فرهنگ جامع زبان فارسیفرهنگستان زبان و ادب فارسی

ا

وضعیت: «تأییدشده»
ا۱۲ ‎â‎
(ادات) به دوم‌شخص مفرد مضارع فعل گفتن و گاهی پنداشتن اضافه می‌شود و قیدی می‌سازد که برای بیان شباهت یا فرضی و غیرواقعی بودن معنای فعل جمله یا دلالت فعل بر احتمال و تردید به‌کار می‌رود (گاهی شناسۀ دوم‌شخص از فعل گفتن حذف و گوییا تبدیل به گویا می‌شود).
ق۴. جعد همچون نورد آب به باد‌ / ‌گوییا آن‌چنان شکستستی (رودکی، ۱۰۳۶) ║ ق۵. زلفین تو به عاشق تو ماند‌ / ‌خو کرده در نگون و نگونساری ـ پنداریا کی روز فراقستی‌ / ‌آشفته و سیه شده و تاری (ابوالحسن عراقی: رادویانی، ۴۷) ║ ق۶. سخن‌های دل‌آویز او گوییا وحی آسمانی است (راوندی، ۲۲) ║ ق۷. گوییا روی وی از ماه شب چهارده تابان‌تر بودی (اسحق همدانی، ۲‏/۹۹۰‏) ║ ق۸. چنان ... بدخوی و سفیه و تلخ‌گوی‌اند که پنداریا روزیِ جملۀ بندگانْ ایزد تعالی بر ایشان حواله کرده‌است (منشی کرمانی۱، ۹۱) ║ ق۹. گویا نمود در دل شب چهره مشتری‌ / ‌چون تافت از حواشی خط نقطۀ زرش (عصمت بخارائی: دولتشاه، ۳۵۹) ║ ق۱۰. غرض از عدم شهرت این احادیث گوییا این است که به این سند که در کتب صحاح است نیست، والّا مشهور است (حافظ حسین، ۲‏/۳۱۲‏) ║ ق۱۱. عبادت کنی خدای را با چنان ادبی که گوییا تو می‌بینی او را (خالقداد۲، ۱‏/۶۲‏) ║ ق۱۲. نیست جز حرف مدیحش بر زبانم گوییا‌ / ‌مدح او آموخته آن‌گه زبان آورده‌ام (نشاط، ۲۲۰) ║ ق۱۳. گوئیا اگر بنده ... منتظر کرنل دارسی بودم، الی‌حال بایست در این‌جا نمانده باشم (میرزا صالح۲، ۱۷۰) ║ ق۱۴. گیسوی پرخم‌وتابش نگَرید‌ / ‌گوییا مار به ‌رقص آمده‌است (لاهوتی، ۸۰) ║ ۱۳۰۰ش. مثل دجال گوییا هر موی تنش زبانی داشت (جمالزاده۱، ۴۳) ║ ۱۳۳۸ش. مثل این‌که خواهش می‌کرد، التماس می‌کرد، گویا می‌خواست بگوید: ... چند فوت از تریاک خودت تو دهانم کن (محمود۶، ۲۰) ║ ۱۳۵۴ش. ناگهان غیبش زد و گویا به رشت برگشت یا به تهران رفت (احسان طبری۱، ۱۴۳) ║ ۱۳۷۹ش. پدرت ... انگار فقط یک بار رفت تا یزد و برگشت یا تا کرمان. حالا یادم می‌آید که گویا تا بم رفته ‌بود (اخوّت۲، ۵۵)

معنی ا | فرهنگ جامع زبان فارسی