فرهنگ جامع زبان فارسیفرهنگستان زبان و ادب فارسی

نام

وضعیت: «در حال ویراستاری»
نام ‎nâm‎ [گفتاری: نوم]
‌یک‌. (اسم) ۱. ← اسم‏۲.
ق۴. پس‌ از کنعان، مَلِکی بر ایشان مسلط شد نام او یافین. بیست سال مُلک بداشت (بلعمی۱، ۵۳۰) ║ به پیران چُنین گفت کین مرد کیست / ز گُردان ایران وُرا نام چیست (فردوسی، ۳‏/۱۸۵‏) ║ ق۵. به شهری رسیدیم که قرول نام آن بود (ناصر خسرو۲، ۱۵) ║ ق۶. ترکان خاتون پسری داشت از سلطان، نام او محمود (ظهیرالدین نیشابوری، ۳۵) ║ ق۷. خشت زرین چرخ که خورشید نام اوست / در آرزوی صحن سرای شما بوَد (قمری آملی، ۵۲۲) ║ ق۸. خوارزم که نام اصلش گرگانج است ... در میانه بر مثال خیمۀ طناب‌بریده افتاده بود؛ خواست تا آن را نیز مستخلص گرداند (رشیدالدین فضل‌اللّه۱۳، ۱‏/۵۱۲‏) ║ ق۹. اسامی این ستاره‌ها کدام است و هرکدام را چه نام است؟ (معین‌الدین فراهی، ۱۱۰) ║ ق۱۰. زعفران حاوی و جسّاد و ریحقان و کرکم از جمله نام‌های او است. به پارسی کرکم است و به سریانی کرکمان و به رومی انیغون و به یونانی فردمق (عمادالدین شیرازی، ۱۵۸) ║ ق۱۱. یک جفت بازوبند از بازوی شاهی بیگ گشوده‌ بود ... نام چنگیز خان در آن قطعه‌ها کنده‌ بودند و نام صاحب‌قران و نام ابوسعید و نام شاهی بیگ و اسم چهار پادشاه صاحب‌قران در آن قطعه‌های لعل و زمرد کنده‌ بودند (عالم‌آرا۳، ۳۲۹) ║ ق۱۲. گفت: نام تو چیست؟ گفت نام من حسین است. گفت: اهل کجائی؟ گفت: از طایفه کُرد و از مردم شبسترم (حسین کرد، ۳۵) ║ ق۱۳. از میزبان پرسیدم که: این آش را چه نام دارد؟ گفت: در این بلد، او را آش فاطمه می‌گویند (تنکابنی، ۲۱۵) ║ ق۱۴. تمیمی و مالکی نام دو طایفه از اعراب برنجد است که از عربستان آمده، در این بلوک توطن نموده‌اند (حسن فسایی، ۲‏/۱۵۲۵‏) ║ ۱۳۱۲ش. جشن سده ... نام روز دهم بهمن ماه است و در این روز فارسیان عید کنند و جشن سازند و آتش بسیار افروزند (هدایت۸، ۱۴۶) ║ ۱۳۴۶ش. در بالای صفحۀ دوم در نیم‌ترنجی به سرخی روی متن زر نام و القاب محمد شاه قاجار نوشته شده‌است (مهدی بیانی، ۱۰۲) ║ ۱۳۹۹ش. در نقشه‌های جغرافیایی زمان هخامنشیان تنها یک شهر در کنار دریای خزر مشاهده می‌شود و نام آن زادکارتا است (غضنفری - آرزه: مطالعات طراحی شهری و پژوهش‌های شهری، ش۲‏/۳۹‏)
۲. ← اسم ‏۴؛ نام بلند‏۱.
ق۴. حرب من کردم و سختی من دیدم، و او خواست که با هَرثمه سوی مأمون شود تا نام و فتح او را بود (بلعمی۲، ۴‏/۱۲۲۶‏) ║ ق۵. نوشتگین گفت این او کرده‌است و نام و جاهش زیادت شد؛ و این همه بایتگین کرده‌ بود (بیهقی۱، ۷۴۴) ║ ق۶. ابتدا از طغرل و جغری درآمد کار مُلک / نام ایشان در جهانداری به هر کشور رسید (امیر معزی، ۱۵۱) ║ ق۷. نام او در جود و رادی نام حاتم کرد طی / صیت او در پادشاهی صیت اسکندر گرفت (قمری آملی، ۱۱۸) ║ ق۸. نیکویی کن به جهان کز تو بمانَد باقی / زآنکه در هر دوجهان بهتر از این نامی نیست (جهان‌ملک، ۱۲۸) ║ ق۹. نام و شهرت دنیا در نظر همتش خسی نمودی و شاعر طامع به‌نزد او ناکسی بودی (دولتشاه، ۳۸۱) ║ ق۱۰. گر ز هنر نیست غرض نام و بس / به ز تو شهرت که دهد نام کس (وحشی، ۴۱۲) ║ ق۱۱. از سنگ‌ها عقیق به همواری‌ای که داشت / تحصیل نام کرد در ایام بیش‌تر (صائب، ۵‏/۲۲۸۲‏) ║ ق۱۲. نام اگر خواهی نشان بگْذار کز فغفور چین / گر صدایی شد بلند از کاسۀ فغفور شد (تأثیر، ۵۳۴) ║ ق۱۳. ننگی نبوَد گر شدم از عشق تو گمنام / گمنام ره عشق تو را ننگ ز نام است (نورعلی‌شاه، ۲۹) ║ ق۱۴. مسیو ... بعد از آن بیست‌وپنج سال با کمال درستکاری و شهرت و نام در مارسیل تجارت کرد، یک‌مرتبه ورشکست شد (طاهر میرزا۲، ۳۲۴) ║ ۱۳۱۵ش. باآنکه همواره ... نه جویای نام و نه از آن گریزان بوده‌ام؛ بالطبیعه شهرتی پیدا کرده‌ام (فروغی، ۱‏/۲۸۵‏) ║ ۱۳۳۳ش. نیت آن را دارم که نام و شهرتی حاصل کنم که هرگز فراموش نگردد (مینوی۱، ۲۳۳) ║ ۱۳۷۴ش. کابینه‌ای که وی تشکیل داد همه از کسانی بودند که قبلاً نام و چهره‌ای نداشتند و در دولتی عضو نبودند (بهنود۱، ۱۱۸) ║ ۱۳۹۹ش. شهرستان هریس ... عمده‌ترین نام و شهرت خود را مدیون فرش خود می‌باشد (سجاد پیغمبرزاده: مطالعات هنر و فرهنگ، ش۱۴‏/۲‏)
۳. (درمورد چیزی یا کسی) آنچه به آن یا او ارزش و اهمیت می‌بخشد؛ نام نیک؛ اعتبار،‌ منزلت ؛ نام بلند‏۲.
ق۴. دگر بردباری و بخشایش است / که تن را بدو نام و آرایش است (فردوسی، ۷‏/۴۴۸‏) ║ ق۵. به نام و نعمت ایشان بزرگ‌نام شدی / چنال گشتی از آنگه‌ که بوده‌ بودی نال (صانع فضولی: اسدی۲، ۳۳۲) ║ در آن صحرا یلان بودند چونین / فدای نام کرده جان شیرین (فخر گرگانی، ۶۸) ║ ق۶. عجب از کسی که بندگان را بخرد و آزاد کند، تا وی را نام باشد، چرا مردمان فضلا را و هنرمندان را به نیکویی کردن و حرمت داشتن بنخرد، تا غریق شکر وی باشند (بحر الفوائد، ۴۵۲) ║ ق۷. ریاضت کش ازبهرِ نام و غرور / که طبل تهی را رَوَد بانگ دور (سعدی۱، ۱۳۳) ║ هریکی سوی مُقام خود رود / هریکی بر وفق نام خود رود (مولوی۲، ۱‏/۱۹‏) ║ ق۸. نام بزرگان و ننگ پادشهان را / صحبت اشرار بی‌وقار زیان است (رشیدالدین فضل​الله۶، ۹۰) ║ ق۹. از قناعت کی تو جان افروختی / از قناعت‌ها تو نام آموختی (شجاع، ۹۴) ║ ق۱۰. منقول است که دو نوبت ریسمان خواجه افضل‌الدین ترکه پاره شد. فریاد می‌کرد که: شاهرخ را بگویید که این عقوبت بر من بیش‌ از لحظه‌ای نیست، اما تو پنجاه ساله نام خود را ضایع مساز (روملو، ۱‏/۴۱۶‏) ║ ق۱۱. تا نگذرد ز نام سزاوار نام نیست / تا معترف به نقص نباشد تمام نیست (فیض کاشانی، ۳۶) ║ ق۱۲. به‌ظاهر می‌کَنَد همچون نگین دل از جهان زاهد / از این دل کندنش مقصد همین نام است پنداری (تأثیر، ۷۲۳) ║ ق۱۳. علاء‌الدین محمد ... خواجه را نزد خود طلبید و قدوم فیض‌لزوم او را موجب زیب و زینت و بزرگی و نام خود دانست (تنکابنی، ۴۸۸) ║ ق۱۴. مردی که مستأصل است، اگر نان ندارد، نان می‌خواهد و اگر دارد، ناچار طالب نام می‌شود (تربیت، ۲‏/۱۱۸۳‏) ║ ۱۳۲۰ش. این جوان پس‌ از آنکه سال‌ها در تحصیل فضل و کمال زحمت‌ها کشید و دارای نام و اعتباری گردیده‌ بود ... دچار اختلال حواس گردیده‌ بود (جمالزاده۲، ۱۱۵) ║ ۱۳۳۸ش. اینجا دوراهه‌ای‌ست به‌سوی حیات و مرگ / این‌ یک به ننگ می‌رسد آن‌ دیگری به نام (سرمۀ خورشید: نادرپور، ۳۲۲) ║ ۱۳۷۹ش. زندگی تو هم با همۀ ثروت و دارایی و با همۀ نام‌ و اعتباری که داشتی، از من ناکام‌تر بود (محمود۲، ۱‏/۲۷۸‏)
۴. آب‌ِرو ، عزّت و سربلندی.
ق۴. چنین داد پاسخ که ایشان ز جام / نکردند هرگز به دل یاد نام (فردوسی، ۷‏/۴۱۷‏) ║ ق۵. آن طایفه از حسدِ وی هرکسی نسختی کرد و شرم دارم که بگویم بر چه جمله بود ... من نسختی کردم چنانکه در دیگر نسخت‌ها و در این تاریخ آوردم نام را (بیهقی۱، ۸۹) ║ به‌جا آریم هریک نام و کوشش / که تا خود چون کند دادار بخشش ؟ (فخر گرگانی، ۱۹۷) ║ ق۶. با یک سوار غزو کنی نیست جای نام / باری چو کشته گردی ره بر هزار گیر (سنایی۱، ۲۹۸) ║ ق۷. دل به‌ دست او چو موم نرم رام / مُهر او گه ننگ سازد گاه نام (مولوی۲، ۱‏/۳۱۹‏) ║ ق۸. من این مرد را می‌شناسم تمام / نه مردی، نه ناموس دارد، نه نام (عضد یزدی، ۱۹۵) ║ ق۹. امروز به‌جد دارم با تو سر دشنامی / ای زشت همه زشتان ای ننگ همه نامی (قاسم انوار، ۳۰۲) ║ ق۱۰. از نام برون آیم و بر ننگ زنم / بنشینم و هرچه هست بر سنگ زنم (لسانی شیرازی: شهرآشوب، ۱۵۸) ║ ق۱۱. کند شحنۀ عشق هرجا مقام / در آنجا نه ناموس مانَد نه نام (محمود افوشته‌ای، ۵۲۷) ║ ق۱۲. از نام چه اندیشد از ننگ چه پرهیزد / پروای جهان نبوَد رسوای محبت را (حزین، ۱۰۷) ║ ق۱۳. کنون با برادر به خانه خرام / که در هردو گیتی شما راست نام (سروش، ۲‏/۹۳۴‏) ║ ق۱۴. نی حقیقت نی صفت دارد نه غیرت نه تعصب / نه حمیت نه شرف نه آبرو نه نام دارد (ادیب‌الممالک، ۲‏/۱۷۵‏) ║ ۱۳۳۴ش. اگر می‌پنداری که از کشتن من نام و آبرویی می‌یابی مرا بکش (خانلری، ۵۹) ║ ۱۳۷۹ش. خدایا ... نگذار فرامرز آبروی خانواده را از بین ببرد، به نام و خوش‌نامی داداش مرحوم لطمه بزند (محمود۲، ۲‏/۷۱۳‏)
۵. (درمورد کسی یا چیزی) هنگام معرفی او یا آن به دنبال اسم خاصش معمولاً برای تأکید می‌آید.
ق۴. گیومرث را دختری بود مارنه‌نام و پسری بود ماری‌نام که خلیفت بود ازپسِ وی (بلعمی۱، ۱۲۱) ║ ق۵. روزی مسیلمه از رحال‌نام شخصی که از معتقدان او بود پرسید که از سوره‌های کوچک که به محمد رسول صلعم فرودآمده چه یاد داری؟ (ابوالمعالی علوی، ۶۸) ║ ق۶. خلیفه را به عانه فرستادند و به عربی سپردند مهارش‌نام (ظهیرالدین نیشابوری، ۱۶) ║ ق۷. این حب زنی پیر داشت رابیل‌نام و هفت ملک او را خواسته بودند و او بت‌پرست بود و مسلمانی را دشمن داشتی (محمد تستری، ۲۷۹) ║ ق۸. عاقبةالامر بزاپه در میان مصاف پیاده بیافتند. سیاهی رستم‌نام بود چاکر حسن جاندار. او را بشناخت گفت: یک ده از ولایت پارس به تو دهم، اگر اسپی به من دهی (رشیدالدین فضل​اللّه۱۰، ۸۹) ║ ق۹. بعد از آن استماع افتاد که سلطان احمد بغدادی فرج‌نام شخصی را با جمعی از زناطره و رنود و اوباش در بغداد گذاشته و خود به در رفته (معین‌الدین نطنزی، ۳۷۹) ║ ق۱۰. شیخ ... در سرای ابوسعیدنامی متواری گشت (خواندمیر۲، ۱۲۹) ║ ق۱۱. شاهی بیگ، ملا محمودنامی که از ملازمان او بود به رسم الچیگری و به جاسوسی فرستاد که برو و نامۀ مرا بده به پسران سلطان (عالم‌آرا۳، ۲۴۱) ║ ق۱۲. والد حقیر فقیر ... بعد از ورود به زرقان در خانۀ ملا رمضان‌نام از تلامذۀ خود وارد والحق آنچه لازمۀ محبت و مردمی بود به‌عمل آورد (میرزا کلانتر، ۵) ║ ق۱۳. شکرنامی از طوایف بختیاری ... در سفنائی منزل داشت و اموال مردم را به سرقت می‌برد (اسدالله خوانساری، ۴۲۳) ║ ق۱۴. شخصی اسمعیل آتش‌نام کبریت‌ها را در دست گرفته فریاد می‌کرد: با آتش آتش درست می‌کنم و هر قوطی را به پنج شاهی می‌فروخت (ممتحن‌الدوله، ۶۵) ║ ۱۳۰۹ش. بعداز رسیدگی قنوات آمدیم به قریۀ کفیر. عسکر محمدعلی‌نامی بود از اهل کفیر که عیال او زهرا نام داشت (نواب رضوی، ۱‏/۳۰‏) ║ ۱۳۳۰ش. به هشت سال از این پیش شعله‌نامی داد / به من سلامی و دادم سلام او واپس (بهار، ۱‏/۶۲۷‏) ║ ۱۳۶۸ش. روزی حاج رجب‌نامی صراف که خانه‌ای می‌ساخته چشمش به یکی از آن‌ها می‌خورد (شهری۲، ۵‏/۵۱‏)
۶. عنوان.
