فرهنگ جامع زبان فارسیفرهنگستان زبان و ادب فارسی

رباط

وضعیت: «در حال اصلاحات ویراستاری»
رباط ‎rebât, - ro‎ [جمع: ارباط، اربطه، رباطات]
(اسم) ۱. نواری از بافتی محکم، انعطاف‌پذیر، ارتجاعی، سفیدرنگ و بدون حس که استخوان‌ها و غضروف‌های مفصل‌ها یا اندام‌های درونی را به هم وصل می‌کند.
ق۴. رباط بسیار گِرداندرگِردِ این استخوان‌ها آمده تا ایشان را استوار دارد (اخوینی، ۴۸) ║ ق۶. حرکت خمیدن ازسوی راست و چپ به بندگشاد مهرهٔ دوم است و استخوانی از سر مهرهٔ دوم برآمده‌است ازسویِ پیش برسانِ دندانی و اندر مهرهٔ نخستین نشسته و به رباطی بسته شده (جرجانی۱، ۲۰) ║ ق۷. در تن تو دویست‌ و چهل‌وهشت پاره استخوان و پانصد و سی پاره عضله و سیصد و شصت رگِ ناجهنده و بعدازاین اوتار و غضاریف و رباطات و اعصاب و اتصال هر یکی به دیگری به ترکیب خاص و صورت خاص (بهاء ولد، ۱‏/۴۰۲‏) ║ ق۸. اگر استخوان بدن یک‌پاره بودی مقصود حاصل نشدی، پس حکمت ربانی مقتضی آن شد که چند قطعهٔ مختلفه باشد ... و ربط وثاقۀ آن به رباطات و اوتار و اعصاب باشد (ابوالمجد بیضاوی، ۷۳) ║ ق۹. بعد از آن قوّۀ مصوِّره ... اعضای جنین را تصویر می‌کند از منی و عضوهای سفید مثل دماغ و استخوان و غضروف و اغشیه و رباطات و رگ‌های شریان و ورید (بدیعات اختیاری، ۹۸) ║ ق۱۰. رباط نیز اعضائی است به‌حسب حس و لمس و استخوان روئیده است به‌جانب عضل و هیچ‌یک از رباطات را حس نیست (محمد بن محمدعبداللّه، ۲۲) ║ ق۱۱. شمس به‌منزلۀ قلب، و سایر مافیه به‌منزلۀ سایر ما فی الانسان الصغیر از: بطون دماغیه و اعصاب و رباطات و شرایین و اورده و غضاریف و شراسیف و عظام و اعضا و جوارح (میر داماد۱، ۲۲) ║ ق۱۲. فک اسفل از دو استخوان بیش ندارد، چنانچه گفته‌ شد،و هر دو فک آنجا که ملتقای ایشان است و هنگام حرکت دهان فصل بینهما نمایان است [به‌هم] منضم شده‌اند و به رباط‌های استوار مربوط گشته[اند] (ارزانی، ۱‏/۱۵۲‏) ║ ق۱۳. اعضای اصلی چون عظم و غضروف و عصب و عضله و وتر و رباط و شریان و ورید و غشاء از وی متکون می‌گردد (نوری، ۳‏/۶۰۶‏) ║ ق۱۴. در فرانسه استخوان را می‌گویند اُس ... به رباط، لیگامان (Ligmaent) (شیخ و شوخ، ۵۱) ║ ۱۳۲۱ش. بعد از یک شبانه‌روز در کشِ ران همان سمتی که کَنه زده بود، احساس سوزشی در رباط‌های مفصل ران کردم (عبدالله مستوفی، ۲‏/۴۷۷‏) ║ ۱۳۵۹ش. اگر رباط‌ها و ماهیچه‌هایی که سر استخوان قاپ را در جای خود نگاه می‌دارند، سست شوند سر استخوان پایین می‌افتد (صادقی جورابچی: هدهد، ش۳۱۲، ۳) ║ ۱۳۹۰ش. استفادهٔ مداوم از یک عضو، مانند تنیس‌بازان، موجب آسیب مزمن عضلات و مفاصل و رباط‌ها می‌شود (منصور اشرفی ـ مرتضی اشرفی: مکتب اسلام، ش۵۹۹، ۷۲)
۲. ← کاروان‌سرا(ی)‏۱.
