وضعیت: «در دست پیشه و صنعت»
خلاص xa(e)lâs [فعل همایند: آوردن، بخشیدن، دادن، دهانیدن، دیدن، ساختن، فرمودن، کردن، گرداندن(گردانیدن)، نمودن، یافتن (مجهول: شدن، گردیدن، گشتن)]
یک. (اسم) ۱. رهایی و نجات از موقعیت یا وضعیتی خطرناک یا نادلپسند ؛ خلاصی یک. ۱؛ خلاصیدو. ۱.
ق۴. چون سالش افزون شد و قوّتش بیفزود... از زندان خلاص یافت و وزیر مَلِک شد (بلعمی۲، ۱/۲۰۵) ║ ق۵. دختر سمر سوداوه چون کیکاووس را بدید، خویشتن بر وی عرضه کرد، که اگر مرا بپذیری، من تو را ازین محنت خلاص آرم (گردیزی، ۹) ║ ق۶. خالد.. گفت چندان پیاده که در لشکراند سوار گردانم و هر سواری را جنیبتی ترتیب دهم و یک سال برگ و نوای لشکرت متقبل و متکفل شوم و مرا خلاص فرمای (محمود اصفهانی، ۸۶) ║ ق۷. پروانۀ تو خلاص بخشد/ از دودۀ شب چراغدان را (اسفرنگی، ۱۱۰) ║ ق۸. خلاص حافظ از آن زلف تابدار مباد/ که بستگان کمند تو رستگارانند (حافظ، ۱/۳۹۶) ║ مهدی... زندانیان را خلاص گردانید الّا آنکه خون یا فساد کردهبود (حمدالله مستوفی۲، ۲۹۸) ║ ق۹. ای خونگرفتگان، شما را از جان خلاص دهانیدم (شمس عفیف، ۴۰۲) ║ ق۱۰. چو جان من نشود جز به مرگ من دلشاد/ مرا خلاص ز مردن کسی نخواهد داد (اهلی، ۵۳۷) ║ ق۱۱. صاحب قرانی را نسبت به او اعتقاد تمام پیدا شد و ملتمس او را قبول کرده، همۀ بندیان را خلاص داد (بداؤنی، ۱/۱۸۶) ║ ق۱۲. همیگفت خواهم که منّت نهی/ ز چنگال شیران خلاصم دهی (حزین، ۷۴۴) ║ ق۱۳. قبایل بزچلو و دیگر طوایف که در سوابق زمان از ایروان کوچ داده در پنبک و شوره گل جای کرده بودند، چون این بدیدند روی خلاص و مناص جز در حضرت شهریار مشاهده نکردند (لسانالملک سپهر، ۱/۱۸۶) ║ ق۱۴. نجات یافت کلیم از عذاب فرعونی/ خلاص یافت مسیح از شکنج دارِ جهود (ادیبالممالک، ۲/۱۳۵) ║ ۱۳۱۲ش. در موقعیکه دشمن عمومی دهان را هرلحظه گشادتر میکند و نزدیکتر میآید ما برسر و کول هم میزنیم و راه خلاص را بر یکدیگر میبندیم (حجازی۲، ۵) ║ ۱۳۴۸ش. بالاخره حُکم خلاص او صادر میشد. {ابوالحسن بزرگامید} (کتیرایی۱، ۲۰۳) ║ ۱۳۶۳ش. چهطور میتوانم راهِ خلاصی پیدا کنم و همانطور که شایستۀ یک آدم است، زندگی کنم؟ (میرصادقی۳، ۸۲)
۲. خلوص نیت و به دور بودن از میل و غرض در عقیده یا عمل.