ق۴. که نام بزرگی که آورد پیش / که را بود از آن مِه‌تران مایه بیش - چنین گفت کآیین تخت و کلاه / گیومرث آورد و او بود شاه (فردوسی، ۱‏/۲۱‏) ║ ق۵. خدای‌تعالی نکرت را در قرآن به ده نام زشت بخواند: غمرت و غفلت و غطاء و غشوت و قسوت و مرض و ختم و طبع و رین و قفل (سورآبادی۱، ۴‏/۲۳۳۲‏) ║ ق۶. هرکس که نفْس را مخالفت کرد بر رضای خدای، نام مردی وی را مسلّم بود (بحر الفوائد، ۱۶) ║ به تاج‌و‌تخت تنها نام شاهی کی درست آید / که نه عیسی توان خواندن هر آن‌کس را که خر دارد (رضی‌الدین نیشابوری، ۵۵) ║ ق۸. از تو هر موری که حاصل کرده نام بندگی / جلوه‌گه بر گوشۀ تخت سلیمان یافته (خواجو، ۱۲۰) ║ ق۱۲. کسی‌که قبول کند شما را قبول کرده‌است مرا و کسی‌که قبول کند مرا پس او قبول کرده‌است کسی را که فرستاده‌است مرا، و کسی‌که قبول کند پیغمبری را به نام پیغمبری، پس مزد پیغمبری ستاند و کسی‌که قبول کند صدیقی را به نام صدیقی، پس مزد صدیقی ستاند (مهدی استرآبادی۱، ۶۲) ║ ق۱۳. کاش تو پدر بودی و من پسر یا تو کارفرمای و من کارگر تا بازنمایم راست‌کاری و درست‌هنجاری کدام است و چاره‌سازی و کام‌پردازی را چه نام (یغما، ۲‏/۹۴‏) ║ ۱۳۳۶ش. دلم می‌خواست دست به بیل برده بی‌پروا به جان زمین بیفتم و به عالم و عالمیان نشان بدهم که من نیز برای خود کسی و مستحق نان حلال و شایستهٔ نام برازندهٔ مردانگی و جوانمردی هستم (جمالزاده۱۵، ۱‏/۲۰۵‏)
۷. ← اسماء حُسنیٰ.
ق۴. خداوند نام و خداوند جای / خداوند روزی‌ده و رهنمای (فردوسی، ۱‏/۳‏) ║ کیِ نامور سر سوی آسمان / برآورد و بد خواست بر بدگمان - بدان برترین نام یزدانش را / بخواند و بپالود مژگانش را (فردوسی، ۱‏/۲۴‏) ║ ق۵. نماز شام شکر است از بنده مر خدای‌ تعالی را بدانچه مر خلق را از نور ثانی بهره داد و آن نور مردم را روح ناطقه است تا بدو سخن گویند و عبارت کنند مر هرچیزی را که خود مر ایشان را بنماید و نام‌ها و صفت‌ها (ناصر خسرو۳، ۱۴۷) ║ ق۶. چون دیگرِ نام‌ها از اسماء صفات است، باید که این نام اسم ذات باشد (فخر رازی، ۱۲۵) ║ ق۷. گرچه بسیار است نامت، بی‌نشانی، زآن خِرَد / نام تو در جان گرفته‌است و نشان انداخته (کمال‌الدین اصفهانی، ۱) ║ تأثر بنده به خواندن، آن باشد که بر صفتِ آیتی شود که می‌خواند. [پس] ... در حال یادکرد صفات خدای و نام‌های او برای خضوع جلال او سر فرود اندازد و از عظمت او بیم در دل آرد (مؤیّد خوارزمی، ۱‏/۶۱۹‏) ║ ق۸. خدای‌ تعالی ... بیان کرده نام‌های برگزیدۀ خود در کتاب کریم ... او را به آن نام و صفت بخوانند ... ایمان آورند که نام‌های بزرگ او موضوع نیست و قدیم است (علاءالدوله سمنانی، ۱۶۰) ║ ق۹. صفتِ نورِ او که کار عجب است و امر او شگفت همچون صفت چراغ‌بره است در این ضمیر خلاف کردند بعضی گفتند عاید است با نام خدای‌ تعالی یعنی مثال نور خدای در دل بندهٔ مؤمن (ابوالمحاسن جرجانی، ۶‏/۳۱۳‏) ║ ق۱۰. ببین تا چه گوید خداوند نام / حکیم خردپرور خوش‌کلام - هر آن تخم کِشتی همان بدروی / سخن هرچه گویی همان بشنوی {به نظر می‌رسد شاهد از آنِ مؤلف نیست اما در منبع دیگری در پیکره نیز نیافتم} (جهان‌گشای خاقان، ۱۷۹) ║ ق۱۱. به‌ پیش باده‌فروش آ‌نقدر گرو جمع است / که نام نیست در آن خاتم سلیمان را (سلیم تهرانی، ۲۵) ║ ق۱۳. بکن جنگ با آن گروه سترگ / به نیروی آن نام‌های بزرگ (سروش، ۲‏/۱۲۳۹‏)
۸. ← اسم‏۳.
ق۵. و اللّبوس ایضاً اسمٌ خاصٌّ للدّرع: نامی است خاص زره را (ابوسعد میدانی، ۱‏/۲۲۲‏) ║ ق۶. گوئیم عالم در وضع اصلی نامی است جمله موجودات جسمانی را از آن روی کی جمله‌اند (شرف‌الدین مسعودی۱، ۱۰) ║ البَقَر: گاو، آن نامی است جنس را (کرمینی۱، ۱‏/۳۶‏) ║ ق۷. کسی‌که از شیرْ لون و شکل و نام او داند، از او نترسد [و] چنانستی که او شیر را نشناخته‌ باشد (مؤیّد خوارزمی، ۳‏/۸۲۰‏) ║ ق۸. شعبۀ مغول قومی از اقوام اتراک بودند و این زمان به سبب دولت و عظمت و شوکت ایشان دیگر اقوام را جمله به این نام مخصوص گردانیده‌اند (رشیدالدین فضل اللّه۱۳، ۱‏/۶۵‏) ║ ق۹. الصَفَر: کِرم شکم و علّت زریر و نام ماهی (خطیب کرمانی، ۵۲) ║ ق۱۰. شرم باد از ریزۀ سنگی ترا کز تربیت / تاج شاهان را فزاید زیب و نامش گوهر است (عرفی، ۲‏/۵۵‏) ║ ق۱۱. خامه شد شمع و نامه، پروانه / نام این نشئه‌زاده، میخانه (زلالی، ۲۹۲) ║ ق۱۲. پاسی از شب رفته‌ بود طعام آوردند اقسام نعمت الهی که نام آن نتوان نوشت (حاتم‌نامه۲، ۴۸) ║ ق۱۳. الوان را دو طرف می‌باشد: یکی سیاهی محض که از آن تیره‌تر نباشد و دیگری سفیدی ... و بعضی را چون نامی معلوم نیست هنگام تقریر به چیزی که شبیه باشد نسبت می‌دهند مانند عسل و جوز (اسداللّه خوانساری، ۴۴۵) ║ ق۱۴. گوشت‌ها باهم تفاوت دارند به حسب اختلاف نام‌های حیوانات. پس گوشت گاو و گوشت گاومیش یک جنسند، چون هر دو را گاو گویند و گوشت میش و بز هم یک جنسند، چون آن دو حیوان داخلند در تحت لفظ گوسفند (ابوالقاسم یزدی، ۱‏/۱۸۰‏) ║ ۱۳۰۱ش. دورادور اطاق طاقچه‌هایی بود و در بالای آن طاقچه‌ها یک‌ سلسله طاقچه‌های کوچک‌تر به نام رف وجود داشت (مشفق۱، ۲۱۵) ║ ۱۳۴۳ش. یک چین به دو قِسم آمد و هریک به دگر اسم / صد چین سر زلف تو نامش همه چین است (روحانی، ۱۴) ║ ۱۳۵۴ش. باید اذعان داشت که اصطلاحات و نام‌های فنون کشتی نیز در ایران سابقه‌ای بسیار طولانی دارد (بلور، ۴) ║ ۱۳۸۹ش. باران‌خواهی نام گروهی از ترانه‌های نیایشی برای طلب باران است (شیرمحمدی: ادبیات و زبان‌های محلی ایران‌زمین، ش۴‏/۲۴‏)
۹. کلمه، لغت، واژه.
ق۵. سوگند به حق ن قلم و آنچه می‌نبیسند. سخن گفته‌اند در معنی این نون، گروهی گفتند این اول حرف است از نام نور (سورآبادی۱، ۴‏/۲۶۵۷‏) ║ نام و لفظ «از» که آن را به تازی «مِن» گویند دلیل است بر بعضی و جزوی از کلی، چنان‌که گوییم: فلک از جسم است، بدانچه جزوی است از او (ناصر خسرو۶، ۳۴۱) ║ ق۶. قوّتم با نام برنایی برفت / بار ضعف از وام پیری می‌کشم (ادیب صابر، ۴۴۸) ║ ق۷. ای خاک بر سر تو، پیش پادشاهان نام زشت نباید گفت که آن را فال بد گیرند (کوفی، ۱۰۷) ║ هر خاطری را سببی بوَد و آن سبب را نامی باید که وی را تعریف کند (مؤیّد خوارزمی، ۳‏/۶۱‏) ║ ق۸. دیگر آنکه فراموشی از آدمی دور نیست و اگر فراموشی ممکن نبودی نام فراموشی خود نبودی (رشیدالدین فضل‌اللّه۹، ۹۳) ║ ق۱۱. حُسن از حق است و عشق از حق / نامی برِ ما ز عشق‌بازی‌ است (فیض کاشانی، ۶۷) ║ ق۱۲. شب نگردد روشن از نام چراغ / نام فروردین نیارد گل به باغ (نشاط، ۲۸۲) ║ ق۱۳. زبان مردم جمیع عالَم تنباکو را به همین اسم که نام امریکائی است گویند (عبداللطیف شوشتری، ۲۶۷) ║ ۱۳۱۸ش. نام مسکین و غنی روزی که محو و کهنه گشت / با تساوی عموم آن روز نو، نوروز ماست (فرّخی یزدی، ۱۱۳) ║ ۱۳۳۴ش. گفت: آری ولیک هیچ دهان / نام فلفل نسوخت چون فلفل (دهخدا۴، ۱۶۵) ║ ۱۳۶۸ش. این نام «دولت» درآن روزها تا من یادم هست هرجا در اطراف من به‌ زبان می‌آمد در انسان جز ترس و نفرت چیزی تداعی نمی‌کرد (زرّین‌کوب۲، ۷۴)
۱۰. ← اسم ‏۱۰(شاید بهتر باشد مؤلفۀ «لقب» را از این تفکیک جدا کنیم).
ق۵. سمن‌بر ویس گفت ای بی‌خرد رام / نداری از خردمندی به‌جز نام (فخر گرگانی، ۴۴۳) ║ ق۶. در پادشاهی رای و تدبیر ندارد و از پادشاهی جز نام ندارد (سمک، ۱‏/۲۶۲‏) ║ ق۷. هر پادشاه که چنین نکند، ریاست او مجازی باشد و او را از سیادت جز نام نباشد (قطب‌الدین شیرازی۲، ۱۸۹) ║ ق۸. جمعی شیخ‌نمایان ... دعوی شیخی کنند و از رسوم شیخی جز نام نداشته باشند (ابن هندوشاه۱، ۱، جزء۱‏/۲۵۵‏) ║ ق۹. کنون شاهان که می‌لافند ز اسلام / ندارند از مسلمانی به‌جز نام (هاتفی، ۲۵) ║ ق۱۲. او را ... به خطاب سپاه‌سالاری عساکر ظفرمآثر سرافراز و شادکام فرمودند اما از ملزومات منصب سپهسالاری جز نام چیز دیگر نداشت (حسینی منشی، ۵۳۴) ║ ق۱۳. چند سالی متوالی در موسم زمستان وبا در آن نواح پدید آمد و هر ساله خلقی انبوه تلف شدند، اکنون که بالمرّه ویران و از آن به‌جز نامی باقی نیست و تا حال وبا منقطع نشده‌است (عبداللطیف شوشتری، ۳۷۲) ║ ق۱۴. بالجمله جمعی او را واداشته بودند به عنوان اختلاف مذهب سنی و شیعی اقدام به مخالفت دولت کند بلکه به مقام سلطنت برسد و گفته بودند صفویه اول جز عنوان صوفی و عارف نداشته به اجتماع مریدان دست به ایران یافتند به علاوه ایران فعلا ضعیف شده شاه و ارکان مثل زمان شاه سلطان حسین به عیش و نوش مشغولند و از لشگر و امراء جز نامی باقی نیست (سیّاح۱، ۲۳۸) ║ ۱۳۴۹ش. آشکار است که چنین شوهری ... اصولاً از شوهری و همسری به‌جز همان نام و عنوان مزیت دیگری نباید داشته‌ باشد (جمالزاده۷، ۲۰۱) ║ ۱۳۶۳ش. جدّ مادریَم از روحانیت جز لباس و نام امام‌ جمعه چیزی نداشته‌ بود (ندوشن، ۱‏/۴۸‏)
۱۱. (درمورد کسی) عقبه، نسل و تبار او.
ق۵. دگر گفت خواهم کز این پهلوان / بوَد تخمه و نام تا جاودان (اسدی۳، ۲۰۸) ║ ق۶. بی فرزند خوش نیست ... سبب آنکه چون اجل فرازرسد و فرزند نباشد که جایگاه پدر نگاه دارد بیگانه جای من گیرد، نام من نهفت بماند (سمک، ۱‏/۲‏) ║ هرکه فرزند ندارد، هیچ نام ندارد (محمد بخاری، ۱۶۴) ║ ق۷. تا که ز دولت فریدون و چراغ نام او / زنده‌تر است هر زمان شمع روان آبتین (اسفرنگی، ۳۹۴) ║ ق۱۳. به‌ روی زمین گسترد دین و داد / شناسم من او را به نام و نژاد (سروش، ۲‏/۱۰۲۷‏) ║ ق۱۴. ز آثار کن زنده نام پدر / که نام پدر بهتر از زرّ و سیم (ادیب‌الممالک، ۲‏/۸۹۹‏) ║ ۱۳۴۰ش. آقای کمبوجیه ... بالاخره ... مجال یافت که دربارۀ مرگ فرزند عزیزش که از وارثان نامش بود فکر بکند (صادقی، ۷۵) ║ ۱۳۴۴ش. دسته‌ای صد تا غلمان بهشتی را با یک موی زن عوض نمی‌کنند و او را ... وسعت معاش و بقای نسل و ابقای نام و تحکیم اعتبار و آب‌ رو و رافع بلیات و حافظ دینش شمرده همه‌چیز حیات و ممات خود را در وجود او می‌بیند (شهری۶، ۲‏/۶۷‏)
۱۲. صورت ظاهری امری یا چیزی (شاید بهتر باشد به تبعیت از لغتنامۀ دهخدا این تفکیک را به صورت مدخل فرعیِ «نام را» گرفت).
