فرهنگ جامع زبان فارسیفرهنگستان زبان و ادب فارسی

داهیه

وضعیت: «در حال تأیید»
داهیه۱ ‎dâhiye‎ [گونۀ دیگرِ داهی۱؛ <از عربی ‏داهیة‏ ، مؤنث داهی>]
‌یک‌. (صفت) ۱. ⇐ داهی۱‏‌یک‌. ۱.
ق۴. خدیجه زنی بود داهیه و عاقله (بلعمی۲، ۳‏/۲۴‏) ║ ق۷. توراکینا خاتون نیک داهیه و کافیه بود (جوینی، ۱‏/۱۹۶‏) ║ ق۸. او خاتونی داشت مادرِ هر سه پسر، نام او بایره‌خاتون، به‌غایت عاقله و کافیه و داهیه (رشیدالدین فضل​الله۴، ۷۷) ║ ق۹. آقابیگی، حرم محترم امیرزاده سعد وقّاص ...، زنی عاقلۀ داهیۀ عالی‌همّت بزرگ‌نهمت بود (حافظ ابرو۱، ۳‏/۵۹۰‏) ║ ق۱۲. عاشق دانایی او شده‌ام که زنی داهیه است (حاتم‌نامه۲، ۸۴)
۲. ← داهی۱‏‌یک‌. ۲.
ق۷. کشف حجاب داهیۀ این طِلاب را وسیله‌ای جز دها و ذکای دایه‌ای داهیه نیست ... پیر زالی که ... از مکر و دستانِ او در جهان هزاران دستان زدندی (ابن بی‌بی، ۱‏/۹۷‏)
‌دو‌. (اسم) ⇅ داهیه۱‏‌یک‌. ۱.
ق۱۲. شاه گفت: ای داهیه چه نام داری؟ گفت: مومک، دختر دموانِ رمال‌ام. شاه گفت: ترا منصب می‌دهم (حاتم‌نامه۲، ۶۲)

معنی داهیه | فرهنگ جامع زبان فارسی