وضعیت: «در حال اصلاحات ویراستاری»
درایستادن daristâdan, -’istâdan
(فعل لازم) ۱. (معمولاً با حرف اضافۀ به، در) ← ایستادن ۴؛ اندرایستادن ۲؛ دراستادن۱ ۱؛ درایستیدن.
ق۴. چون ابلیس دانست که کار آدم به بهشت اندر نیکوست به حیلۀ کار آدم درایستاد تا مگر او را از بهشت بیرون کند (تفسیر طبری، ۱/۵۱) ║ ق۵. فضل درایستاد تا نام ولایت عهد از مأمون بیفگندند (بیهقی۱، ۳۲) ║ ق۶. اگر درایستید که نعمتهای اللّه شمارید نتوانید و درنیابید (میبدی، ۵/۲۵۰) ║ آنچندان تلطف و مردمستانی کی در بیان آورده بود من کهتر را بدین طبع تند و نافرمان و قلم کُند و ناروان دسترس آن نیست کی جواب آن کنم و بدین فهم سقیم و خاطر عقیم بهازای آن فضل و افضال درایستم (میهنی، ۶۹) ║ ق۷. کیقباد ... لشکری انبوه فراهم آورد ... و به محاصرت برادر درایستاد (ابن بیبی، ۱/۱۶۳) ║ ق۸. وزیر مسکین ... در تفحص و استطلاع مزاج ناموافق ملک درایستاد (ثغری، ۴۲۵) ║ ق۹. ابوبکر عیّاش ... درایستاد و فضایل ابوموسی اشعری ... مجموع برشمرد (حسن قمی، ۲۹۴) ║ ق۱۰. طفقا: دریستادند (قرآن ۱۱۶: فرهنگنامۀ قرآنی، ۳/۹۶۵) ║ ق۱۲. نان بشکست و مغز بادام را پیش من ریخت و گفت: بخور. و درایستاد و از آن مغز بادام به من میداد و من میخوردم (آقا محمدعلی کرمانشاهی: خیراتیه در ابطال طریقه صوفیه، ۱/۴۷۰؛ مؤسسۀ علامه مجدد وحید بهبهانی، بی تا) ║ ق۱۳. عبیداللّه خان بترسید که مبادا پیشتازان معرکه انهزام یابند و بر دیگران تازند، خود با تمام قلب و جناحین به جنگ درایستاد (رضاقلی خان، ۸/۶۵) ║ ۱۳۴۷ش. مؤسسات تربیت معلم ما باید به حل مسایلی درایستند که بهصورت جدی مبتلابه معلم روستا و ایران است (حسن روزپیکر: آرش، ش۵/۷۱) ║ ۱۳۶۳ش. نصر القشوری به هارون الشاری نامه نوشت ولی هارون پاسخهای درشت داد حتی به معتضد نیز اهانت روا داشت. نصر نامه را نزد معتضد فرستاد. معتضد فرمان داد که به جد درایستد تا کار او یکسره کند (عبدالمحمد آیتی: العبر: تاریخ ابن خلدون، ۲/۵۴۰؛ مؤسسۀ مطالعات و تحقیقات فرهنگی، ۱۳۶۳ش) ║ ۱۳۸۶ش. برای یک پادشاه مشکل بود که دور از وطن خویش در یک سرزمین بیگانه مدتی دراز به جنگ درایستد (منوچهر کاشف: تاریخ جنگهای صلیبی، ۳/۵۶۶؛ مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی، ۱۳۹۲ش)
۲. (درمورد باران و برف و مانند آن) شروع شدن آن ؛ اندرایستادن ۵؛ دراستادن۱۳.
ق۴. ابری برآمد و باران از آن درایستاد، و جمله جهان بدان باران زنده گشت (تفسیر طبری، ۶/۱۵۴۹) ║ ق۵. در بنیاسرایل سه جوان در وقت بهار به تماشی شدند به کوه. باران تند دریستاد (سورآبادی۲، ۱/۵۸۱) ║ ق۶. حالی، باران عظیم درایستاد، ایشان توقف کردند تا باران بازایستد (محمد منوّر، ۱/۳۶۷) ║ ق۷. اگر چنین نکنند ... حالی تاریکی در هوا پدید آید و باران یا برف درایستد (نجیب بکران، ۸۴) ║ ق۸. ناگاه ابری برآمد و بادی سخت سرد، برخاست و باران درایستاد (ابوسعید شیعی، ۳۵۶) ║ ق۱۱. ناگاه ... از آن حوض ابری مهیب برخاسته، پهن شد و آسمان را فروگرفت و باران درایستاد (خالقداد۱، ۴۲۱)
۳. (گاهی با حرف اضافۀ فا) ← ایستادن۲۶.
ق۴. قصد کرد او درایستاد فا خدایانشان، گفت نیستید خورندگان از این طعامها (قرآن پارس، ۲۰۲) ║ ق۵. فأقبلت: درایستاد (قرآن ۶: فرهنگنامۀ قرآنی، ۱/۲۰۹) ║ ق۱۰. أقبل: درایستاد (قرآن ۱۰۹: فرهنگنامۀ قرآنی، ۱/۲۰۹)
۴. ← ایستادن ۲۴؛ اندرایستادن ۳؛ دراستادن۱۲.
