فرهنگ جامع زبان فارسیفرهنگستان زبان و ادب فارسی

سباع

وضعیت: «در حال اصلاحات ویراستاری»
سباع ‎sebâ’‎ [جمع: سباعان؛ جمعِ سبع]
‌یک‌. (اسم) ۱. جمعِ سبع ‏‌یک‌. ۱(حیوان وحشی و درنده).
ق۴. اگر ... ترسایی را به شمشیر به‌ دونیم کنند ... یا سباع او را بخورَد ... به‌هیچ‌حال جان از وی جدا نشود تا به عیسی مُقِر نشود (بلعمی۱، ۴۲۵) ║ ق۵. جمشید ... چندان قوّت داشت کی هرچه را از سباع چون شیر و غیر آن بگرفتی تنها بکشتی (ابن بلخی، ۳۰) ║ ق۶. گفته‌اند: ... وقتی‌که آدمی نبودی و گوسپند و شبان نبودی وحوش و سباع آنجا آرام گرفتندی (ابن فندق، ۲۸۲) ║ ق۷. هرگز در او ماران کشنده و کژدم و شیر و ببر و سباع و حشرات موذیه نباشد (ابن اسفندیار۱، ۱‏/۸۰‏) ║ ق۸. مرغزاری بود در نواحی یمن. وحوش و سباع ... در وی بسیار (ثغری، ۳۳۸) ║ ق۹. آنچه در زمین است از انواع حیوانات و جمادات از کوه و دریا و آدمیان و پریان و بهایم و سباع و وحوش و طیور درین همه آیاتی و دلالاتی هست (ابوالمحاسن جرجانی، ۴‏/۱۵۴‏) ║ ق۱۰. حسب‌الحکم جهان‌مطاع پیاده و سوار بسیار از شهر بیرون آمدند و جمهور امم ولایات متصله بدان ... به راندن وحوش و سباع اشتغال نمودند (جهان‌گشای خاقان، ۴۰۹) ║ ق۱۱. مجملی از ... نهب و غارت و قتل و خون‌ریزی و جلاشدن مردم از مواطن و متواری شدن به کوه‌ها و مغار[ه]ها و مردن خلایق در بیابان‌ها و طعمة سباع و وحوش گشتن ... مذکور خواهد گردید (محمود افوشته‌ای، ۶۲) ║ ق۱۳. به‌جز شبانان که مانند وحوش و سباعان پرورش یافته‌ بود، در کوه و دشت مسکن ساخته‌ بودند، سکنۀ دیگر نداشت (اختر، ۲‏/۱۵۵۳‏) ║ در میانِ انواعِ سباع، شیر حیوانی است بسیار نیرومند و قوی‌پنجه (رستم الحکما، ۳۵۵) ║ ق۱۴. در این دولت نیز بسیاری از سباع ضَواری و جانوران جنگل و جبال و صحاری و الوان طیور و انواع وحوشش در حرزهای حصین و قفس‌های آهنین تغذیه و تربیت می‌گردند (اعتمادالسلطنه، ۱‏/۱۳۵‏) ║ ۱۳۱۲ش. خداوندا درصورتی‌که خوان نعمت تو بر همه‌جا گسترده‌است... لاشة متعفّن، کرکس را سیر می‌کند، وحوش و سباع به نصیب خود می‌رسند... باز هم آدمی از گرسنگی می‌میرد! (مستعان، ۱‏/مق: ۶۸‏) ║ ۱۳۴۴ش. سباع و درندگان و وحوش مانند شیر و بَبر و پلنگ و خرس و گاو کوهی و امثال آن آزادانه هریک در محوطۀ خود می‌گشتند (شهری۶، ۲‏/۴۴۴‏) ║ ۱۳۷۱ش. رستم. .. هر وعدة غذایش چهار گورخر ... و یک تا دو جلد گاومیش شراب بود و صدای خرناسة خوابش تا فرسنگ‌ها وحوش و سباع را فراری می‌داد (شهری۱، ۲‏/۳۰۴‏)
۲. حیوانات؛ جانوران.
ق۴. خدای‌ تعالی باد را بفرمود تا همة سباع را سوی نوح گِرد آورد تا نوح از هر جنسی جفتی بگرفت و به کشتی اندر آورد (بلعمی۲، ۱‏/۹۷‏) ║ ق۶. کبوتر را لهجت خوب و عبارت مستعذب است و بی اکراه و اجبار خدمت را اختیار کرد... تا به‌واسطۀ ایراد مفاوضات بر مخدرات ضمایر سباع اطلاع یابد و از مضمون خواطر ایشان اعلام دهد (محمد ملطیوی۱، ۳۷۳) ║ ق۷. اینجا خوکی سقط شده است، ولکن دانم که تو پادشاه سباعی، از تناول مردار احتراز نمایی و صیدی را که خود بسمل نکنی آن را طعمۀ خویش نسازی (عوفی۱۱، ۳۹۸) ║ ق۸. مَلِک سباع ... ازبسِ اشتغال و کاری که در ممالک خویش داشت، به بازپرس گربه نمی‌پرداخت (ثغری، ۱۸۵) ║ ق۱۱. از چوب و گیاه خانه‌ها اختراع کرد و خرگاه پدید آورد و از پوستِ بهایم و سباع لباسِ پوشیدنی دوخت (علّامی، ۱‏/۱۰۰‏) ║ ق۱۳. تاریخ عمر من به سُم من نوشته‌است و تو پادشاه سباع از خط و خواندن سررشته داری، آن را بخوان (نورالدین جزایری، ۲‏/۲۵۷‏)
‌دو‌. (صفت) (معمولاً درمورد حیوان) وحشی و درنده.
ق۷. باید که ... حرص سیاه‌کاسة خرمن‌سوخته را که غرور و خداع و طبیعت سباع انسان از اوست به رئیس عقل سپارد تا به سیاست ریاضت فرماید (ابن اسفندیار۱، ۱‏/۱۴۹‏) ║ ق۱۳. در آن قلعه حیوانات سباع از قبیل شیر و پلنگ و سایر حیوانات درنده که از ولایات بعیده، به رسم پیشکش فرستاده‌اند، در آنجا هست و هر روزه از سرکار پادشاهی خوراک برای آن‌ها معین است (میرزا صالح۲، ۲۸۱) ║ وقتی که سپاه ترکیه داخل به اسلامبول شده، بنا را به های‌وهوی گذاشته، بعینه حیوانات سباع که از جنگل بیرون آمده، بر سر حیوانات ضعیف تاخت آورند، هزاران مرد و زن ... طعمة شمشیر سپاه گردیده (میرزا صالح۲، ۳۸۰)

معنی سباع | فرهنگ جامع زبان فارسی