فرهنگ جامع زبان فارسیفرهنگستان زبان و ادب فارسی

گرکه

وضعیت: «در حال تأیید»
گرکه ‎garke‎
۱. ← اگر‏‌یک‌. ۱.
ق۵. از تهدّد گرکه پیغامی فرستد سوی چین / پشت‌ و روی خسرو چین پُرخم و پُرچین کند (قطران، ۸۸) ║ ق۶. ای چو عیسی غیب پیش وهمت استاده به‌ پای / مردۀ غم زنده گردد گرکه بگشایی دهن (سنایی۱، ۴۷۸) ║ ق۷. حقیقتی‌ است بسی آشکار گرکه زنند / رقم به دفتر عین‌الیقین گمان تو را (همگر، ۱۷۲) ║ ق۱۱. فلک چندانکه دارد کینه با دانشوران دارد / ندارد مِهر و دارد گرکه مِهری، با خسان دارد (طالب آملی، ۵۸۳) ║ ق۱۲. نسیم گرکه ز خُلقش به گلستان بوزد / خزان نبیند و گردد بهار آن دایم (لامع، ۷۳) ║ ق۱۳. کودک شیرخوری گرکه ببینم روزی / یاد اصغر کنم و اشک به دامان دارم (تعزیه، ۲‏/۲۴۳‏) ║ ق۱۴. حق شما را کنند ضایع و پامال / گرکه نباشد قیام و کوشش ماها (عشقی، ۲۹۹) ║ ۱۳۲۰ش. ازچه همی‌کاهدمان روز و شب / گرکه نه ما گندم و چرخ آسیاست؟ (اعتصامی، ۱۶)
۲. ← اگر‏‌یک‌. ۲.
ق۷. نه خسرو، گرکه کیخسرو بوَد مَرد / هم آخر غار باید منزلش کرد (امیر خسرو۱، ۲۸۴) ║ ق۱۰. صف لشکر خصم در پایداری / شود فی‌المثل گرکه دیوار خیبر - فروریزد از هم به سیلاب تیغت / چو بنیاد خیبر ز بازوی حیدر (میلی، ۲۳۳) ║ ق۱۲. تارَک ما گرکه شق گردد به تیغ روزگار / هم‌چو خامه با خموشی گرمِ تقریریم ما (لامع، ۱۳۵) ║ ق۱۳. ز زلف بی‌بها موئی به صد جان گرکه بفروشد / در این سودا من مسکین به جان‌ و دل خریدارم {رضاعلی‌شاه} (نورعلی‌شاه، ۱۳۶) ║ ق۱۴. تن ما گرکه به میدان همه بی‌سر بشود / بِه از آن است که ضحاک مظفر بشود (لاهوتی، ۳۵۴)
۳. ‌الف‌- ← اگر‏‌یک‌ ۳ ‌الف‌.
ق۸. منّت ایزد را که گردون گرکه یک‌چندی مرا / در جهان می‌داشت سرگردان به‌سانِ خویشتن ـ از جهان بیرون نرفتم تا ندیدم عاقبت / دشمنانم را به کام دوستان خویشتن (ابن یمین، ۴۹۶) ║ ق۱۲. لامع دل‌شده را خوی به دیدار تو شد / گرکه رویت ز نظر رفت، ولی خویت ماند (لامع، ۲۶۶) ║ ق۱۳. به تیغش ابن‌ملجم گرکه یک شقّ‌القمر کرده / من اندر کربلا هفتادودو شقّ‌القمر کردم (تعزیه، ۲‏/۱۷۴‏)
‌ب‌- ← اگر‏‌یک‌ ۳ ‌ب‌.
ق۶. همه‌جا گرکه به‌ نام ملِکان زر زده‌اند / من چنین زر زدم امروز به‌ نام تو غلام (سوزنی۱، ۱۷۷) ║ ق۱۴. ز درد عشق تنم گرکه بود چون تصویر / فزود حُسنش بر پیکر ستم‌کش روح {شکوهی} (نسیم شمال، ۲‏/۲۴۴‏)
‌ج‌- ← اگر‏‌یک‌ ۳ ‌ج‌.
ق۱۲. ز جعد سنبل و صدبرگ رخسار سمن‌زارش / عجب نبوَد رقیبا، گرکه بزمم گلشن است امشب (لامع، ۱۵۴) ║ ق۱۴. من چه باید بکنم گرکه تو درویشی؟ باش / به‌ درک هرچه تو از هفت‌تَرک می‌خواهی (عشقی، ۳۵۵) ║ ۱۳۲۰ش. در خانه گرکه هیچ نداری، شگفت نیست / کالات می‌بَرند و تو خوابیده‌ای مدام (اعتصامی، ۴۵)
۴. ⇅ اگر‏‌یک‌. ۴.
ق۸. جمع تنها نه ضنّتی باشد / گرکه تفریق باشدش ز قفا (ابن یمین، ۳۲۰)
۵. ← اگر‏‌یک‌. ۷.
ق۴. هلیله گر بنفشه گرکه آلو / شراب وَرد کن خرمای هندو (میسری، ۴۶)
گرکه ... و ار ... «تأییدشده»
⇅ گرکه ... و گر ....
گرکه ... و گر ... (گر: ار، گرکه)
← اگر ... (و) اگر ...‏۱.
ق۱۲. مرغ دل بستۀ فتراک نگاه تو بوَد / گرکه آزاد و گر آزار کنی، بسم‌الله (لامع، ۴۹۵) ║ گرکه دام و گرکه دد ور آدم و حور و ملَک / دررسد او را رسد همواره در کام مدار (؟) (لامع، ۳۵) ║ مغتنم باشد به‌ هم بودن دمی / گرکه راحت دارد این کس ور عذاب (لامع، ۵۳۴) ║ ۱۳۲۰ش. بدونیک من و تو می‌سنجند / گرکه کوهی و گر پَر کاهی‌ است (اعتصامی، ۱۴۷)
گرکه ... و گرکه ... «تأییدشده»
⇅ گرکه ... و گر ....
گرکه ... یا ...
← اگر ... (و) اگر ...‏۱.
ق۵. هرکه به ما قصد کند پیش ما / زود جهَد گرکه عمد یا خطاست (فرّخی، ۱۹)

معنی گرکه | فرهنگ جامع زبان فارسی