ق۵. اگر کسی از ازل تا ابد بر اخلاص خدمت کرد، باز بدان خدمت چیزی یابد که با وی سکون آرد، معبودش آن چیز بوده است نه حق. نفاق را خلاص پنداشته است و شرک را ایمان (مستملی، ۳/۹۸۳) ║ ق۶. به دارا دو سرهنگ بودند خاص/ به اخلاص نزدیک و دور از خلاص (نظامی۷، ۲۲۰) ║ ق۹. برحسبِ سنتِ سنیّۀ جدّ بزرگوارش... آیۀ کریمۀ «یا اَیُّهَا الَّذینَ آمَنوا...» بر زبانِ خلاص بگذرانید و شاهتِالوجوهگویان، خاک بر جانب دشمنان پاشید (شرفالدین یزدی، ۱/۶۶۵) ║ ق۱۲. مخلص بر جادهٔ خلاص مستقیم بعد از تبلیغ دعوات مخالصتبیان و ترسیل تسلیمات مصادقتبنیان که تحفهٔ بزم ارمنشان عالی... تواند شد به نوای عندلیب خامهٔ عقیدتانتما در بهارستان عرض مدعا رطباللسان میگردد که (اسناد افشاریه، ۱/۷۵) ║ ق۱۳. مقام بوذر و سلمان گرت بود مقصود/ خلاص بوذر بنمای و صدق سلمانی (قاآنی، ۸۰۰) ║ ق۱۴. دگر شاه نظر بود سعد وقاص/ غلام علی بود به صدق و خلاص (جیحونآبادی، ۳۴۴)
۳. (درمورد چیزی) بیرون آمدن. خارج شدن.
ق۵. هرگاه که بخار مائی با بخار دخانی در زیر زمین جایی گرفتار آید، و به روزگار نضج گردد، خلاص او از آن جایگاه بر دو گونه بُوَد... (ابوحاتم اسفزاری، ۵۳)
۴. کورهای که در آن طلا و نقره را آب کنند تا ناخالصی آن گرفته و جدا شود ؛ خلاصیدو. ۲.
ق۶. اگر زری که از خلاص بیرون آید و تمام غشّ که با وی آمیختهباشد نرفتهبُوَد دروقتِ گداختن... آن را در سبیکه ریزند روی آن را جرمی ارضی پیدا شود مثلِ صفیحۀ تنکلون (محمد بن ابیالبرکات، ۳۰۳) ║ ق۷. زری که از کیمیا سازند، از خلاص برون نیاید. و بهحقیقت زر نباشد، بل که مانای زر باشد. اگرچه کیمیاگران طرفی دعوی آن کنند که زر بسازیم که از خلاص بهتر باشد (خواجه نصیر۴، ۲۱۲) ║ ق۸. زر خالص آن است کی چندانک آن را با خلاص بَرَند غیرِ یک جو از وی نقصان نکند و آن را زر طلی خوانند (ابوالقاسم کاشانی، ۲۱۵) ║ ق۹. تمیز زر از ایشان به دو طریق توان کرد: یکی آنکه زر خالص از خلاص صحیحالعیار بیرون آید و اشباه از خلاص تباه درشوند؛ دوم آنکه زر در زنبیق فرورود و در زیر آن قرار گیرد و اشباه در زنبیق فرونروند و بر زر بر آن بایستند (محمد بن منصور، ۲۷۴) ║ ق۱۰. می بیغش برآمده ز سبو/ چون زر خالص از درون خلاص (نظیری، ۲۴۲) ║ ق۱۱. حضرت اعلی به فرستادگان او خطاب فرمودند که وقتی نقد ارادت و اخلاص او از بوتۀ گذار و خلاص تمامعیار بیرون آید که بیملاحظۀ اندیشههای زمیندارانه آمده سعادت ملازمت یابد (اسکندر بیک، ۲/۱۱۵۱) ║ ق۱۲. کِِه دیدهست مانند نرگس خلاصی/ که در وی گدازند هم سیم و هم زر (تأثیر، ۹۳) ║ ق۱۳. دارالضرب هفت دستگاه دارد و هر دستگاه عملهجاتی متعدد و تماما در اختیار معیر: اول دستگاه گدازنده که طلا و نقره را آب میکنند و قال گذاشتن نقره و خلاص گذاشتن طلا جزو گدازندگی است (تحویلدار، ۱۲۳)
۵. بدون غل و غش بودن. خلوص.
ق۷. دراین حالت آیینۀ رای اعلی ترکانی با شیخ جمالالدین ابراهیم در مواجهت صفا نبود و نقد سخن مردم درباب و بارۀ او به عیار خلاص و اخلاص نمیشنود (تاریخ شاهی، ۲۱۸) ║ ق۸. لونِ زر دلیلِ خلاص و مقامِ اخلاص باشد (باخرزی، ۲/۳۰۳) ║ ق۱۱. بیزحمت گداز طلا را خلاص نیست/ جور طبیعت آتش و نفْس تو چون طلاست (فیّاض لاهیجی، ۱۱۹)
دو. (صفت) ۱. (درمورد چیزی بویژه زر و نقره) بدون غل و غش یا افزونی. خالص.
