وضعیت: «در حال اصلاحات ویراستاری»
زدوده zodude, ze- [گونۀ دیگر: ازدوده]
یک. (صفت) ۱. (درمورد چیزی، بهویژه آینه) که به سبب از بین رفتن آلودگیها و زوایدش، معمولاً با صیقل دادن، پاک و شفاف شدهاست.
ق۴. آبِ کبودبوده چون آینه زدوده/ صندل شدهاست سوده کرده به می مطرّا (کسایی، ۶۵) ║ ق۵. چو آفرید بتا روی تو زدوده خدای/ مجوی فتنه و روی زدوده را مزدای (عنصری۱، ۲۹۰) ║ همچو بر سیم زدوده جعد او بر روی او/ حلقهها دارد ز عنبر بر سمن سیصدهزار (فرّخی، ۱۶۹) ║ ق۶. زدوده خنجر تو هست چون عصای کلیم/ ستوده رای تو چون خاتم سلیمان است (جبلی، ۱/۶۰) ║ ق۷. هر شهوتی که آدمی آن را متابعت کند تاریکیای {متن: تاریکیی} از آن به دل او رسد، چنانکه از نفَس آدمی تاریکی به آینۀ زدوده رسد (مؤیّد خوارزمی، ۴/۱۸) ║ ق۸. دود دل ما کسی ببیند/ کش آینۀ زدوده باشد (اوحدی، ۱۶۷) ║ ق۹. به لب هیرمند رسیدند که آب او از غایت صفا و روشنی چون آینۀ چینی زدوده و عکسپذیر بود (حافظ ابرو۱، ۳/۲۷۱) ║ ق۱۰. یکی آیینه بود از جوهر روح/ ولیک از زنگ {تصحیح قیاسی؛ متن: رنگ} سودا نازدوده (وحشی، ۲۸۹) ║ ق۱۱. بی جمالت مردمک آیینۀ نزدودهای است/ بی تماشای تو مژگان دستِ برهمسودهای است (صائب، ۲/۵۹۸) ║ ق۱۳. روی تو همان آینۀ پاک زدوده است/ کامروز پدیدار در او صورت فرداست (سروش، ۱/۵۱) ║ ۱۳۳۰ش. درازنائی هایل به رنگ جبهۀ مرگ/ و یا بهسانِ زدوده سنان عزرائیل (بهار، ۱/۳۳۲)
۲. (درمورد چیزی غیرمادّی یا کسی) که به سبب برطرف شدن ویژگیهای نامطلوبش، منزه و بیعیب شدهاست.
ق۴. به جای آمد از موبدان شَست مرد/ زدوده روان و خرد را ز گرد (فردوسی، ۷/۱۴۲) ║ ق۵. همی گشاده کنی کار کهتران به سخا/ همی زدوده کنی رای مهتران به کلام (قطران، ۲۳۴) ║ ق۶. خالص کرد و پاک الله دلهای سنّیان پرهیزگاری را، دلهایی از بدعت زدوده و به سنّت آراسته، به خشیت دباغتداده (میبدی، ۷/۱۵۱) ║ ق۷. صنفی دیگر باشد که ... قوّت خود را پاک و زدوده و پالوده خواهند از ... تلبیس و دغل و خیانت (بابا افضل، ۳۶) ║ ۱۳۴۵ش. زیباترین تجلی ذوق عرفانی نویسنده در عوالم عاشقانۀ قهرمانان داستان است؛ عشقی لطیف و زدوده و معنوی که همهکس آن را نمیتواند چشید (یوسفی، ۲/۲۲۷)
۳. پیش از اسم میآید و صفت مرکّب میسازد و معانی زیر را به آن اسم اضافه میکند:
الف- پاک و شفاف.
ق۴. یکی برگرایید رستم عنان/ برِ خسرو آمد زدوده سنان (فردوسی، ۲/۵۵) ║ ق۵. ز رای و عزم تو گردون و دهر از آن ترسد/ که این کشیدهسیوف است و آن زدودهرماح (مسعود سعد، ۱/۱۱۸) ║ ق۶. با سیرش از کرامت ره درکشیده قامت/ در پایش از جلالت مه فرش کرده دیده - راهی درازبالا ساقی زدودهسیما/ این عاج ایستاده آن عوج خوابنیده (اخسیکتی، ۲۹۷)
ب- منزه و بیعیب.
ق۵. ستودهسخا و ستودهوفائی/ زدودهروان و زدودهسنانی (قطران، ۳۸۰) ║ ای زدودهدل و زدودهسخن/ تازه گشت از تو روزگار کهن (قطران، ۴۹۳) ║ ق۶. پدر زیبامنظر خوبمخبر ستودهسیرت زدودهبصیرت پاکفطرت خوبفطنت کاملدیانت هم به قدم انبساط بساط ملوک و سلاطین سپرده و هم در صدر پادشاهان در صددِ حساب دوست و دشمن بوده (بهاءالدین بغدادی، ۳۳۲) ║ ق۱۳. ایا امیر زدودهدل و زدودهضمیر/ بلندرای و بلنداختر و بلندآثار (سروش، ۱/۳۱۰) ║ نخاست هیچ عمید و نه نیز خواهد خاست/ زدودهرایتر از تو ز دودة آدم (سروش، ۱/۴۳۱)
ج- ازبینرفته و کنارزدهشده.
ق۵. یکی دشتش ازپیش سیمابرنگ/ سراسر چو پولاد بزدودهزنگ (اسدی۳، ۱۲۱)
۴. (درمورد چیزی) که از بین رفته یا کنار زده شدهاست.
ق۱۰. ای صورتت ز آینۀ دل زدوده زنگ/ رنگ از رخ عقیق به دریوزه کرده رنگ (اهلی، ۴۸۲) ║ ۱۳۶۲ش. نادرست شد زبانم/ همچو خامۀ شکسته ـ پس بر آب شد نشانم/ چون مرکّب زدوده (دشت ارژن: بهبهانی، ۷۵۵)
دو. (اسم) ۱. کسی که زنگ و آلودگی را از بین بردهاست.
ق۴. ای زدوده سایۀ تو ز آینۀ فرهنگ زنگ/ بر خِرَد سرهنگ و فخر عالم از فرهنگ و هنگ (کسایی، ۱۰۳)
۲. ⇅ زدودهیک. ۲.
ق۵. ایا ستوده به مردی، چو پیشبین به خرد/ ایا زدوده ز آهو چو پارسا ز گناه (فرّخی، ۳۴۵)
۳. ⇅ زدودهیک. ۱.
ق۷. عجایب غیر و لاغیری که معشوق است با عاشق/ وصال بوالعجب دارد زدوده با زداینده (مولوی۱، ۵/۱۱۰) ║ ق۸. قَلّاب را اگر ز خیانت گریز نیست/ صرّاف نیک داند از زر زدوده را (نزاری، ۱/۵۴۲)