فرهنگ جامع زبان فارسیفرهنگستان زبان و ادب فارسی

دبر

وضعیت: «در حال اصلاحات ویراستاری»
دبر ‎dobor, dobr‎ [جمع: ادبار؛ (تلفظ dobr به‌ندرت و به تقلید از عربی به کار رفته است)]
(اسم) ۱. سوراخ مقعد.
ق۴. نوح خدای را دعا کرد و خدای بفرمود که دست بر پشت پیل فرومال. چون فرومالید، خوک از دبر پیل فرود آمد تا آن همه پلیدی‌ها را بخورد (بلعمی۲، ۱‏/۹۹‏) ║ ق۵. اگر بیند کی موشی از دبرش بیرون آمد، مر او را عیالی پدید آمد کی اندر او هیچ خیری نبُوَد (خوابگزاری، ۳۰۳) ║ ق۶. المِخْذَفةُ: فلاخن و دُبْر (کرمینی۱، ۱‏/۶۷۶‏) ║ ق۷. ابوحنیفه می‌گوید قُبُل و دبر سگ پلید است و باقی پاک، و چون مُرد، پوستش به دباغت پاک شود (تبصرة العوام، ۱۹۰) ║ ق۸. اگر اسب را از گرما تعبی رسیده باشد، فوفل و کَبَر از هریکی دو درم بکوبند و در دبر او کنند، تعب او زایل شود (شمس‌الدین آملی، ۳‏/۳۴۷‏) ║ ق۹. آن نومسلمان عبید را پرسید که این مسواک را به چه طریق کنم؟ آن بدبخت را گفت یکی در دهن کند و یکی در کون. او هر روز همچنین می‌کرد تا دبر او آماسیده گشت (سیهرندی، ۹۵) ║ ق۱۰. فرس را دبر از ره انتباه/ چو بینیش باید فراخ و سیاه (صبایی، ۱۸۱) ║ ق۱۲. جای مثانه میان عانه و دبر است (ارزانی، ۱‏/۲۴۷‏) ║ ق۱۳. واجب است بر کسی که داخل بیت‌الخلا می‌شود به جهتِ تخلّی، در این حال، بلکه در سایر احوال، آنکه بپوشاند از نامحرم عورت خود را و آن قُبُل و دبر و بیضتان است (محمدابراهیم کلباسی، ۷۶) ║ ق۱۴. تخم بوقلمون گر در دبرش جای دهند/ پخته در صحن نهد جوجهٔ بوقلمون را (ادیب‌الممالک، ۲‏/۷۴۰‏) ║ ۱۳۳۶ش. صحبت‌ها روز و شب همه از دبر و قبل و بول و غایط و ادرار و قاروره و حَدَث و فضله و علقه و مضغه و اکل میته و احتلام و نجاست و جنابت بود (جمالزاده۱۵، ۱‏/۱۵۴‏) ║ ۱۳۷۱ش. این تعلیمات بود که والدین به فرزندان و بزرگ‌ترها به کوچک‌ترها می‌دادند: ... در پیشِ دیگران دست در بینی و دهان و گوش نبرده، دندان خلال ننمایند ... و آروغ برنیاورند که صدای دهان بدتر از صدای دبر می‌باشد (شهری۱، ۴‏/۲۵۷‏)
۲. آخر و عاقبت.
ق۵. تدبّر نگرستن بُوَد در دبر و عاقبت چیزی، و هرکه در قرآن تدبّر کند، داند که این نه سخن محمد است (سورآبادی۱، ۱‏/۴۴۷‏)

معنی دبر | فرهنگ جامع زبان فارسی