ق۵. ظلّوا: درایستند (قرآن ۱: فرهنگنامۀ قرآنی، ۳/۹۸۵) ║ ق۹. لو نشاء لجعلناه حطاما فظلتم تفکهون ... اگر ما خواهیم آن تخم را بپوسانیم در زمین تا بر شما تباه گردد و اگر برویانیم آن را گیاه گردانیم که ازو هیچ دانهای حاصل نشود و همه کاه باشد بی دانه [فظلتم] پس آنگه درایستید شما و روز گذارید و از آن تعجّب میکنید و پشیمانی میخورید بر آن خرج و رنج و روزگار که ضایع کرده باشید چنانکه در آیتی دیگر گفت ... و میگویند که: ما غرامتزدهایم خرج کردهایم و دخل نیافته (ابوالمحاسن جرجانی، ۹/۳۵۶) ║ ق۱۰. ظلّوا: درایستادندی (قرآن ۱۱۳: فرهنگنامۀ قرآنی، ۳/۹۸۵) ║ ق۱۳؟. فیظللن: درایستندی (قرآن ۱۳۹: فرهنگنامۀ قرآنی، ۴/۱۸۱۵)
۵. (معمولاً با حرف اضافۀ برابرِ، در برابرِ) ← ایستادن۳۱.
ق۶. همه کفر و کافری و منکری از وی پدید آید و برابر این معترضه درایستند که در آن قالب اولین با وی بوده باشد و به خصم او برخیزد (ام الکتاب، ۸۷) ║ ق۸. بر نانی دل نهادن کار سگان است و برای جانی درایستادن پیشۀ شیران (ثغری، ۳۳۳) ║ ۱۳۷۰ش. ای گروه عرب، به زنان و دختران خود بیندیشید، اگر شما نابود شوید، فردا چه کسی در برابر رومیان، پارسیان و ترکان، درایستد (پرویز اتابکی: مدیریت بحران و وضعیتهای اضطراری، ش۲۷/۳۴) ║ ۱۳۹۲ش. هموست که میتواند با نازکترین جامه در برابر دیو زمستان به ستیزه درایستد (جلیل دوستخواه: نامۀ فرهنگستان، ش/۹۵)
۶. (درمورد یک دورۀ زمانی) آغاز شدن آن.
ق۶. آن نقطۀ دیگر را نقطۀ اعتدال خریفی گویند. زیرا کی چون آفتاب به حرکت خاص آنجا رسد شب با روز برابر گردد و فصل خریف و اول خزان درآید و اول تیر ماه درایستد (شرفالدین مسعودی۱، ۲۶) ║ آن را کی در جانب شمال افتد نقطۀ انقلاب صیفی خوانند زیرا کی چون آفتاب به حرکت خاص خویش به آن نقطه رسد اول تابستان درایستد (شرفالدین مسعودی۱، ۳۰)
۷. (معمولاً با حرف اضافۀ به، در) ← ایستادن ۲؛ دراستادن۱۴.
ق۶. آنهمه حکیم ارسطاطالیس ساخته بود فرموده که چون شاه از سراپرده بیرون آید کوس فروکوبید. پس خاقان خدمت کرد و درایستاد و خاقان بدان سخنها پنداشت که شاه اندرز میکند. چون شاه اسکندر از سراپرده بیرون آمد و بر اسب نوبت نشست اشارتی کرد به حکیم (اسکندرنامه، ۲۶۸)
۸. ← ایستادن ۱؛ دراستادن۱۵.
ق۶. در پیش وی علی بن ابیطالب علیه السلام شمشیر حمایل کرده و ... پیرامن وی اعمام و خلفا و نقبا و لشکری عظیم از مهاجر و انصار درایستاده (میبدی، ۱/۶۶۷)
۹. (با حرف اضافۀ در) ← ایستادن۷.
ق۷. چون دید که خلق بدان شعف مینمودند بر آن فرومیریختند و هرکسی طمع درش میکرد بدانست [که مردم را] خواهند و به دیگری راضی نخواهند شد. پس خواست که مرا بیازماید تا رغبت من در آن چون است و او کارهتر [بود که آن امر] مرا باشد از آن قوم که وقت موت وی کاره بودند که تفویض به من کند و دید که من چابک درایستاده بودم [در احتراز] از او (محمد رازی، ۱/۳۴۸)
۱۰. ← ایستادن ۲۹؛ دراستادن۱۶.
ق۷. او زره رسول صلی اللّه علیه و آله پوشیده بود و ردای سحاب از آنِ رسول صلی اللّه علیه و آله برافکنده و عقاب را زین کرده بود از بهر او تا برنشیند و او بر کنار آبی فروآمده [بود] چون مرا دید چابک درایستاد و سر در پیش افکند به خشم و غضب، و محاسن خود به دست گرفت (محمد رازی، ۱/۲۹۱)