فرهنگ جامع زبان فارسیفرهنگستان زبان و ادب فارسی

تخماق

وضعیت: «در دست پیشه و صنعت»
تخماق ‎toxmâq‎
(اسم) قطعه‌ای چوب سنگین با سر کلفت و دسته‌ای بلند و به نسبت باریکتر از سر آن که برای کوبیدن کلوخ و ضربه زدن بر سر پایه‌های چوبی و فلزی به منظور فرو بردن آن‌ها در زمین و مانند آن‌ها به کار می‌رود.
ق۱۱. پادشاهِ دین‌دارِ شریعت‌پرور درمقامِ سیاست آن گروه درآمده، مقرر فرمودند تا فرّاشان سر یک‌یک را به ضرب تخماق کوفته، به دیار عدم می‌فرستادند (مفید بافقی، ۳، ق۲‏/۸۴۰‏) ║ ق۱۲. مقرر فرمود که اسباب فراش‌خانه و آش‌پزخانه را جمیعاً طلا نمودند، و اسباب [اصطبل را] نیز ازقبیلِ سطل و... اسب و میخ و تخماق را نیز طلا کردند (محمد مروی، ۲‏/۷۳۹‏) ║ ق۱۳. دو نفر رعیت کلوخ‌کوب به دست، با تخماق‌های گران آن‌قدر به سر آن زدند که خسته شدند و باز بی‌جان نگردید (تحویلدار، ۶۲) ║ ق۱۴. امیدوار و فراشان بیامدند که او را ببرند چون بستر را برچیدند دیدند افعی سیاهی درزیرِ بستر حلقه زده، با تخماقی او را بکشتند (خسروی۳، ۱۵۵) ║ ۱۳۱۲ش. چنان به‌شدّت به سنگ‌ها پتک می‌زدم که گویی افکار مزاحم و مهیب خودم را زیر تُخماق گرفته‌ام (حجازی۲، ۲۶۲) ║ ۱۳۳۸ش. زن گفت: چه‌طور! بدره را پس بگیرد... گاز و مقراض و چکش و تخماق کافی نیست که کسی بتواند چیزی را ازچنگ من بیرون بیاورد و حتی چنگال شیر درنده نیز از این کار عاجز است (قاضی۱، ۲‏/۱۰۱۹‏) ║ ۱۳۶۸ش. مردها، تخماق به‌دست، میخ چادرها را بر زمین می‌کوفتند. زن‌ها با خلال‌های تیز چوبی، اضلاع چادرها را به‌هم می‌دوختند (بهمن‌بیگی، ۱۲۶)

معنی تخماق | فرهنگ جامع زبان فارسی