وضعیت: «در حال ویراستاری»
صفا(ء) safâ(’)
یک. (اسم) ۱. (درمورد چیزهایی که نور را از خود عبور میدهند مانند آب، هوا، شیشه) کیفیتی در آنها که باعث میشود بتوان به راحتی از میان آنها دید؛ شفافیت.
ق۴. تازگی و کنانگی و مزۀ شراب و صفا و تیرگی او و قوام او و سطبری و تنکی و بوی او و کمی بوی او و لون او و من به قدر طاقت یاد کنم (اخوینی، ۱۶۲) ║ ق۶. در این نزدیکی آبگیری میدانم که آبش به صفا پردهدرتر از گریۀ عاشق است و غمّازتر از صبح صادق (نصرالله منشی، ۸۳) ║ ق۷. غباری تیره صفای هوا را پوشیده کرد (عوفی۱، ۱/۱۸) ║ ق۸. چون لشکر به کنار آب رسید، مردم در او نگاه میکردند، از صفای آب آلاتِ زر و سیم از طشت و آفتابه و قزغان معاینه در آب مشاهده مینمودند (رشیدالدین فضلالله۴، ۱۱) ║ ق۹. ای برادران الهی بهجت مقامات عبادالله اگر آشکارا گردد روشنی آفتاب را تیره گرداند و صفاء آب را کدر نماید و طراوت ریاحین و نضارت بساتین را خجل سازد (عبدالله قطب، ۱۸۲) ║ ق۱۰. چون بدانجا شتافتیم، آب باران در کمال صفا و لطافت در گُوی جمع یافتیم. پس نشستیم و نان بخوردیم و آب آشامیدیم (حافظ حسین، ۱/۱۳۱) ║ ق۱۱. بوَد تجلّی عرفان ز باطنش ظاهر / چو عکس بادۀ لعل از صفای جام بلور (سلیم تهرانی، ۴۷۸) ║ ق۱۲. دلایل که طبیب از بول جوید هفت جنس است: یکی لون، دوم قوام، سوم صفا و کدورت، چهارم رسوب، پنجم قلت و کثرت، ششم رایحه، هفتم زبد (ارزانی، ۲/۵۷۸) ║ ق۱۳. در اغلب مواضع این دو دریا از صفای آب در قعر دریا سنگهای سفید دیده میشود و در دریای خزر جواهر از قبیل مروارید و مرجان و غیره یافت نمیشود و منفعتی غیر از ماهی از آن عاید نمیگردد (اعتمادالسلطنه۵، ۱/۲۷۹) ║ ۱۳۳۸ش. آبی که در نهر جاری است به صفا و پاکیزگی او نیست (قاضی۱، ۲/۱۰۴۵) ║ ۱۳۷۲ش. ما صبح از جزیرهٔ دیّر راه افتادیم. دریای گرم، آرام و آبی بود ... نزدیک خور که رسیدیم آب از صفا افتاد (ابراهیم گلستان: شکوفایی داستان کوتاه در دهه نخستین انقلاب، ۴۲۱؛ علمی، ۱۳۷۴ ش)
۲. (درمورد انسان و دل و درون او) نبودن رذایل یا آلودگیهای اخلاقی یا نیتهای بد و نادرست در او.
ق۵. یکی نوح را علیهالسّلام به محنت قوم خویش مبتلا کرد و صفای او به فریشتگان بنمود (ابواسحق نیشابوری، ۲۵۱) ║ اگر آوازی خوش بشنود که ازخواب درآید، اثر در وی بیش کند. و سبب آن صفای دل باشد از محسوسات (غزالی۱، ۱/۱۰۳) ║ ق۶. هر که به حاجتی و یا به امیدی به صدق نیت و خلوص عقیده و صفای باطن و اعتقاد درست روی بدان تربت مقدس و مزار متبرک میآرد، وفا میشود (سدیدالدین غزنوی، ۱۸۹) ║ ق۷. تن و نفس تا نمیرد، دل و جان صفا نگیرد / همه این شدهست کارم، هله تا تو شاد باشی (مولوی۱، ۶/۱۴۱) ║ ق۸. بدان که مصدر و منشأ جملۀ علوم حضرت الهی است و اول موردی که فیض علم ازلی بر او وارد و فایض شد، قلب مصفای مصطفوی و نفس مزکّای نبوی بود ... و در او به مناسبت صفا و طهارت، قبول نزول علم پدید آمد (عزالدین کاشانی، ۶۱) ║ ق۹. آن شاه ابطحی که سلیمان گدای اوست / تعظیم مروه و عرفات از صفای اوست (شرفالدین یزدی، ۱/۵) ║ ق۱۰. صفای خاطر من بین و رخ مپوش ای گل / که من ترا به هویوهوس نمیبینم (اهلی، ۳۱۰) ║ ق۱۱. صفای دل طلب از صحبت تهیدستان / که چوب بید ز آیینه میبرد زنگار (سلیم تهرانی، ۴۴۶) ║ ق۱۲. حبابیم و صفای سینهای نیست / نفَس گر میکشم آیینهای نیست (بیدل، ۳/۴۶۵) ║ ق۱۳. شیخ از این معنی بسیار متعجّب شد. قاسم عرض کرد که: شما در این امور تعجّب مدارید؛ زیرا آنچه شما میکنید، حقیقت و از صفای نفس است و آنچه من میکنم، همۀ آنها از سحر و شعبده و چشمبندی است (تنکابنی، ۳۰۲) ║ ق۱۴. اگرچه ده هزار تومان هم اگر بهجایِ هزار تومان میگفت کسی بر وی ایراد و تعرضی نمیکرد، اما جوانی و صفای طبع که هنوز به علایق دنیویه آلوده نشدهبود او را از دروغ بیشازاین منع کرد، و به همینقدر لاف در غربت اکتفا نمود (طاهر میرزا۱، ۲۰) ║ ۱۳۲۰ش. هر که با پاکدلان صبح و مسایی دارد/ دلش از پرتو اسرار صفایی دارد (اعتصامی، ۲۵۲) ║ ۱۳۳۸ش. مرد بااحساس و خوشقلبی چون سیدمیران که نیکپنداری و صفای باطن را از جدش بهارث میبرد، چگونه ممکن بود به او حق ندهد؟ (افغانی، ۳۴) ║ ۱۳۵۵ش. امیرخان جان تو نباشه، به جان دو تا بچهم، یه موی گندیدۀ علی و بچههای خودمونو نمیدم هزار تا از این بچههای امروزی رو بگیرم، اینها همشون کلکن، یه جو صداقت و صفا تو ذاتشون نیست (میرصادقی۶، ۳۲) ║ ۱۳۶۸ش. او را شماتت کردیم و رنج پدرش را از شنیدن این خبر که چگونه معاشر نااهل صفای فرزند دلبندش را مخدوش کردهاست، تذکّر دادیم (نجفی۱، ۱/۱۱) ║ ۱۳۷۷ش. به خواهش من پدر خفیهنویسی را فرستاد پیشم. مردی میانهبالا، با لباسی یکدست سفید ... در شهر به صفای باطن و قلب صاف شهره بود (قاسمزاده، ۷۵) ║ ۱۳۷۹ش. گذشتهها هرچه گناه میکرد، بازهم سایهای از یک صفایِ باطنی شبهایش را نجات میداد (چهلتن۱، ۳۹)
۳. گرایش کسی به دیگری که در آن تمایل به نیکی و خوشرفتاری نسبت به او وجود دارد؛ محبت، مهربانی.
ق۵. چو شاه این سخن راند با مصطفا / نبی گفت: این است مِهر و صفا (عیّوقی، ۱۲۰) ║ ق۶. شعهر نامی دیگر بود که دوست دمنه بود و با کلیله صفای هرچهتمامتر داشت (محمد بخاری، ۱۴۵) ║ ق۷. ادب دیگر آن است که پیوسته از مفارقت ترسان باشند و بر ملازمت و اظهار صفا و ایثار وفا حریص (قطبالدین شیرازی۲، ۲۷۱) ║ ق۸. دلبران را نه همه جور، صفا نیز بوَد / نه همه درد نمایند، دوا نیز بوَد (نجمالدین زرکوب: حافظ حسین، ۱/۴۱۹) ║ ق۹. او دختری بود در غایتِ حُسن و جمال و نهایت لطف و کمال. و چون دین اسلام نداشت، اُغوزخان را با او صفایی نبود. از وی خدا خسبیدی و بدو التفات ننمودی (شرفالدین یزدی، ۱/۴۷) ║ ق۱۰. روشنی دو چشم ما خاک رهت شد از صفا / سرمۀ چشم دوستان، کوری چشم دشمنت (اهلی، ۴۳) ║ ق۱۳. به حقوق صفا سوگند چندان پراکندهحواسم و پریشانقیاس که مزید بر آن متصور نیست (یغما، ۲/۲۵۶) ║ ق۱۴. صفا کردی که از من یاد کردی / ز یادت جانم آزاد از خطر شد (لاهوتی، ۲۰۳) ║ ۱۳۱۶ش. عثمان از شنیدن این سخنان و مشاهدهٔ حالت رقتانگیز عادلبیک سخت متأثر شد و صفا و محبت خاصی به قلبش راه یافت (مؤتمن، ۳۳۸) ║ ۱۳۵۳ش. آن چیزی که زن را از پا درمیآورد و اسیر میکند این است که نغمۀ محبت و صفا و وفا و عشق از دهان مرد بشنود. خوشباوری زن در همینجاست (مطهری۲، ۶۲)
۴. (تصوف) پاک بودن یا پاک شدن دل و باطن سالک از خواهشهای نفسانی و اوصاف بشری که ممکن است موقتی و از حالات یا مداوم و از مقامات باشد.