ق۵. چه زشت باشد تقاضا کردن خداوندان صفوت را. یعنی بنده چون به مقام صفا رسید مقام صفا آن باشد که از رعونات در او هیچیز نماند، چنانکه در آب صافی کدورت نماند و در زر خلاص غش نماند (مستملی، ۳/۱۳۰۲) ║ ق۶. خنوری از سفال بگیرند و از این دارو قدری در زیرِ آن خنور کنند و آن زر را که خِلاص خواهند کرد پخته یا طلا. پخته آن بود که غش از وی برفته بود ولکن به درجۀ کمال نرسیده، و طلا آن بود که غش بکلی از او برفته بود (محمد بن ابیالبرکات، ۳۰۸) ║ ق۷. آن خدایی که قدرتش از سنگ/ بندگان را زر خلاص دهد (عوفی۹، ۶۳۱) ║ ق۸. اگر نظر کند دهقان به عصّار که آن جوز و لوز و دانههای بذر و کنجد و کاژیره را همه پوست و مغز تفرقه میکند و خلاص روغن از او میگیرد باطل گردد دهقنت او (علاءالدوله سمنانی، ۱۵۳) ║ ق۹. مخلص پادشاه را اگر در آتش حوادث افگنند یاقوتمثال بایدکه ذرهای تغیّر در طبع او ظاهر نگردد بلکه زر اخلاص او چون زرِ خِلاص خالصعیارتر شود (عبدالرزاق سمرقندی، ۲/۵۵۹) ║ ق۱۱. بسنج قلب و خلاص محبّت همه را/ خدای را چو سرِ امتحان گشادستی (شفائی، ۷۰۰) ║ ق۱۳. نقد دل جز به توبۀ اخلاص/ کی شود از غم زمانه خلاص (نورعلیشاه، ۷۵) ║ ۱۳۳۰ش. خلق در زحمت و او در طلب زر خلاص/ داد ازدستِ خواص (بهار، ۱/۲۶۱)
۲. رها از گرفتاری یا موقعیت یا وضعیت خطرناک. بدون قید و بند. آزاد.
ق۶. قنطرش گفت گرچه شیر جهان است آخر یک تن است، او را چندین محل نبود. ما برویم و با او جنگ کنیم و او را بگیریم و عالم را از شر او خلاص کنیم (طرسوسی، ۱/۶۹) ║ ق۷. از خصال و آداب وزرا و مهتران حریص بودن و شغف نمودن است بر تربیت مردم و مصروف داشتن همت و نهمت بر نواخت خلایق، و آزادمردان را از غمها خلاص کردن و بر بیچارگان و فرومایگان رحمت آوردن (تاریخ شاهی، ۱۴) ║ ق۸. جان بیمار مرا از نار هجران کن خلاص/ کاو نخواهد گشت بی سیب زنخدان تو به (ناصر بخارائی، ۳۷۰) ║ ق۹. جهان خلاص نگردد ز دست ظلمت شام/ اگرنه صبح جمال تو بخشد او را نور (ابن حسام خوسفی، ۲۳۹) ║ ق۱۰. دوست میدارم یا ابن رسول الله که من به جای شما در این بند میبودم و شما خلاص میبودید (حافظ حسین، ۲/۴۱۲) ║ ق۱۱. به گوشهای بنشین و زِ نفْس ایمن شو/ زِ سگ خلاص نگردید تا گدا ننشست (سلیم تهرانی، ۵۷) ║ ق۱۲. ای جوان، اکنون مهره به من دِه که برای رغبت مهره ترا از زیر سنگ و بند گران خلاص کردهام. حاتم گفت: ای عزیز، چون تو با من نیکی کردهای، من نیز عوض آن به تو خواهم کرد (حاتمنامه۱، ۲۴۰) ║ ق۱۳. شاهزاده دوید که هردو غلام را خلاص کند (آوردهاند، ۲۸۸) ║ ق۱۴. بر دشمنان شمردم عیب نهانی خویش/ خود را خلاص کردم از پاسبانی خویش (ایرج میرزا، ۲۲۴) ║ ۱۳۰۰ش. ما ماتومتحیر و انگشتبهدهن سرگردان ماندهبودیم که به چه بامبولی یخهمان را از چنگِ این ایلغاریان خلاص کنیم و به چه حقه و لِمی از گیرشان بجهیم (جمالزاده۱، ۱۸) ║ ۱۳۱۲ش. هرلحظه منتظر یکی از ضربههای مهلک بودم و آرزو میکردم که انشاءالله در این معرکه از ننگ و رنج این زندگی خلاص خواهمشد (حجازی۲، ۳۴۵) ║ ۱۳۴۷ش. برای من همینکه به تهران رفت کافی بود. از شر او خلاص شدم، بس بود (گلستان۴، ۲۸) ║ ۱۳۸۲ش. من فکر میکردم توانستهام با زبانِ کنایه و طنز از شرِّ خواستگار تحمیلی خانم مهرابی بهخوبیوخوشی خلاص شَوَم (محمدعلی۲، ۵۲)
۳. (درمورد مال یا ملک و امثال آن) بازپس گرفته . خارج شده از دست متصرف یا بدهکار ؛ خلاصییک. ۳.
