فرهنگ جامع زبان فارسیفرهنگستان زبان و ادب فارسی

ساحری

وضعیت: «در حال ویراستاری»
ساحری ‎sâheri‎ [فعل همایند: کردن، نمودن، ساختن]
← سحر‏۱.
ق۵. هر لقبی که بر تو می‌نهند از دروغ‌زنی و کاهنی و شاعری و ساحری، همه خردمندان را پدید می‌آید که دروغ می‌گویند. چون اندر صفت تو و خلق تو و سیرت تو می نگاه کنند، دانند که تو نه شاعری و نه ساحر و نه کاهنی و نه دروع‌زنی (تفسیر عشر، ۴۰۶) ║ چوب موسی گرچه اوبارید سحر ساحران/ ساحری کرد آخر اندر ملّت وی سامری (عنصری۱، ۲۹۵) ║ ق۶. گر به کار سامری و کار چشمش بنگرند/ چشم او داناتر است از سامری در ساحری (امیر معزی، ۷۱۴) ║ سحرگه باد شبگیری به گل بر ساحری سازد/ چنان گویی کلید سحر در دست سحر دارد (عمعق، ۱۳۷) ║ ق۷. شبان را عجب آمد و گفت: تو کیستی؟ گفت: من عیسی مریم‌ام. گفت شنیده‌ام که تو در ساحری نظیر نداری (محمد تستری، ۳۷۹) ║ ق۸. ساحری آموخت و با دیوان و پریان صحبت کرد (ثغری، ۵۲۰) ║ ق۹. سحر اگر این است کاندر نرگس جادوی توست/ سامری گر زنده بودی ساحری آموختی (آذری، ۲۸۴) ║ طرۀ مشک‌بارش بر صحیفۀ سیم ساحری می‌نمود (بیغمی، ۱‏/۱۴۶‏) ║ ق۱۰. مردم پری به شیشه گر از ساحری کنند/ چشم خوش تو مردم ساحر به شیشه کرد (اهلی، ۱۴۲) ║ ق۱۱. زِ عشوه‌های تو عیسی فسون‌گری آموخت/ گذاشت شیوۀ اعجاز و ساحری آموخت (شفائی، ۳۲۴) ║ ق۱۲. فلک در ساحری صد سامری باشد که هر ساعت/ صدای دولت از گوسالۀ دیگر برون آید (تأثیر، ۵۳۲) ║ ق۱۳. نیستند ار سامری در ساحری پس این گروه/ ازچه نطق اعجم گوساله را گویا کنند (قائم‌مقام۲، ۴۵) ║ ق۱۴. خوبان به غمزه سحر توانند و یار من/ از شعر تازه نیز کند ساز ساحری (ادیب‌الممالک، ۲‏/۵۷۴‏) ║ ۱۳۳۴ش. گرچه شاگرد است صد هاروتش اندر ساحری/ کُند شد در کار او کلک پری‌افسای من (دهخدا۴، ۱۷۹) ║ ۱۳۵۸ش. عرفان می‌تواند تکیه‌گاه تو باشد، عصای ساحری تو و صوت داوودی تو (ابراهیمی۱، ۴‏/۲۶۶‏)

معنی ساحری | فرهنگ جامع زبان فارسی