ق۴. ولید مردی بود که عمارت دوست داشتی و بناها فرمودی کردن چون رباط‌ها و حصارها (بلعمی۲، ۴‏/۸۶۰‏) ║ ق۵. این‌همه طاعات و صدقات و خیرات‌ها و مسجدها و رباط‌ها و پل‌ها و حج من هبا و هدر کردند (نظام ​الملک، ۱۹۹) ║ ق۶. سبیلِ خدای، طاعتِ اوست از بابِ حجّ و جهاد، و در عمومِ آیت داخل بوَد هرچه از بابِ خیر بوَد از عمارتِ مساجد و پل و رباط و اصلاحِ راه‌ها و معاونتِ مساکین و شفقت بر یتیمان (ابوالفتوح، ۳‏/۷۸‏) ║ ق۷. راه‌ها را باید که ایمن دارند و شحنگان و گماشتگان را بفرماید تا غم آن به‌واجبی بخورند و رباطی که مرحله و منزلگاه محتاجان و کاروانیان باشد، آبادان دارند (فخر مدبّر، ۱۱۷) ║ ق۸. ابوابِ خیر و راحت از بناهاءِ مساجد و مدارس و خوانق و زوایا و رباطات بر کافّهٔ برایا مفتوح و ممنوح گردانید (آقسرایی، ۶۴) ║ ق۹. بسی خوانق و رباطات و زوایا در طرق و مسالک ممالک توران و ایران احداث فرموده و همواره، آینده‌ و رونده از صدقات جاریۀ آن بقاع انتفاع می‌یابند (شرف‌الدین یزدی، ۲‏/۱۳۴۰‏) ║ ق۱۰. اسپ این فقیر را عارضة لنگی پیدا شد، همراهان را وداع کردم و در رباط ساکن شدم (واصفی، ۱‏/۴۶۴‏) ║ ق۱۱. امر کردم که در هر شهری مساجد و خانقاه‌ها تعمیر نمایند و بر سرِ راه‌ها رباطات بنا کنند و بر نهرها پل بربندند (ابوطالب تربتی، ۱۷۸) ║ ق۱۲. پس آن کرم‌پیشه در هر رباطی که فرودآمدی، طعام تیار کردی و اول برای خدا برآورده، در آن رباط گرسنگان را جُستی و سیر گردانیدی (حاتم‌نامه۲، ۱۸) ║ ق۱۳. چون بعضی‌ از معابر و گذرگاه‌های ولایت کرمان رباط و آب‌انبار نداشت بجهةِ زوار و قافلۀ خراسان و سایر ولایات خالی از تعب و خطر نبود (دولت علیّه، ۱‏/۴۷۲‏) ║ ق۱۴. کاروانسرای رباط‌کریم از بناهای اوست. موقوفاتی به قاعده قرار داده بود. گویا آن موقوفات رفته‌رفته از میان رفته و می‌رود و آن رباط رو به خرابی خواهد گذاشت (عضدالدوله، ۶۷) ║ ۱۳۱۶ش. این‌همه خانقاه و کاروان‌سرا و پل و رباط و مهمان‌سرا و گرمابه و دیگر مستحدثات که به همت این مرد مسلمان در گوشه‌وکنار این مملکت ساخته‌شده، آیا جز جهت تأمین آسایش و رفاه خلق خداست؟ (مؤتمن، ۵۹۸) ║ ۱۳۴۰ش. رباط کلمرز واقعاً یک رباط است، یعنی کاروانسرایی است تک‌وتنها درمیانِ دشت (مهاجر، ۱۶۰) ║ ۱۳۸۰ش. این تکیه نوعی رباط و کاروانسرا واقع در بیرون شهرها و میان راه‌ها بود که فقیران صوفیه و مسافران تهی‌دست شب‌ها در آنجا به‌ سر می‌بردند و بیتوته می‌کردند (شهیدی، ۸۶)
۳. مکانی مانند خانقاه برای اقامت صوفیان، عرفا، عالمان دینی و مانند آن‌ها.
ق۵. رافع به خوارزم آمد تنها و اندرمانده به رباطی اندرشد که توبت کند و بنشیند (تاریخ سیستان، ۲۵۳) ║ ق۶. از ابویزید همی آید که شبی به رباط شد تا خدای‌ تعالی یاد کند بر بام رباط (ابوعلی عثمانی، ۳۹) ║ ق۷. پس مُنکَرات مجمع‌ها و مجلس‌های قاضیان و دواوین پادشاهان و مدارس فقیهان و رباطات صوفیان و کاروانسرای‌ها بر این قیاس کن (مؤیّد خوارزمی، ۲‏/۷۳۵‏) ║ ق۸. این‌چه در این روزگارِ ما در خوانیق و رباطات شب‌هایِ معیّن از دوشنبه یا آدینه جمعیّت و سماع می‌سازند عملِ مزوّران و خویشتن‌فروشان است (باخرزی، ۲‏/۲۰۳‏) ║ ق۱۴. بهتر آن می‌بینم که ما هردو ترک دنیا گفته، به آن جزیره رویم و آنجا را بر آیینِ مرتاضین رباط خود شناخته، مکان عبادت و ریاضت قرار دهیم (ایران۱، ۴‏/۳۴۶۹‏) ║ ۱۳۱۵ش. جای او در میهنه بیشتر به رباط کهن بود که بر کنارۀ میهنه بر راه مرو نزدیک دروازۀ میهنه واقع بود ... و به رباط‌های دیگر اقامت می‌کردی (رضازاده شفق: مهر، ش۴/‏/۳۲۸‏) ║ ۱۳۵۳ش. درست است که ... خانقاه صوفیه درواقع دنبالهٔ رباط‌های مطوعه قدیم به‌ شمار می‌آمد اما آن‌ها، یا لااقل مشایخِ بلندنظرِ آن‌ها در اشتغال به جهاد بیشتر طالبِ کسرِ نفْس و مبارزه با سلامت‌طلبی خویش بودند تا امرِ دیگر (زرّین‌کوب، ۲۵۵)
۴. (مجاز) دنیا؛ این جهان ؛ رباط دُودَر؛ کاروان‌سرا(ی) ‏۳؛ کاروان‌سرای دُودَر.
