فرهنگ جامع زبان فارسیفرهنگستان زبان و ادب فارسی

حورسرشت

وضعیت: «در حال ویراستاری»
حورسرشت ‎hurserešt‎
(صفت) (مجاز) (کسی) که چهره‌ای بسیار زیبا دارد ؛ حوراسرشت؛ حوری‌سرشت.
ق۶. پیش‌اندیشی نمود آن حورسرشت/ زآن‌پیش که دوزخی شود، شد به بهشت (مهستی۲، ۱۴۸) ║ ق۷. گشت روی زمین چو صحن بهشت/ از رخِ خوبِ یار حورسرشت (سیف فرغانی، ۲‏/۲۷۷‏) ║ ق۸. کنون‌ که می‌دمد از بوستان نسیم بهشت/ من و شراب فرح‌بخش و یار حورسرشت (حافظ، ۱‏/۱۷۰‏) ║ ق۹. آن حورسرشت، آذریا، نیست فرشته/ سنگی‌ست که ایّام بیاراسته شنگش (آذری، ۲۲۱) ║ ق۱۰. چند قابلۀ حورسرشت جهت ارضاع آن حضرت تعیین پذیرفت (خواندمیر۱، ۴‏/۵۳۱‏) ║ ق۱۱. این حورسرشت در حُسن و خوبی بی‌نظیر است (خالقداد۱، ۱۱۲) ║ ق۱۲. امیر اصلان‌خان اسرای ماه‌لقای حورسرشت با اموال و غنایم بی‌شمار فراهم آورده (محمد مروی، ۱‏/۴۱۶‏) ║ ق۱۳. ای که هم‌آغوش یار حورسرشتی/ عیش ابد کن که در میانِ بهشتی (فروغی بسطامی، ۲۷۱) ║ همه تن چشم گشته، به تماشای آن حورسرشت مشغول، و متذکر این بیت «میرزا بیدل» بودم (میرزا ابوطالب، ۵۸) ║ ۱۳۱۲ش. از جوانی دانشمند و باعقل این‌طور زبونی و ناامیدی عار است. هزاران دختر حورسرشت در سر راه به تماشا و امید تو نشسته‌اند (حجازی۲، ۲۳۷) ║ ۱۳۳۶ش. کم‌کم منظرهٔ روح‌افزای آن باغ بهشت و آن دخترک حورسرشت مانند شبنمی که به اشعهٔ آفتاب آب شود، محو و محوتر شد (جمالزاده۱۵، ۱‏/۱۲۷‏)

معنی حورسرشت | فرهنگ جامع زبان فارسی