وضعیت: «در حال ویراستاری»
ساحر sâher [جمع: سحره، سحره، ساحران؛ صورت تفضیلی و عالی: اسحر]
(صفت، اسم) ۱. کسی که در سحر مهارت دارد و با استفاده از آن کارهای سخت یا ناممکن را ممکن میسازد یا چیزهایی را که از راه طبیعی به وجود نمیآید به وجود میآورد ؛ سحرآفرین ۲؛ سحرانگیز ۱؛ سحرپرداز ۲؛ سحرساز ۱؛ سحرطراز ۲؛ سحرکار ۲؛ سحرکننده ۱؛ سحرنما(ی)۱.
ق۵. ناسپاسی نکرد سلیمان نعمتها را و ساحر نبود، لیکن دیوان کافر شدند (ابواسحق نیشابوری، ۳۰۶) ║ همه بتان نگوسار شدند، و بسیار کلیساهاء مرتفع قدیم را سر بیفتاد و همه کاهنان و ساحران زیروزبر شدند، و جمله کهنه و سحرهاشان باطل شد (ابواسحق نیشابوری، ۴۰۴) ║ ق۶. زهی در غمزه چون هاروت ساحر/ به نور چهره همچون زُهره زاهر (ادیب صابر، ۳۴۶) ║ چون اسکندر دلتنگ شدی برخاستی و بر سر هنگامها رفتی و در گِرد بازارها گشتی آنجا که ساحران بودند، بیشتر آنجا بودی که منجمان بودند (طرسوسی، ۱/۴۰۱) ║ ق۷. به نزدیک نجران دیهی بود و در آن دیه ساحری مقام داشت و اهلِ نجران کودکان را پیش وی میفرستادند تا سحر از وی میآموختند (اسحق همدانی، ۱/۵۸) ║ ق۸. خوشا ساحر که سحر او حلال است/ چنین ساحر به بابِل هم محال است (نخشبی، ۳۷۴) ║ ق۹. ایشان موسی را به انواع میرنجانیدند گاهی میگفتند ساحر است چون ید بیضا و عصا اژدها مینمود (ابوالمحاسن جرجانی، ۱۰/۵۹) ║ ق۱۰. بهر دفع ساحران چون «قمباذن الله» گفت/ شیر نقش پرده از جا جَست چون شیر عرین (محتشم، ۱/۳۱۸) ║ ق۱۱. دم عیسی و آن لبهای ساحر/ خط معجز به دعوی مینویسند (شفائی، ۳۷۹) ║ ق۱۲. حسبالفرمان محمدشاه چنان بهن فاذ پیوستهبود که هر جا و هر مکان و هر بلاد که جوکی ساحری و درویش بدباطنی بوده باشد حکام و ضابطین هر بلاد ارسال درگاه جهانآرا نمایند (محمد مروی، ۲/۷۶۳) ║ ق۱۳. این مرد ساحری یا جادوگری باشد ... این قسم مردکی، اهل خانۀ تو را بدنام کند (آوردهاند، ۱۱۳) ║ ق۱۴. رقیبان بلکه حبیبانم ساحر خواندند و در جادوگریِ من سخنها راندند (اعتمادالسلطنه۳، ۲۷) ║ ۱۳۲۴ش. چون تویی افسونگران بسیار جویم گر بماندم/ پیش من افسون مکن کاینک خدیو ساحرانم (حمیدی، ۸۸) ║ ۱۳۴۸ش. سخنش، همچون دَم مغان، زمزمۀ موبدان، اوراد ساحران، دلم را خبر میکرد اما در دماغم نمیآمد (شریعتی، ۷۴) ║ ۱۳۷۶ش. حالا شما میتوانید به من نقش یک پیشگو را بدهید و از من یک ساحر نوآموز بسازید (کیان، ش۳۷/۳۷)
۲. پیش از اسم، صفت، بن فعل و پسوند میآید، صفت مرکّب میسازد و معنی جادوگر را به آنها اضافه میکند.
ق۶. مشعبدپیشه گردونی و ساحرپیشه کیهانی/ که آه چشم مظلومان برافروزد چنین آذر (رضیالدین نیشابوری، ۶۶) ║ صدق او ازپی سلامت راه/ بوده ساحرشناس و کاهنکاه (سنایی۳، ۷۱) ║ ق۷. مستمع داند بهجِد آن خاک را/ خوش نگر این عشق ساحرناک را (مولوی۲، ۳/۲۰۸) ║ ق۸. شوی من مردی جوکی است. علم جوک را شناختهاست و ساحرپیشه است (ثغری، ۷۲) ║ زنی بابِلی داشت ساحرفریب/ سراسر همه غنج و ناز و عتیب (عضد یزدی، ۱۹۱) ║ ق۱۰. جنید پرسید که ای ساحرزاده، با من دو کار بکن واگرنه، همین ساعت گردنت را بزنم! {جنیدنامه، ق۱۴؟} (ابومسلمنامه، ۱/۴۳۹) ║ ق۱۱. گدا هرچند معجزگر بوَد ساحرلقب باشد/ غنی گر بد کند گویند کردار اینچنین باید (سنجر کاشی، ۱۷۶)