ق۵. چه زشت باشد تقاضا کردن خداوندان صفوت را. یعنی بنده چون به مقام صفا رسید، مقام صفا آن باشد که از رعونات در او هیچیز نماند؛ چنانکه در آب صافی کدورت نماند و در زر خلاص غش نماند، باید که در عارف نیز هیچ کدورت نماند از نفس و خَلق و کون (مستملی، ۳/۱۳۰۲) ║ ق۶. نعمت و جاه و مال حجاب راه مردان است. تا دل به امثال این مشغول باشد، راه بیش نتوان بردن. هرکه قلندریوار از بند زینت و جاه برخاست، او را عالم صفا حاصل آمد (سهروردی، ۲۵۹) ║ ق۷. میفرماید که این اِحرام را از من میگشایند چندان که از من پیچی میگشایند، صفایی در من ظاهر میشود و چنان پندارم که زنّاری از میان من میگشایند (مناقب اوحدالدین، ۷) ║ ق۸. قلب را به قدر صفایی که از ریاضت نفس استفادت کند، مناسبتی با عالم قدسی پیدا شود و بدان مناسبت جویای امور شریف و مقاصد عالی گردد (عبدالرزاق کاشانی، ۲۴۶) ║ ق۹. ای ولی من، مرد بوده که سی سال سلوک کرده و یک ذره صفا در خود نیافته، اما چنان دان که صفاها همه برای او ذخیره شده بهیکبار پیش او خواهد آمد (عبدالله قطب، ۴۰۱) ║ ق۱۰. اگر صفا طلبی کام دل مجوی که یار / چو در کنار نشست از میان صفا برخاست (اهلی، ۴۷) ║ ق۱۱. چو من کسی که ره مستقیم میداند / صفای صوفی و قدر حکیم میداند (فیض کاشانی، ۱۲۴) ║ ق۱۲. اگر ز تصفیه مطلب صفاست صوفی را / همین که خرقه به می داد شستشو کافی است (حزین، ۱۴۱) ║ ق۱۳. مراد آن است که آن ذات از بس که در مقام صفا و ضیا و نور و تلألؤ است، ممکنات را قوّۀ ادراک آن نیست (تنکابنی، ۳۹۸) ║ ۱۳۳۰ش. پادشاه صفا و سیروسلوک / بوالحسن مالکالرقاب ملوک (بهار، ۱/۲۷۵) ║ ۱۳۳۷ش. مرد روز ... گاه نیز هوس میکند که به عالم صفا و درویشی پناه برد تا مبادا صفت دیگری از توانگری و امروزی بودن ... از وجود او فوت گردد (محمدعلی اسلامی ندوشن: یغما، ش ۱۲۸/۵۵۵)
۵. (درمورد آینه، سطح و مانند آن) نبودن تیرگی یا لک یا ناهمواری بر روی آن بهگونهای که جلوۀ آن زیاد باشد و یا نور را بهخوبی بازتاب دهد؛ صیقلی بودن.
ق۵. اگر چشمِ زنی حایض بر آینه یا چیزی مصقول افتد، آن صفا از وی بریده و تباه گردد (تحفة الغرائب، ۴۰) ║ ق۶. بنگر به یک دروغ که چون تیره گشت حال/ آری صفای آینه را جرم آه بس (جمالالدین اصفهانی، ۳۵۶) ║ ق۷. چون این حال اسکندر را معلوم شد، بفرمود تا آینهای ساختند بهغایت بزرگ و با صفاءِ تمام، و دربرابر افاعی بداشتند. چون عکس صورت خویش مشاهده کردند جملگی بمردند (خواجه نصیر۴، ۶۶) ║ چون پرده برداشتند، عجایب دستکاری رومیان با زیادت روشنی و درفشانی در جانب چینیان ظاهر شد، زیراکه از بسیاریِ زدودن چون آینه روشن گشتهبود؛ پس جانب ایشان بهسببِ مزید صفا خوبتر نمود (مؤیّد خوارزمی، ۳/۴۶) ║ ق۸. در تشریح چشم ... این حلقه دو صفاق دارد: ... و صفاق خارجی آن ... غذای آن از طبقۀ مشیمیه باشد و طبقۀ قرنیه از او باشد بهواسطۀ آنکه در قرنیه اورده و عروق نیست، جهت رقت و صفا (ابوالمجد بیضاوی، ۲۷۵) ║ ق۹. اگر یاقوت را به جزع سوده جلا دهند، طراوت و صفای آن زیاده شود، و مذهّبان مهرۀ زر به آن کنند (محمد بن منصور، ۲۴۳) ║ ق۱۰. به روی تختۀ افلاک چون ز مهرۀ مهر / بیاض صبح به آن طولوعرض یافت صفا (محتشم، ۱/۲۵۷) ║ ق۱۱. آهنم بسکه صفا یافته از صیقل هند/ طوطئی نیست که آئینه خیالم نکند (طالب آملی، ۵۰۳) ║ ق۱۳. تاریخ سکه پول یکصد و پنج هجری است و تعجب است که چگونه در این مدت مدید پولها به این صفا و تازگی مانده (اعتمادالسلطنه۵، ۲/۱۱۲۵) ║ ق۱۴. بقعه و ضریح مقدس را کاشی زرافشان کردهاند که قیمت آن از خشت مذهّب خیلی زیادتر است ... کاشی آن درگاه نوعی صفا دارد که ده برابر چینی فغفوری بهتر و باصفاتر است (ارباب، ۵۹)
۶. ← صدقوصفا.
ق۵. ابوعلی رودباری را رحمهالله پرسیدند که صوفی کدام است؟ گفت: آنکه صوف برصفا پوشد و هوا را طعم جفا بچشاند و دنیا را با پس پشت اندازد و بر راه مصطفی برود (مستملی، ۱/۱۶۴) ║ ق۶. بههمهحال یکی را از کبار ایمه و نحاریر علمای دین ـ که ... رتبة حُسنِاعتقاد و درجة اجتهاد او را حاصل و ازسرِ صدق نیّت و صفای رویت درصدد تکفّل مصالح مسلمانان تواند آمد ـ... اختیار باید (کرد و به آن) مهم معظم نصب فرمودن (بهاءالدین بغدادی، ۴۹) ║ نیست در هیچ یار، صدق و صفا/ نیست بر هیچ دوست، بند و وفا (سنایی۳، ۲۰۲) ║ ق۷. اگر هرآنچه درتحت تصرّف من است ... بر باد دهم، هنوز در اکرام مقدم و اعزاز مورد تو به عشر آنچه در فراغ ضمیر است از صدق مودّت و صفای محبّت نرسیده باشم (جرفادقانی، ۷۸) ║ اخلاص من در ولای خویش میدانی و صفای قریحت من در هواداری و جانسپاری خود میشناسی، در بدایت تقدیم رعایت من به غایت رسانیدی و در این حال به حضرت تو احسان من نقصان یافت (محمد ملطیوی، ۶۷) ║ ق۸. چو سری بر آستانش ز سر صفا نهادی / به صفا و مروه ای دل دگرت چه کار باشد (کمال خجندی، ۱/۴۶۴) ║ ق۱۲. فیض طلب خان و نواز جنگ قلی خان و سرفراز خان که با عالیجاه مزبور صفای باطن نداشتند و در جزو باسِکان مربوط بودند هریک با جمعیت خود، از آن ورطۀ هلاکت، رخت عافیت به ساحل نجات کشیده به خانههای خود رفتند (حسینی منشی، ۵۶۶) ║ ق۱۴. ولایتعهد حالا ملتفت شدند که عرضهای من در بدو ورودشان ... از روی صفا و حقیقت بود (اعتمادالسلطنه۱، ۱۶۰)
۷. (درمورد مادهای) ویژگی آمیخته نبودن آن با چیزی دیگر؛ خالص بودن.
ق۵. تولد زر چنان بوَد که بخار مائی در زیر زمین گرفتار شود و نضج تمام پذیرد و در غایتِ صفا بوَد، و هیچ آمیزش غبار ندارد (ابوحاتم اسفزاری، ۵۸) ║ مغز گوز مقصود است و عزیز است، ولیکن چون به روغن اضافت کنی از کُنجاره خالی نیست، و در نفْس خویش به کمال صفا نرسیده باشد (غزالی۱، ۲/۵۳۱) ║ ق۷. به حادثات مهذّب شدی ازآن گونه / که زر ز بوته پذیرفت وقت سبک صفا (دهستانی، ۱/۲۸۱) ║ چراغ به استعداد هیأت مشکات و صلاحیّت مصباح و صفای روغن زیت و پاکی فتیله قابل و مستعدِّ نور میگردد (شرفالدین قزوینی، ۶) ║ عمل دنیا آدمی را همچنان است که کوره زر را ظاهر است که تا انصاف آتش در میان نیاید، صفا و غش او معلوم نگردد (محمد ملطیوی، ۱۸۳)
۸. وضعیتی که در آن میان دو نفر یا دو سرزمین یا دو گروه جنگ و نزاعی وجود ندارد؛ صلح ؛ متضاد: بیصفایی۴.
ق۶. پنجاه سال پدران جانبین، سقی الله ثراهما و جعل الجنة مثواهما، این نهال مراسلات را به ثمره رسانیده و هرگز در آن پنجاه سال مدّتِ مودّتِ اسلاف و در این سی سال ایامِ محبتِ اخلاف، میان خاندانها حرکتی نرفتهاست و حالتی حادث نشده کی تغیّر معاهد صفا و تکدّر موارد وفا بودهاست (وطواط۳، ۲۳) ║ ق۷. ابوعلی بر صوب طوس رحلت کرد و فایق و امیرک بدو پیوستند و با سرِ صفا و اتحاد معهود رفتند (جرفادقانی، ۱۱۹) ║ ق۸. خِرَد چون کند دوستی با کسی / که با دشمنان باشد او را صفا (ابن یمین، ۳۱۵) ║ ق۹. ای تو را روی وفا با دگران / جنگ با ما و صفا با دگران (جامی۱، ۲/۶۳۵) ║ ق۱۰. تیغت میان هردو صفا آورَد پدید / خصمت که دشمنیست میان تن و سرش (وحشی، ۲۲۴) ║ ق۱۱. آن حضرت نصایح ارجمند میفرمودند که شاید میرزا کامران را چراغ خِرد روشن شود و از تیرهرایی برگشته، در مقامِ صفا آید (علّامی، ۱/۲۵۵) ║ ق۱۲. همان دَم است که آن نور دیده در نظرست / میان چشم و دل ما اگر صفایی هست (تأثیر، ۴۰۱) ║ ق۱۳. مخالفت و مناقضت بین مصر و حبشه مبدّل به سلم و صفا شد (اعتمادالسلطنه۲، ۳/۲۰۰۳) ║ ق۱۴. شنیدم دکتر فوریه و محمدمیرزا میانهشان به هم خورده در سرِ مخارج یومیه. برای اینکه پارسال مخارج فوریه ماهی یازده تومان بود، حالا محمدمیرزا ماهی قریب به هفتاد تومان پای او نوشته. به این جهت صفایی نیست میانهٔ آنها (اعتمادالسلطنه۱، ۷۶۰) ║ ۱۳۲۳ش. مابینِ معلم و متعلم این دو مکتب رقابتی چنان سخت در میان بود که دشمنی بین پیروان علی و پیروان عمر در نزد آن صفای محض به نظر میآمد (جمالزاده۳، ۸۶)
۹. (درمورد کسی) زیبایی ظاهر او که براثر شفافیت و شادابی و سفیدی و لطافت پوست چهره یا بدن اوست.
