فرهنگ جامع زبان فارسیفرهنگستان زبان و ادب فارسی

ساغر

وضعیت: «در حال اصلاحات ویراستاری»
ساغر ‎sâqar‎ [املای دیگر: صاغر؛ جمع: اساغر]
(اسم) ۱. ظرفی کوچک برای نوشیدن معمولاً شراب؛ جام یا پیالۀ شراب.
ق۴. ز آن می خوشبوی ساغری بستاند/ یاد کند روی شهریار سجستان (رودکی، ۱۰۱۱) ║ ق۵. اندر بهشت آن صاغرهای می را یک به دیگر همی‌گذارند که اندر خوردن آن باطل نباشد و درد سر و درد شکم نباشد (قرآن کمبریج، ۲‏/۲۸۹‏) ║ ق۶. شکرلب داشت با خود ساغری شیر/ به دستش داد کاین بر یادِ من گیر (نظامی۳، ۴۱۹) ║ ق۷. همیشه تا که به هر بزم صاغر است و شراب/ ز مِهر و ماه به بزمت شراب و صاغر باد (دعویدار، ۱۰۵) ║ ق۸. ز عشقش توبه بشکستم، بگیر ای اوحدی دستم/ وگر باور نمی‌داری بیار آن ساغرِ مُل را (اوحدی، ۷۸) ║ ق۹. مخمور چشم مستت گشتم بیار ساقی/ زان می که نیست او را حاجت به جام و ساغر (اسیری، ۱۴۲) ║ ق۱۰. آتش‌پرستان ... به عیش و عشرت تمام ساغر صهبا گرفتند (قاسم هروی۱، ۳۰) ║ ق۱۱. می‌ای ریز در ساغرم کز حباب/ برویَد ز موجش گُلِ آفتاب (اشرف مازندرانی، ۱۵۱) ║ ق۱۲. گر برون آیم ز فکر دل اسیر دیده‌ام/ عمر من چون می به بند ساغر و مینا گذشت (بیدل، ۱‏/۵۷۸‏) ║ ق۱۳. ساقیان در دور ساغرها به کف/ باده‌نوشان حلقه حلقه هر طرف (احمد نراقی، ۲۴۵) ║ ق۱۴. گویند فریدون چو شدش کار جهان راست/ آهنگ طرب کرد و به‌ کف ساغرِ می خواست (ادیب‌الممالک، ۲‏/۱۱۶‏) ║ ۱۳۱۸ش. ساقی زبس‌که ریخت به ساغر شراب تلخ/ لبریز کرد کاسۀ صبر و سکون ما (فرّخی یزدی، ۸۶) ║ ۱۳۵۳ش. غزلیاتِ عرفانی حافظ ... شعری است تراش‌خورده و صیقلی که عرفان در آن مثلِ ته‌ماندۀ یک شرابِ کهنه در ساغری لطیف و خوش‌صنعت است (زرّین‌کوب، ۲۶۷) ║ ۱۳۸۲ش. خانم فرّخ ... ظرف‌های کریستال غذا را آورد. سبو و دو ساغر مینا هم آورد (ابوتراب خسروی، ۲۱۳)
۲. (مجاز) شراب.
ق۵. وگر نباشد باده بدیل آب حیات/ ز کفّ خویش درافکن به کام در ساغر (عنصری۱، ۹۲) ║ ق۷. کسی را در این بزم ساغر دهند/ که دارویِ بی‌هوشیش دردهند (سعدی۱، ۳۵) ║ ق۸. عارفی را که چنین ساغر شبگیر دهند/ کافر عشق بوَد گر نبوَد باده‌پرست (حافظ، ۱‏/۶۰‏) ║ ق۹. آن عماریِ دختر قیصر است که به تماشای باغ می‌رود تا ... به آوای بلبل شیدا در فراق روی گُل، ساغری نوش کند (بختیارنامه، ۴۴) ║ ق۱۰. درست چون قدح است آفتاب گُل بر می/ بنوش ساغر و بر آتش دل آبی بار (اهلی، ۸۰۶) ║ ق۱۱. ساغر بنوش و چهره برافروز و گُل بچین/ بدمستی دماغ مَبین در بهار من (اسیر شهرستانی، ۴۹۵) ║ ق۱۲. فاش ساغر خوردن زاهد تماشاکردنی‌ست/ همچو ماهی کزپسِ دیوار می‌آید برون (تأثیر، ۷۷۴) ║ ق۱۳. ساغر به‌ بزم‌ عیش چو خسرو خورد/ صارم به رزم خصم چو نوذر زد (قاآنی، ۱۵۶) ║ ق۱۴. صدراعظم دادن جریمه را بر خوردن ساغر ترجیح داد و حسب‌الامر پنج‌هزارتومان ترجمان داد (اعتمادالسلطنه۴، ۵۳)
ترکیبات دیگر: خاک در ساغر فکندن؛ خطِّ ساغر؛ خونِ کسی را به ساغر کردن؛ سنگ بر ساغر زدن؛ نمک در ساغر چیزی ریختن

معنی ساغر | فرهنگ جامع زبان فارسی