ق۷. از رئیس شهر اجازت خواست و گفت: مرا غریمی هست آنجا خواهم رفتن و وجهی از او خلاص کردن (محمد تستری، ۳۳۷) ║ ق۹. اگتایقاآن و جغتای و تولی متوجه ختای شدند و شهر تبتای را خلاص کردند (شرفالدین یزدی، ۱/۱۷۴) ║ ق۱۰. در آخر زمستان عبیداللّه خان رفت و حصار را از ظلم مغول خلاص ساخت (دوغلات، ۴۱۲) ║ ق۱۲. او را قدرت نبود که خانۀ خود را خلاص کند و عاجز شدهبود. مدّتی گذشته[بود که] او را خبر دادهبودند که «جوانی یمنی بر این جوی برسد. اگر تو او را بیاری و حال خود بازگویی، دشمن ترا آن دفع کند.» (حاتمنامه۲، ۲۹۰) ║ ق۱۳. روباهی ظالم مکانی داشت... روزی از مکان خود بیرون آمد چون برگردید دید ماری آنجا خوابیده... مفوض را به حال او ترحم آمد به فکر این بود که چهگونه سوراخ او را از مار خلاص کند (نورالدین جزایری، ۲/۳۳۶) ║ ق۱۴. ممالک ایران را از دست دشمنان مختلف خلاص نمود (حسن فسایی، ۱/۵۵۶) ║ ۱۳۲۱ش. زنها... نمیخواستند ولایت خمسه را هم از تعدیات معمولۀ خود خلاص کنند، تا میتوانستند تعلل میکردند (عبداللّه مستوفی، ۳/۴۳۲) ║ ۱۳۶۲ش. مسخرگی تقدیر در این است که وقتی من... میخواستم مقداری از زمینهایم را از شرّ تیرآهنهایی که رویِ آنها بودند، خلاص کنم... یکدفعه فریاد همه بلند میشود (کلانتریان، ۳۱۷)
۴. جدا. کنده. منقطع.
ق۱۰. در وقت شهادت پرچم کافری را گرفته بود، بعد از شهادت ده کس نتوانستند که آن موی را از دست شیخ خلاص سازند عاقبت آن پرچم ببریدند (حافظ حسین، ۲/۳۲۷) ║ ۱۳۰۷ش. تهِ چوب از تنۀ درخت خلاص شد،... داس که به سرِ چوب بسته شدهبود و تازه دندان کردهبودند و هنوز به چوب نخوردهبود، پنج پنجۀ یک پای مرا از اصل پنجهها گرفت و مشغول بریدن شد (آقا نجفی، ۲۵) ║ ۱۳۴۸ش. شِگرد دیگر قابله این بود که میگفت: یا خضر و الیاس، این بنده از اون بنده خلاص (کتیرایی۱، ۲۵)
۵. فارغ از قید حیات. بیجان. مرده.
ق۱۱. به طعن نیزۀ افعیخواص، چند مرد دیگر را از قید حیات خلاص کرد و از پشت زین بر روی زمین انداخت (محمود افوشتهای، ۲۹۹) ║ ق۱۳. شهابالملک حکم به قصاص کرده آن دو نفر از قید حیات خلاص شدند. {ش:۴۷۲} (دولت علیّه، ۱/۱۰) ║ ۱۳۰۸ش. بگذار با یک گلوله خلاصش کنم که راحتتر بمیرد. بالاخره گفتند پارهپارهاش میکنیم که ثواب داشتهباشد (حجازی۱، ۴۹) ║ ۱۳۴۴ش. دلم میخواهد گلوی نازک و زندهاش را میانِ انگشتهایم فشار بدهم، سرش را بکوبم به دیوار و خلاصش کنم (ترقّی۳، ۱۱۵) ║ ۱۳۷۵ش. میخواستم خودم بزنم خلاصش کنم (مندنیپور۱، ۱/۴۴۴)
۶. مرخص. فارغ از کار و اشتغال ؛ خلاصییک. ۴.