ق۶. کنیزکی دیدم با روی چون ماه گرد آن غار میگردید ... صفای این کنیزک در من اثر کرد و پرتو عشق او بر من زد و من بیخویشتن شدم (هزار حکایت، ۱/۹۲) ║ ق۷. بر سر ارغوان و گل حُسنِ تو خاک تیره کرد / تا تو به خوبی و صفا همبر آب روشنی (همگر، ۴۶۸) ║ ق۸. مکن، ای پسر، وفا کن، که به روزگار و مدت / من ازین صفت بگردم، تو بدان صفا نمانی (اوحدی، ۴۰۶) ║ ق۹. تو آفتابی و از غایت صفا که تو راست/ دلیر مینتوان در رخت نظر کردن (عصمت بخارائی، ۴۳۸) ║ ق۱۰. خوبی به التفات وفا کم نمیشود / بنمای رخ که از تو صفا کم نمیشود (بابا فغانی، ۲۲۴) ║ ق۱۱. هریکی از دیگری در دلبری چالاکتر / هریکی بر دیگری سبقت گرفته در صفا (فیض کاشانی، ۱۱) ║ ق۱۲. گر چنین است صفای بت سنگیندل من / چقدر سعی کند کعبه که بتخانه شود (تأثیر، ۴۹۱) ║ ق۱۳. پناه بر خداوند علیّ اعلی از اندراس اسلام که آنچه زن متشخصهٔ طهران هست، هر صبح در محکمهٔ حکیمهای جهود حاضرند. زنها را با آن صفا باید طبیب جهود معالجه نمایند (شفیع قزوینی، ۱۲۴) ║ ق۱۴. یکی جهان صفا، پر ز بوی و رنگ و نگار / یکی سپهر سنا، پر ز کوکب اقبال (ادیبالممالک، ۲/۲۸۲)
۱۰. (درمورد پوست چهره یا اندامی از بدن) نداشتن عارضههای نامطلوبی مانند موی زائد، لک و کبودی، جوش ، تیرگی و مانند آنها که در نتیجۀ آن کیفیتهای مطلوبی مانند شفافیت، سفیدی، شادابی و لطافت حاصل شود.
ق۶. آینه از دست بفکن کز صفا / پشت دست آیینۀ روی تو بس (خاقانی۲، ۴۱) ║ ق۷. هرچه تو جوئی از وفا، در دل و طبع نیستشان / وآنچه تو گوئی از صفا، در بر و سینه هستشان (فرید احول، ۲۲۵) ║ ق۸. صفایِ ساعدش دیدی، کفِ دستش نگر اکنون / که گل چیدهست و برکفکرده از گلزار میآید (امیر خسرو۴، ۲۱۰) ║ ق۹. تا رُخَت را از صفا آیینه میدارند خلق/ برنمیدارم سر از آیینۀ زانوی خویش (جامی۱، ۱/۵۱۲) ║ ق۱۰. بسکه صفاست بر رُخش چون نگرد بر آینه/ آینه نیز بنگرد روی خود از صفای او (اهلی، ۳۵۶) ║ ق۱۱. ساعد او بارها درمعرض عرض صفا / رعشهٔ غیرت بر اندام بلور انداختهاست (صائب، ۲/۵۵۶) ║ ق۱۲. نمیزند مژه بر یکدگر ز جوهر خویش / زبسکه آینه محو صفای آن بدن است (تأثیر، ۴۰۰) ║ ق۱۴. پسازآن کمکم طبع طفولیت غالب شده صفای بشره و بشاشت صورت وی عود کرد (طاهر میرزا۱، ۱۱۲۸)
۱۱. (درمورد قوای ذهنی) کیفیت خوب کارکرد آن که دراثر آن دریافت مطالب و تحلیل درست به سهولت و سرعت انجام گیرد.
ق۶. هرکه را در این شهر واقعهای مبهم، و حادثهای معظم پیش آید، به صفای رای روشن او آن عقده بگشاید (ظهیری، ۲۴۲) ║ ق۷. ما از جهتِ مثال به بعضی از این مناسبات اشارت کنیم. و باقی به لطف ذهن و صفای قریحت متصدّیان فنّ عملی مفوّض است (قطبالدین شیرازی۱، فن چهارم، ۱۲۳) ║ ق۸. عینالقضاة... ذهنی در غایتِ صفا داشت. زبده از تصانیف اوست (حمدالله مستوفی۲، ۶۹۷) ║ ق۹. شیخ ابوالحسن اشعری که از صفاء ادراک با محققان اهل کشف دوش بر دوش میرود چون سایه با شخص، ایمان مقلد را معتبر نداشته و واجب دانسته که در هر مسئله مستبصر باشند (عبدالله قطب، ۴۸۱) ║ ق۱۰. ای که رایت ز صفا آینهٔ غیبنماست / هست پیش تو عیان آنچه نهان در دل ماست (مولانا حیرتی: روملو، ۳/۱۲۵۹) ║ ق۱۱. از صفا اندیشهاش محتاج رای کس نشد / کی بوَد آب روان را احتیاج رهنما (منیر لاهوری، ۷۵) ║ ق۱۲. اما انواعی که در تحت فضیلتِ حکمت مندرج بوَد، چهار است:.. دوم صفای ذهن، و آن ملکۀ استعداد اخراج مطلوب است بی اضطراب و تشویش (شیرعلی لودی، ۲۶۵)
۱۲. بخشی از شراب که خالص و بدون آمیختگی با چیزی مانند دُرد است.
ق۶. چون دور دولت و احوال اقبال منعکس شود، صفای آن دُرد، و مصفّای آن مکدّر گردد و به شوائب غیب مخلوط شود و مقبل مدبر و مدبر مقبل گردد (ظهیری۱، ۲۰۹) ║ ق۷. دُردی ده و عقل را چنان کن / کو دُرد نداند از صفایی (مولوی۱، ۶/۹۵) ║ ق۸. ما بستۀ دَردیم و دوا را نشناسیم / ما تشنۀ دُردیم و صفا را نشناسیم (امیرخسرو دهلوی: دولتشاه، ۴۶۳) ║ ق۹. دُرد بُدم صفا شدم، دَرد بُدم دوا شدم / جور بُدم وفا شدم تنتللاتلاتلا (اسیری، ۶) ║ ق۱۱. بنوش آنچه در ساغرت میکنند / ترا نیست کاری به دُرد و صفاش (فیض کاشانی، ۲۰۹) ║ ق۱۲. آمیختگی داشت شراب و لب مخمور / از هم نتوانست جدا دُرد و صفا کرد (حزین، ۵۹۶)
۱۳. (درمورد چشم) توانایی بینایی آن که با آن شکل و جزئیات اشیا را بهخوبی دریافت میکند.
ق۶. یعقوب را مهر یوسف با روح آمیخته بود و دارالملک روح دماغ است و قوّت وی در چشم و صفاء ناظر از او. و چون یوسف برفت، با وی جمال نظر و صفای بصر برفت (میبدی، ۵/۱۴۱) ║ ق۹. هر دیده که غبار آستان ملکآشیان وی کحل دیدۀ رمددیده نکرد، صفای بینایی همراه حدقۀ وی نشد (محمد تبادکانی، ۶۴) ║ ق۱۱. توان دید از صفای چشم ادراک / خیال سبزۀ نارسته از خاک (منیر لاهوری، ۱۵۹) ║ ق۱۲. بر دودۀ کِلکم نشود شیفته جاهل / با سرمه صفایی نبوَد بیبصری را (حزین، ۸۶)
۱۴. (درمورد خاطر، دل و درون انسان) پاک کردن و خالی کردن آن از آلودگیها و رذایل اخلاقی.
ق۶. این نوع عبادت مناسب مناصب ملوک است و تتبّع شریعت و تفقّد سنّت و اخلاص سریرت و صفای عقیدت لایق علما و حکما (ظهیری۱، ۲۸۴) ║ ق۸. محلِّ نور تجلّیست رای انور شاه / چو قرب او طلبی در صفای نیّت کوش (حافظ، ۱/۵۷۲) ║ آلات عقل متنوع باشد، بعضی آن باشد که به سیروسلوک و تهذیب اخلاق و صفای نفْس و زدودن درون و دل به ریاضات حاصل شود، مانند احوال اولیا و مشایخ بزرگ (رشیدالدین فضلالله۹، ۱۸۹) ║ ق۹. باید که بعد از دعا جهت خشنودی خدا ـ جلّوعلا ـ و شکرگزاری نعما و صفای خاطرها و سلامتی شیخ و اولاد و اصحاب و متعلّقان وی و جهت سلامتی پادشاهان اسلام ... فاتحۀ فایحه بخواند (سلطان محمود، ۷۲) ║ ق۱۱. تو کز صفای دل خویش عاجزی صائب / کلف چگونه ز روی قمر توانی برد؟ (صائب، ۴/۱۸۱۳)
۱۵. به دنبال اسم میآید، صفت مرکب میسازد و معانی شفاف، زیبا، درخشان و بیآلایش را به ترکیب اضافه میکند.
ق۶. روزه کردم نذر چون مریم که هم مریمصفاست / خاطر روحالقدسپیوند عیسیزای من (خاقانی۱، ۳۲۱) ║ ای تیرهنر سهیل برجیسلقا / شعریفش و فرقدفر و ناهیدصفا (خاقانی۱، ۷۰۲) ║ سحرصفایی و پیش نجوم انسابت / هر آنکه نور فروشد چو صبح کذابست (رضیالدین نیشابوری، ۱۲۹) ║ ق۷. بحرضمیری که چشمهسار بیان ساخت / خاطر آتشمزاج آبصفا را (شمس طبسی، ۲) ║ آیینهصفا میی که از وی / آیینۀ جان منور آمد (قمری آملی، ۱۵۳) ║ ق۸. ز لبتشنه جانی به آب حیاتی/ ز تن رفته روحی به عیسیصفایی (نزاری، ۲/۶۴۵)
۱۶. (درمورد گیاه) طراوت و شادابی؛ تروتازگی.
