وضعیت: «در دست پیشه و صنعت»
پلیسه pelise [گونۀ دیگر: پریسه، پلیس، پیلیس، پیلیسه]
(اسم) ۱. نوعی چینخوردگی ثابت، مرتب، یکسان و یکاندازه بر روی پرده، لباس بهویژه دامن.
۱۳۵۹ش. نسرین...یک کالسکهٔ ساخت چکسلواکی گیر آورد و خرید که سایبانی از طلق آبی سیر داشت، نکند آفتاب چشم بچه را بزند. بیشتراز صد تا کهنهٔ بچه و قنداق از پوپلین سفید دوخت. کفش پاشنهکوتاه خرید، چندتا پیراهن آبستنی با پلیسه و بی پلیسه سفارش داد (دانشور۲، ۱۵۲) ║ ۱۳۶۴ش. نگاهم را رویِ روپوش زن میاندازم و همراهِ پلیسههای دامنش سرم را بلند میکنم... لرزشِ آرام بدنش از زیر پیراهن سرخابیاش دیده میشود. نیمچرخی بهطرفِ من میزند (کوشان۱، ۴۰) ║ ۱۳۸۲ش. پیراهن کتانی راهراه آبی ـ سفید بهتن داشت. یقة پیراهنش باز بود و سینة زیبای او را درمعرضِ دید قرار میداد و تنگ و چسبان بدنش را قالب میگرفت تا کمرگاه از آنجا چین میخورد، پلیسه، و تا روی زانو امتداد داشت (پارسیپور۳، ۱۱۰)
۲. زایده، ناصافی، برجستگی که بر روی یک قطعه فلز، پلاستیک بهویژه تیغه یا لبههای آن، پس از برخورد با شیئی سخت یا در فرایند ساخت، تولید، قالبریزی، برش و جز آنها ایجاد میشود.
۱۳۷۱ش. سلمانی... گویی می خواهد کال و رسیدگی هندوانهای میانِ دو دست امتحان بکند... تیغ زنگزدة... شبیه چاقوی سلاخیای را از بغلش درآورده... شروع به تیز کردن نموده، آن را مثل چاقو... به چرمی که از کمربندش آویخته، شروع به مالش و گرفتن پلیسه مینماید (شهری۱، ۲/۷۰) ║ ۱۳۸۴ش. در اثر زیاد بودن مود روی محلهای جدایش قالب پلیسهایی از مواد پدیدار میشود. پلیسهها روی سطوح جدایش، محل خروجی ها روی سمبههای متحرک و روی درز پینهای پران نیز پدیدار میشود (خسرو بابایی: کتاب ماه علوم و فنون، ش۱۳/۸۴)
۳. نوعی پارچه از جنسهای مختلف مانند کرپ، لمه، حریر و مانند آنها که شکل و سطح روی آن دارای چینخوردگی منظم، ثابت، یکسان و یکاندازه است و برای دوخت لباس زنانه و کیسه حمام به کار میرود.