وضعیت: «در حال ویراستاری»
قرضی qarzi
یک. (صفت) ۱. (پول یا کالایی) که از کسی به عنوان قرض گرفته شده باشد (معنای قرض ۲) ؛ مقروضه.
۱۳۲۷ش. سال آینده باید سر خرمن، گندم قرضی را مالکین ماهیدشت به حسن خان بدهند (محمدکیوانپور مکری: یادگار، ش۱-۲/۷۹) ║ ۱۳۵۸ش. آن شب باز دستۀ نان قرضی را به دستم دادند و روانۀ خانۀ خاله فاطمهام کردند، با این سفارش که باز از زیر چشم اطراف و جوانب را خوب بپایم (یونسی، ۱۴۵) ║ ۱۳۷۳ش. میدانستم از همان پولها برایم اشرفی خریده ولی نمیدانستم باید خوشحال باشم یا نه؟ آیا این اشرفی قرضی نبود؟ (حاجسیدجوادی، ۲۲۳)
۲. (واجبات شرعی مانند نماز و روزه) که قضاشده و ادای آن بر عهدۀ شخص مکلّف باشد.
۱۳۴۹ش. از وقتی حاجیه خانم معصومه را به اتاقش برده بود، یک ماهی میگذشت. حالا به قول همسایهها معصومه شده بود یک حاجیه خانم کوچولو. قرآن میخواند، روزهٔ قرضی میگرفت و نماز و مسجدش ترک نمیشد (میرصادقی۸، ۲۷) ║ ۱۳۷۲ش. دو روز تمام مستمعین کرام حرفهای مالاکلام شنیدهاند و اطبا خسته و مانده، نزدیک دو بعدازظهر بعضی میخواهند به مطب بروند و بعضی به نماز و ناهار نخورده و گرسنهاند، مگر آنها که روزۀ قرضی گرفته باشند (محمدابراهیم باستانی پاریزی: کلک، ش۴۰/۹۰) ║ ۱۳۸۴ش. فردای بیستوهفتم رجب هم روزه گرفت؛ بدون سحری. گفتم: چرا بی سحری؟ گفت: یک روزۀ قرضی دارم. گفتم: کو تا ماه رمضان؟! (رهیافتگان: مکاتبه و اندیشه، ش۲۲/۱۸۳)
۳. (لغت یا عبارتی) که از زبانی دیگر قرض گرفته شده باشد (معنای قرض ۶).
۱۳۷۱ش. از آنجا که عناصر قرضی بهخصوص لغات عربی از عناصر زندۀ زباناند، با آنها نیز باید لغت ساخت، مانندِ کتابشناسی، جامعهشناسی ... (خسرو فرشیدورد: رشد آموزش زبان و ادب فارسی، ش۳۱، ص۴؛ ۱۳۷۱ش) ║ ۱۳۸۸ش. از آنجایی که ضربالمثلها برخاسته از متن جامعه و تقریباً صددرصد متکی به فرهنگ اجتماعی هستند، از بین انواع گونههای نثر معیار کمترین واژگان قرضی را دارند. در چنین مواردی، تنها آن عناصر قرضی در ضربالمثلها راه مییابند که در تداول عامه به کار میروند (حسن ذوالفقاری: فنون ادبی، ش۱، ص۶۲؛ ۱۳۸۸ش) ║ ۱۳۹۵ش. بهطورکلی میتوان گفت که هرچه میزان واژههای قرضی در واژگان یک زبان بیشتر باشد، شفافیت واژگان آن زبان کمتر است (محمدرضا باطنی: بخارا، ش۱۱۵، ص۲۱؛ ۱۳۹۵ش)
۴. (پول یا کالایی) که به دیگری به عنوان قرض داده شده باشد (معنای قرض ۴).
۱۳۷۸ش. هنوز هزار تومانی از پولهای اسپندی تو جیبم بود. درآوردم گذاشتم تو جیب پسر صمد. گفت: من خودم پول [دارم]. گفتم: بگیر قرضی است (کاتب، ۲۶۱)
دو. (قید) به صورت قرض (معنای قرض ۱).
۱۳۴۶ش. شاگرد عبدی آمد ـ اوسا، کاغذ سمباده تموم شده. عبدی گفت: ـ برو از درویش بگیر. ... ـ اوسا، درویش قرضی نمیده (محمود۳، ۶۴) ║ ۱۳۵۶ش. شاید اگر بیستسی سال پیش بود و این پول به دستم رسیده بود، کموکسریاش را هم از یکی دستی، قرضی گرفته، مثل حاجحسین رفیقم که از بازار تا سر لالهزار میرفت تا پنجتومانی دهتومانیهایش را صدتومانی و درسته بکند، درستوراستش کرده، بغل باقی دیگرهایش میگذاشتم (شهری۳، ۴) ║ ۱۳۷۵ش. صد تومان اگر داری برسان؛ قرضی (مندنیپور۱، ۱/۳۲۸)
ترکیبات: ربای قرضی، ترجمۀ قرضی