ گر به بالینت نیامد، در مزار آید تو را (فرّخی یزدی، ۸۰) ║ ۱۳۳۰ش. گر تو را پای دیگری است به دست/ هم تو را دست دیگری بر پاست (بهار، ۲/۱۲۱۰)
ب- ← اگریک ۳ ب.
ق۴. محمد بن عبداللّه الحسن ... گفت: ... گر شما ازقِبل عباس فرزندان عمّید، ما ازقِبل بوطالب فرزندان عمّیم و ... فرزندان وصیایم و ما را هم حق فرزندی است و هم حق نیازادگی و هم حق وصیت (بلعمی۲، ۱۱۱۶) ║ ق۵. این «مؤمنین» از «امن» است؛ یعنی گر ایمنید به وعدۀ نصرت خدا، از دون خدا چرا ترسید؟ (سورآبادی۱، ۱/۳۶۴) ║ ق۶. گر طبیبان از گُل و شِکر علاج دل کنند / او چرا درد دل آورد از گُل و شِکر مرا؟ (امیر معزی، ۴۶) ║ ق۷. توقع مدار ای پسر، گر کسی / که بی سعی هرگز به منزل رسی (سعدی۱، ۱۰۶) ║ ق۸. حافظ از فقر مکن ناله که گر شعر این است / هیچ خوشدل نپسندد که تو محزون باشی (حافظ، ۱/۹۱۴) ║ ق۱۲. گر آدمی، از شهد شرهناک بپرهیز / واماندۀ زنبور رها کن به مگسها (حزین، ۵۴) ║ ق۱۴. گر شنیدی ز خلد آدم را / راند افسانههای اهریمن ـ بوالبشر توبه کرد و خصم بماند / دست بر فرق و طوق در گردن (ادیبالممالک، ۲/۳۳۵) ║ ۱۳۱۸ش. نیست عاقل را خبر از عالم دیوانگی/ گر ز نادانی ملامت میکند دیوانه را (فرّخی یزدی، ۷۹) ║ ۱۳۳۰ش. گر باد نوبهار وزد اندر این ربیع / همچون محرّم از چه جهان غرق ماتم است؟ (بهار، ۱/۲۲۸) ║ ۱۳۶۰ش. گفت گر پول نداری، ز چه هستی زنده؟ / من شدم شرمنده (روحانی، ۲۲۴)
ج- ← اگریک ۳ ج.
ق۵. خدنگ او نه عجب گر شهابسِیر بوَد / که دیو دولت او را غمی کند چو شهاب (ابوالفرج رونی، ۱۷) ║ عذرخواهی چه کنی گر تو نزاری و نحیف؟ / من تو را عاشق از آنم که نحیفی و نزار (فرّخی، ۹۸) ║ ق۶. غم مخور گر خنده زد برقی و مُرد/ شبنمی افتاد در غرق و بمُرد (عطّار۸، ۳۲۷) ║ ق۷. عجب نیست بالوعه گر شد خراب / که خورد اندر آن روز چندان شراب (سعدی۱، ۱۲۲) ║ گر نبیند به روز شبپره چشم / چشمۀ آفتاب را چه گناه؟ (سعدی۲، ۶۳) ║ ق۸. صراحی میکشم پنهان و مردم دفتر انگارند / عجب گر آتش این زرق در دفتر نمیگیرد (حافظ، ۱/۳۰۶) ║ به بوی زلف تو گر جان به باد رفت، چه شد؟ / هزار جان گرامی فدای جانانه (حافظ، ۱/۸۵۰) ║ ق۱۱. صائب، عجبی نیست گر آرام ندارم / خاکستر من در گرو صرصر آه است (صائب، ۲/۱۰۵۶) ║ ق۱۲. شگفت نیست گر آلوده است دامن ما / که دیده اشکفشان است و اشک ما جگری (حزین، ۶۶۴) ║ ق۱۳. گر رفت دل، جان نیز هم، از آن چه باک، از این چه غم؟ / خوش بود اگر میداشتم سوی تو راهی ای پسر (والیه بیگم، ۱۰۱) ║ ۱۳۳۰ش. گر وطن در دَم نزع است، برادر، به تو چه؟ / تو که غمخوار وطن نیستی، آخر به تو چه؟ (بهار، ۱/۱۹۴)
۴. ← اگریک. ۴.
