فرهنگ جامع زبان فارسیفرهنگستان زبان و ادب فارسی

قلاش

وضعیت: «در حال ویراستاری»
قلاش ‎qallâš‎ [جمع: قلاشان؛ صورت تفضیلی: قلاش‌تر؛ صورت عالی: قلاش‌ترین]
(صفت) (کسی) که به عرف و شرع (هنجارهای اجتماعی و شریعت) اعتنا و پایبندی ندارد و معمولاً بیکار و ولگرد و فقیر است و گدایی یا حیله‌گری می‌کند.
ق۵. بدان که حق مهمان نگاه داشتن واجب است؛ ولکن حق آن مهمان که به حق‌شناسی ارزد، نه چُنان که هر قلاشی را به خانه بَری و آن‌گه چندین تواضع فرمایی که این مهمان من است (عنصرالمعالی، ۷۵) ║ ق۶. قلاشانیم و لاابالی‌حالیم / فتنه‌شدگان چشم و زلف و خالیم (سنایی۱، ۱۱۵۹) ║ یکی قلاش را در پیش ره دید / ز سر تا پای او غرق گنه دید (عطّار۵، ۱۷۵) ║ ق۷. در عشق گشتم فاش‌تر، وز همگنان قلاش‌تر / وز دلبران خوش‌باش‌تر، مستان سلامت می‌کنند (مولوی۱، ۲‏/۷‏) ║ ق۸. اگرچه اهل‌ صلاح‌اند جمله، لیک ز فقر / شدند بی‌سروسامان چو مردم قلاش (ابن یمین، ۴۴۳) ║ ساقی، بیار جامی وز خلوتم برون کِش / تا دربه‌در بگردم قلاش و لاابالی (حافظ، ۱‏/۹۲۲‏) ║ ق۹. معشوقه‌باز و رندم و قلاش و پاک‌باز / جانا، به دین عشق تو این‌ها شعار ماست (اسیری، ۳۴) ║ ق۱۰. به مخمور قلاش رند غریب / که در دین، چو دنیا، بوَد بی‌نصیب ... (پرتوی لاهیجانی: فخرالزمانی، ۱۳۹) ║ چون عادت مستمرۀ آن خسیس، تأسیسِ مبانی ظلم و فساد و ترصیص ارکان فتنه و عناد بود، جمعی از اوباشِ قلاشِ بدمعاشِ اکراد روم را که نزدش بودند جمع آورد (روملو، ۳‏/۱۵۲۱‏) ║ ق۱۱. نکرده دست تهی اهل‌ دیده را قلاش / به‌رنگِ آینه از نور می‌کنند معاش (اسیر شهرستانی، ۳۳۳) ║ ق۱۲. شش‌جهت فرش است استغنای فقر / مفلسی در هیچ‌جا قلاش نیست (بیدل، ۱‏/۶۹۳‏) ║ من تمام متاع را پشتاره کرده، به خانۀ خود آوردم و عمارت عالی بنا کردم. مردمانی که با من عناد داشتند، غمازی من پیش گرفتند و عسس را گفتند که این مفلس و قلاش بود. حالا چندین زر از کجا یافته که عمارت چنین عالی بر پا ساخته؟ (حاتم‌نامه۱، ۲۶۲) ║ ق۱۳. در کوچه‌های شهر طهران، دیگر ابداً گدا و قلاش و بی‌عاران سابق که سؤال به کف را کسب و معاش خود نموده و تن به ذلت گدایی از کثرت بی‌غیرتی داده‌ بودند، پیدا نمی‌شود (اختر، ۳‏/۱۹۱۳‏) ║ ق۱۴. پنج‌شش نفر از قلندران اوباش و بی‌پاوسران نباش و نره‌گدایان کلاش و رندان پابندگسستۀ قلاش و غولان ازکارگریختۀ ناتراشیدۀ ناخراش، که الحال به‌صورت و کسوت درویش و بالمآل و حقیقت کلاه‌بر و کیسه‌بر و شارب‌حشیش، ... (علی‌آبادنامه، ۲۶۵) ║ ۱۳۲۳ش. شاعر یاوه‌گوی بی‌باک سینه‌چاک قلاش و عیاش عربده‌جوی قُلچماقی بود که وجب به وجب آن حدود را مثل راه جیب خود می‌شناخت (جمالزاده۳، ۱۵۰) ║ ۱۳۶۰ش. هرکه دارد زور دایم زور می‌گوید به خلق / تا که تیغت می‌بُرد، چاقوکش و قلاش باش (حالت۱، ۱۸۴) ║ ۱۳۶۸ش. امام‌زاده‌ای که نان‌دانی و وسیلۀ کلاشی مُشتی رند شیاد گردیده‌ بود که همه‌ساله به‌ اسم جاده‌سازی و ... مثل آن، در گوشه‌کنار جادۀ آن چادر افراشته، گوش می‌بریدند، علاوه‌ بر متولیانی از قلاش‌ترین و پاچه‌پاره‌ترین افراد، مانند اصغر امنیه که همه‌ساله برای آن پیدا شده، به لُخت کردن مردم می‌پرداختند (شهری۲، ۵‏/۲۰‏)

معنی قلاش | فرهنگ جامع زبان فارسی