فرهنگ جامع زبان فارسیفرهنگستان زبان و ادب فارسی

گاز

وضعیت: «در دست پیشه و صنعت»
گاز۲ ‎gâz‎ [صورت کوتاهِ گازانبر]
‌یک‌. (اسم) ابزاری شبیه قیچی که برای بریدن ورق‌های فلزی و مانند آن به کار می‌رود.
ق۴. به لیف خرما پیچیده خواهمت همه تن / فشرده خایه به انبر بریده کیر به گاز (منجیک ترمذی، ۴۶) ║ ق۵. دریده باد دل کور دشمنانت به‌ خشت/ بریده باد سر شوم دشمنانت به‌ گاز (قطران، ۱۸۹) ║ ق۶. هم‌چنان‌که گاز زر را پاره کند، آز،‌ دلِ آزمند را پاره کند که عمرِ مردم اندر آزمندی بکاهد و آز نکاهد (علی بن ابی‌حفص، ۱۲۶) ║ ق۷. همیشه برسر پایم به خون دل گریان/ ز بیم آن‌که سرم را دهند در دَم گاز (همگر، ۵۸۳) ║ ق۸. از گاز به‌جز برش نخیزد/ دایم ز دَمش بریده ریزد {شاهین شیرازی، ق۸} (اشعار یهودیان، ۱۲۹) ║ ق۹. سیه کنید رخ شمع را اگر خندد/ زمان زمان ببرید آتشین زبانش به گاز (بدر شیروانی، ۳۹۵) ║ ق۱۰. چون گوشت و قیمه رسیده‌باشد... محکم خمیر کنند... مقابل انار بزرگ و در‌رویِ تخته‌ای تُنُک کنند... و به گاز تیز چار‌پهلو ببُرند و از‌رویِ تخته درست بردارند و گَردی آرد بدو بیفشانند (باورچی، ۵۲) ║ ق۱۱. در عشق، بلا می‌سپرد دست به دستم/ از بوته چو زر بازرهد، در دَمِ گاز است (قدسی، ۳۹۶) ║ ق۱۲. دشمنان دین و دولت را چو شمع و گاز شمع/ سینه‌چاک و، سربریده بر درِ دولت‌سرا (نجیب کاشانی، ۶۴۳) ║ ق۱۳. دو گام آن دد آهن‌جگر به‌ کام زمین/ چو خارچینهٔ آهن به‌ گاز آهن‌گر (قاآنی، ۲۸۰) ║ ق۱۴. گاه چو در استخوان، شکسته ز سنگی/ گاه چو زر، جان‌ و تن دریده ز گازی (ادیب‌الممالک، ۲‏/۴۱۶‏) ║ ۱۳۳۷ش. آن‌چه بنده به‌خاطر دارم عبارت بود از... گاز و انبر و نعل‌تراش نعل‌بندی. قلم و تیشة سنگ‌تراشی. میل و مشتة پالان‌دوزی. مشگ و نطع سقّایی (پرتو بیضائی، ۲۵) ║ ۱۳۶۸ش. امروزه آهن‌سازی شکل‌های دیگر گرفته، مانندِ کانال‌سازی جهتِ کولر و یخ‌چال و کابینت (قفسۀ) آش‌پزخانه‌سازی و بسا امور که با آهن ورق ساخته بشود، کاری که از چکش و قالب‌تنه و چهارسو و گاز (قیچی) آهن‌بر به تشکیلات وسیعِ آهن‌خم‌کنی و خال‌جوش و غیره‌وغیره رسیده، کارخانه‌هائی جهتِ آن تأسیس شده‌است (شهری۲، ۲‏/۱۵۸‏) ║ ۱۳۸۱ش. قید: اشکنج، تنگ، شکنجه، گاز، گیره: وسیله‌ای است از دو تکه چوب که به دو چوب پیچ‌دار به‌هم متصل است. (صحافی و مجلدگری) (نامۀ بهارستان، ش۶‏/۳۴۲‏)
‌دو‌. ⇐ گازانبر.
ق۵. دندانْش به گاز و دیده به انگشت/ پهلو به دبوس و سر به چُنبه {لبیبی} (اسدی۱، ۲۲۱) ║ ق۷. گاهی زِ سلب درید پیوند/ گه پوست زِ تن به گاز برکند (امیر خسرو۲، ۱۸۱) ║ ق۱۴. ازبرای خودم بعضی‌از آن‌ها را ساخته‌ام و داریم، الّا سوهان. آن‌چه درکار بود، از اسکنه و گاز و باخیز و غیره تحصیل نموده‌ام (طاهر میرزا۲، ۱۹۲) ║ ۱۳۳۸ش. زن گفت: چه‌طور! بدره را پس بگیرد... گاز و مقراض و چکش و تخماق کافی نیست که کسی بتواند چیزی را ازچنگ من بیرون بیاورد و حتی چنگال شیر درنده نیز از این کار عاجز است (قاضی۱، ۲‏/۱۰۱۹‏) ║ ۱۳۶۸ش. چون رویه کوچک‌تر از قالب فرستاده شده‌بود و باید به‌زورِ گاز کشیده بشود گوشه‌کنار و آز و سرپنجه‌اش دریده... می‌شد. ... و بسا اختلافات دیگر که پیوسته میان شاگرد و استاد برقرار بوده، به‌قولِ خودشان باید اره داده تیشه بگیرند و ستیزیده، به‌رویِ هم چنگ بزنند (شهری۲، ۲‏/۵۸۷‏) ║ ۱۳۷۱ش. اشیائشان عبارت بود از... پتک و چکش و انبر... و گاز و میخ‌کِش و چکش و سوزن و درفش و سندان و مُشته (شهری۱، ۳‏/۳۳۳‏)

معنی گاز | فرهنگ جامع زبان فارسی