فرهنگ جامع زبان فارسیفرهنگستان زبان و ادب فارسی

بااستقلال

وضعیت: «در حال ویراستاری»
بااستقلال ‎bâesteqlâl‎
(صفت) ۱. دارای استقلال ؛ ← استقلال‏۷.
ق۶. اما تا بشارت تصدر با استحقاق و تصرف بااستقلال مجلس رفیع مجد‌الملکی ــ دام رفیعا ــ در دیوان خداوند جهان علاءالدنیاوالدین ملک‌الاسلام‌والمسلمین... به اسماع مخلصان و مظلومان روزگار می‌رسد... اومید این بقایاء رعایاء... منقطع نمی‌گردد (منتجب‌الدین بدیع، ۱۰۹) ║ ق۹. مکرّم‌بنِ العلا... وزیری بااستقلال بوده، شبل‌الدوله... به آوازهٔ سماحت و کرم مکرّم از نیشابور عزیمتِ کرمان نمود و به مدح وزیر قصیده‌ای انشا کرد (دولتشاه، ۹) ║ ق۱۰. می‌باید که ازرویِ صدق و عقیدۀ درست دست بر دامن حضرات زده زبان را به ذکر طیبّۀ علی ولیالله جاری گردانی تا به سعادت پادشاهی بااستقلال باشی (جهان‌گشای خاقان، ۱۳۶) ║ ق۱۲. عمال بااستقلال کارخانۀ شیطان رجیم، راهنمایان جادۀ پرمخافۀ نیران جحیم، به نهی ظاهر مالک‌الملک قاهر ... حاجبان شرم و حیا را به بستن در سفاح و زنا، مأمور و خاطبان عروس و آزرم و استغنا را به فتح‌الباب اطاعت اوامر ایزد دانا، مسرور سازند (محمدابراهیم نصیری، ۴۲) ║ ق۱۳. بعد طی چند مدارج ترقی [دیگر] آخر کار بر کرسی وزارت پادشاه «انگلند» نشیند، و وزیر بااستقلال آن مُلک شود (میرزا ابوطالب، ۸۲)
۲. (علوم سیاسی) دارای استقلال ؛ ← استقلال‏۱۱.
ق۱۴. برای اغفال او اظهار عقیده کردم که ایران باید با انگلیسی‌ها بسازد تا آسوده و بااستقلال شود (محمد کمره‌ای، ۱‏/۲۱۱‏)