ق۵. گفت: ناچار اینجا شحنه‌ای باید گماشت ... پیداست که اینجا چند مردم می‌توان گذاشت و اگر مردم ری وفا خواهند کرد، نام را کسی بباید گذاشت و اگر وفا نخواهند کرد اگرچه بسیار مردم ایستانیده آید چیزی نیست (بیهقی۱، ۲۰) ║ ق۶. سماع این جایگه نمی‌شاید کردن؛ آن جایگاه بهتر بوَد که سماع باشد و هم شراب، که سماع تنها شنیدن از بخیلی باشد و نامی از آن دارد (سمک، ۵‏/۲۳۹‏) ║ وآن‌که را زد به ضرب دین‌آرای / نام بر دستش و زننده خدای (سنایی۳، ۷۹) ║ ق۷. که خلقان صورت و نامند، مثال میوۀ خامند / کی از جانْشان خبر باشد که آن تلخ است یا شیرین (مولوی۱، ۴‏/۱۴۳‏) ║ ۱۳۲۷ش. ایضاح داد، ـ «تورکمن‌هایِ بای فقط برای «نام» مکتبدار نگاه می‌دارند...» [؟؟] (عینی، ۲‏/۲۲۰‏)
۱۳. (مجاز) (درمورد چیزی) اثر و نشانۀ آن یا ذکر و یادی از آن.
ق۵. خود را ... به هستی بشناخت و می‌داند که پیش‌ از این، سالی چند، نیست بود و از وی نه نام بود و نه نشان (غزالی۱، ۱‏/۴۸‏) ║ ق۶. بزرگوارا هرجا که بازمی‌جویی / ز عافیت چو ز سیمرغ در جهان نام است (نجیب گلپایگانی، ۱۴) ║ ق۷. نیست نشانش پدید و نام مر او را / اینت عجب دام بی‌نشان که تو داری (اسفرنگی، ۶۷۱) ║ ق۸. در این‌چنین هوای خشک و فضای خنک ... از گل همین نامی مانده‌است و از شکوفه نشانی (ثغری، ۷۵) ║ ق۹. آن‌که نی نام به دست است مرا زو نه نشان / دست بگرفته مرا در عقب خویش کشان (جامی۲، ۳۱) ║ ق۱۰. از وادی مجنون‌صفتان بوی وفا جوی / کآنجا که تویی نام ندانند وفا را (اهلی، ۱۸) ║ ق۱۱. در جهانی زاده‌ام کآنجا ز شادی نام نیست/ قاصدان عیش را سوی دلی پیغام نیست (طالب آملی، ۳۰۸) ║ ق۱۲. به‌حقیقت نبُوَد در همه عالم جز عشق / زهد و رندی و غم و شادی از او نامی چند (نشاط، ۹۴) ║ ق۱۳. پس گذر افکند اندر پای بام / نی اثر زآن دید و نی بشنید نام (احمد نراقی، ۳۲۶) ║ ق۱۴. صد حیف که امروز جدا بینمت از میر / ای‌ کاش نبودی به جهان نام جدایی (ایرج میرزا، ۶۰) ║ ۱۳۱۸ش. در مملکتی که نام آزادی نیست / ویرانی آن قابل آبادی نیست (فرّخی یزدی، ۲۲۰)
۱۴. اسمی که غیر از اسم اصلی فرد معمولاً متناسب با رفتارهای شخصیتی یا مقام و شهرتش به او داده می‌شود؛ لقب.
ق۵. آدم علیه‌السلام به یک زلت معاتب گشت تا سیصد سال نوحه کرد؛ و چون نوح به یک خواستن پسر معاتب گشت، از بسیاری نوحه کردن نوح نام وی گشت (مستملی، ۲‏/۶۶۰‏) ║ ق۶. تا بر در حکم توست کامش / شد هندوی هندوی تو نامش (خاقانی، ۱۴۰) ║ ق۷. ای ز فرّ نام تو گیتی نوشته / نام``` من مدحت‌سرای آفرینش (قمری آملی، ۲۰۷) ║ ق۸. رسول گفت: ای جبرئیل، چون است که وی را امیرالمؤمنین خواندی؟ گفت: حق‌ تعالی وی را بدین نام خوانده‌است در فلان غزا (ابوسعید شیعی، ۹۲) ║ ق۹. ملک کودریس [را] زنی بود بزرگ‌زاده بود. [ازو] چهل فرزند داشت و اختیار کلّ حرم ملک او داشت. او را بانوی بزرگ نام بود. جمله زنان در فرمان او بودند (بیغمی۱، ۴۵۷) ║ ق۱۱. محمّد، احمد و محمود، نامش / نشان «قُمْ فَاَنْذِرْ» نقش گامش (زلالی، ۴۷۳) ║ ق۱۲. چیست مرا نام، سگ کوی تو / طوق من از حلقهٔ گیسوی تو (طبیب اصفهانی، ۱۶۸) ║ ق۱۳. مرا نام یغما تو یغما طلب / به من مهربانیت نبوَد عجب (یغما، ۱‏/۲۵۹‏) ║ ق۱۴. شعرم ز ثریا و ز شعریٰ گذرد زآنک / جُستم ز درت نام امیرالشعرائی (ادیب‌الممالک، ۲‏/۴۱۰‏) ║ زین جهت (استاعَلَم) شد نام او/ بود دزدی کار صبح و شام او (نسیم شمال، ۲‏/۱۲‏)
۱۵. ← اسم‏۱۱.
ق۵. نه چرخ است او نه ماه و آفتاب است / کجا با من هم از یک مام و باب است - به هر نامی که خواهی زو نکاهم / به میدان در چنو پنجاه خواهم [؟؟؟] {به نظر می‌رسد خواهی، خوانی باشد} (فخر گرگانی، ۲۱۲) ║ ق۱۴. بعضی روحانیان به طور حقیقت و به واسطۀ پاکی فطرت خواهان آزادی بودند چنانچه این بعضی قلیل در هر مملکت وجود داشته و بعضی هم از بابت اینکه در روحانیت اقتدار و نفوذی پیدا نکرده به عداوت و حسد روحانیان، طرف آزادی را انتخاب کرده بودند چنانچه بعضی در طهران به این نام نفوذ پیدا کرده پول‌ها گرفتند و آزادی را خراب کردند (سیّاح۱، ۵۷۸)
۱۶. ← اسم‏۷.
ق۵. متکلمان گفتند نامْ دیگر است و نام‌برده دیگر، و اگر نام هرچیزی همان بودی هرکه گفتی «هزار دینار» بایستی که او را هزار دینار بودی و به‌ حاصل آمدی (ناصر خسرو۷، ۸۴) ║ ق۶. و گفته‌اند: این آیت دلیل است که اسم و مسمی یکی است نام و نامور، که می‌گوید: للّه الاسماء (میبدی، ۳‏/۸۰۰‏) ║ آب‌های أوانی، اگر نجاستی در وی افتد تباه شود، روا نباشد استعمال آن کردن. اگر آنچه در وی افتاده‌ باشد پاکیزه بوَد، باکی نبوَد استعمال آن کردن، مادام تا نام آب از وی بستده‌ نباشند و اگرچه رنگ آب یا طعمش یا بویش بگردیده‌ باشد (نهایه، ۱‏/۱۰‏) ║ ق۷. امکان ندارد که بر مردمان در کل نماز احضارِ دل شرط کرده شود، چه کل بشر از آن عاجز باشند مگر اندکی. و چون به سبب ضرورت استیعاب شرط نتوان کرد، ضابطی نباشد مگر آن مقدار که نام بر آن واقع شود، اگرچه در یک لحظه بوَد [؟؟؟] (مؤیّد خوارزمی، ۱‏/۳۵۶‏) ║ به نام‌ها مشغول شدن معنی ندارد؛ چه اصطلاحات مختلف است و ضعیف پندارد که اختلاف در معانی واقع شده است زیرا که ضعیف معنی‌ها از لفظ‌ها طلبد و آن عکس واجب است (مؤیّد خوارزمی، ۴‏/۵۳۱‏) ║ از قناعت کَی تو جان افروختی/ از قناعت‌ها تو نام آموختی (مولوی۲، ۱‏/۱۴۳‏) ║ ق۸. اوست معنی و این دگرها نام / پخته او بود و این دگرها خام (اوحدی، ۴۸۷) ║ یک وجود و مراتبش بسیار / عارفانه مراتبش بشمار ـ علم و قدرت ارادت است و حیات / یک حقیقت بود به نام چهار (شاه نعمت‌اللّه، ۹۲۱) ║ ق۹. اگر گویند: چگونه گفت که: شما نام بی معنی می‌پرستید و ایشان مسمّی می‌پرستیدند؟ گوئیم: غرض إلهیّت است (ابوالمحاسن جرجانی، ۴‏/۳۲۰‏) ║ ق۱۰. پی به مقصد بر که نبوَد بی مسمّی هیچ اسم / اینکه می‌گویند عنقایی همین نام است و بس (بابا فغانی، ۲۸۳) ║ ق۱۱. ز عشق نیست به‌جز نام فیض را افسوس / ز دوست نیست به دستش به‌جز خیال دریغ (فیض کاشانی، ۲۲۵) ║ ق۱۲. ظاهر است که از نام تنها هیچ صاحب شوقی بهره نگیرد و سامعۀ اهل درد از استماع آن استمتاع نپذیرد (شیرعلی لودی، ۱۳۹) ║ ق۱۳. این خیالاتت همه طیف‌المنام/ دیده بگشایی نبینی غیر نام (احمد نراقی، ۱۱۳)
۱۷. ← اسم‏۱۳.
ق۵. هر لفظی مفرد یا نام بوَد یا کنش یا حرف و به‌تازی نام را اسم خوانند و مر کنش را نحویان فعل خوانند (ابن سینا۴، ۲۹) ║ ق۷. قَرْم و غِطْریف و حُلاحِل، سَیِّد و رَأس و هُمام / مهتر است و، دست:‌ صَدر و شَیْء: چیز و اسم: نام (فراهی، ۱۳)
۱۸. ← اسم‏۶.
ق۶. محمدنام عیسی‌دم که در مهدش قضا او را / فلک تخت شرف شاید، قمر دست بنان زیبد (اخسیکتی، ۸۵) ║ سپاس و ستایش خدای را که موصوف است ذات او به قدم ... مُبدیء خانه‌نشینی خلیفه‌صفت آدم‌نام، مشرّف به سجود ملایکۀ کرّام (ظهیرالدین نیشابوری، ۱) ║ ق۷. محمدخُلقی و همچون محمد راحت خَلقی / محمدنامی و همچون محمد اصل احسانی (ابوعلی‌بنِ حسین مروزی: عوفی۱، ۲‏/۴۸۳‏) ║ آن حسن‌نام عالی‌کلام ... نتیجۀ ناصر بود و عالم فصاحت را یکی از عناصر (عوفی۱، ۲‏/۴۳۸‏) ║ ق۸. یوسف کوهی نام مردی بود از جملۀ مردان کارکرده ... شیخ زاهد را عادت چنان بودی که اگر او حاضر بودی، هیچ یوسف‌نامی را آواز نتوانستی دادن (ابن بزّاز، ۲۱۳) ║ آن علی‌نام، حَسَن‌سیرت، علاء‌الدین‌حسین / کز غم او چشم و دل گریان و بریان داشتم (ابن یمین، ۱۲۹) ║ ق۱۱. میر سیّد‌علی آن زبدۀ ارباب کمال / که علی‌نام و حَسَن‌خُلق و حسینی‌نسب است (اشرف مازندرانی، ۶۸)
۱۹. ← اسم‏۹.
ق۶. نامهای خدا همه صفات وی‌اند و فرق این است میان نام و صفت، مگر آنکه در اسم دلالت اشارت است و در صفت دلالت فائده (میبدی، ۳‏/۸۰۰‏) ║ رب العزّة نه متحائل است در ظنون نه محاط در افهام ... شناخته است اما به صفت و نام. همه از او بر نشانند و بر پیغام. به نور معرفت و کتاب و سنت و الهام (میبدی، ۳‏/۸۱۰‏)
۲۰. (در صحت شاهد جای تردید است)
ق۷. به ایران بباشد سه جنگ تمام / بسی کشته گردند مردان نام (زراتشت‌نامه، ۹۷)
۲۱. ← اسم‏۱۲.
ق۱۳. کتاب‌فروش بی‌پیر را که کتاب‌های شما در نزد او بود در تفلیس پیدا کردم. نام مشارٌالیه پیرن ایشتام است (آخوندزاده، ۳۰۷) ║ رسیدگی را بعد عرض می‌نمایم ... در جوف عریضه است برات به نام میرزا یوسف جهانشاهی (اسناد تجارت، ۲۲۳) ║ ق۱۴. کوتوال قلعۀ آن نواحی را که نامش یوسف خوارزمی بود به خدمت الب ارسلان آوردند (حسن فسایی، ۱‏/۲۳۳‏) ║ دفتری باید باشد که نام و تاریخ و جرم محبوسین را در آنجا می‌نویسند (طاهر میرزا۲، ۱۴۹) ║ ۱۳۰۱ش. او هم به‌ کمک آن‌ها آمده روی به دختر کرده با تشدد تمام نام و شغل او را سؤال می‌کرد (مشفق۱، ۱۴۰) ║ ۱۳۳۱ش. خودم دفتری تطبیق دادم و نام مراجعین موزه را ثبت کردم (علوی۲، ۱۹) ║ ۱۳۹۷ش. برای هر فرد، مشخصاتی نظیر نام، نام استاد راهنما، درجۀ علمی، سال اخذ مدرک، مؤسسۀ فعلی، آدرس، رایانامه و شمارۀ تماس ثبت شده است (اصنافی - کشاورزیان: مطالعات کتابداری و علم اطلاعات، ش۲۵‏/۹۱‏)
۲۲. ← اسم ‏۱(به نظر می‌رسد این تفکیک با این ۱ شاهد فرازبانی بهتر است حذف شود. فعلا شاهد دیکری برای آن یافت نشده).
ق۱۴. هم نماری دان اشارت، هم ضمیر آمد کَشاک / هم «درآمدجای» مصدر؛ اسم، نام و فعل، کرد (ادیب‌الممالک، ۲‏/۱۰۵۵‏)
‌دو‌. معنای منفی.
ق۵. مرا نامی رسید از شوی‌داری / مرا رنجی رسید از مهرکاری (فخر گرگانی، ۱۷۶) ║ ق۶. خورشید به زیر دام معشوقۀ ماست / مه با همه حُسن نام معشوقۀ ماست (سنایی۱، ۱۱۱۳) ║ ق۷. در خبر است که نشان نزدیک آمدن قیامت آن وقت باشد که غمّازان و مال‌داران را بزرگ دارند و بزرگی را به نام دارند {ظ: ندارند} و ... کودکان را امیری و پیش‌نمازی دهند (شهاب الاخبار۱، ۷۰)
از نامِ ...
(درمورد کسی) به نمایندگی از او (به نظر می‌رسد این ترکیب فقط در متون فارسی تاجیکی به کار می‌رود).
۱۳۲۷ش. اهالی دیهه که ... خط و سوادناک بودنِ یک استای درودگر را دیده‌اند ... از نامِ جماعت از وی طلب کرده‌اند که امامتیِ مسجدی را که خود بنا کرده‌است، قبول نماید (عینی، ۱‏/۸‏) ║ اکه‌ام سلام داده یک تنگه را به او دراز کرده از نامِ پدرم «یک قبضه حلوا دهید بوده‌است» گفت (عینی، ۱‏/۲۲‏)
از نام افتادن (افتادن: اوفتادن)
بی آبرو و رسوا شدن.
ق۶. بس این یک رَه که در دام اوفتادم / هم از نرخ و هم از نام اوفتادم (نظامی۳، ۵۲۸) ║ ق۷. مپْسندش از زبان خری چند سگ‌صفت / از نام درفتاده و محتاج نان شده (همگر، ۳۶۴) ║ ق۱۲. با دختر رز منشین کافتی تو ز نام آخر / گیرد دل و دین از تو این تخم حرام آخر (تأثیر، ۷۶۳)
از نام افکندن
(درمورد چیزی) آن را بی ارزش و اعتبار کردن (در پیکره شاهد دیگری یافت نشد).