ق۷. روز دیگر بر سبیلِ تفرج به صحرا آمدند. در نزدیک شهر دیهی بود و در میان دیه درختی امرود شکفته بود و شکوفۀ آن در نظر خوش آمد و نظر ایشان بر لطف و صفای آن شکوفه دلیل حسن صنع آفریدگار شد (عوفی۵، ۲۹۴) ║ ق۱۰. مویول به چمن آمده خوشطعم و ملوّن / هریک به صفا چون دُر و یاقوت عیان است (قاسم هروی۱، ۱۸۶) ║ ق۱۱. هرچه میبینم از تو خالی نیست / سبزه شوخ است و گل صفا دارد (اسیر شهرستانی، ۲۳۱) ║ ق۱۲. دستوپای کاملان بهر مراد دیگریست / باد جان بازد بسی تا گل صفا پیدا کند (لامع، ۲۶۹) ║ ق۱۳. از قریۀ خرزان تا مزرعه در دو ساعت و نیم آمدیم. شکوفۀ بادام زیاد بود. یادم از بیروت آمد که در دوازدهم محرم که مطابق نوزده درجۀ دلو بود، به تماشای بیروت رفتم. شکوفههای بادام مثل امروز جلوه و صفا داشت که بیستوسوم حمل است (فرهاد میرزا، ۳۲۷) ║ ق۱۴. هوای گاهِ خزانش بدیعتر ز ربیع / صفای برگ رزانش علاوهتر ز سمن (ادیبالممالک، ۲/۳۴۱) ║ ۱۳۲۰ش. سرو خندید سحر بر گل سرخ / که صفای تو بهجز یک دَم نیست (اعتصامی، ۱۹۴) ║ ۱۳۷۷ش. خاک شبنم پرمایه را جذب میکرد. علف که هنوز هم اندک صفایی داشت، رو به زردی میرفت (شاملو۱، ۱/۴۳۷)
۱۷. (درمورد جایی) کیفیتی مطلوب از نظر زیبایی، پاکیزگی، نظم، جلوه در آنجا که شخص از دیدن آنجا یا حضور در آنجا احساس لذت و آرامش کند.
ق۷. بنمای خانهای که از او نیست پر چراغ / بنمای صفّهای که رُخش پر صفا نکرد (مولوی۱، ۲/۱۸۰) ║ ق۸. بازآی که بی روی تو ای شمع دلافروز / در بزم حریفان اثر نور و صفا نیست (حافظ، ۱/۱۵۶) ║ به جوار رَبع رشیدی باغی انشا فرمودهایم که ... ریاض او به نزهت و صفا و رنگ و بها از جنّات برین نموداری (رشیدالدین فضلالله۶، ۶۳) ║ ق۹. جاودان در سایۀ حفظ خدا پاینده باش / زانک با روی تو شروان را صفای دیگرست (بدر شیروانی، ۵۰۸) ║ دید صوفی صفای میخانه / پشت بر خانقاه کرد و گذشت (جامی۱، ۲/۱۳۶) ║ یارب به آبروی گلستان که حکمتت / کرد از صفا نمونۀ فردوس اکبرش (عصمت بخارائی، ۱۴۰) ║ ق۱۰. بی شمع رُخش نیست صفا خانۀ دل را / گر کعبه بوَد هم که صفا هیچ ندارد (اهلی، ۲۰۴) ║ صفای کعبه چه خواهی دلت چه دریابد/ نخست از آینه بزدای بیصفایی را (اهلی، ۴۱۳) ║ در آن قریه مزاری است در کمال روح و صفا (حافظ حسین، ۲/۴) ║ آن خجسته باغی است که ارم را از آن بر دل داغی است؛ صفایش چون لقای خوبان زیبنده و هوایش چون کرشمههای محبوبان فریبنده (واصفی، ۲/۴۰۴) ║ ق۱۱. به میخانه آی و صفا را ببین / مبین خویش را و خدا را ببین (رضیالدین آرتیمانی: فخرالزمانی، ۹۴۲) ║ آمدی از خاک ره برداشتی پروانه را / شمع من امشب صفای دیگر است این خانه را (سنجر کاشی، ۹۲) ║ در آن مکان خلدنشان که از حیثیت اهتزاز هوا و بیاندازگی لطف و سرشاری صفا، از سایر بساتین روی زمین امتیاز دارد، تا پنج یوم اقامت نموده، به سِیر آن باغ دلگشا و تماشای آن روضهٔ ارمفضا، نشاطاندوز و فرحافزا بودند (وحید قزوینی، ۴۴۵) ║ ق۱۲. عزمِ دیار ما کن تا بنگری صفا را / جنّت به عاریت برد از شهر ما هوا را (تأثیر، ۲۸۶) ║ تا سوخت مرا یار شد افسرده بساطش / آتشکدۀ شمع به پروانه صفا داشت (حزین، ۱۷۹) ║ ق۱۳. محض تکمیل نظافت و صفای میدان مجدداً از طرفِ قرینالشّرف همایونی مقرّر شد که فضای میدان را بعد از وضع آنچه برای عبور و مرور خلق لازم است، بقیّه را به اقسام مختلف و طرزهای خوشایند باغ ساخته، اشجار و ریاحین و گلها غرس نمایند (دولت علیّه، ۲/۷۲۴) ║ چون داخل مسجد شدم و تکبیرةالاحرام نماز گفتم، خیال نمودم که در هر مسجدی مناری ساختند و این مسجد با وصف این همه فضیلت و فیض و صفا منار ندارد (نورالدین جزایری، ۱/۱۸) ║ ق۱۴. این اوقات، باغ عشرتآباد از حیث هوا و صفا بهترین جاها است (افضلالملک، ۴۰) ║ ۱۳۱۶ش. سواحل زایندهرود در این موقع طراوت و سرسبزی روحبخشی داشت. صدای غرش آب تا مسافت بعیدی به گوش میرسید. منظرهٔ تماشایی آب و جریان آن بیشازپیش بر زیبایی و صفای آن میافزود (مؤتمن، ۵۳۵) ║ ۱۳۱۸ش. کاخ جور تو گر از سیم بنائی دارد / کلبۀ بیدر ما نیز صفائی دارد (فرّخی یزدی، ۱۳۰) ║ ۱۳۲۳ش. هنگامی وارد مدرسه شدم که آفتاب ملول و مطبوع و روحپرور و کمرنگ بامدادی تازه به لبِ بام و به چترِ چنارهای کهن و تناور تابیده، بر صفا و روحانیت آن محیط روحانی یکدنیا افزوده بود (جمالزاده۳، ۱۴۱) ║ ۱۳۴۴ش. قهوهخانهای بود و جوئی از جلوش میگذشت و آبکی پاشیده بودند و بررویِهم صفائی داشت (شهری۶، ۲/۶۵۴) ║ ۱۳۴۹ش. بی اصغر دیزل مجلسِ ما صفایی ندارد (پزشکزاد۱، ۳۳۶) ║ ۱۳۶۴ش. احمد گفت: قرار مشهد رو میذاریم. برادرم که زنده بود سفارش کرده بود اگر شهید شد، زنوبچهاش رو ببرم مشهد. ـ خوش به سعادتتون. من هم دو سال اونجا مجاور بودم. قربونش برم اونجا صفای دیگهای داره (مخملباف۱، ۲۲۸) ║ ۱۳۶۸ش. رادیو صفایی به خانه داده، شبهای دوشنبه آهنگ خوبی همراه با آواز از رادیو درمیآید (درویشیان۱، ۱/۴۹۰) ║ آنتوان در دو سوی جاده، با شیفتگی به کشتزارهای شخمزده و سرسبز ... مینگریست. در میانِ اینهمه آرامش و اینهمه صفا، لحظهای حتّی آرزو کرد که راه را عوضی گرفته باشد. آیا زندان کودکان در چنین محیطی بود؟ (نجفی۱، ۱/۱۳۵)
۱۸. حالتی از ذهن و دل که در آن دغدغه و تشویش و نگرانی و آشفتگی وجود ندارد و آسودگی و خیال راحت برقرار است.
ق۷. در صحبت خلق جز پراکندگی خاطر نیست و زحمت به خلق حجاب راه است و هر خلل که در عمل ظاهر میگردد، ثمرهٔ صحبت خلق است. اکنون چنان باید که شما بر من تردد نکنید و خلق را از صحبت من بازدارید تا مگر به صفای دل به وظایف اوراد خود قیام نمایم (ابویعقوب تبریزی، ۱۰۹) ║ ق۸. صفای خلوت خاطر از آن شمع چگل جویم/ فروغ چشم و نور دل از آن ماه ختن دارم (حافظ، ۱/۶۶۰) ║ ق۱۲. ای مطرب عاشقان نوایی / آرامرمیده را صفایی (حزین، ۶۹۴) ║ ق۱۴. مدتی است در شهر کاشان و پارک فرحآباد در نهایت صفا و امنیت نشسته، هر کاری میل دارند میکنند (عینالسلطنه، ۷/۵۵۹۱) ║ ۱۳۳۴ش. پس از آن که نسبتاً صفای باطنی حاصل گردید از نو سؤالها و جوابها را به جلو کشیدم و بار دیگر با شش دانگ حواس به مطالعۀ آنها مشغول گردیدم (جمالزاده۱۱، ۱۲۴)
۱۹. شدت و وضوح نور یا بازتاب از یک سطح یا منبع، بهگونهای که نگاه را جذب و جلوهای چشمگیر ایجاد کند؛ روشنایی، درخشندگی.
ق۷. نظر کردم صفای صبح صادق / به نور عارضت هم نیست لایق (همام، ۲۷۲) ║ ق۸. بسیار صفا باشد که در تاریکی تعبیه بوَد و صاحبدل را از آن خبر نباشد (آقسرایی، ۱۷۶) ║ ق۹. جواب دادم و گفتم که دود چون دیو است / که کس ز ظلمت او ره نمیبرد به صفا (آذری، ۲۳) ║ ق۱۰. طلوع کوکب اثناعشر همراه یوسف شد / صفای مطلع خورشید داد ایوان زندان را (بابا فغانی، ۷) ║ ق۱۲. بیضۀ اسلام یعنی گنبد پُرنور او / کز بیاض باصفایش صبح صادق را صفاست (تأثیر، ۴۹) ║ ق۱۳. یک شب قدم ز چاه طبیعت برون گذار / تا بنگری صفای فلک از صفای ماست (فروغی بسطامی، ۹۶)
۲۰. حالتی از صوت که در آن کدورت، خشونت یا اغتشاش شنیداری ندارد و صدا صاف، هموار و خوشایند برای گوش ادا میشود.
ق۷. چون اصوات بهسببِ غُنّه و صفا و توسط حدّت و ثقل ملایمِ سامعه بوَد ... سبب زیادتی هزّت نفْس و انتعاش روح گردد (قطبالدین شیرازی۱، فن چهارم، ۲)
۲۱. (درمورد سر و صورت) تراشیدن یا کوتاه کردن موی آن؛ اصلاح کردن.