ق۴. گر این گفتۀ من تو آری به جای/ جهان را تو باشی یکی کدخدای (فردوسی، ۱/۴۷) ║ به جام اندر تو پنداری روان است/ ولیکن گر روان دانی روانی (کسایی، ۹۷) ║ ق۵. جهود گفت: مرا نزد او برید تا من هم اکنون او را درست کنم. اهل وی جهود را گفتند: گر تو او را درست کنی، نیمی از مُلکت وی تو را (سورآبادی۲، ۱/۱۶۴) ║ ق۶. بوی این درد از دل سرمست تو/ گر توانی برد، بردی دست تو (عطّار۸، ۲۷۳) ║ ق۷. من از حاتم آن اسب تازینهاد / بخواهم، گر او مکرمت کرد و داد ـ بدانم که در وی شکوه مهی است / وگر رد کند بانگ طبل تهی است (سعدی۱، ۹۰) ║ مصلحت بودی شکایت گفتنم/ گر بهغیراز خصم بودی داوری (سعدی۳، ۶۱) ║ ق۸. حافظا روز اجل گر بهکف آری جامی/ یکسر از کوی خرابات برو تا به بهشت (حافظ، ۱/۱۷۲) ║ ق۱۱. میستانم به لبت بوسه، دهانی گر هست / میبرم در کمرت دست، میانی گر هست (اشرف مازندرانی، ۲۲۲)
۵. ← اگریک. ۵.
ق۶. شه اگر دارد اگر نه باورم / گر در این تقصیر کردم، کافرم (عطّار۱، ۶۵) ║ ق۷. یک پشت زمین دشمن گر روی به من آرند / از روی تو بیزارم، گر روی بگردانم (سعدی۳، ۱۵۹) ║ نه مَردم، گر به شمشیر از جفای دوست برگردم / دهل را کاندرون باد است ز انگشتی فغان دارد (سعدی۳، ۱۷۸) ║ ق۸. آشنایان ره عشق گرَم خون بخورند / ناکسم گر به شکایت سوی بیگانه رَوم (حافظ، ۱/۷۲۰) ║ ق۹. از آفتاب همت من مهر ذرهای است / گر ذرهای بدانمش، از ذره کمترم (آذری، ۶۶) ║ ق۱۳. بی حضورت گر نمازی کرده باشم، کافرم / قبلهام تا ازپی طاعت خَمِ ابروی توست (فروغی بسطامی، ۱۰۷)
۶. الف- ← اگریک ۶ الف.
ق۶. دید آن شب، ای عجب، سفیان به خواب / کآمدی از حق تعالیش این خطاب - کز تجارت سود بسیار آمدت/ گر به کاری آمد، اینبار آمدت (عطّار۸، ۳۰۸) ║ ق۷. راه ادب این است که سعدی به تو آموخت / گر گوش بداری، بهْ از این تربیتی نیست (سعدی۳، ۴۷) ║ ق۸. گوش کن پند ای پسر وز بهر دنیا غم مخور / گفتمت چون دُر حدیثی، گر توانی داشت گوش (حافظ، ۱/۵۷۸) ║ ق۱۲. مطلبی گر بود از هستی، همین آزار بود / ورنه در کنج عدم آسودگی بسیار بود (بیدل، ۲/۱۸۹)
ب- ← اگریک ۶ ب.
ق۷. دل ز جان برگیر و در بر گیر یار مهربان / گر بدین مقدارت این دولت میسر میشود (سعدی۳، ۴۸)
۷. ← اگریک. ۷.
ق۴. به نَستیهن گُرد گُلباد گفت / که این کوه خاراست {متن: خار است} گر یال و سُفت؟ (فردوسی، ۲/۴۳۲) ║ ق۵. همیشه کار تو غزو است و پیشۀ تو جهاد / از این دو چیز کنی یاد، خفته گر بیدار (فرّخی، ۶۱) ║ ق۶. آن را کی مادّه اندر عصبها افتاده باشد، بگیرند شیح ... و فانیذ از هریکی دو جزو؛ همه را بکوبند و بسرشند و حَبها کنند چندِ نخود. هر بامداد چهار حَب گر شش حَب بخورَد و از پسِ آن سکنگبین عُنصُلی خورد (جرجانی۱، ۴۰۰)
۸. ← اگریک. ۸.
ق۸. برق عشق ار خرمن پشمینهپوشی سوخت، سوخت / جور شاهی کامران گر بر گدایی رفت، رفت (حافظ، ۱/۱۸۲) ║ عشقبازی را تحمل باید ای دل، پای دار / گر ملالی بود، بود و گر خطایی رفت، رفت (حافظ، ۱/۱۸۲)
۹. ← اگریک. ۹.
ق۱۴. یکدفعه عالم بیخبر زیروزبر کن / جنبندهای را گر خبر کردی، نکردی (عارف، ۳۹۱)
دو. (قید) ← اگردو. ۱.
ق۶. لشکرت، حاطهم الله، چو پی خصم روند / به خدا گر رهشان سدّ سکندر گیرد (ظهیر فاریابی، ۶۷) ║ ق۷. تا مرا از تو آگهی دادند / به وجودت گر از خود آگاهم (سعدی۳، ۱۳۵) ║ ق۸. آنچه در وقت سحر نالهٔ مظلوم کند / به خدا گر اثر خنجر مسموم کند (فضلالله حسینی، ۱۳۵) ║ ق۱۳. قسم به حشمت و جاه تو گر همیجویم / ز هیچکس به جهان عیب، خاصه از اخیار (قاآنی، ۳۷۰) ║ ۱۳۳۰ش. هایوهویی که اندرین مأوی است / به خدا گر به محشر کبری است (بهار، ۲/۸۵۱)
گر ... (و) اگر ...
