فرهنگ جامع زبان فارسیفرهنگستان زبان و ادب فارسی

پرشفقت

وضعیت: «در حال تأیید»
پرشفقت ‎poršafeq(q)at, -poršafaq(q)at, poršafqat‎
(صفت) ۱. ← شفیق.
ق۶. چون هم‌دکان به جایگاه خود بازآمد، ردا دید بر کنجد خود پوشیده. گفت: اینْت هم‌دکانی پرشفقت و متحنن که من دارم که به ردای خود کنجد مرا از گرد و خاک پوشانیده‌است (محمد بخاری، ۵۳) ║ ۱۳۲۷ش. چون دیدم که یک پیرمرد پرشفقت اداره‌کنندۀ آن رباط بوده‌است، تکلیف او را قبول کرده، از جا خیستم (عینی، ۳‏/۴۸۲‏) ║ ۱۳۸۴ش. برای شناخت وضعیت ملَّت خود در این موقعیت جهانی، نخست باید خود را بشناسیم به عنوان یک خردوَرزِ پرشفقت (جواد مجابی: گوهران، ش۹-۱۰‏/۱۱۳‏)
۲. ← شفقت‌آمیز.
۱۳۴۵ش. دو چهرۀ محتشم و محبوب، در کنار یکدیگر در نظرم جلوه‌گر می‌شود: یکی قیافۀ مهربان و پرشفقت استاد فقیدم شادروان بهار ... چهرۀ دیگری که در ذهنم نقش می‌بندد تصویری است که از بیهقی در ضمیر خود دارم (یوسفی، ۱‏/۳‏) ║ ۱۳۷۶ش. با چه لحنِ اخطارآمیز اما پرشفقت، صدای قدّیس در ذهن آشفته‌ام طنین می‌اندازد (عبدالحسین زرین‌کوب: کِلک، ش۸۵-۸۶‏/۵۱‏) ║ ۱۳۷۷ش. به‌ جای آن نگاهِ نافذ، چه نگاه پرشفقتی پیدا کرده‌اید (مندنی‌پور۲، ۲۴۴)

معنی پرشفقت | فرهنگ جامع زبان فارسی