ق۸؟. امروز چون قلندران به اُسْتُرهکاری و صفایِ صورت چارضربیِ ریش و ابرو پاکتراش مشغول شدند، معلوم شد که مُهر زخم هر دو شکسته شد (عبید؟، ۲۹۷) ║ ق۱۱. اگر پرسند که تیغ بر چند قسم است؟ بگو: اول تیغ صفا، دوم تیغ وفا، سیوم تیغ جفا. اگر گویند که جفا و صفا و وفا کدام است؟ بگو: آن صفا در دست دلاکان است و تیغ وفا در دست پادشاهان است و تیغ جفا در دست قصابان و جلادان (فتوتنامهٔ دلاکان: خاکساریه، ۹۲) ║ ق۱۳. عثمانآقا ... چون دیرگاهی میانِ گمیز و سرگینِ حیوانات به سر برده بود، صفایِ سروصورتی و استعمالِ عطر و طیبتی لازم داشت (میرزا حبیب۱، ۵۴۹)
۲۲. به خوشی وقت گذراندن که معمولاً با خوردن و نوشیدن و شنیدن موسیقی و معاشرت با دوستان یا جنس مخالف همراه است.
ق۹. مردمش آسودهخاطر در صفا و عشرتند / در هوای خسرو پیروزبخت کامکار (بدر شیروانی، ۲۶۸) ║ ساقیا روز عشرتست و صفا / جام می ده که هست روحفزا (بدر شیروانی، ۲۹۸) ║ جمعی از دختران پریزاد میآیند درمیانِ آن جزیره... تا روز عیش میکنند و سماع و صفا میرانند، چون صبح اثر میکند ناپدید میشوند (بیغمی، ۱/۷۲۸) ║ شیخکجج تبریزی ... خانقاهی بهرونق داشته و همواره به خانقاه سماع و صفا مهیّا بودی و فرش و روشنایی مرتب (دولتشاه، ۳۱۰) ║ ق۱۱. هر روز به دستور معهود در آن روضۀ مقدسه شبها صحبت با اهلالله و علما و صلحا داشته، مجلس سماع و صفا منعقد میشد و اهل نغمه و ساز ... ناخن بر رگ دل زده، جان را به آواز حزین میخراشیدند (بداؤنی، ۲/۱۲۷) ║ ق۱۳. خرّمی صحن باغ با تو خرامیدن است / فرّخی صبح عید با تو صفا کردن است (فروغی بسطامی، ۹۸) ║ ق۱۴. قبل از ناهار دره را گرفته بالا رفتیم. آبشارهای خوب داشت ... مدتی نشسته صفا کردیم. بعد از ناهار چرتی زده سوار شدیم (عینالسلطنه، ۱/۹۲۸) ║ ۱۳۳۸ش. آن مرد ... مسلماً همانوقت چیزی به روی خود نمیآورد، اما فردا جایی نمینشست بگوید که فلانی را فلان شب در فلان کوچه با فلان زن که چنین است و چنان، درحالِ گردش و صفا دیدم؟ (افغانی، ۱۴۹) ║ ۱۳۵۳ش. موافقم. میدونم کجاست. بعدشم میریم صفا (گلابدرّهای۱، ۳۰۸) ║ ۱۳۵۵ش. عرق و ماستوخیار را میشود توی تاریکی هم خورد. گفت: آمدهایم ترا ببینیم، آخر توی تاریکی که نمیشود نشست و صفا کرد (مجابی۴، ۱۱۹) ║ ۱۳۸۲ش. آب آنقدر زلال و صاف بود که ماهیها را در آن بهوضوح میدیدی، نشستیم به صحبت کردن و صفا کردن (جعفری، ۲/۸۷۸)
۲۳. (خوشنویسی) کیفیتی مطلوب از نظر تناسب و زیبایی خط که چشمنواز است و بیننده از دیدن آن لذت میبرد (برخی صفا را از قواعد دوازدهگانۀ خط دانستهاند).
ق۱۰. اما صفا، و آن حالتی است که طبع را مسرور و مروّح میسازد و چشم را نورانی میکند و بی تصفیۀ قلب تحصیل آن نتوان کرد، چنانکه مولانا فرمودهاند: (مصرع) که صفای خط از صفای دل است (بابا شاه، ۱۵۱) ║ اجزای خط بر دو قسم است: تحصیلی و غیرتحصیلی ... اما تحصیلی و آن دوازده جزو است: اول ترکیب، دوم کرسی، سیُم نسبت، چهارم ضعف، پنجم قوّت، ششم سطح، هفتم دَور، هشتم صعود مجازی، نهم نزول مجازی، دهم اصول، یازدهم صفا، دوازدهم شأن (بابا شاه، ۱۴۹) ║ مولانا جعفر خطاط که به روانی خط و صفای آن در اطراف جهان اشتهار بیحد یافته در جنب این محیط هنر که منبع لآلی و دُرر است، جوی خُردی است در پهلوی عمان (روملو، ۲/۱۰۷۷) ║ ق۱۲. میرزا کاظم، خویش میرعماد، والد میرزا محمدامین که الحال از جملۀ خوشنویسان و صفای قلمی دارد و در کتابخانه ملازم و شیریننویس و چسباننویس است (محمدصالح اصفهانی: نامۀ بهارستان، ش۱۱-۱۲؛ ۱۳۸۵ ش/۲۰) ║ ق۱۳. درویش مجید طالقانی ... متلبّس به کسوت درویشان و مستغرق بحر عرفان بود. صفای خط شکستهاش به مثابهای بود که در مقابل آن خامه و سرانگشتان ید بیضای موسوی کالای دستفرسود و با آن خط زیبا بنفشهزار بناگوش دلبران متاعی نابود (عبداللطیف شوشتری، ۲۲۹) ║ ۱۳۷۰ش. در خط تحصیلی میبایست کاتب به ترکیب حروف، کرسی، نسبت، ضعف، قوّت، سطح، دَور، صعود مجازی، نزول مجازی، اصول، صفا و شأن خط توجه داشته باشد (مایل هروی، ۶۳۹)
۲۴. (موسیقی) الف- یکی از چهل و هشت گوشۀ موسیقی مقامی ایران.
ق۱۰؟. آنچه مولانا حسین کوکبی چهلوهشت گوشه را در سلک نظم درآورده این است ...: نالۀ ماهور به ما آشناست / گوشۀ نیریز کبیر و صفاست (ملاحسین کوکبی: معارف، ش۴۹/۱۱۲)
ب- گوشهای در دستگاه شور که معمولاً پس از گوشههای گلریز و عُزّال و پیش از گوشۀ بزرگ، در محدودۀ دانگ اول اجرا میشود (این گوشه در روایتهای مختلف ردیف موسیقی ایرانی تفاوتهایی دارد).
ق۱۴. دستگاه شور: درآمد، کرشمه، آواز سه قسم، نغمه قسمی بالا قسمی پائین، زیرکش سلمک چهار قسم، سلمک دو قسم، مقدمۀ گلریز، گلریز، صفا و چهارمضراب، مقدمۀ بزرگ دو قسم ... (فرصت شیرازی، ۳۷) ║ ۱۳۰۷ش. دستگاه شور: ... قسمت اول شامل آواز سه نغمه پنج قسم، زیرکش سلمک سه قسم، سلمک، گلریز با دو مقدمه، صفا، چهارمضراب، فرود (تحقیق در وضعیت حاضره: مخبرالسلطنه۱، ۹۲) ║ من کجا و بحث در علم سرود / چون کنم با طبع کو راهم نمود / گر تو را جام از صفا لبریز نیست / نغمهام بیشک طربانگیز نیست ... دادها دارم ز بیداد سپهر / کو ندارد هیچ بر عشاق مهر (ملحقه: مخبرالسلطنه۱، ۷)
۲۵. (درمورد شعر یا نثر) عاری بودن آن از پیچیدگی، سستی و دیگر ضعفهای کلامی آن.
ق۱۰. حدیثی گر ببیند از صفا دور / به اصلاحی دهد آن را دگر نور (عبدی بیک، ۱۴۴) ║ ق۱۱. به دستیاریِ مضامین بکر سخن را بر طاق بلندی نگذاشت که با نردبان صدپایۀ فکر کسی دسترس به آن تواند داشت. طلای رونق تحریرش حجلگی خامه را خلخال و یاره، گوهر صفای تقریرش پردگی نامه را گردرو و گوشواره (طغرای مشهدی: نامۀ بهارستان، ش۷-۸؛ ۱۳۸۲ش/۲۰۸) ║ ق۱۴. نامهای در ضیا چو مهر منیر / چامهای در صفا چو آب روان (ادیبالممالک، ۲/۹۳۲)
۲۶. وضعیتی از زندگی یا محیط که در آن امکان زیستن یا فعالیت بدون مزاحمت و نگرانی فراهم است.
ق۱۲. باد اگر بهقوّت بیند، دلیل ترس و اندوه باشد، خصوص که با آن تاریکی و گرد بود... و اگر باد بی فَزَع و تاریکی و غبار باشد، دلیل نیکویی و صفای عیش بوَد (شیرعلی لودی، ۱۶۲) ║ ق۱۳. پنجشنبه حاضری در بلدۀ «چینگ نرتن» و چاشت در بلدۀ «استو»، به خانۀ یکی از اعزه، کرده، خواب در «سیزن کت»، باغ «مستر کاکریل»، نمودیم. «کرنل کاکریل» عمارت پاکیزهای در این باغ ساخته که پس از فوت او «مستر کاکریل» از همۀ ورثه خریده خاص خود کردهاست. دو روز در غایت صفا و فرحت در آنجا گذشت (میرزا ابوطالب، ۱۲۲) ║ بالجمله آنچه ذکر کرده شد، به ملاحظۀ اوضاع بیرونی «پرس» بود. اما اوضاع اندرونی آن مطلقاً نسبتی به لندن، بلکه هیچ شهر خوب ندارد، و آرام زندگی در آن مفقود. زیراکه لذات زندگی بر خوبی اوضاع سه چیز کلی است: مُقَدَم همه منزل است مشتمل بر صفا و فراغ و خلوت که نخستین مراد مردم است؛ احوال منازل «پرس» از بیان آینده معلوم شود (میرزا ابوطالب، ۳۰۸) ║ ۱۳۲۰ش. او هرجا که هست، خوشی و صفاست، آرامش و شادمانی، خنده و جانبخشی (علوی۳، ۱۱۰) ║ ۱۳۴۴ش. جوامع صنعتی کنونی ... بهقدرِ جامعههای فلاحتی دارای یگانگی نیستند و اعضای خود را از دلگرمی و آرامش و صفایی که در جوامع کهنسال وجود داشتند، بهرهمند نمیگردانند (آریانپور، ۱۴۶) ║ ۱۳۶۸ش. [ژاک] گمان میکرد که این جهان را در درونِ خود کشف میکند و حال آنکه از یک رمان انگلیسی تازهخوانده بیرون میکشید و آن عشق بیآلایش بود، احساسی آمیخته به استغنا و خوشبختی و صفا (نجفی۱، ۱/۲۴۹) ║ ۱۳۷۹ش. دوتایی باهم میپریدند توی آب. چه صفایی! (چهلتن۱، ۱۲)
دو. (صفت) ۱. ← باصفا۶.