⇅ گر ... (و) گر ....
گر ... و اگرنه ... (اگرنه: ارنه، ارنی، اگرنی)
۱. ← اگر ... (و) اگرنه ...الف.
ق۶. گر تربیتش کنی تو، بخبخ / ورنی دردا، که کار زار است (سید حسن غزنوی، ۱۲) ║ ق۷. گر ز مویم پوستینی ساختی، نیک آمدهاست / ورنه از افراط بخشش سازم از زر پوستین (قمری آملی، ۲۶۲) ║ ق۱۰. سیرتی گر هست خوبان را، بوَد بسیار خوب / ورنه صورت مینماید بر درودیوار خوب (غفوری رازی: سام میرزا، ۲۹۴)
۲. ← اگر ... (و) اگرنه ...ب.
ق۵. گرو بستند به پنج شتر تا پنج سال که گر تا پنج سال روم را بر فُرس غلبه نبود، ابوبکر پنج شتر به اُبیّ دهد و اگرنه بستاند (سورآبادی۲، ۲/۸۲۵) ║ ق۶. همچو من شو، گر تو هستی مَرد کار / ورنه بنشین، چون نداری دردِ کار (عطّار۸، ۱۰۱) ║ ق۷. گر توانی که بجویی دلم، امروز بجوی / ورنه بسیار بجویی که نبینی بازم (سعدی۳، ۱۸۲) ║ ق۸. گر ز تو خواهند نصیحت، بگوی / ورنه ورقهای مواعظ بشوی (عماد فقیه، ۶۳) ║ ق۹. گر ز عشقت خبری هست، بگو ای واعظ / ورنه خاموش، که فریاد و فغان چیزی نیست (جامی۱، ۲/۱۳۸) ║ ق۱۰. گر خراباتی و مستی، جامۀ رندی بپوش / ورنه این زهد و ورع در خانه میباید نهاد (اهلی، ۱۶۰) ║ ق۱۱. گر از گذشتگی گذری، میشوی تمام / ورنه گذشتن از سر دنیا تمام نیست (صائب، ۲/۱۰۱۲) ║ ق۱۲. گر دل داری به دست، جز یار مجوی / ورنه بهجز از رضای دلدار مجوی (نشاط، ۳۰۸) ║ ق۱۳. بگذرم از هفتخوان تن، گر از تن بگذرم / ورنه بر جان کی رسَم گر جسم را روئین کنم (صفای اصفهانی، ۲۵۸) ║ ق۱۴. گر شنیدی کلام من، رَستی / ورنه در دام مرگ پابستی (ادیبالممالک، ۲/۶۴۹)
۳. ← اگر ... (و) اگرنه ...ج.
ق۴. تو گر چاشت را دست یازی به جام / وگرنه خورند ای پسر، بر تو شام (فردوسی، ۱/۱۱۵) ║ ق۵. گفتند: گر هارون را بازآری، وگرنه ما تو را بکشیم (سورآبادی۱، ۱/۵۵۱) ║ گر بازدهی وام او به خوشّی / ورنی بستانَد به کاموناکام (ناصر خسرو۱، ۱/۶۸) ║ ق۶. گر آید به یاریگری شهریار / وگرنی به تاراج رفت آن دیار (نظامی۷، ۱۳۱) ║ ق۷. تو گر شُکر کردی که بادیدهای / وگرنه تو هم چشمپوشیدهای (سعدی۱، ۱۷۲) ║ ق۸. گر توانی بدیدن این را غور / ورنه بر خود بدان که کردی جور (اوحدی، ۵۵۹) ║ ق۹. گر از کان آگهی، ورنه یقین دان / که هر شانی که میآید ز کان است (قاسم انوار، ۶۵) ║ ق۱۱. گر تو کَندی دل ز دنیا، ورنه او خود میکَند / ز این سبب اهل خِرد را دل ز دنیا سرد شد (فیض کاشانی، ۱۳۲) ║ ق۱۳. گر کشیدید انتقام از این گروه / ورنه بگریزید از هر دشت و کوه (احمد نراقی، ۳۱۸)
۴. ← اگر ... (و) اگرنه ...د.
ق۶. میچشانش همیشه تلخ و تُرش / گر از این مُرد، مُرد، ورنه بکُش (سنایی۳، ۱۴۷) ║ ق۱۱. گر دادِ منِ شکسته دادا، دادا / ورنه من و عشق؛ هرچه بادا بادا (میر مغیث: نصرآبادی۱، ۱/۳۶۸)
گر ... و اگرنی ...
⇅ گر ... و اگرنه ....