وضعیت: «در حال ویراستاری»
گس gas
(صفت) ۱. (درمورد بو) تند و آزارنده که موجب سوزش بینی شود.
۱۳۱۵ش. این حرکات... مخصوصاً بویِ عرق گس و یا فلفلی او که مخلوط با عطر موگرا و روغن صندل میشده به مفهوم شهوتی این منظره میافزودهاست (هدایت۱، ۵۵) ║ ۱۳۴۴ش. بویِ گس لجن و نم زنگار و پوسیدگی از باتلاق مجاور برمیخاست (بهآذین۵، ۱/۴۰۰) ║ ۱۳۴۶ش. نسیم بوی یونجه میآورد و بوی پودنه و بوی گس سپیدارهای کنار نهر آب را (محمود۳، ۱۱۹) ║ ۱۳۷۹ش. درونِ تنش همیشه اجاقی گُر میزد، و بویِ گسِ عضلات لیچانداخته مثلِ ابری پیکرش را میپوشاند (چهلتن۱، ۴۴)
۲. ویژگی دهانی که به علت خوردن چیزی گس یا اتفاقی ناخوشایند آب آن خشک شده و لبها جمع شده باشد ؛ ← گس۳.
۱۳۱۵ش. دهنش گس و تلخمزه، طعمِ ته خیار را میداد (هدایت۱، ۲۴) ║ ۱۳۴۸ش. با لبخندی... بهشکلِ لبهای بیمار سرماخوردهای که... تب خشک و از اختلال معدی بدمزه و گس شدهاست، بهعرض رساندم: ... چی بپرسم؟ (شریعتی، ۴۳۶) ║ ۱۳۷۹ش. برایِ او تابستان یعنی بوهای حیوانی، بوی کشالههای رانِ لیچانداخته، بوی دهانهای گس و لبهای مرطوبِ نیمهباز، بوی شرههای نازکِ عرق بر گلوهای بلوری (چهلتن۱، ۴۳)
۳. ویژگی مزهای که باعث میشود آب دهان خشک شود و بزاق تا چند لحظه ترشح نکند و دهان جمع شود، مانند مزۀ به و خرمالوی نارس یا بلوط و مازو ؛ سکوک (s?kuk)؛ گس ۲؛ گسی.
۱۳۲۱ش. مغز بلوط گس و تلخ است (عبداللّه مستوفی، ۳/۵۱۰) ║ ۱۳۴۴ش. بوی دندان سوخته و مزۀ گس لثۀ کبابشده تو سروکلۀ مرد مجلهبهدست راهی شد (چوبک۴، ۷۹) ║ ۱۳۸۲ش. من مشتمشت برگ سروهای باغ فین را میجویدم تا بفهمم شیرۀ سرو خنک و گس است. و میخندیدم و مادر نفرین میکرد (کریمی، ۷۴)
۴. نامطبوع و ناخوشایند که باعث آزار یا نارحتی شود.
۱۳۴۴ش. گرما و هوای نفسگیر و غبارهای گس خفهشان میکرد (بهآذین۵، ۱/۳۱۱) ║ ۱۳۸۰ش. مزۀ گس حقیقت را بیشتر از رؤیای بیراست، خوش داشت (کریمزاده، ۴۷۵)