ق۵. ای نوشلب و لالهرخ و سیمقفا / کردی دو رخم به رنگ چون زرّ صفا (قطران، ۵۲۴) ║ ق۷. ناسفته دُرت که در خزینهست / ماوردِ صفا در آبگینهست (امیر خسرو۲، ۱۱۰)
۲. ← باصفا۱.
ق۶. تو به صفوت صفا و صوفی باش / پوست گو واسطی و کوفی باش (سنایی۳، ۲۹۷) ║ ق۷. به یارکان صفا جز می صفا مدهید / چو می دهید بدیشان، جدا جدا مدهید (مولوی۱، ۲/۲۱۴) ║ بهرِ شرحِ این حدیثِ مصطفی / داستانی بشنو ای یارِ صفا (مولوی۲، ۲/۴۶۰) ║ ق۸. چون صوفی غریب درین خانقاه نزول کند و خادم را نداند، باید که نظر کند تا آستین جامه را که تشمیر کردهاست، استدلال کند که خادم خانقاه اوست و سایر ارکان و آداب و ارباب تصوف را ازو اکتساب کند. بعد از آن با صوفیان صفا و سالکان راه وفا محرم و همدم تواند بودن و در آنجا اقامت کردن (افلاکی، ۱/۲۲۴) ║ ق۱۴. روی به مردم نموده، فرمود: ای برادران صفا و ای دوستان باوفا، ظلم را بگذارید و حق را بردارید و پیرو سیرت مصطفی و اخلاق مرتضی گردید (حسن فسایی، ۲/۱۰۳۹) ║ ۱۳۳۵ش. اینان خود از آن عارفان و صوفیان صفایند اما امروز که اثری از آن عالمان عارف صاحبسر امام کمتر یافت میشود، خدای ما را به آن خداپرستان واقعی ره نماید و به مقام شامخ آنان برساند (الهی قمشهای، ۱/۲۷۶)
۳. (درمورد چیزی یا کسی یا جایی) که از زیبایی، آراستگی و جلوه برخوردار باشد.
ق۷. پرده دگر کرد مرغِ صبح نوا را / خیز و بدَر پرده شاهدانِ صفا را (اسفرنگی، ۶۹) ║ ق۸. خانۀ خسرو از رُخَش هست صفا که هر زمان / از رخِ فکرِ مدحِ تو دور کند نقاب را (امیر خسرو۴، ۴۱) ║ ق۱۰. یکی دگر عدم کاتبان که آنچه ز نظمم / تمام بود، نبودش ز خط لباسِ صفایی (محتشم، ۱/۳۷۳)
۴. ← باصفا۲.
ق۷. آن کو بمالد روی خود چون باد بر خاک درت/ روشن نگشت و تیره کرد آب صفای خویشتن (سیف فرغانی، ۲/۱۲۲) ║ ق۸. صوفیِ صومعۀ خلوت معنی شدهام / لاجرم صورت می صاف و صفا میبینم (شاه نعمتالله، ۵۰۳) ║ ق۹. فکر در لطایف صنعت در انواع مخلوقات علوی و سفلی، و در یافتن اسرار و حقایق، آب صفا است که در رباع و ریاض قلوب طَلوب سالکان، اِنبات و اثبات ریاحین علوم و معارفی میکند که ادراک حقایق و اوصاف خواص اشیا بر ایشان بهسبب آن روشن میگردد (محمد تبادکانی، ۱۱۴)
۵. (درمورد کسی) که با دیگری در حالت صلح و آشتی است و از دیگری کینهای و با دیگری نزاعی ندارد.
ق۸. روزی شخصی به حضرت مولانا شکایت میکرد که یاران با همدیگر دایم در جنگند؛ فرمود که برادر با برادر اگرچه جنگ میکند، اما پدر با هر دو صفاست (افلاکی، ۱/۴۱۶) ║ پدرم چشمها بگشود و گفت: فاطمه خاتون بر من حلال کن و صفا شو که من میروم، هنگام رحلت است (افلاکی، ۲/۸۱۷)
۶. ← باصفا۳.
ق۱۰. منشین به شاهد، آبِ رخ پارسا مبَر / آیینۀ صفا به دَم بیصفا مبَر (نظیری، ۱۹۱) ║ ۱۳۵۳ش. مسطح، چوب همواری که مقوا را به روی آن هموار میگذارند و کنار آن را سریش {متن: سرش} میمالند، جدول حاشیۀ وصلی آن روی آن آله صاف و اتوکرده و به اندک مهره کشیدن صفا میشود (رضا مایل، ۳۸)
به صفا
۱. از روی اخلاص و یکرنگی و بدون ریا.
ق۷. همه از جانودل وصیت را / بشنیدند بیریا به صفا (سلطان ولد، ۱۱۲) ║ ق۸. نظر پاک توانَد رخ جانان دیدن / که در آیینه نظر جز به صفا نتوان کرد (حافظ، ۱/۲۸۲) ║ ق۹. رفته یک لحظه در قبای قصب / کرده در صوفیان نظر به صفا (نظام قاری۱، ۲۹) ║ ق۱۲. ای صبح بیا همنفسم باش زمانی / شاید به صفا با تو دمی چند برآرم (حزین، ۳۴۰) ║ ۱۳۳۴ش. ای دائی عزیز، من بار دیگر تنوجانم را در راه تو به خطر میافکنم و برای آنکه امیران تو بدانند که من به صفا با تو مهر میورزم، به آئین خود سوگند میخورم که ... شهبانوی زرینموی را به این کاخ تنتاژل میآورم (خانلری، ۵۰)
۲. با رعایت صفا (معنای صفا(ء) یک. ۲۳).
ق۱۲. مستجمع کمالات صوری و معنوی، عالیحضرت میرزایی میرزا ابوطالب سرخطنویس شکسته را بهطورِ مرحوم شفیعا بسیار به رتبه مینویسد. نستعلیق را هم یکوقتی به صفا مینوشتند (محمدصالح اصفهانی: نامۀ بهارستان، ش۱۱-۱۲/۲۶) ║ عالیحضرت میرزا ابوالمعالی، نقیبالاشراف دارالسلطنۀ اصفهان، چهارمصرعنویسی در بند ایشان است و بسیار تند و به صفا و به قدرت و به اندام هر قلمی را مینویسند، اما کممشقاند (محمدصالح اصفهانی: نامۀ بهارستان، ش۱۱-۱۲/۲۷)
۳. ← باصفا۲.
ق۸. ساقی سرخوش ما همدم ما میبینش / جام می را به کف آور بهصفا میبینش (شاه نعمتالله، ۴۳۳) ║ ق۱۱. گردید ز خط حسن غریب تو یکی صد / گوهر شود از گرد یتیمی بهصفاتر (صائب، ۵/۲۲۹۳)
۴. ← باصفا۵.
ق۹. زبیر از ثابت پرسید که چه شد حال کسی که روئی مانند آئینۀ چینی بهصفا داشت و دوشیزگان ماهرخسار خورشیددیدار قبایل مشغوف نظارۀ او بودند (میرخواند، ۲/۳۶۶) ║ ق۱۱. روی ساقی بهصفا سینۀ ما با هم صاف/ می مصفا شده اخوان صفا بسمالله (فیض کاشانی، ۳۵۷) ║ ق۱۲. رخسار تو در موسم خط شد بهصفاتر / با آینه هم کلفَت زنگار نماندهست (تأثیر، ۳۹۱)
۵. ← باصفا۴.
ق۱۰. مرا تکلیف به خانقاه کردند، در ملازمت ایشان به خانقاه رفتم. جای {متن: جایی} بهصفایی دیدم، جماعتی درویشان در کمال خضوع و خشوع در ذکر و فکر و به عبادت مشغول (حافظ حسین، ۱/۳۹۹) ║ در آنجا باغ آینه بسیار خوب بهصفا بود. در آن باغ حضرت فرود آمدند و مواضعات آن را به مردم جاگیر تعیین فرمودند (گلبدن بانو، ۹۳) ║ ق۱۱. سوداگر بسیار از اطراف آمده در این شهر توطن گزیدهاند و خانههای بهصفا و منازل نیک اساس نهاده، مرفهالحال روزگار به سر میبرند (جهانگیر، ۲۳۸) ║ چمن چنان بهصفا شد که هر نهالی را / توان کشید به آغوش چون نگار امروز (صائب، ۵/۲۳۱۸) ║ ز خانۀ بهصفا میهمان نگردد کم / همین تو سعی کن آیینه را مصفّا کن (صائب، ۶/۳۰۷۵) ║ ق۱۲. آدم به سهولت طمع از وی نبریدی / فردوس چو میخانۀ ما گر بهصفا بود (تأثیر، ۵۲۱)
۶. (درمورد کار و وضع و حال) که درست و سروسامانیافته باشد.
ق۱۰. اهلی که نظریافته از آل عباست / از آل علی همیشه کارش بهصفاست ـ امید که عاقبت سرش خاک شود / در پای سگی که آن سگ شیر خداست (اهلی، ۷۰۵)
۷. ← باصفا۸.
ق۱۱. میتوان کرد در آن سیر بهار دیگر / بسکه چون آینه هر برگ گلستان بهصفاست (واعظ، ۴۶۲)
به صفا آمدن
۱. (با حرف اضافه با) صلح و آشتی کردن.
ق۹. صلح ما نیز موقوف تا آنزمان که ایشان پاک از آتش دوزخ بیرون آیند. چون ایشان صافی شوند، ما نیز با ایشان به صفا آئیم، اما تا ایشان کدرند، جز کدورت باید که از ما امید ندارند. و به وعدۀ اینکه ما در دوزخ صافی خواهیم شد، طمع غیر وعده نیز از ما ندارند که ما نیز در بهشت با شما به صفا خواهیم آمد (عبدالله قطب، ۴۵۲)
۲. ← صفا آوردن.