ق۱۲. نوای منشدان نای زنام را از نام افکنده «عتلٍّ بعد ذلک کلّ بنانٍ» می‌خواند (مهدی استرآبادی، ۴۸۲)
از نام گردانیدن
(درمورد کسی یا چیزی) اسم اصلی او یا آن را تغییر دادن و با اسم دیگری خطاب کردن که معمولاً با ویژگی‌ها و مشخصات او یا آن مطابقت دارد؛ لقب دادن.
ق۶. معاریض آن باشد که چیزی را از نام خویش بگردانی و به لفظی گوئی که مراد تو چیزی دیگر باشد و معنی [آن] لفظِ (تو) چیزی دیگر {ظ: معنیِ لفظ، چیزی دیگر - به نظر می رسد که «آن» و «تو» زائد باشد} (ابن قضاعی، ۵۹۰) ║ النَّزَب: از نام گردانیدن (تفلیسی۱، ۱‏/۱۴۶‏) ║ اللَّقَب: از نام گردانیدن (تفلیسی۱، ۱‏/۱۴۸‏) ║ القِزی: از نام گردانیدن (تفلیسی۱، ۳‏/۱۸۳۱‏)
با نامِ
۱. با سمتِ.
ق۱۳. با وجود اینکه باید او را سیف‌الاسلام و یادگاریِ نبوی شمارند، با نامِ میرغضبی و جلّادی از ارازل ناس بود (میرزا حبیب۱، ۳۰۸) ║ ۱۳۵۸ش. بزرگان تاریخ ... بی‌جهت نبود که وقتی می‌آمدند با نام خدمتگذار مردم و منجی ملت و این‌جور چیزها می‌آمدند (یونسی، ۲۸۹) ║ ۱۳۶۸ش. پستخانه با تابلوی ادارۀ جلیلۀ پست دولت علیۀ ایران و مأموران آن با نام غلام پست، اول و فراش پست، مابعد و نامه‌رسان ... هنوز به همان نام می‌باشند (شهری۲، ۳‏/۵۷۸‏) ║ تنها شاغلی که اگر در مسیرِ پاکیزۀ آن هم بود می‌توانست با نامِ شوفر بهترین مزایا را به‌دست آورد (شهری۲، ۴‏/۷۳۹‏)
۲. با عنوانِ ؛ ← به نامِ ...‏۸.
۱۳۲۷ش. قاضی‌ها ... مال‌هایِ بی‌صاحب مانده را با نام «لَقطه» (در راه افتاده مانده) به دست درآورده پادشاهی می‌کردند (عینی، ۱‏/۷۱‏) ║ به بابا ... مبلغی با نامِ بی‌قاعدگی می‌داد که این به جای جریمه بود (عینی، ۳‏/۴۶۸‏)
۳. به بهانۀ ؛ ← به نامِ ...‏۹.
۱۳۲۸ش. این افسارگسیخته‌های بی‌عاطفه و نابخرد که می‌خواهد با نامِ ترقی و تمدن کشور با ناموس و دختران مردم‌ به عیش و نوش و رقص بپردازند اینگونه بی‌عفتی‌ها را در بین مردم پخش کرده (حسن مدبری: آئین اسلام، ش۲۳۸‏/۱۴‏) ║ ۱۳۷۶ش. حامیان فرهنگ سنتی، تمامی مصایب، کمبودها، شکست‌ها ... را به عوامل بیرونی ربط می‌دهند ... و هرگونه اندیشۀ فلسفی و اجتماعی را با نامِ اندیشۀ وارداتی و استعماری منکوب و طرد می‌کنند (کیان، ش۳۸‏/۳۶‏) ║ ۱۳۹۱ش. آیا توجیه خشونت با نامِ انسان‌دوستی مجاز است؟ (سیاوش مسلمی: کتاب ماه فلسفه، ش۵۷‏/۳۸‏)
۴. با اشاره به اسم او یا آن ؛ ← به نامِ ...‏۷.
۱۳۴۴ش. اکنون‌ که نمایش در پایتخت پا گرفته‌ بود هر دستۀ تقلیدچی و مطرب دکه‌ای با نامِ بنگاه شادمانی برای خود ترتیب داد (بیضایی، ۱۹۱) ║ ۱۳۸۲ش. یک پزشک ایرانی با نامِ یونسیان به‌عنوانِ آسیستان در آن بیمارستان بود (جعفری، ۲‏/۶۷۱‏)
با نام کسی برآمدن
← به نام کسی برآمدن‏۱.
ق۱۳. نام آن کالا را در یک کاغذ نویسند و نُه کاغذ دیگر سفید ساده به همان وضع تا کرده با آن کاغذ که در آن نام جنس مرقوم است در ظرفی دیگر گذارند و دوتا دوتا از دو ظرف برآرند، با نام هرکس که آن رقعه برآید مال اوست (عبداللطیف شوشتری، ۲۹۲)
با نام کسی کردن
⇅ به نام کسی کردن.
بر نام
← به‌نام‏۱.
ق۵. از پی آن تا دهی بر نام دندان‌مزدمان / میزبانی دوست داری، شاد باش ای میزبان (فرّخی: اسدی۲، ۳۸۸)
بر نامِ ...
۱. با اشاره و خطاب به شخص مهم ؛ ← به نامِ ...‏۱.
ق۴. همی‌خواهم از کردگار بلند / که چندان بماند تنم بی‌گزند ـ که این نامه بر نامِ شاه جهان / بگویم، نمانم سخن در نهان (فردوسی، ۴‏/۱۷۳‏) ║ ق۵. سر نامه بر نامِ دادار گیر / مر او را به هر نیک و بد یار گیر (یوسف و زلیخا، ۲۸۵) ║ ق۶. غم خود را در آنجا می‌فروگفت / اگرچه قصه را بر نامِ او گفت (عطّار۵، ۱۰۷) ║ ق۷. آغاز صحیفهٔ معانی / بر نامِ خدای جاودانی (امیر خسرو۲، ۱۴۶) ║ چون سخن بر نامِ شهریار جهاندارای وقت ... رانده می‌شود عذوبتی با آن یار است (فرائد السلوک، ۷۴) ║ ق۸. آغاز سخن بنا نهادم / بر نامِ احد زبان گشادم (شاهین شیرازی: اشعار یهودیان، ۱۰۷) ║ ق۹. گفتم: یا رسول‌اللّه، زنی ده مرا پیش از آنکه از اینجا برخیزم، گفت: من به تو دادم بر نام خدای کریمه بنت کلثوم الحمیری را (ابوالمحاسن جرجانی، ۶‏/۳۰۴‏) ║ گفتم: یا رسول‌الله زنی ده مرا پیش از آنکه از اینجا برخیزم، گفت: من به تو دادم بر نام خدای کریمه بنت کلثوم الحمیری را (ابوالمحاسن جرجانی، ۶‏/۳۰۴‏) ║ ق۱۰. چو این نامۀ من به انعام تو / تمامی پذیرفت بر نام تو (صبایی، ۲۲۲) ║ ق۱۲. نمایم ختم بر نام خداوند / که نظم این جهان را داده پیوند (لامع، ۱۶) ║ ق۱۳. که بر نامِ یزدان برآرید تیغ / مدارید جان در ره دین دریغ (سروش، ۲‏/۱۱۴۶‏) ║ ق۱۴. چو شهنامه بر نام محمود بود / به محمود پیوستش این تار و پود (ادیب‌الممالک، ۲‏/۶۹۶‏)
۲. با عنوانِ ؛ ← به نامِ ...‏۸.
ق۵. این آیت در شأن گروهی آمد از اهل یمن که ایشان به حجّ رفتندی بی توشه بر نام توکّل و در راه کالا می‌ستدندی. خدا گفت توشه برگیرید وگر پرهیزگاری کنید و توکل بر خدا کنید آن از همه به (سورآبادی۱، ۱‏/۱۷۲‏) ║ ق۱۲. چند بر نامِ بزرگی خوار خواهی زیستن / بیشتر کناس هندستان خطابش مهتر است (بیدل، ۱‏/۱۱۷‏) ║ ۱۳۳۴ش. جمعی متمدن به تمدن ریدند / بر نام تمدن ز سر‌ و بن ریدند (خاکشیر، ۵۱)
۳. با در نظر گرفتن او ؛ ← به نامِ ...‏۳.
ق۵. مباح است شما را خوردن آن کشتار که بر نام خدا کشند (سورآبادی۱، ۱‏/۷۰۱‏) ║ ق۶. ای شاه، این ‌معنی از هیچ بازرگان ندیدم و نشنیدم. آن‌چه این کرد بر نامِ شاه است، یعنی غریب (سمک، ۴‏/۳۳۲‏) ║ بر نامِ تو درمیان خشکی / کشتیّ روان، روان برانم (عطّار۳، ۴۵۸) ║ تو در صنعاءِ یمن کنیسه‌ای بساز بر نام ملک و بر دین ترسائی که دین نجاشی است و اساس آن از زر و سیم و الوان جواهر کن (میبدی، ۱۰‏/۶۱۶‏) ║ ق۷. مطربا، نرمک بزن تا روح بازآید به تن / چون زنی بر نام شمس‌الدین تبریزی بزن (مولوی۱، ۴‏/۲۱۶‏) ║ ق۸. از آن سرچشۀ معجز خردمند / به‌پا برخاست بر نامِ خداوند ؟؟؟؟؟؟ (شاهین شیرازی: اشعار یهودیان، ۳۴) ║ ق۱۲. نقّارة نقره و طلای مَه و مِهر / بر نام تو می‌زنند بر بام فلک (نجیب کاشانی، ۶۹۸) ║ ق۱۳. بهر نزهت‌گه سلطان جهان صدر اجلّ / کرده بر نام نظام‌الملک این قصر به‌ پای (سروش، ۱‏/۶۰۵‏) ║ ۱۳۳۰ش. آن‌که تو گویی سخن گوید بر نام من / کیست که کس نام او در برِ اقران بَرَد (بهار، ۱‏/۳۰‏)
۴. به جایِ ؛ ← به نامِ ...‏۲.
ق۵. عیّاران مکه قصد کردند که ناگاه بر رسول و یاران وی کوبند. به شب بیرون آمدند روی‌ها بسته تا بر نامِ عرب بر مؤمنان مکابره آرند (سورآبادی۱، ۱‏/۵۳۷‏) ║ ایشان از خُلق نیکو و جوانمردی زیادت نان که بر نام ایشان خورد {ظ: خورند} دریغ نداشتند ازبهر آنکه به خویشتن مشغول بودند به جستن سر آن کس‌ها فراغت نیافتند تا گروهی کذابان خویشتن به ایشان منسوب کردند (مستملی، ۱‏/۴۰۷‏)
۵. مالکیت ؛ ← به نامِ ...‏۶.
ق۵. ما تازیکان اسب و اشتر زیادتی داریم بسیار... و همه از نعمت و دولتِ وی ساخته‌ایم، نسختی باید کرد و بر نامِ هرکسی چیزی نبشت (بیهقی۱، ۷۹۱)
۶. مکتوب برای کسی ؛ ← به نامِ ...‏۴.
ق۶. زآن غزل‌هایی که من بر نامِ او پرداختم / کز طرب دامن همی بر قبۀ خضرا کشید (مختاری، ۷۸) ║ بفرمود تا عِبرة روم و روس / نوشتند بر نام اسکندروس (نظامی۶، ۱۶۴) ║ ق۸. توقیع آل دارد حکم ولایت ما / باشد نشان آن حکم بر نام نعمت‌اللّه (شاه نعمت‌الله، ۶۳۲) ║ ق۸؟. نوشتند منشور بر نام اوی / ز هر در بجُست آن‌ زمان کام اوی (فرامرزنامه، ۶۱)
۷. به منظورِ ؛ ← به نامِ ...‏۵.
ق۶. مردم همدان اغلب هواخواه عزالدین صتماز بودند به حکم مروتی که او را بود، بر نام حمایت خرقه کردندی (ابوالرجاء۱، ۲۴۴)
بر نام آمدن
مشهور و معروف شدن (شاهد دیگر در پیکره یافت نشد).
ق۵. در بحر پرگوهر خاشه‌ای را قیمت آن نباشد که بر نام آید (خواجه عبداللّه۱، ۱‏/۱۶‏)
بر نام کسی بودن
۱. ← به نام کسی بودن‏۱.
ق۶. جهانیان را منّت او، چون قرابه را طوق، در گردن آمد ... عَلَم حکم اقلیم عراق بر نام او بود (ابوالرجاء۱، ۳۰۶) ║ ق۹. هر مدرّس کاین همایون مدرسه بر نام اوست / تا ابد بر صفحۀ گیتیش خواهد بود نام (عصمت بخارائی، ۱۷۳)
۲. ← به نام کسی بودن‏۴.
ق۸. برات عشق چو بر نام توست من چه کنم / که این حواله ز مبدأ کن‌فکان رفته‌است (نزاری، ۱‏/۸۴۴‏) ║ ق۱۰. خطاب خطبۀ خطیب خط و خطاطی بر نام اوست و رقم کتابت کتاب مرقوم خط پیغام او (میر علی هروی، ۸۸) ║ ق۱۲. آن شهریار دیار فیروزی ... که این کتاب مستطاب بر نام نامی اوست در این سفر خیریت‌اثر هم‌عنان پدر والاگهر بوده (نامی اصفهانی، ۲۱۵) ║ ق۱۴. چو شهنامه بر نام محمود بود / به محمود پیوستش این تاروپود (ادیب‌الممالک، ۲‏/۶۹۶‏)
۳. ← به نام کسی بودن‏۵.
ق۱۰. چرخ را حاجت‌روا نام است و ما خون می‌خوریم / فتح بر نام سپهدار است و جنگ از لشکری (نظیری، ۴۹۵)
بر نام کسی تحقیق شدن
(این مدخل در کل پیکره فقط همین ۱ شاهد را دارد. اما بنابر مشورت با جناب آقای دکتر کمالی در مورخه ۲۴/۵/۱۴۰۲ از آنجایی‌که همپایه با مدخل «به نام کسی ثبت شدن» می‌باشد فعلاً آن را حذف نکردم تا ویراستار محترم تصمیم نهایی را اتخاذ کنند)
ق۶. آن‌که تا آزادگی بر نام او تحقیق شد / سرو و سوسن را شده‌است آزادگی نام مجاز (سوزنی۱، ۱۲۸)
بر نام کسی ثبت شدن
⇅ به نام کسی ثبت شدن.
بر نام کسی زدن
(به نظر می‌رسد مدخلیت نداشته باشد زیرا ترکیب اصلی در شاهد اول «درم زدن» و در شاهد دوم «تمثیل زدن» باشد)
ق۶. طراز آفرین بستم قلم را / زدم بر نام شاهنشه درم را (نظامی۳، ۹۳) ║ ق۱۲. دین و دل را می‌دهی برباد تا دَم می‌زنی / باز تمثیل کَرَم بر نام حاتم می‌زنی (تأثیر، ۷۰۶)
بر نام کسی کردن
← به نام کسی کردن‏۵.
ق۵. بوالقسم فردوسی شاهنامه به شعر کرد و بر نام سلطان محمود کرد (تاریخ سیستان، ۷)
بر نام کسی نهادن
(در کل پیکره شاهد دیگری یافت نشد. به‌نظر می‌رسد که بهتر است این شاهد در مدخل فرعی «بر نامِ ...» بررسی شود)
ق۵. چون داستان مُلک نهاد این‌جهان همی / بر نام تو نهاد سر داستان مُلک (مسعود سعد، ۲‏/۷۵۸‏)
به‌نام (علامت # مختص املای دیگر در شواهد است)
۱. ← اسماً ‏۲؛ بر نام.
