فرهنگ جامع زبان فارسیفرهنگستان زبان و ادب فارسی

پرستیز

وضعیت: «در حال تأیید»
پرستیز ‎porsetiz‎ [صورت مشابه: پراستیزه، پرستیزه]
(صفت) ۱. (درمورد کسی) که سرشار از احساس خشم و دشمنی و دارای آمادگی و میل و اشتیاق برای درگیری و پیکار است و اقدام به دشمنی و زیان رساندن به دیگران می‌کند.
ق۴. چگونه چخد شیر بی‌ چنگ تیز/ اگرچند باشد دلش پرستیز (فردوسی، ۳‏/۳۲۶‏) ║ ق۵. بهو نامه چون دید شد پرستیز/ زبان را به دشنام بگشاد تیز (اسدی۳، ۷۸) ║ ق۶. یکی شب بر هوای دل به‌ روز آورد نتوانم/ بدان ماند که مؤذن را به ما دل پرستیز آمد (سنایی۶، ۱۳۲) ║ ق۷. ای چرخ عیب‌جویم، وی سقف پرستیزم/ تا کی به گوشه‌گوشه از مکر تو گریزم (مولوی۱، ۴‏/۴۲‏) ║ ق۸. اکنون رای ما را چنان روی نمود که از صحبت این عروس پرستیز و شوهرکش خون‌ریز اعراض نماییم و بعد از انقراض ایام شباب نفس بدفرمای را به تدارک ماضی استنهاض فرماییم (نظام تبریزی، ۱۲۷) ║ ق۹. شد از تهمت حاسد پرستیز/ به ناکرده جرمی بر او شاه تیز (جامی۳، ۲‏/۴۷۷‏) ║ ق۱۰. انتقال آن‌ جناب در شهور سنۀ سبع‌ و‌ تسعین‌ و‌ سبعمائه به‌واسطۀ ناسازگاری فلک پرستیز در دارالملک تبریز روی نمود (خواندمیر۱، ۳‏/۳۸۶‏) ║ ق۱۱. پدید آورم زین دل پرستیز/ به صور سخن در جهان رستخیز (محمد صوفی: فخرالزمانی، ۴۹۰) ║ ق۱۲. بعداز ورود مراسلات فتنه‌انگیز آن نمک‌به‌حرام پرستیز حکام و سلاطین جاسوسان و قاصدان آن را گوش و بینی بریده و نوشتجات آن را بدان قاصد به ضرب شکنجه در خوراک داده به نزد آن نمک‌به‌حرام ارسال داشتند (محمد مروی، ۳‏/۱۰۶۳‏) ║ ق۱۳. فتنه‌ها دارد سپهر پرستیز/ ای صفائی هست هنگام گریز (احمد نراقی، ۲۶۵) ║ ۱۳۶۸ش. و تا حجاج را نیز به‌اختصار معرفی بکنیم، مردی بوده قسی و جلاد و خون‌ریز و پرستیز، در عداوت تمام با اهل‌ بیت و آل رسول، در آن حد که گفته‌اند تا صدوپنجاه‌هزار تن را سر برداشته (شهری۲، ۶‏/۹۲‏)
۲. جنگ‌جو و رزم‌آور.
ق۸. من آن ساده‌عذار پرستیزم/ که از لحیان و از کوسج گریزم (عبید، ۳۸۳) ║ ق۹؟. گریزان شد از پیش آن پرستیز/ به‌ در برد جان از دم تیغ تیز (مادح، ۹۹) ║ ق۱۰. فریدون با سپاهی از هر چه در فضای خیال گنجد افزون به جانب سلم و تور توجه نمود و آن دو برادر نیز لشکر پرستیز فراهم آورده، متوجه میدان نبرد گشتند (خواندمیر۱، ۱‏/۱۸۴‏) ║ ق۱۱. چون خبر وصول موکب مهابت‌انگیز به دارالسلطنۀ تبریز مسموع رومیان پرستیز گردید، جعفرپاشا را با فوجی از لشکریان بی‌خوف‌وبیم به‌ تاخت و تاراج ایروان ارسال داشتند (محمود افوشته‌ای، ۱۰۲) ║ ق۱۲. آزاد خان لشکری انبوه و سپاهی باشکوه به مقابلۀ ایشان فرستاده، ابواب گیرودار از طرفین بر روی مبارزان گشاده، شمشیرهای خونریز از غلاف و بهادران ضیغم‌نشان پرستیز به میدان مصاف درآمدند (نامی اصفهانی، ۳۹) ║ ق۱۳. سپاهیان پرستیز به‌هم برآمده به‌عزم تاخت‌وتاز اصفهان مهمیز بر اسبان زدند (زین‌العابدین کوهمره‌ای: گلستانه، ۳۴۸) ║ ۱۳۶۱ش. در مراسمی که به همین مناسبت برپا شده بود، اقشار مختلف مردم شیروان و امام جمعۀ محترم این شهر حضور داشتند و با شعارهای «جنگ، جنگ ،تا پیروزی» پشیبانی کامل خود را از رزمندگان پرستیز سپاه اسلام اعلام داشتند (سپاه پاسداران انقلاب اسلامی: سپاه در گذر انقلاب، ۲۴۶؛ سپاه پاسداران انقلاب اسلامی. نمایندگی ولی فقیه، مرکز تحقیقات اسلامی، ۱۳۹۳)
۳. (دربارۀ جایی یا امری) پر از جنگ و نزاع و کشاکش.
ق۱۰. گذر کن از این منزل پرستیز/ تو برخیز از او تا نگفتند خیز (شرف جهان: قاضی میر احمد۱، ۱‏/۴۲۶‏) ║ ق۱۱. زره‌پوش از آن عرصۀ پرستیز/ به صد چشم می‌جست راه گریز (صائب، ۶‏/۳۶۰۸‏) ║ ق۱۲. نامداران معرکۀ قتال مصمم جنگ و جدال گردیده، یک‌مرتبه نبردآزمایان و چرخچیان سپاه به یکدیگر ریخته، غلغله و آشوب به‌نحوی در آن معرکۀ پرستیز بلند گردید که گویا رستخیز قیامت آشکارا شد (محمد مروی، ۱‏/۶۱‏) ║ ۱۳۴۸ش. دیگر نه جنگی است و نه جنگاوری، یک‌ دم از ابدیت برادروار مردگان است در جهان پرستیز زندگان (مسکوب، ۹۵) ║ ۱۳۷۶ش. جامعۀ مطلوب، نه جامعه‌ای یکنواخت است، نه جامعه‌ای پرستیز، جامعه‌ای است که همۀ گرایش‌ها فعال‌اند و هم‌زیستی دارند، برای هم دسیسه نمی‌کنند و امنیت یک‌دیگر را مورد مخاطره قرار نمی‌دهند (عمادالدین باقی: کیان، ش۳۶‏/۵۳‏)

معنی پرستیز | فرهنگ جامع زبان فارسی