ق۹. مرحبا با سلامتی خوش باش/ شاد رفتی و آمدی به صفا (بدر شیروانی، ۵۱۰)
به صفا آوردن
← صفا دادن۶.
ق۱۰. غنده ... برخاست و کفه و قشاو و دسمال و سطل به دست آورد و اسبان را ... جُلها برگرفت و قشاو و دسمال کرد و یال و دم اسبان را پاک بشست. پس ترمیش که میرآخور بود ... بیامد، دید که ده اسب را چون گل کرده بود و دست و پاشان را به صفا آورده بود (ابومسلمنامه، ۴/۷۹)
صفا آوردن
برای خوشامدگویی و تعارف به شخص تازهوارد گفته میشود و معمولاً به صورت دوم شخص به کار میرود و بیانگر این است که شخص تازهوارد با آمدن خود موجب شادی و نشاط شدهاست ؛ به صفا آمدن ۲؛ صفا کردن۴.
ق۸. رسیدن گل و نسرین به خیر و خوبی باد / بنفشه شاد و گش آمد، سمن صفا آورد (حافظ، ۱/۲۹۸) ║ ق۹. ای عشق دگر روی به ما آوردی / با دل حق دوستی به جا آوردی - ای شعلۀ آه خانه روشن کردی / ای غم تو خوش آمدی صفا آوردی (امیر شاهی سبزواری، ۱۰۲) ║ ق۱۰. چون حلقه بر در زدم، پیر عمادالدین در پسِ در ایستاده بود کأنّ انتظار میکشید، آواز داد و به این عبارت خطاب فرمود که ای علی جانم و ای روشنی چشمم، خوش آمدی و صفا آوردی (حافظ حسین، ۱/۱۶۴) ║ ق۱۲. گفت: حاتم بن طی هستم، برای کار خدا آمدهام. پادشاه خرسان گفت: خوش آمدی و صفا آوردی. دختر خود را به تو میدهم (حاتمنامه۱، ۱۰۰) ║ ق۱۳. اینان برادران و خویشان، خوش آمدند و صفا آوردند. خانۀ خودشان است (میرزا حبیب۱، ۶۷۹) ║ ق۱۴. گفت: سلامٌعلیکم، خیر مقدم، خوش آمدید، صفا آوردید، سفر بیخطر (دهخدا۳، ۹) ║ ۱۳۰۸ش. خندهرو و بشّاش پیش آمد، گفت: خانمها خوش آمدید، قدم بالای چشم، صفا آوردید (ربیع انصاری، ۹۰) ║ ۱۳۳۳ش. یاحق جناب رئیس، بفرما، چه عجب، صفا آوردین (مدنی۱، ۱۹۴) ║ ۱۳۸۳ش. گفت: سلام عرض کردم. خیلی خوش آمدید، صفا آوردید. قدم روی چشم. بفرمایید (پیرزاد۲، ۱۵۹)
صفاتو
(در تداول جاهلها) عبارتی محبتآمیز به معنای «صفایت را قربان» که در تعارف به دیگری گفته شود.
۱۳۶۲ش. روزهای بعد از دور که پیدام میشد، ندا میداد: حمیدخان، ما کَرِتیم. صدام را تو گلو میانداختم: داشاکبر، صفاتو (میرصادقی۲، ۵۲)
صفا دادن
۱. (درمورد کسی یا دل دل و درون او) پاک کردن آن از احساسات و خصلتهای ناپسند و ناخوشایند.
ق۶. تا جان به تن دَر است بکن توبۀ نصوح / کآن طبع را جلا دهد و روح را صفا (قوامی، ۱۰۱) ║ ق۷. هرچت که صفا دهد صواب است / تعیین بنمیکنم کدام است (مولوی۱، ۱/۲۲۲) ║ ق۸. دل را {تصحیح قیاسی؛ متن: راه} به آه صبح صفا ده که گفتهاند / آیینۀ دل است که روشن شود به آه (عماد فقیه۱، ۲۵۸) ║ ق۹. این طایفۀ اهل باطن به صیقل و صفا دادن دل اشتغال مینمایند تا حالشان به مرتبهای میرسد که پردۀ حجابشان از پیش برمیدارند و عکس جمیع صور اشیا و حقیقت تمام مکوّنات بر دل ایشان متجلّی و مصوّر میگردد (شجاع، ۱۸۳) ║ ق۱۰. قدم در مجمع اهل صفا نه / برای خویشتن جانی صفا ده (وحشی، ۳۷۴) ║ ق۱۱. به می صفای درون ده که غسل ظاهر تن / به آب دجله و باطن به آب انگور است (طالب آملی، ۳۳۴) ║ ق۱۳. بخورید بِهْ را، بهدرستیکه روشن میکند و صفا میدهد قلب را، و از شخص ثقل و ظلمت سینه را میبرد؛ یعنی که همّوغمّ را از شخص میبرد (نوری، ۲/۴۳۷) ║ ق۱۴. دل را با حُبّ وطن صفا ده و دیده را با محبّت وطن روشن کن. از دیر آمدن بیم مدار (مراغهای، ۴۵۷) ║ ۱۳۴۴ش. دریای بیکران فرحبخشش در برابر موج میزد و صافی آب قشنگش قلب را صفا میداد (شهری۶، ۲/۵۱) ║ ۱۳۶۸ش. مثل بلبل میخواند، دلم را صفا میدهد، خستگی کار روزانه را از دلم میگیرد (درویشیان۱، ۱/۴۶۶)
۲. (درمورد جایی) پاکیزه کردن آن معمولاً با جارو کردن آن و سروسامان دادن آن.
ق۸. خلوت دیده را صفا دادیم / با خیال نگار بنشستیم (شاه نعمتالله، ۵۲۲) ║ ق۹. حضرت ... فرمود تا زیر درختان آن موضع را صفا دادند (میرخواند، ۲/۵۴۱) ║ ق۱۰. پس میدان را صفا دادند و از کشتگان پاک کردند (ابومسلمنامه، ۴/۱۷۸) ║ ق۱۱. پیش از آنکه این منزل محل نزول گردد معماران را فرستاده بودم که آنجا را از سر نو صفا دهند (جهانگیر، ۲۰۲) ║ ق۱۲. نوّاب قمررکاب خورشیداحتجاب مهدعلیا، خدر کبری، جدّۀ ماجدۀ اشرف اقدس اعلی، مقرر داشتند که تمام صفههای مسجد نوّاب گیتیستان فردوسمکان را صفا داده و فروش ملوکانه گسترانیده (محمدابراهیم نصیری، ۳۳) ║ ق۱۳. جارو بزن به خانه بده خانه را صفا / برچین بساط غم، بتکان گرد متکا (تعزیه، ۲/۳۹۵) ║ ق۱۴. خیابانها را آبوجاروب نمودهاند و ریگهای بسیار نرم ریختهاند که بسیار مزیّن و خوب صفا دادهاند (حاجی پیرزاده، ۲/۱۰۶) ║ ۱۳۰۹ش. خان حکمران و حکومت وارد خانه شدند. آقا رضا هم هرچه در قوّه داشت، منزل را صفا داده بود و تشریفات هم بهطوری که سابقاً شرح دادهام ازحیث میوه و شربت و سماور و جعبۀ شیرینی بهطور اتم و اکمل بود (نواب رضوی، ۱/۱۳۱) ║ ۱۳۴۷ش. حاجیتقی از سفر بازگشته و برخلاف سکوت گذشته، بیاوبرویی در خانۀ عزت برقرار گردیده و مخصوصاً امشب که از صبح زود عدهای زنومرد از بیرون در گرفته تا داخل اطاقها، همهجا را آبوجارو کرده، صفا دادهاند (شهری۴، ۴۷) ║ ۱۳۷۱ش. بهعلاوۀ معرکههای معرکهگیران و مارگیران و حقّهبازان و پردهگردانها ... پخت و پز و آتش کردن سماور و صفا دادن با جارو کردن و آب پاشیدن مکان و جمعآوری کردن و بار و بنه پیچیدن و دیگر امور از این قبیل که مزید لطف و صفای آن میگردید (شهری۱، ۳/۴۲۹)
۳. (درمورد چند کس یا گروه) صلح و آشتی برقرار کردن میان آنها.
ق۸. فلانکس با یکی خصومتی کردهاست و حق در طرف آن فلان است. میخواهم که ایشان را با همدیگر صفا دهم (صلاح بخاری، ۱۳۶) ║ ق۹. میرزا سلطان سنجر آب تسکینی بر آتش آن فتنه نشاند و به حُسنِ تدبیر نایرۀ آن نایبه را که سر به آسمان کشیده بود، فرونشاند و هر دو گروه را ملامت و نصیحت کرده صفا داد و نزاع که در میانشان قایم شده بود، به یکسو نهاد (عبدالرزاق سمرقندی، ۲/۷۷۳) ║ ق۱۴. هرچه آدمهای طرفین سعی کردند که در میان آنها صفا بدهند، ممکن نشد (اسناد قاجاریه، ۱۲۸)
۴. (درمورد آینه و سطوح فلزی، لعابی و مانند آنها) زنگار و تیرگی را از روی آن زدودن و صاف و صیقلی کردن آن.
ق۸. دادهام آئینۀ دل را صفا از نقش غیر / تا در آئینه رخت بیند صفای خویشتن (ناصر بخارائی، ۳۵۳) ║ ق۹. جامی سخن بر آینۀ دل بوَد چو زنگ / زین زنگ به که آینۀ خود دهی صفا (جامی۱، ۲/۳۹۵) ║ ق۱۰. ساکن گلخن شدم تا صاف کردم سینه را / دادم از خاکستر گلخن صفا آیینه را (وحشی، ۱۰) ║ ق۱۱. آنچنان کَنده را صفایی ده / که شود همچو آینه هموار (رحمتی، ۴۱) ║ ق۱۳. جماعت چرخکش دو صنف هستند، یکی کسانی که مسهای ساختۀ تازه را در زیرِ چرخ جلا و صفا میدهند، یکی آنها که ادوات بُرّنده را با چرخ تند و تیز و نازک مینمایند (تحویلدار، ۱۱۳)
۵. (درمورد چیزی) آراستن و زینت دادن آن.
