فرهنگ جامع زبان فارسیفرهنگستان زبان و ادب فارسی

نارفیقی

وضعیت: «در حال ویراستاری»
نارفیقی ‎nârafiqi,-re-‎ [فعل همایند: کردن]
(اسم) رفتار کردن برخلاف دوستی و محبت ؛ نارفاقتی.
۱۳۴۷ش. اونم نارفیقی کرد، اما طور دیگه. یه روز ما خبر شدیم ماشینو سر سرای زندون خوابوندن. رفتیم ببینیم چه خبره، افسره اومد جلو و گفت ماشینت خلافی داره ... خلاصش پونزده‌ تا قبض خلافی شاشید کف دس ما (امیرشاهی۲، ۱۸۵) ║ ۱۳۷۸ش. اگر بروبچه‌هایم بفهمند من فقط‌وفقط آقابالاسرشان هستم و ممکن است یک روزی نارفیقی کنم در حقشان و سوتشان کنم، یک‌جا که جان خودشان یک‌ریزه هم تو خطر باشد، نمی‌آیند برایم جلو، من را تنها می‌گذارند وسط مهلکه (کاتب، ۱۸۰) ║ گفتم بروی سی خودت. چرا نگهت دارم و زجرت بدهم هی. زندگی‌ات را تلخ کنم که چی. برای چی. اینکه آدم فکر رفیقش باشد این نارفیقی است؟ (کاتب، ۲۳۴)

معنی نارفیقی | فرهنگ جامع زبان فارسی