ق۴. روارو برآمد ز درگاه سام / مه بانوان خواندندش به‌نام (فردوسی، ۱‏/۲۴۴‏) ║ کدام است کین را ندانم به‌نام / یکی گفت کین پور دستان سام (فردوسی، ۱‏/۳۴۷‏) ║ ق۵. شهد و طبرزدم ز رهِ معنی / گرچه به‌نام تیغ و تبرزینم (ناصر خسرو۱، ۱‏/۱۳۶‏) ║ ق۶. بَرَص سپید و سیاه اگرچه به نام یکی‌اند به معنی مخالف‌اند (جرجانی۱، ۶۲۱) ║ ق۸. یک حقیقت که آدمی خوانند/ گه ایاز است به نام و گه محمود (شاه نعمت‌الله، ۳۴۰) ║ ق۱۳. همش امّ درخشنده گوهر #بنام# / مهین دخت شاهنشه کی‌مقام (خاوری، ۲‏/۱۱۴۲‏) ║ ۱۳۵۸ش. احمد سرباز ... تو نامه به همۀ دوستانش که حتی به‌نام هم نمی‌شناسمشان سلام رسانده‌است (محمود۷، ۱۴۱) ║ ۱۳۷۴ش. روز اوّل مبصر کلاس او را به‌نام معرفی کرد (دولت‌آبادی۲، ۳‏/۵۸‏)
۲. با غرور، افتخار و سرفرازی.
ق۴. به‌نام ار بریزی ز من گفت خون / به از زندگانی به‌ننگ اندرون (فردوسی: راوندی، ۹۰) ║ بگویَش که در جنگ مردن به‌نام / بِه از زنده دشمن بدو شادکام (فردوسی، ۸‏/۴۲۹‏) ║ ق۵. القصه در این زمانۀ پرنیرنگ / یکی کشته به‌نام به که صد زنده به ننگ (فرّخی، ۴۴۷) ║ ق۸. توقتیمور ... با نوکُران گفت: اولیٰ آن است که جنگ کنیم و به‌نام بمیریم (رشیدالدین فضل​اللّه۱۳، ۲‏/۸۹۵‏) ║ ق۱۱. گداییم، اما گدایی به‌نام / جم وقت خویشم پُر ساز جام (ظهوری: فخرالزمانی، ۳۷۲) ║ ق۱۴. کشته شدن به‌نام بهتر از زندگی به ننگ است (اسناد تجاری، ۲۰۶)
۳. دارای ارزش و اعتبار و منزلت.
ق۴. خردمند و بیدار و زیرک به‌نام / کز آن موبدان او زدی پیش گام (فردوسی، ۱‏/۶۰‏) ║ ق۷. حکما چنین گفته‌اند که لشکرکش را هرگز از سپاه پراگنده که صد از این‌جا آرند و صد از آن‌جا فایده نبوده و از هیچ لشکری مختلف هرگز کاری بزرگ و فتحی به‌نام برنیامده‌است (فخر مدبّر، ۳۷۶) ║ ق۱۳. از آن دژ بسی چیزهای به‌نام / بیاورد عبداللّه‌ بن سلام (سروش، ۲‏/۱۲۳۷‏) ║ ق۱۴. ششم بُد حَسَن مظهر شاه برام / به هفتم حسین یادگاری به‌نام (جیحون‌آبادی، ۱۹۶)
۴. ← نامدار‏۱.
ق۶. پیلو در مردی و پهلوانی به‌نام بود (سمک، ۵‏/۲۸۷‏) ║ ق۷. آنجا که خوبرویان از زر برند سکه / تو زآن عقیق رنگین همچون نگین به‌نامی (سیف فرغانی، ۲‏/۳۰۰‏) ║ ق۸. بی‌نام‌ونشان شو که در این کوی خرابات/ بی نام‌ونشان هرکه بوَد نیک به‌نام است (شاه نعمت‌اللّه، ۱۱۹) ║ ق۹. نام‌ونشان عالم‌وآدم نبُد پدید/ از جلوۀ جمال تو عالم به‌نام شد (اسیری، ۱۲۴) ║ ق۱۰. دور شمسی به ظهور آمد و عهد قمری / زآن دو عادل که در آفاق به عدلند به‌نام (محتشم، ۲‏/۱۵۵۰‏) ║ ق۱۳. در عالم سخندانی ... صحبت خود را مناسب کلام از اشعار شعرای به‌نام ... نمکین و رنگین می‌نمودم (میرزا حبیب۱، ۳۱) ║ ق۱۴. در فرنگستان صورت دختران خوشگل را نقاشان به‌نام می‌کشند (مراغه​ای، ۱۳۲) ║ ۱۳۰۵ش. آژان پست گلوبندک ... در غیرت‌ و عصمت‌پرستی به‌نام بود (مشفق۲، ۹۹) ║ ۱۳۱۲ش. تو ساوچبلاغ به‌نوم بودم (هدایت۶، ۱۷) ║ ۱۳۳۳ش. بی‌معرفت منو نمی‌شناسی؟ من تو تموم دنیا به‌نومم به هرکی بگی اسمال فوراً نشونی‌های منو می‌ده (مدنی۱، ۴۲۰) ║ ۱۳۴۷ش. پیرسگ چه زبونی‌ام داره. تو خیال کردی نمی‌شناسمت، جواهر دلال به‌نومه (شهری۴، ۴۷۱) ║ ۱۳۶۷ش. عبدالصمدمیرزا عزالدوله از کتاب‌بازان #بنام# ایران بوده‌است (مسعود سالور، ۱۱۶) ║ ۱۳۸۲ش. هدایت از نویسندگان به‌نامی بود که در ادبیات فارسی عصر حاضر اثری عمیق گذاشته (جعفری، ۱‏/۴۶۰‏)
۵. ← اسماً‏۱.
ق۶. هرچند شاعری به‌گدایی فتاده‌است/ من شاعرم به‌نام ولی نیستم گدا (جمال‌الدین اصفهانی، ۲۰) ║ شغال گفت ای شاه، به‌نام استاد منم، اما استاد جملۀ عالم و عیار جهان اوست (سمک، ۲‏/۱۰۴‏) ║ ق۷. مخالفان تو گرچه به‌نام شاهانند / بر امر و نهی جهانْشان چو نیست فرمانی (همگر، ۳۹۲) ║ ق۸. نام یکی اگر یکی صد نهد ای عزیز من / صد نشود حقیقتش یک بوَد او به‌نام صد (شاه نعمت‌اللّه، ۲۷۷) ║ ۱۳۵۷ش. به‌نام شوی بود، سلوچ اما به حس، چیزی دیگر (دولت​آبادی۳، ۱۲)
به نامِ ...
۱. برای نشان دادن آغاز کاری با آوردن اسم خداوند به کار می‌رود ؛ بر نامِ ... ‏۱(مضاف‌الیه در این کاربرد نام‌های خداوند است).
ق۴. به‌ نامِ خداوند جان ‌و خِرد / کز این برتر اندیشه برنگذرد (فردوسی، ۱‏/۳‏) ║ ق۶. به نامِ آن‌که هستی نام از او یافت / فلک جنبش زمین آرام از او یافت (نظامی۳، ۷۰) ║ ق۷. به‌ نامِ ایزد بخشایندۀ مهربان دادگر (زرتشت بهرام پژدو، ۲۴) ║ ق۸. به نامِ خدایی که با تیره خاک / برآمیخت این جوهر جان پاک (سلمان ساوجی، ۵۳۲) ║ ق۹. به‌ نامِ خدایی که از نام اوست / که ما را توانایی گفت‌وگوست (شرف​الدین یزدی، ۱‏/۲۲۷‏) ║ ق۱۰. به‌ نامِ آن‌که ما را از عنایت / دهد پراونۀ شمع هدایت (اهلی، ۵۷۱) ║ ق۱۲. به نام نگارندۀ هست و بود / فرازندۀ این رواق کبود (حزین، ۷۱۳) ║ ۱۳۱۲ش. فارسیان بدان رقعه نویسند که به‌ نامِ ایزد و به‌ نامِ آفریدون (هدایت۸، ۱۴۸) ║ ۱۳۷۷ش. امیرِ چاق ... با صدایی بلند که حالت خودنمایانه‌ای از آن آشکار بود، گفت: به‌ نامِ نامی شخص اول مملکت ... (جولایی۲، ۹۳)
۲. (درمورد کسی) به‌جای او یا با استفاده از اسم خاص او ؛ بر نامِ ... ‏۴؛ به اسمِ‏۵.
ق۴. یا گدای خود را به سلیمان مانند می‌کنی و به‌ نامِ سلیمان می‌ گدایی کنی؟ (قرآن پاک، ۵۵) ║ ق۶. ای برادر، بنشین که تو مستی تا هشیار گردی. من با تو بیایم و فرّخ‌روز از بند بیرون آوریم و به نام ابرک گوییم (سمک، ۴‏/۲۶۷‏) ║ ق۹. شاه‌شجاع با خود اندیشید که سلطانیه را به‌ نامِ سلطان‌ بایزید بستاند و خود در حیطۀ ضبط آورد و عادل‌آقا را مفلوک گردانَد (میرخواند، ۵‏/۵۹۲‏) ║ ق۱۳. هاشم‌ خان با هفتاد سوار داخل شهر شده، به‌ نامِ ایوب‌ خان به ضبط‌ و ربط شهر می‌پردازد (اختر، ۳‏/۲۲۷۵‏) ║ ق۱۴. به نام تو بر خلق راند او ستم / ز بیم تو کس برنیارست دم (ادیب‌الممالک، ۲‏/۶۸۷‏) ║ ۱۳۱۲ش. درضمنِ اشعار خودش را به‌ نامِ این فصحا قالب می‌زد (هدایت۶، ۵۲) ║ ۱۳۳۰ش. نیز رو دادی سرهنگ محمد خان را / تا به‌ نام تو برآرد ز سر خلق دمار (بهار، ۱‏/۴۷۵‏) ║ ۱۳۶۸ش. آربایترتسایتونگ ... به‌ نام همۀ کارگران، خواستار مذاکرات صلح شده‌ بود (نجفی۱، ۳‏/۱۴۶۸‏)
۳. (درمورد انجام دادن امری برای کسی) با در نظر داشتن او؛ به قصد و نیّت او ؛ بر نامِ ...‏۳.
ق۴. شوید این به گنجور دستان دهید / به‌ نامِ بت کاولستان دهید [؟] (فردوسی، ۱‏/۲۴۰‏) ║ ق۵. ما را رأی افتاده‌است تا از جانب خان دو وُصلت باشد یکی به نام ما و یکی به نام فرزند ما ابوالفتح مودود (بیهقی۱، ۲۷۳) ║ ق۶. گر کشته شوم کشته به‌ نامِ تو شوم / ور بندۀ کس شوم غلام تو شوم (عطّار۷، ۲۶۳) ║ ق۷. آنچنان بود که روی انگشت ابهام، سیاه و چرب می‌کرد و به نام آن‌کس که از حال او استخبار می‌کردند پارۀ اِشتِرک بر آتش می‌نهادند (تاریخ شاهی، ۱۳۵) ║ ق۸. نمی‌کند دل ما میل زهد و توبه ولی / به نام خواجه بکوشیم و فرّ دولت او (حافظ، ۱‏/۸۱۰‏) ║ ق۹. روزی که ریخت بادهٔ لعل تو در قدح / ساقی به نام ما شکری بر شراب زد (آذری، ۱۶۹) ║ ق۱۰. چون بزرگتر اولاد تویی ... از مردم بیعت به‌ نامِ خود ستانده به ضبط مهمات ملک و مال پردازی (خواندمیر۱، ۱‏/۱۱۹‏) ║ ق۱۱. مستان طلسم توبه شکستن به نام من / تکلیف آشنایی ساقی به پند کیست (اسیر شهرستانی، ۱۵۷) ║ ق۱۲. ای پروردگار، آیا نبود که به نام تو پیغمبری کردیم و به نام تو بیرون کردیم شیطان‌ها را و به نام تو کردیم معجزه‌های بسیار، پس در این وقت می‌گویم به ایشان که: من نمی‌شناسم شما را هرگز، دور روید از من ای گنهکاران (مهدی استرآبادی۱، ۵۵) ║ ق۱۳. گیرد به‌ نامِ تو مَلِک قیروان قدح / نام تو بر نگین مَلِک چین کند نگار (سروش، ۱‏/۳۰۳‏) ║ ق۱۴. نزدیک بندر، صیادی به‌ نام تماشاچیان تور می‌افکند و اقبال آن‌ها را می‌سنجد (نظام‌وفا: آرین‌پور۱، ۲‏/۴۲۳‏) ║ ۱۳۲۹ش. چون هنوز در ایران مرسوم نیست که زنان در مجلس مردان جلوه کنند، ملکه در مجالس رسمی حاضر نمی‌شود، در صاحب‌قرانیه که محل سکنای ایشان معین شده بود به نام او دعوتی شد رجال مملکت مدعو بودند (مخبرالسلطنه، ۳۷۹) ║ ۱۳۵۰ش. مردم ... ته‌وتوی جیب‌هاشان را می‌کاوند. یک کلاه دوره می‌گردانند و بیست شاهی پولی را که این‌ و آن به‌ نام پسر تازه‌داماد پاول سرشکن کرده‌اند توی آن جمع می‌کنند (شاملو۳، ۵۸۸)
۴. (درمورد متن، سند، نامه و مانندِ آن‌ها) برای کسی که نام او بر آن نوشته شده‌است ؛ بر نامِ ... ‏۶؛ تحت نام‏۳.
ق۵. نمدزین‌های دیبای رومی و بوقلمون، چنانکه قاصداً بافته‌ باشند ... و کتابه بر حواشی نوشته به‌ نامِ سلطان مصر (ناصر خسرو۲، ۸۲) ║ ق۶. نیاورده‌است کس خطی به‌ نامم / که تا من زین دو جا اهل کدامم (عطّار۴، ۱۷۴) ║ چون شاه جهانیان کند ناز / کاین نامه به‌ نام من بپرداز (نظامی۴، ۵۱) ║ ق۷. اینک منشور دمشق به‌ نامِ تو مسطور شد، معتمدی بفرست تا بدو تفویض فرماییم (محمد ملطیوی، ۳۱۳) ║ ق۸. آن نه خط است سوادی‌ است که بر دفتر مهر / ثبت کردند به‌ نام من شیدا مرسوم (خواجو، ۷۷) ║ حضرت خواجۀ ما ... به نام من و به نام درویش دیگر، مکتوب فرستادند که فراخشاخ ما نزدیک آن فلان درویش ماست (صلاح بخاری، ۱۷۱) ║ ق۱۰. پادشه ... فرمود که جلدوی اول را به‌ نامِ میرزا حیدر نویسند (دوغلات، ۳۷۶) ║ ق۱۱. به نام سنجر در دفتر قضا شده‌ ثبت / وظیفۀ سخن‌آرای خطۀ شروان (سنجر کاشی، ۳۶۷) ║ ق۱۲. فرمود که فرمان به نام سامان ادرک، که دربان حمام بادگَرد است، بنویسند و چند کس دیگر را همراه حاتم داد (حاتم‌نامه۱، ۳۸۳) ║ فرمانی از دارالسلطنه به نام معظم‌ خان، ناظم صَوبۀ بنگاله، صادر شد که سید نعمت‌اللّه را به حضور فرستد (شیرعلی لودی، ۱۲۶) ║ ق۱۳. موافق تلگراف‌نامه‌ای به‌ نامِ جناب عثمان پاشا در این جنگ‌ها هفت و هشت هزار از قشون تلف شده‌است و هنگامۀ کارزار باز گرم بوده‌است (اختر، ۱‏/۶۷۵‏) ║ ق۱۴. گفتم: برادر راستی فراموش کردم. به‌نامِ شما کاغذی از مصر رسیده‌است. پس کاغذ را از جزوه‌دان درآورده، دادم (مراغه​ای، ۱۷۴) ║ ۱۳۲۰ش. متمنی است مقرر فرمایند شرح لازم برای صدور پروانۀ عبور به نام آقایان نمایندگان و کارمندان انجمن شهر به ادارات مربوطه نگاشته شده و به آقایان داده شود (اسناد اصناف، ۲‏/۸۴۸‏) ║ ۱۳۵۰ش. بیماری شعربافی در این روزگار واگیر بوده و هرکس ... که مختصر سواد فارسی و اندک طبع شعری داشته، می‌کوشیده‌است که دفتر و دیوانی به‌ نامِ خود ترتیب بدهد (آرین‌پور۱، ۱‏/۱۲‏) ║ ۱۳۷۴ش. پیش رفتم و روی میز نگاه کردم ببینم دستوری، فرمانی،‌ چیزی که به نام ادیبه‌جان باشد، پیدا می‌شود که نشد (محمود۸، ۱۵۲)
۵. به منظورِ انجام دادن آن ؛ بر نامِ ... ‏۷؛ به اسمِ‏۲.