ق۹. صوف مرا ز حُلّۀ ادریس ده صفا / وز مخفیم سلام به بُرد یمن رسان (نظام قاری۱، ۱۵۳) ║ ق۱۰. داده صبح عشرتش رخسار عذرا را صفا / کرده شام زینتش زلف زلیخا را خضاب (نظیری، ۳۹۴) ║ ق۱۱. گاهی در پیش مهمانان دو تخته کرسی میگذارند پهلوی هم و بر روی آن تختهها پارچۀ قیمتی میگسترانند و در اطراف آنها صندلیهای نشستگاه را میگذارند، که نهتنها به آن قیر که مذکور شد، صفا دادهاند، بلکه به طلا و نقره نیز نقاشی کردهاند (محمد زمان، ۶۰) ║ ق۱۲. گلدستۀ بالای سر و ایوان منسوب به میرعلیشیر را نیز استادان چابکدست و معماران بابَندوبَست در عرض مدت یک سال به اتمام رسانیده، به تنکۀ طلا صفا و جلا داده، چون بهشت عنبرسرشت و قصرهای زرینخشت گردانیده، روشنیبخش شبهای تار و دلهای بیصبروقرار گردید (محمد مروی، ۱/۲۰۳) ║ ق۱۳. این تالار را به انواع ریاحین صفا داده بودند. خیلی خوشایند بود (ناصرالدینشاه۳، ۱/۴۰۸) ║ ق۱۴. عزیزم برو به آن اتاق و رخت عوض کرده، سر و صورت خود را صفایی کامل و آرایشی بسزا بده که میخواهم تو را به کسی عرضه دارم (طاهر میرزا۱، ۱۰۳۵) ║ ۱۳۷۵ش. وقت شام است بروم خانه، محبوبه منتظرم است، حتماً حالا سروصورتی صفا داده، شامی درست کرده، چشم به راه من است (پژواک، ۴۰۶)
۶. (درمورد سر و صورت و دیگر اعضای بدن) از آلودگی پاک کردن آن با شستن و کوتاه کردن موهای آن ؛ به صفا آوردن.
ق۱۲. وزیر برخاست تعظیم کرد. حسین را به حمام برد. خاصهتراش را طلبیده سر او را تراشیدند و تنش را خوب صفا داده بعد بیرون آمد (حسین کرد، ۱۱۳) ║ ق۱۳. سر و تن را با مشک و گلاب شست و زلف و کاکل را صفا داده از حمام بیرون آمد (نقیبالممالک، ۱۲۲) ║ ق۱۴. شمسالدین پس از رفتن فردوس، به حمام رفته، خود را صفایی داده بیرون آمد و در خدمت خواجه مشغول صرف غذا شد و بهقدر دو نفر تناول نمود (خسروی۱، ۷۲) ║ ۱۳۲۱ش. استاد مهمانخانه جای خوبی برای من حاضر کرده بود، سلمانی خواستم، سروصورتی صفا داده، سر میز غذا نشستم (عبدالله مستوفی، ۲/۲۴۱) ║ ۱۳۴۷ش. عصرها که از حجره برمیگشت، به خانه میرفت و سروصورتی صفا میداد و لباسش را عوض میکرد و به خانۀ سوسن میآمد (میرصادقی۴، ۱۹۶) ║ ۱۳۷۷ش. گریگوری راضی شد. از رختخواب درآمد رفت تیغ پترو را گرفت ریشش را تراشید و گلوگردن را صفا داد (شاملو۱، ۲/۸۰۹)
صفا کردن
۱. (درمورد احساسات و خصلتهای ناخوشایند مانند کدورت و کینه) زدودن و پاک کردن آن.
ق۷. اگر به آب ریاضت برآوری غسلی / همه کدورت دل را صفا توانی کرد (مولوی۱، ۲/۲۳۷) ║ ق۸. هر کدورت که از زمانه رسد / به دل ما صفا تو خواهی کرد (عماد فقیه۱، ۱۵۳) ║ ق۹. خود را ز قید زهد ریایی برون بریم / باشد کزان کدورت دل را صفا کنیم (اسیری، ۳۷۰) ║ ق۱۰. آیینهخاطران صفآرای میکده / گر صد کدورت است به جامی صفا کنند (شوقی یزدی: سام میرزا، ۱۹۳)
۲. رابطۀ دوستانه و صلحآمیز برقرار کردن؛ صلح و آشتی کردن.
ق۸. آنکه بی جرم برنجید و به تیغم زد و رفت / بازش آرید خدا را که صفایی بکنیم (حافظ، ۱/۷۵۶) ║ نقل کرد روزی مرا با اهل خود بحثی شد و در اندک فرصتی باز با او صفا کردم. چون به حضرت خواجۀ ما، قدس الله روحه، رسیدم فرمودند: با جماعت زنان حسن معیشت میباید کرد (صلاح بخاری، ۱۳۶) ║ ق۹. درد دهی دعا کنم جور کنی وفا کنم / جنگ کنی صفا کنم بی تو به سر نمیشود (اسیری، ۱۳۴) ║ ق۱۰. بیار باده و آماده ساز مجلس عیش / که شیخ صومعه با نفس خود صفا کردهست (عرفی، ۱/۳۵۴) ║ ق۱۴. دستی بهزاری سوی خدا کن / ای بیمرّوت با حق صفا کن (نسیم شمال، ۱/۱۴۹)
۳. (درمورد چیزی) پاک کردن آن و از بین بردن آلودگیهای آن معمولاً با شستن آن.
ق۸. پُر غبار آید از کوی تو خسرو هر روز/ دردوَد گریه و درحال صفایی بکند (امیر خسرو۴، ۳۴۷)
۴. ← صفا آوردن.
ق۱۳. پسازآن، دو ساعت به شب مانده نخوئیها میرسند، ملاحمید از چادر بیرون آمده پیشواز میکند ... السلام علیکم. خوش آمدید، صفا کردید. بفرمائید چادر استراحت کنید (قراجهداغی، ۳۸۸) ║ ق۱۴. وه چه خوب آمدی صفا کردی / چه عجب شد که یاد ما کردی (ایرج میرزا، ۲۰۴) ║ هزار عقده ز دل ای سرشک وا کردی / بیا بیا که چه خوش آمدی صفا کردی (عارف، ۲۳۳) ║ ۱۳۲۰ش. گفتم راستی خوش آمدید، صفا کردید، مثلِ این است که دنیا را به من داده باشند (جمالزاده۲، ۱۶۶) ║ ۱۳۳۰ش. ای ماهِ دوهفته یاد ما کردی / احسنت خوش آمدی صفا کردی (بهار، ۱/۳۱۹)
۵. گونهای دست دادن و مصافحه در نزد برخی از طبقات اجتماعی مانند صوفیان به این صورت که دو نفر دست در دست هم بگذارند و دست همدیگر را ببوسند ؛ صفا نمودن.
ق۱۴. در راه به پهلوان محمد برخوردند؛ پهلوان با آنها سلام و عشق و صفایی کرده پرسید از این طرف به کجا میرفتید؟ شمس گفت: به خانۀ امیر کلیجه، بلد هم نیستیم. گفت: من دلیل راه میشوم (خسروی۱، ۱۱۶) ║ با جنابان آقا سیدجلالالدین و آقا میرزا احمد و درویش خرم که با کالسکۀ من به طهران خواهند رفت، صفا و وداعی کردیم (ظهیرالدوله: سفرنامۀ ظهیرالدوله، ۵۳؛ مستوفی، ۱۳۷۱ ش) ║ ۱۳۷۶ش. اتابکی با یکی که سبیل سفید داشت و تسبیحی بلند به دست، مصافحه کرد: بهشکل ضربدر دست دادند و بر پشت دست طرف مقابل بوسه زدند، «صفا» میگویند. هرکس که میآمد با همه از همان دم در صفا میکرد ... بعد هم یکدفعه بلند شدند و صفاکردنهاشان شروع شد و همین طور مدام صدای چلپ و چلوپ بوسه بر پشت دستها بود. بر شانهها هم گاهی بوسه میزدند (گلشیری۳، ۱۷۱)
۶. صفا+کردن (معنای صفا(ء) یک. ۲۲).
صفا نمودن
← صفا کردن۵.
ق۱۴. جناب حاجینصیرالملک و جناب آقامیرزا حکیمالهی جهرمی در طالار رو به قبله تشریف داشتند با آنها صفا و مصافحه نموده، نشستیم (حاجی پیرزاده، ۲/۴۲۹)
صفا و صمیمیت
صورت نحوی صفاوصمیمیت.
صفا و نظر
← صفانظر کردن.
ق۱۱. اگر پرسند قبلهٔ سنگ چیست؟ بگوی: صفا و نظر (رسالهٔ سلمانی: سی فتوتنامهٔ دیگر، ۱۱۹) ║ بعداز آن صفا و نظر، نقیب و شاگرد هردو باز در پیشِ همان استاد آیند که کسوت رسانیدهاست تا باز آن استاد سنگ و تیغ و کیسه را در پیش میان شاگرد استوار کند، آنگاه سفره بکشند و طعام بخورند (رسالهٔ سلمانیان ۱: فتوّت و اصناف، ۲۱۸)
صفایت را
⇅ صفاتو.
صفای خاطر شدن
(میان دو کس یا گروه) دوستی و آشتی برقرار شدن.
ق۱۱. میر پیرقلی معروض داشت که از قدیم این مردم صاحب دخل شما بودهاند تا ما در این ملک باشیم، میان شما و ایشان صفای خاطر نمیشود، مرا رخصت دهد (ملکشاه، ۱۴۸)
صفای خاطر کردن
تفریح و خوشگذرانی کردن.
ق۱۳. دوستان و همقطاران و بازداران وعده گرفتهاند که در فلان جا کبک بسیار و شکار بیشمار است. بیایید با هم ده روز برویم شکار، با کیف صفای خاطر بکنیم (تیمور میرزا، ۱۵۳)
صفای قدمت
برای تعارف و خوشامدگویی در خطاب به شخص تازهوارد و ابراز خشنودی و قدردانی از حضور او در جایی گفته میشود.
۱۳۴۳ش. سلام به رویِ ماهت، صفای قدمت درویش، خوش آمدی (نامور، ۱۲۶) ║ ۱۳۴۷ش. کار میرزا باقر آن بود که صبح از خانه بیرون رفته، شب برگشته از کار ورزش و زورخانههایش که در فلان جا چطور به او احترام گذاشته و زنگ و صلوات و «صفای قدمت» برایش گفتهاند ... و از این تعریفها بیاورد (شهری۴، ۲۸۸) ║ ۱۳۸۲ش. این بندهٔ حقیر را در سفری خطیر یاری فرمایید، صفای قدمتون، عزّت زیاد (ایران۳، ش۲۷۳۷/۷)
ترکیبات دیگر: اخوان صفا؛ اهل صفا
ارجاعات: روحوصفا؛ سیروصفا؛ صلحوصفا؛ نوروصفا