ق۱۱. جان شود آسوده هرگه دل قبولِ عشق کرد/ میشود چون صاف شد آیینه روشنگر خلاص (سلیم تهرانی، ۳۰۵) ║ ق۱۴. سرِ ناهار بودم، بعداز ناهار شاه فرمودند خانه برو خلاص باش شب حاضر باش (اعتمادالسلطنه۱، ۲۰۵) ║ ۱۳۳۴ش. از آنجا که خلاص میشدم تو کوچهها افتاده مشغول فروختن عدسی میشدم بعد از عدسی عقب الاغم میافتادم و بسته به روز و ساعت بیست رقم جنس میفروختم (جمالزاده۱۱، ۱۱) ║ ۱۳۵۵ش. رضا... وقتی از کارِ خستهکننده و پُر از دوندگی خلاص میشد و رزق روزانهاش را درمیآورد، عشقش رفتن به زورخانه بود (احسان طبری۲، ۸۳)
۷. بدون وابستگی و تعلق خاطر(؟).
ق۱۲. خاصان تو از راحت کونین خلاصند/ آسودگی عشق نصیب دل عام است (حزین، ۱۲۶) ║ ز آیینۀ سکندر وز جامِ جم خلاصم/ تا دیده میگشایم دل در مقابل آید (حزین، ۱۹۲)
۸. (درمورد توپ یا تفنگ) که گلوله از آن رها شده و شلیک شده.
ق۱۳. دراینبین که چند تفنگی خلاص میگردد گلولهای بر حلقوم وزیر نامدار میرسد (فرّخ خان، ۳/۳۲۲)
۹. (فنی) حالتی که هیچ یک از دندههای خودرو یا هریک از دستگاههای انتقال نیرو درگیر نیست و درنتیجه خودرو حرکت نمیکند و دستگاه نیرو را منتقل نمیکند.
۱۳۶۱ش. موتورِ ماشین خلاص کار میکرد (دریابندری۳، ۴۱) ║ ۱۳۸۷ش. از گوشۀ سن، همان تراکِ بزرگِ ماک بدونِ تریلر با صدایی زیاد و البته افکتهای صدای موتور، آرام پایین میرود... راننده در آخرین لحظه خلاص میکند و گاز میدهد (امیرخانی، ۳۴۰)
۱۰. تمامشده. به پایان رسیده.
۱۳۷۵ش. طاس حسین میگوید تو باید برگردی اجباری. میگوید مرخصیات خَلاصه. ها؟ (مندنیپور۱، ۱/۴۵۶) ║ ۱۳۷۷ش. پدر لابد از این کار منظوری داشت. نه؟ راه نشانم داده. مرد اگر ازیاد ببرد، خلاص است کارش (مندنیپور۲، ۱۵۶)
۱۱. (درمورد اسلحه) که ضامن آن رها شده و آماده شلیک یا انفجار باشد.
۱۳۷۵ش. سمیر نارنجکی را از ضامن خلاص میکرد و پرتش میکرد (مندنیپور۱، ۱/۲۰۰)
سه. (شبهجمله) (برای نشان دادن قطعیت یا پایان یافتن کاری) تمام شد.کار یا سخن به پایان رسید.
۱۳۳۷ش. قلم را برداشت و زیرِ حکم چیزی نوشت و امضا کرد و من از در آمدهبودم بیرون. خلاص (آلاحمد۱، ۶) ║ ۱۳۶۲ش. وقتیکه همهاش را جمع کردیم، یک روز میریزمشان بیرون در، میکوبیمشان و بادش میدهیم. خلاص! (دولتآبادی۱، ۱/۱۲۶) ║ ۱۳۸۲ش. فرنگیس خندید و جواب داد شما که از چیزی خبر ندارید. گفتم من خبر ندارم؟ پس بگو رقیه مرده و خلاص. بازم خندید. انگار بگو که داره بچه خر میکنه (کریمی، ۹۴)
چهار. ← خلاصییک. ۵.
ترکیبات: تیر خلاص، زر خلاص