ق۵. همه خادمان بودند و سفید و سیاه که به‌ نامِ خدمت‌ خریده‌ بودند (ناصر خسرو۲، ۸۳) ║ ق۱۳. هرکس به‌ نامِ دفع و گریزاندن غول، آیتی و عزیمتی دیگر می‌خواند (میرزا حبیب۱، ۳۴۴) ║ ق۱۴. چون موکب بنده‌گان حضرت اشرف ... به مرکز نزول اجلال می‌فرمایند، لذا به‌ نام عظمت و اقتدار مملکت باستانی ... مجلس جشنی ... در سبزه‌میدان انعقاد خواهد یافت (قبالهٔ تاریخ، ۶۱) ║ ۱۳۱۸ش. اگر میان دو همسایه کشمکش نشود / رود به‌ نام گرو، بی قباله خانۀ ما (فرّخی یزدی، ۸۷) ║ ۱۳۴۴ش. در جامعه‌هایی که فردگرایی سابقه‌ای دراز دارد، اقلیت‌های توانگر به‌ نامِ حفظ آزادی، خواستار محدودیت دخالت‌های حکومتی می‌شوند (آریان​پور، ۳۷۸) ║ ۱۳۶۸ش. آنچه آن دعوی‌ها را اکنون قابل تأیید نشان نمی‌دهد... به نام چیزی انجام شده‌است که موضوع آن کنجکاوی‌ها، در آن باب مسؤولیتی ندارد (زرّین‌کوب۲، ۷۰۷)
۶. (درمورد چیزی معمولاً مال، مِلک، حکومت و مانند آن) با مالکیت و تصرف و اختیار کامل ؛ بر نامِ ...‏۵.
ق۶. پیش‌ از این قابوس هفتاددرّه را به‌ نامِ دختر می‌داد که هرساعتی او را به یکی می‌دهد تا کار وی راست می‌دارند (سمک، ۵‏/۳۹۰‏) ║ ق۸. علی‌مَلِک ... بدان قلعه ... متحصن شده، ولدشنکیت با سبط مجدالدین مرندی که قضای آقسرا به‌ نام اوست در عقب رفتند (آقسرایی، ۳۰۶) ║ بیا که خرقۀ من گرچه رهن میکده‌هاست / ز مال وقف نبینی به‌ نامِ من درمی (حافظ، ۱‏/۹۴۰‏) ║ ق۱۱. زمانی‌ که بندگان حضرت متوجه اتک‌بنارس بودند او را طلبیده، پاره‌ای زمین و معاش به‌ نامِ او و فرزندان او در سهرند انعام فرمودند (بداؤنی، ۱‏/۲۷۸‏) ║ ق۱۳. بلوک گرم‌رود شقاقی به نام او نامزد شد ... در قریه میانج اقامت نمود (خاوری، ۲‏/۱۰۰۰‏) ║ ق۱۴. تریاکی که حاج‌ محمدحسن به لندن به‌ نام برادرش حاج‌ محمدرحیم مقیم مارسیل فرستاده‌ بوده به قیمت خوب فروش رفته (اسناد امین‌الضرب، ۴۳۵) ║ ۱۳۳۴ش. در موارد ذیل متخلف به مجازات انتظامی درجۀ ۴ محکوم می‌شود: ۱- در صورتی که به کار دیگری اشتغال پیدا کند که منافی با شئون وکالت است ... ۴- در صورتی که ... زائد بر هزینه‌های قانونی وجه یا مال دیگر یا سندی به نام خود یا دیگری بگیرد (آئین کیفری، ۵۹۸) ║ ۱۳۶۴ش. بعد از اینکه به ازمیر مراجعت کردی می‌توانی زر و سیم مرا از تجارتخانه‌ها بگیری، یا اینکه آن‌ها را به‌ نامِ خود به‌کار اندازی (منصوری، ۱‏/۳۳۶‏) ║ ۱۳۸۲ش. مخفیانه حسابی به نام کبکی باز کرده‌ام. هرچه هم از فروش سردرختی این یک وجب باغچه عاید شده به همان حساب واریز کرده‌ام (کریمی، ۳۷۰)
۷. (درمورد کسی یا چیزی) دارای اسم خاص ؛ با نامِ ‏۴؛ تحت نام‏۱.
ق۶. وزیری بوده‌است به‌ نام بوتمّام ... جدّ و هزل جهان شنیده و ملک و عزل جهانیان دیده (لمعة‌ السراج، ۱۴۰) ║ ق۱۳. کومیسیونی به نامِ تفتیش امور سوقیه تشکیل شده‌است. {س:۲} (اختر، ۲‏/۱۱۸۱‏) ║ ق۱۴. سومی به‌ نامِ اسد بیک فرّاش‌باشی وزیر جنگ است (مراغه​ای، ۵۲) ║ ۱۳۲۴ش. دکتر توضیح داد که این مرضی است به‌ نامِ فیسور ... که با بواسیر و نواسیر فرق دارد (هدایت۳، ۶۹) ║ ۱۳۴۹ش. زبانی که هموطنان شما قرن‌های بسیاری است که بدان تکلم می‌کنند و کتاب می‌نویسند و شعر می‌گویند به‌ نامِ زبان فارسی خوانده می‌شود (جمالزاده۷، ۱۰) ║ ۱۳۸۲ش. کتاب، سرگذشت جوانی است به‌ نامِ آلکساندر پاناگولیس، یک چریک یونانی ... و شرح مبارزات او با حکومت (جعفری، ۲‏/۸۸۱‏)
۸. (درمورد کسی یا چیزی) با به شمار آوردن و در نظر گرفتن آن به عنوان چیزی یا امری ؛ با نامِ ‏۲؛ بر نامِ ... ‏۲؛ به اسمِ ‏۴؛ تحت نام ‏۲؛ در نامِ.
ق۶. ای پهلوان، در همه جایگاه دو زن پهلوان را با مردی نهاده‌اند نه دو مرد با زنی؛ دو زور کردی به‌ نامِ مردی، و من زنی‌ام [؟] (سمک، ۵‏/۳۱۹‏) ║ ق۷. بی روی خوش تو زنده بودن، ای جان / مرگ است، به‌ نام زندگانی کردن (مولوی۱، ۸‏/۲۴۲‏) ║ ق۱۳. ترجمان حقیقت در خصوصِ بدهی که به‌ نامِ رسوم اصنافی از تبعۀ ایران در خاک عثمانی خواسته می‌شود از گازِت سیحان ایضاحات نقل می‌کند (اختر، ۳‏/۲۲۷۱‏) ║ آب گل‌آلوده و بدبوی انبارها سقاخانه‌ها را به‌ نام آب زلال چشمۀ تسنیم و کوثر می‌فروختم (میرزا حبیب۱، ۱۱۰) ║ ق۱۴. عین خطا است که ما برای خود عید بگیریم و هریک از افراد به‌ قدر قوه مبلغی صرف نوروز بکنیم و ده‌یک آن را به‌ نامِ اعانه و یا به‌ رسم قرض به دولت بدهیم (قبالهٔ تاریخ، ۸۰) ║ ۱۳۰۱ش. هر بدبختی و پیش‌آمد ناگواری را به‌ نام مقدّر تحمل می‌کرد (مشفق۱، ۱۵۵) ║ ۱۳۳۷ش. به‌ نامِ یک وطن‌پرست متعصب می‌خواهم راهی برای حفظ و حراست آنچه امروز داریم پیدا کنیم (پزشکزاد۴، ۷۶) ║ ۱۳۵۰ش. پری ... از دیدن آینه‌ای که تا هفتۀ دیگر به‌ نامِ آینۀ بخت به منزلش فرستاده می‌شد خوشحال گردید (راصع، ۲۰)
۹. (درمورد امری) با تظاهر کردن به آن و به بهانۀ آن ؛ با نامِ ‏۳؛ به اسمِ‏۳.
ق۱۳. دوستان ما در این وضع افتادگی به‌ جای اینکه از ما دستگیری کنند خود به‌ نامِ دوستی هرکدام قطعه‌ای از مُلک ما را غصب نمودند (اختر، ۳‏/۱۸۷۸‏) ║ ق۱۴. گاهی به‌ نامِ گرانی و بابی و حاکمرانی و ضدیت بین علما و حاکم و تجاوز همسایگان، از این مسئله فراغت حاصل نشده مسئلۀ دیگر احداث می‌نماید (مراغه​ای، ۴۰۸) ║ ۱۳۱۲ش. این‌هایی که به‌ نام حمایت ضعیف و پشتیبانی عدالت، های‌وهوی راه می‌اندازند، همان لایق کتک خوردنند (حجازی۲، ۲۶۸) ║ ۱۳۳۱ش. خانه‌های بی‌شمار دیگری را به نامِ بازرسی اسلحه به‌ باد غارت دادند (به‌آذین۲، ۱۰۰) ║ ۱۳۵۲ش. این برای فدوی افتخار بزرگیه قربان ... درحالی‌که به‌ نامِ هدیه دارین فرمان تبعید منو صادر می‌کنین (رادی۲، ۱۰۸) ║ ۱۳۷۸ش. هیچ فرد یا گروه یا مقامی حق ندارد به‌ نامِ حفظ استقلال و تمامیت ارضی کشور آزادی‌های مشروع را، هرچند با وضع قوانین و مقررات، سلب کند (عبدالله نوری، ۲۵)
۱۰. (درمورد شغل، منصب و مانند آن) با سمت و تصدّی آن ؛ به اسمِ‏۱.
ق۱۳. با والی توقات به‌ نامِ حکیم‌باشی‌گری به توقات آمدم (میرزا حبیب۱، ۲۰) ║ ۱۳۰۱ش. او ... از این راه خیلی از سیاوش‌میرزا استفاده کرده و غالباً او را به نقاط خاصی می‌برد و وجوه زیادی به‌ نام صاحبخانه از پسر اربابش می‌گرفت (مشفق۱، ۴۰) ║ ۱۳۳۳ش. ویلیام ... قول داد تا ... اسمال را هم به‌ نامِ کارگر در یک کشتی استخدام نموده و با خود به امریکا ببرد (مدنی۱، ۲۲) ║ ۱۳۶۸ش. میرزا علی‌اکبرخان ... خود را در کارخانه‌ای به‌ نامِ ساعت‌ساز معرفی می‌کند (شهری۲، ۳‏/۲۳۷‏)
۱۱. (معمولاً در آغاز قَسَم) با ذکر و اشاره به چیزی یا کسی که قداست و ارزش معنوی دارد.
ق۱۴. از شما به‌ نامِ انسانیت مسئلت می‌نمایم که بی اغماض و ملاحظه جواب درستی به من بدهید (طاهر میرزا۲، ۸۸۱) ║ ۱۳۰۸ش. به‌ نامِ شرافت از شما خواهش می‌کنم بروید و خود را معذب ندارید (ربیع انصاری، ۱۱) ║ ۱۳۲۳ش. ما امضاکنندگان این ورقه ... به‌ قید قسم و به‌ نامِ ناموس و شرافت شهادت می‌دهیم که ... مشارٌالیه را دیدم که در گوشه‌ای به عبادت ایستاده‌است (جمالزاده۴، ۱۸۲) ║ ۱۳۶۸ش. نیکول، تمنا می‌کنم به‌ نامِ مادرت مرا ببخش [؟] (نجفی۱، ۱‏/۴۷۸‏) ║ ۱۳۷۷ش. چیه احمق‌ها، انگشتربازی می‌کنید؟ ... به‌ نامِ انقلاب امر می‌کنم بجنبید (شاملو۱، ۲‏/۷۸۱‏)
به نام اب و ابن و روح‌القدس
← به نام پدر و پسر و روح‌القدس.
۱۳۵۰ش. حضرت کشیش ... بگوید: به‌ نام اب و ابن و روح‌القدس این غلام حلقه‌به‌گوش حضرت باری‌ تعالی را تعمید دادم (شاملو۳، ۲۵۲) ║ ۱۳۶۸ش. پاپ از جا برخاست و چوم مراسم را به نام اب و ابن و روح‌القدس انجام داد، طومار توقیع را از دست کاردینال گرفت (زرّین‌کوب۲، ۴۶۸) ║ ۱۳۷۷ش. چوماکوف ... نطقش وا شد ... مرا هم ببخش، من و همۀ رفقا را به‌ نام اب‌ و ابن و روح‌القدس (شاملو۱، ۴‏/۱۹۳۱‏)
به‌ نام‌ ایزد
← به‌نام‌ایزد‏۱.
به نام پدر و پسر و روح‌القدس
(معمولاً در مراسم مذهبی مسیحیان) در آغاز آن با یاد اقانیم ثلاث گفته می‌شود ؛ به نام اب و ابن و روح‌القدس.
ق۱۲. آمد یسوع و با ایشان گفت که ... بروید الحال و همۀ مردمان را تعلیم کنید و عمادا دهید به‌ نام پدر و پسر و روح‌القدس ... و من هستم با شما در همۀ روزها تا انقضای عالم، آمین (خاتون‌آبادی، ۱۳۶) ║ ۱۳۲۱ش. خلیفه به‌وسیلۀ دیگران ترجمۀ آن را به‌دست آورده، دید نوشته‌اند: به‌ نام پدر و پسر و روح‌القدوس ... امر داد طراز طاقه‌های حاضر را عوض کرده و من‌بعد شهادتین ... را نقش کنند (عبداللّه مستوفی، ۲‏/۳۳۶‏) ║ ۱۳۴۴ش. به‌ نام پدر و پسر و روح‌القدس، آمین (به‌آذین۵، ۱‏/۳۳۶‏) ║ ۱۳۶۲ش. من هم جملۀ معمولی و متعارف را تکرار می‌کنم: به‌ نام پدر، پسر و روح‌القدس، من تو را به‌ نام لو تعمید می‌دهم (کلانتریان، ۳۲۱) ║ ۱۳۹۳ش. این شورا تعمیدی که به دست مرتدان (مذاهب دیگر مسیحی) به نام پدر و پسر و روح‌القدس شبیه کلیسای کاتولیک انجام گرفته را می‌پذیرد (ملائی - صانعی: معرفت ادیان، ش۲۰‏/۱۰۹‏)
به نام چیزی خواندن (خواندن: بازخواندن)
نامیدن و معرفی کردن کسی یا چیزی با آن ؛ به نام چیزی نامیدن(به‌نظر می‌رسد که قابلیت مدخل شدن را ندارد زیرا «خواندن» به تنهایی همین معنا را می‌رساند).