ق۵. دراز گشت مقامت در این رباط کهن/ گران شدیّ و سبک‌جان بُدی تو از اوّل (ناصر خسرو۱، ۱‏/۱۹۳‏) ║ ق۶. شک نیست که این رباط خاکی/ منزلگه هیچ آدمی نیست (اخسیکتی، ۳۲۹) ║ ق۷. در کوی این رباط ز عقبی نشان مجوی/ هرگز بوَد مزاج سقنقور درشکند (لویکی، ۱۱۲) ║ ق۸. در این رباط دودر چون ضرورت است رحیل/ رواق و طاق معیشت چه سربلند و چه پست (حافظ، ۱‏/۵۶‏) ║ ق۹. همرهان را بمان دلا بگذر/ زین رباط خراب پردهشت (آذری، ۹۳) ║ ق۱۰. کاندرین خاکی رباط پُرملال کم‌نشاط/ وندرین سفلی بساط کم‌ثبات پرخطر- ذره‌ای را آفتابی برگرفت از خاک راه/ ساختندش حاسدان یکسان به خاک رهگذر (محتشم، ۱‏/۳۹۷‏) ║ ق۱۱. سن شریف حضرتش از هشتاد متجاوز گشته در آن سن و سال هم توالد و تناسل از او می‌شد و رحلتِ او از این رباطِ فنا در سنة ۹۷۹ هـ . بود (بداؤنی، ۳‏/۱۸‏) ║ ق۱۲. دل بدین کهنه‌دیر منقش و این رباط بی‌ثبات بستن، و در فراق آن گریستن، سرتاسر بی‌حاصلی است (محمد مروی، ۲‏/۷۳۴‏) ║ ق۱۴. به روز پنجم شهر جمادی‌الآخره بود/ کزین رباط سفر کرد و سوی مقصد رفت- زد از مصیبت او مشتری دراعه به نیل/ به سوکش افسر زرّین ز فرق فرقد رفت (ادیب‌الممالک، ۲‏/۷۶۲‏) ║ ۱۳۳۰ش. ای خفته در این خاکدان رباط/ چون طفل فروبسته در قماط (بهار، ۱‏/۵۲۵‏)
۵. (نجوم) تخصصی، علوم کهن،.
ق۵. فصلِ ۲ اندر ذکرِ خانه‌هاء ایشان و معرفةِ طولِ رباط (المدخل، ۵۷) ║ معنیِ رباط آن است کی این ستارگانِ متحیره مربوط است به شمس، و دور باشند هریکی به‌مقدارِ رباطش (المدخل، ۶۲) ║ رباطات هم مقامات‌اند (بیرونی، ۱۳۹) ║ عطارد از آفتاب بیشتر از بیست‌وهفت درجه‌ و اند دقیقه جدا نتواند بودن و رباط او از همه کمتر بوَد (شهمردان۱، ۳۵۲) ║ عطارد و همچنین به شانزده روز یک برج ببُرَد، لکن ازجهتِ اندکی رباط او به‌تقریب یک‌سال همه فلک ببُرَد (شهمردان۲، ۱۰۱) ║ چون خانه‌های شمس و قمر معلوم شد در رباط آن پنج ستاره نگرستند و دور شدن ایشان از شمس (شهمردان۲، ۱۱۹) ║ به وقتِ آغاز رجوع و آغاز استقامت، میان کوکب و آفتاب بُعدی بوَد معلوم، آن را رِباط گویند و وتر گویند (قطّان مروزی، ۷۵) ║ این مقدار رباطات همه کواکب مختلف است. زحل و مشتری و مرّیخ هریکی را صدوبیست درجه است. چون ایشان با آفتاب باشند و در وسط استقامت باشند، محترق شوند و ایشان را نتوان دید تا آنگاه که آفتاب از ایشان درگذرد: زحل را بیست درجه؛ مشتری را پانزده درجه؛ و مریخ را بیست درجه (قطّان مروزی، ۷۶)
۶. طناب و بندی که معمولاً حیوانات و چارپایان را با آن می‌بندند.
ق۶. رسن که اسپ را به او ببندند رباط گویند (ابوالفتوح، ۵‏/۲۲۹‏) ║ الرّباط: رباط، و پای‌بندِ باز، و بستن اسب (کرمینی۱، ۱‏/۲۴۴‏) ║ ق۷. الرباط: رباط و بند مشک و بند استور و میخ اسب و خر و زیادت از آن (تاج الاسامی، ۲۰۶) ║ ق۸. الرّباط: پنج اسپ و زیادت از آن و رباط‌الخیل اصل‌ها و رباط رشته خریطه (زنجی، ۱‏/۱۴۳‏)

معنی رباط | فرهنگ جامع زبان فارسی