ق۵. روا بود که حوالی کعبه را هم به نام آن بخوانند، چنانکه ... همه حرم را مسجد حرام خواند (سورآبادی۱، ۱‏/۶۱۱‏) ║ ق۶. چرخ هرلحظه به نام دگرش می‌خواند / گاه دانشکده و گاهی اقبال‌آباد (رضی‌الدین نیشابوری، ۱۰۵) ║ ق۷. اسطوخودوس ... را به نام جزیره‌ای بازخوانده‌اند که منبت او است (ابوبکر کاسانی، ۱‏/۵۵‏) ║ ق۹. چون خود را به این نام خواندند لقب سربداری پیدا شد (عبدالرزاق سمرقندی، ۱‏/۱۴۷‏) ║ وَ جِئنا بِبِضاعةٍ مزجاتٍ»... بعضی گویند «مزجات» ردیّ را گویند و آن بضاعت ایشان را در برابر طعام رواجی نبوَد به‌ جهت آن به این نام خواندند (معین‌الدین فراهی، ۷۰۱) ║ ق۱۰. این اسم سریانی است ... این زمان آن گیاه را کسی به این نام‌ها نمی‌خواند (عمادالدین شیرازی، ۱۴۶) ║ ق۱۱. گر به نام عشق خوانَد این مرض را جاهلی / تاج شاهی نیز هم‌نام است با تاج خروس (فیّاض لاهیجی، ۱۸۷) ║ ق۱۲. اهواز ناحیتی است و سابق خوزستان به نام وی می‌خواندند (ارزانی، ۲‏/۳۲۸‏) ║ ۱۳۵۳ش. پیروان آیین زرتشت ... در نزد مسلمین به نام مجوس خوانده می‌شدند (زرّین‌کوب، ۱۰۰) ║ ۱۳۶۴ش. پدرم بدواً متغیر گردید و مادرم را از روی خشم به نام بوم خواند (منصوری، ۱‏/۷‏) ║ ۱۳۶۸ش. آن صنعت که در بدیع به نام تقسیم یا سیاقت اعداد می​خواندند رواج یافت (زرّین‌کوب۲، ۵۱۵)
به نام چیزی درآمدن
نامیده شدن به آن.
۱۳۶۲ش. در سال ۱۳۲۱ هـ.ق ... شرکت لینچ با یک سهم صدهزار لیره‌ای به نام شرکت حمل‌ونقل ایران درآمد و امتیاز راه‌سازی را از بانک شاهنشاهی دریافت کرد (چارلز عیسوی: تاریخ نو، ش۲۸‏/۳۱‏)
به نام چیزی گردانیدن
چیزی را به اسم دیگری شناساندن.
ق۱۰. سلطان‌ خلیل‌ میرزا ... دردانۀ قیمتی را در سلک خرمهرۀ کم‌بها کشید، یاقوت رمّانی را به‌ نام جزع یمانی گردانید (دوغلات، ۶۵۱)
به نام چیزی نامیدن
← به نام چیزی خواندن(به‌نظر می‌رسد که که این مدخل نیز مانند مدخل «به نام چیزی خواندن» قابلیت مدخل شدن را ندارد زیرا «نامیدن» به تنهایی همین معنا را می‌رساند).
ق۱۳. چون اعلی‌حضرت همایون مخصوصاً به این جهاز تشریف ورود ارزانی فرمودند، بعدها از جانب دولت روس اسم آن جهاز را تغییر داده و به نام مبارک همایون نامیدند (اعتمادالسلطنه۵، ۳‏/۱۴۹۴‏) ║ ق۱۴. هریک از شعبات مذکوره را ... ده‌هزار نفر اعضای دیگر هست ... و به نام جمعیت خیریه و پاسبانان ابنای جنس نامیده می‌شوند (اختر، ۵‏/۳۵۹۶‏) ║ ۱۳۳۴ش. عامل اصلی بیماری‌های عفونی موجوداتی هستند کوچک که به‌ نام میکرب نامیده شده‌اند (جزایری، ۲۰) ║ ۱۳۴۰ش. کویر آن‌قدر خشک و بی درخت است که چهار تا درخت را در پنجاه هکتار زمین ریگزار باید به‌ نام جنگل نامید (مهاجر، ۱۴۱) ║ ۱۳۷۸ش. آنچه امروز به‌ نام «خلَفِ صدق» شعر قدیم نامیده‌ می‌شود و در مقابل «شعر نو» یعنی شعر واقعی این روزگار قد عَلَم کرده‌است، مورد قبول ما نمی‌تواند بود (نادرپور، ۲۷)
به نام خدا(ی)
۱. در آغاز کاری یا امری به نیت موفقیت در آن با یاد خداوند و استعانت از او گفته می‌شود.
ق۴. داوود ... آن سنگ‌ها ... اندر فلاسنگ نهاد و گفت: بسم‌اللّه به‌ نام خدای جبار، و بینداخت (بلعمی۱، ۵۴۴) ║ ق۵. به زین اندرآورد از کینه پای / همی‌گفت رفتم به نام خدای (ربیع، ۲۳۴) ║ ق۶. درنشینید در کِشتی به نام خدای (میبدی، ۴‏/۳۸۹‏) ║ ق۷. پیغامبری از پیغامبران بر ساحلی گذشت، مردی را دید که ماهی می‌گرفت، گفت: به نام خدای و دام درانداخت، جز یک ماهی بیرون نیامد (مؤیّد خوارزمی، ۴‏/۳۳۵‏) ║ ق۹. آن حضرت فرمود که غزا کنید به‌ نام خدای عز و علا (میرخواند، ۲‏/۴۳۶‏) ║ ق۱۱. بیا ساقی اسباب می ساز کن / سر خُم به نام خدا باز کن (فیّاض لاهیجی، ۱۹۲) ║ ق۱۳. درویش ... به‌ نام خدا زمین را بشکافت، سنگی بزرگ نمودار ... شد (میرزا حبیب۱، ۵۱۳) ║ ۱۳۳۰ش. به تاریکی از خواب بیدار شو / به‌ نام خدا بر سر کار شو (بهار، ۲‏/۱۱۳۱‏) ║ ۱۳۷۱ش. به‌ نام خدا و با تأییدات ولی‌عصر عجل‌اللّه‌تعالی‌فرجه این کاغذ و قراردادی است که میان طرفین ... منعقد شده (شهری۱، ۳‏/۶۴‏)
۲. با قسم به خداوند هنگام درخواست از کسی برای انجام دادن یا ندادن کاری گفته می‌شود.
ق۱۴. برو مسیو کنت اما به‌ نام خدا که خود را به خطری مینداز (طاهر میرزا۱، ۱۱۴۵) ║ ۱۳۳۸ش. تو را به‌ نام خدای یگانه بس کن. باز مثل اینکه فیلت یاد هندوستان کرده‌است (قاضی۱، ۲‏/۱۲۶۳‏)
به نام خواندن (خواندن: بازخواندن)
← به اسم صدا کردن.
ق۶. زین هر سه بگو که تا کدامت خوانم / کز رشک نخواهم که به‌ نامت خوانم (عین القضات۱، ۱۷۵) ║ پادشاه ... آنجا رفت که فنزه بود و او را به‌ نام بخواند ... و گفت که ... برخیز و بیا (محمد بخاری، ۲۲۳) ║ ق۷. بل‌فرج ... ممدوح را به‌ نام خوانده‌است به‌ صیغت ندا (شمس قیس، ۴۰۲) ║ گفت: راست گفتی ای ذی‌القرنین، ذوالقرنین بترسید از آنکه او را به نام بازخواند (محمد تستری، ۴۱۲) ║ ق۸. جوانی را دیدیم که می‌آمد، آثار صالحان در وی مشاهده کردیم. یک یک را به‌ نام بخواند و گفت: در میان شما کسی نیست که خدای را دوست دارد؟ (ابوسعید شیعی، ۱۷۷) ║ ق۹. قاپور نعره بر زندانبان زد و زندانبان را به نام بخواند. زندانبان بیدار بود برجست و در پیش قاپور خدمت کرد (بیغمی۱، ۲۲۰) ║ ق۱۱. به نام‌ خواند و نوازش نمود و فرمان داد / که بی حجاب سخن ساز کن به دأب ندیم (سنجر کاشی، ۳۴۶) ║ ق۱۳. مردی جسور و کلبی عقور بود ... امنای بزرگ دولت را در حین مکالمات در عین خشونت به نام خواندی (خاوری، ۲‏/۷۰۱‏) ║ ق۱۴. اعلی و ادنی را به نام خواندی و سخنان ناهموار بر زبان راندی (حسن فسایی، ۱‏/۷۳۶‏) ║ ۱۳۰۱ش. ناهید خانم سر را به‌ طرف حیاط برگردانده یک‌ یکِ زن‌ها را به نام خوانده و دعوت به اطاق مهمان‌خانه نمود (مشفق۱، ۸۷) ║ ۱۳۳۸ش. میزبان ابتدا به او نزدیک شد و او را به‌ نام خواند و بالاخره فهمید که او مرده است (قاضی۱، ۱‏/۴۰۰‏) ║ ۱۳۵۵ش. آن بزرگوار همانجا ... به‌ انتظارم بود. مرا به‌ نام خواند ... و این سرآغاز گردش و تماشای دوماهۀ من در زندان موقت شهربانی ... بود (به‌آذین۱، ۱‏/۵۷‏) ║ ۱۳۸۰ش. صدایی که او را به‌ نام خواند ناچارش کرد آهسته برود (کریم‌زاده، ۸۱)
به نام خود نامیدن
به نظر می‌رسد که قابلیت مدخل شدن را نداشته باشد. آنچه در این ترکیب مهم است «نامیدن» است.
۱۳۵۰ش. ممکن است از پرورشگاه یک بچۀ بی‌صاحب بگیریم و بزرگ کنیم و به‌ نام خودمان بنامیم (راصع، ۱۷۹)
به نام داشتن
(درمورد چیزی) معتبر و ارزشمند شمردن آن.
ق۶. عطّار چو فارغ است از نام / ما گفتۀ او به‌ نام داریم (عطّار۳، ۴۹۸) ║ منظم مثل سوزنی باشد به‌غایت باریک ... و هرچند منظم باریک‌تر باشد آن را به‌نام‌تر دارند و ابریشم باریک به سوراخ منظم درکشیده‌ باشند (محمد بن ابی​البرکات، ۱۸۵) ║ بسیاری شمشیر‌های بلارک باشد که به‌ وقت کار فرمودن به‌سببِ خشکی بشکند ... این‌نوع بلارک را به‌ نام دارند (محمد بن ابی​البرکات، ۳۲۷) ║ باقیمت‌ترین چینی آن باشد که... مسمی از دو گونه بوَد: یکی به‌ روی گراید و یکی به سبزی. آنچه به سبزی گراید آن را زیتونی خوانند. و آنچه ... منقش نباشد ... آن را به‌ نام ندارند (محمد بن ابی​البرکات، ۳۶۲) ║ ق۷. در خبر است که نشان نزدیک آمدن قیامت آن وقت باشد که غمّازان و مال‌داران را بزرگ دارند و بزرگی را به نام دارند {ظ: ندارند} و ... کودکان را امیری و پیش‌نمازی دهند (شهاب الاخبار۱، ۷۰)
به نام رسانیدن
سببیِ به نام رسیدن.
ق۵. به مردی رسانید خود را به نام / ز مردی رسید او به دارالسلام (ربیع، ۱۷۱) ║ ق۶. ای تخت را به‌ کام رسانیده / وی تاج را به‌ نام رسانیده (مختاری، ۴۷۸)
به نام رسیدن
۱. مشهور و معروف شدن.
ق۶. گر ملک بسیار عالَم دیده‌ بود / کس به نامی زآن همه نرسیده‌ بود (عطّار۸، ۲۶۲) ║ ق۷. ای گهر از لفظ تو به‌ نام رسیده / از تو زبان سخن به‌ کام رسیده (اسفرنگی، ۴۳۹) ║ ق۸. سخن از خواندنت به‌ کام رسد / چون به‌ نام تو شد به‌ نام رسد (اوحدی، ۶۶۹) ║ ق۹. سلک رباعی ز من نظام گرفته / فن معما ز من به نام رسیده (جامی۱، ۲‏/۳۹‏) ║ ق۱۱. به راه فقر، بلایی چو جمع ‌سامان نیست / اگر به نام رسیدی، نشان نمی‌باید (کلیم، ۴۰۳) ║ ق۱۲. یاس طبل نشاط دل بوده‌است / از شکست این نگین به نام رسید (بیدل، ۱‏/۸۶۹‏)
۲. به دست آوردن اعتبار معمولاً از طریقِ مقام، ثروت و مانند آن.
ق۷. اغصان او بحمداللّه‌ تعالی چنان مثمر افتاد که عالم از انوار ثمار آن به کام رسید و از طایر اقبال و دولت او بسی خاندان به‌ نام رسید (عوفی۸، ۲۸) ║ ق۱۱. بی‌ رنج سفر، کس به مقامی نرسید / بی ‌درد طلب، مرد به‌ کامی نرسید ـ تا زر نکشید زحمت بوته و گاز / از سکۀ خسروان به‌ نامی نرسید (قدسی، ۷۳۸)
به نام صدا زدن
⇅ به نام صدا کردن.
به نام صدا کردن (کردن: زدن)
← به اسم صدا کردن.
ق۱۴. الیاس ... مرا به نام صدا زد و خواهش نمود به خانۀ او درآیم (ممتحن‌الدوله، ۲۷۴) ║ ۱۳۳۷ش. نزدیک در خانه متوجه شدم کسی مرا به نام صدا کرد. رویم را برگرداندم؛ دیدم مستر آدین کارمند بیمارستان انگلیس‌هاست (پزشکزاد۴، ۲۳۷) ║ ۱۳۶۸ش. کشیش از جا جَست، گویی زن او را به نام صدا کرده‌ بود (نجفی۱، ۱‏/۵۱‏) ║ ۱۳۹۴ش. رستم اشکبوس را می‌شناسد ... او را به نام صدا می‌زند ولی اشکبوس با وجود آشنایی کلی و قبلی با رستم به چهره او را نمی‌شناسد (مسعود سرحدی: تحقیقات تمثیلی در زبان و ادب فارسی، ش۲۴‏/۳۵‏)
به نام کردن
۱. ← نام کردن‏۱.
ق۴. این که در شکم توست مهتر همۀ خلق است، چون از تو جدا شود او را محمد به‌ نام کن (بلعمی۱، ۱۰۵۵)
۲. (درمورد سند و قباله و مانندِ آن) ثبت کردن آن به اسم خود و در اختیار گرفتن آن.
۱۳۷۸ش. فردا اول، باید برم محضر، سند ماشین رو به‌ نام کنم. شاید هم فردا اصلاً نرسیدم برم کارخونه (مؤدّب‌پور، ۱۸۷)
به نام کسی آمدن
⇅ به نام کسی درآمدن.
به نام کسی افتادن
⇅ به نام کسی برآمدن‏۱.
به نام کسی بازکردن
⇅ به نام کسی کردن‏۲.
به نام کسی برآمدن (به: در؛ برآمدن: افتادن، آمدن، درآمدن)
۱. (درمورد تعیین نوبت یا پیش‌بینی اتفاقات توسط فال، قرعه و مانندِ آن) انتخاب شدن او برای این امر و پیش آمدن برای او ؛ با نام کسی برآمدن.
ق۶. ما تو را به دریا نیفگنیم تا احوال تو نیک بنه‌دانیم. قرعه بیاوردند و برانداختند، چند بار به نام یونس برآمد (ابوالفتوح، ۱۰‏/۲۱۲‏) ║ از من این زر که به‌ نام تو برآمد بپذیر / گر تو این زر نپذیری نپذیرد زر نام (سوزنی۱، ۱۷۸) ║ ق۷. فلک به‌ کام تو گردد چو کار بربندد / ظفر به‌ نام تو آید چو فال بگشاید (اسفرنگی، ۱۷۹) ║ ق۸. ملوک فرنگ سه بودند ... چون قسطنطینه بستدند، قرعه انداختند تا کدام از آن سه، حاکم شهر باشد. سه بار به نام کندأفلند برآمد (رشیدالدین فضل‌اللّه۱۳، ۱‏/۴۳۷‏) ║ ق۹. قرعه‌ای براندازیم، به نام هر کس که برآید وی را در دریا اندازیم (ابوالمحاسن جرجانی، ۶‏/۱۵۴‏) ║ ق۱۰. نشان تیر تو خلق استخوان خو سازند / ولیک قرعه به نام بلاکش افتاده (اهلی، ۳۷۱) ║ ق۱۱. قسم به قدر سلیمان که رهن باده کنم / به قرعه خاتم او گر به نام ما افتد (نوعی، ۱۶۹) ║ ق۱۳. یک باغ را که چهل‌هزار روپیه قیمت آن بود مالک آن از عسرت به این وضع فروخت و خود نیز حصه‌ای گرفت و به نام او برآمد و چهار مرتبه این عمل مکرر شد، هر بار به نام مالک افتاد (عبداللطیف شوشتری، ۲۹۲) ║ این منصب برای من انسب بود و اکنون که به نام ناصرالدین شاه برآمد، هم ما را کراهتی نیست (لسان‌الملک سپهر، ۳‏/۹۲۷‏) ║ ق۱۴. اکنون بیا برویم قرعه بکشیم که تا به نام کدام این فال نیک برآید و این سعادت نصیب کدام گردد (طاهر میرزا۲، ۴۲۰) ║ ۱۳۲۳ش. مردی بسیار خوش‌صورت ... هرچند قرعۀ بهشت به‌ نامش درآمده‌ بود از رفتن بدانجا اباء و امتناع داشت (جمالزاده۴، ۸۶) ║ ۱۳۴۰ش. هرکس فذ، به نامش می‌افتاد یک سهم و همچنین به‌ترتیب تا هرکس معلی به نامش می‌افتاد هفت سهم از شتر می برد (دستغیب، ۱‏/۲۴۰‏) ║ ۱۳۴۳ش. اگر بخت‌آزمائی‌ها به‌ نام شیره‌کش افتد / ز غفلت تا ابد پای چراغ شیره لش افتد (روحانی، ۵۴)
۲. ⇅ به نام کسی شدن‏۳.
ق۹. ای مَلِک هیچ توقف مصلحت نیست ... سپاه ایرانیان را ما شکستیم، گرفتن قیصریه به‌ نام ایشان برآید (بیغمی، ۲‏/۵۳۰‏) ║ اکنون ای کیوان‌شاه نیکو ایستادگی کن تا این کار به نام تو برآید (بیغمی۱، ۵۸۵) ║ ق۱۰. یکی از اهل رای که خاطر را بر وی وثوق تمام بود، وی بود که صد نفر نوکر در شمار، به نام وی برآمد (دوغلات، ۴۳۷) ║ ق۱۳. شاهزاده ... در قطع مسافت شتاف گرفت که مبادا فتح قلعه و قلع و قمع بابیه به نام عباس قلی خان برآید (لسان‌الملک سپهر، ۳‏/۱۰۲۸‏)
به نام کسی بستن
⇅ به نام کسی کردن‏۴.
به نام کسی بودن
۱. (درمورد چیزی) تعلق داشتن آن به او ؛ بر نام کسی بودن ‏۱؛ به اسم کسی بودن‏۴.
ق۴. بدو گفت کاین خود به‌ کام من است / بزرگی به فرجام و نام من است (فردوسی، ۲‏/۲۱۷‏) ║ ق۵. آنچه به‌ نام خلیفه بود به‌ نزد او بردند و صدهزار درم صلت مر رسول را و بیست جامۀ قیمتی (بیهقی۱، ۳۹۰) ║ ق۶. گفت: ... کجا می‌روی؟ گفت: به سفر، گفت: اگر به طلب آن روزی می‌روی که به‌ نام توست بازگرد که آن را خود به تو رسانند و اگر طلب آن می‌کنی که به‌ نام دیگری است پس مرو که به تو ندهند (ابن قضاعی، ۴۱۴) ║ ق۷. هر بنده‌ای که خاتم دولت به نام اوست / در گوش دل نصیحت او گوشوار کرد (سعدی۴، ۶۵۷) ║ ق۸. خلوت من مقام رندان است / هرچه دارم به ‌نام رندان است (شاه نعمت‌اللّه، ۱۲۱) ║ ق۱۱. سری که بود به نامش نثار کردم اسیر / دلی به حلقۀ فتراک یار می‌بندم (اسیر شهرستانی، ۳۶۳) ║ ق۱۲. یادگار اهل حق هرگز نیفتد از رواج / فلس ماهی سکه گر دارد به‌ نام یونس است (تأثیر، ۷۳۶) ║ ق۱۴. مندرجات روزنامه‌ها را برای عرض هنر و اثبات وجود به اسم هرکسی می‌فرستد ... این دو بسته ... به‌ نام همایون است ملاحظه می‌فرمائید # (اسناد قاجاریه، ۲۶۹) ║ ۱۳۲۰ش. به خود گفت این جهان‌افروزی از ماست / به نام ماست هر رمزی که اینجاست (اعتصامی، ۱۹۹)
۲. (درمورد مِلک، منطقه، شهر و مانند آن‌ها) در اختیار، تملک و حکومت او بودن ؛ به اسم کسی بودن‏۲.
ق۴. آن سرای هم به‌ نام وی بود، و از پسِ او هم به‌ نام فرزندان وی بود تا طاهریان خراسان داشتند (بلعمی۲، ۴‏/۱۲۸۸‏) ║ ق۶. سال‌هاست تا ولایت ری به نام ماست و به وصایتِ ... سلطان سعید محمد ... به میراث به ما رسیده‌است (منتجب‌الدین بدیع، ۴۲) ║ ق۸. دل را مثال زنند که او شاه قالب است / اعضا رعیت‌اند که در اهتمام اوست - تا قهرمان دل ز حوادث مسلم است / تن سالم است، ملک سلامت به نام اوست (فضل‌الله حسینی، ۱۵۹) ║ ق۱۰. چگونه سپاه اسلام درویش باشند که همه دنیا به کام ایشان است و همه مُلک عقبا به نام ایشان است (ابومسلم‌نامه، ۳‏/۴۵۹‏) ║ ق۱۱. برخیز و برو به‌جانب مُلک اترار و همان داشکند را به قراکسکن سلطان داده بفرست که هرات به نام ما و تو نیست (عالم‌آرا۳، ۴۰۲)
۳. (درمورد شغل، سمت و مانند آن) تمامی اختیارات آن به عهدۀ او بودن ؛ به اسم‌ورسم کسی بودن؛ به اسم کسی بودن‏۱.
ق۶. سلطان مسعود فرمود تا استیفای خاص‌بک که در ماتقدم هم به نام او بود بر وی مقرر داشت (ابوالرجاء۱، ۲۰۲) ║ ق۷. آن‌کس که جهان به نام او بود / بر درگهش از فنا نشانی است (کمال‌الدین زیاد اصفهانی: عوفی۱، ۱‏/۲۲۷‏) ║ ق۸. منصب شیخ‌الاسلامی آن ولایت که از جلایل امور دین و معظمات اشغال و اعمال شرعی است از قدیم‌الایام به‌ نام ایشان بوده (رشیدالدین فضل​اللّه۶، ۴۸) ║ ۱۳۵۳ش. آئورلیانو که اشتراک مجله به نامش بود، در پر کردن جواب سؤالات کمکش می‌کرد (فرزانه، ۳۴۱)
۴. (درمورد متن، نوشته و مانند آن) خطاب به او یا در مدح و ستایش او بودن ؛ بر نام کسی بودن ‏۲؛ به اسم کسی بودن‏۳.
ق۷. علی‌الخصوص که دیباجۀ همایونش / به‌ نام سعد ابوبکر سعد بن ‌زنگی است (سعدی۲، ۵۵) ║ ق۱۱. از جملۀ حرم‌خانۀ او دیولرانی بود که خضر خان ... آخر حال بر او عاشق شد ... و کتاب خضر خان و دیولرانی که به عشیقه مشهور است، به‌ نام اوست (بداؤنی، ۱‏/۱۳۱‏) ║ ق۱۲. دیباچه‌های نطق چو لامع به نام اوست / بهتر همان که ذکر وی آید ختامه‌ها (لامع، ۱۴۲) ║ ق۱۴. چه داشت در آن جیب؟ کاغذی بود که عنوان به‌ نام مسیو ترویل رئیس تفنگداران خاصه بود، فی‌الحقیقه؟ ـ چنان راست که من اکنون به شما جناب‌عالی می‌گویم (طاهر میرزا۱، ۱۳)
۵. (درمورد امری) تعلق داشتن آن به او ؛ بر نام کسی بودن‏۳.
ق۹. شبرنگ گفت پس یک کار بکن تا به نام تو نباشد و ما از تو منّت داریم. گفت آن کار کدام است. شبرنگ گفت سوهان بندسائی به من دِه و مرا در بند کن که من در اندرون زندان تدبیر خود بکنم [؟؟] (بیغمی۱، ۶۰۸) ║ ق۱۰. اگر ما حمله می‌کنیم، این‌ها را زیر و زِبَر می‌کنیم. فردا به نام محتاج خواهد بود. فردا کار این لشکر را تمام کنیم، پس آنگه، به نام ما باشد (ابومسلم‌نامه، ۲‏/۲۲۷‏) ║ میلی ز بسکه ما و تو بدنام گشته‌ایم / هر بد که می‌کنند رقیبان به‌ نام ماست (میلی، ۷۰) ║ ق۱۱. این فتح در صحیفۀ طالع به نام اوست / زآن قندهار قافیۀ شهریار شد (طالب آملی، ۱۲۹) ║ ق۱۳. همانا عمداً کار او به تسویف انداختم و در مناطحت با او مسامحت ساختم از بهر آنکه سالار خود برسد و نظارۀ این گیر و دار کند و نیز این فتح به نام او باشد (لسان‌الملک سپهر، ۲‏/۸۷۹‏) ║ ۱۳۳۷ش. مردم سراسر آن پیروزی‌ها و لشکرشکنی‌ها را به حساب امیر مبارز می‌گذارند و از این پس هر فتحی نصیب شاه شجاع بشود به نام خود او خواهد بود (ناظرزاده، ۱‏/۶۷‏)
به نام کسی ثبت شدن (به: بر؛ ثبت: تحقیق، مختوم، مقرر؛ شدن: گشتن)
۱. مجهولِ به نام کسی ثبت کردن‏۱.
ق۶. مُلک بهار گشت مقرر به‌ نام گل / ناکام شد ولایت بستان به‌ کام گل (وطواط۱، ۵۴۲) ║ ۱۳۳۷ش. ورزش‌خانۀ بانک ملی ایران: امتیاز آن به‌ نام آقای باقر مهدیه ورزشکار معروف و کارمند بانک ملی ثبت شده (پرتو بیضائی، ۲۲۴) ║ ۱۳۵۰ش. پس‌ از آنکه دیوان طبع و نشر شد، معلوم گردید که ۷۹ غزل از شاه‌زاده سیف‌الدوله ... در آن دیوان به‌ نام یغما ثبت گردیده‌است (آرین‌پور۱، ۱‏/۱۱۳‏)
۲. مجهولِ به نام کسی ثبت کردن‏۳.
ق۶. آن‌که تا آزادگی بر نام او تحقیق شد / سرو و سوسن را شده‌است آزادگی نام مجاز (سوزنی۱، ۱۲۸) ║ سخاوت و کرم و جود و مردمی و هنر / ز خانوادۀ تو شد به‌ نام تو مختوم (سوزنی۱، ۱۹۷) ║ ق۹. شحنگی دارالسلطنۀ هرات به نام او مقرر شد و در جرگۀ ایچکیان معتبر گشت (عبدالرزاق سمرقندی، ۲، ق۲‏/۹۱۸‏) ║ ق۱۱. شد فتح دو سومنات اول / کان راست لقب جهاد کبریٰ - بعد از توفیق شاه محمود / بر نام تو ثبت شد مثنّا - او مبطل سومنات اول / تو فاتح سومنات اُخریٰ (سنجر کاشی، ۳۸۳) ║ جُلْوی این فتح به نام او مقرّر شد (علّامی، ۱‏/۱۷۱‏) ║ ۱۳۳۸ش. این گناه که به‌ نام مریضخانه ثبت می‌شد خواه‌ناخواه بر بدبینی و وحشت مردم بی‌وسیله می‌افزود (افغانی، ۴۱۷)
۳. مجهولِ به نام کسی ثبت کردن‏۲.
ق۸. کسری اردشیر ... بعد از پدر پادشاهی به‌ نام او مقرر شد (حمدالله مستوفی۲، ۱۲۴) ║ ق۹. کار حکومت به نام صمصام‌الدین محمود مقرر شد (معین‌الدین نطنزی، ۶۱) ║ ق۱۱. هراولی لشکر منصور به‌ نام حسین‌ خان مقرر شده‌ بود (بداؤنی، ۲‏/۶۶‏) ║ تُردی‌ بیگ قبول این معنی نکرد و میرزایان کنگاش گرفتن او نمودند که تمام خزاین را متصرف شوند و سلطنت به‌ نام میرزا عسکری مقرر شود (علّامی، ۱‏/۲۲۲‏)
به نام کسی ثبت کردن (ثبت: به ثبت، سجل، محضر، مقرر؛ کردن: دادن، رساندن، گردانیدن) (در صورت تأیید مدخل، صورت‌های جایگزین آن مدخل خواهند شد.)
۱. (درمورد سند و مانند آن) در مالکیت او قرار دادن.
ق۷. نوح ... نسا به‌ نام مأمون مقرر کرد و ابیورد در اعتداد خوارزمشاه نوشت (جرفادقانی، ۱۰۴) ║ ق۸. خوارزم‌شاه... کرمان... پس‌از مَلِک‌زوزن به‌نامِ پسرش... مقرّر فرمود (حمداللّه مستوفی۲، ۴۹۱) ║ ق۱۰. کنم بوستانی به نامت سجل / که مثلش نخیزد دگر ز آب و گِل (عبدی بیک۱، ۱۱۰) ║ ق۱۲. به بدکرداری من کرد محضرها درست آخر / به نام هرکه منشور نکویی را سجل کردم (نجیب کاشانی، ۳۷۴) ║ ۱۳۳۷ش. شخص باید در صحرا به‌راه بیفتد و هرجا صدای مخصوص وزوز در گوشی شنید آنجا را به‌ نام خود ثبت بدهد (پزشکزاد۴، ۹۹) ║ ۱۳۵۶ش. مگر نه آن است که حیات داودی جزیرۀ خارک را یک‌شبه به‌ نام خود ثبت داده‌ بود و وقتی آگاه شدند که ده سال موعد اعتراض آن هم گذشته بود؟ (باستانی پاریزی، ۳۱۴) ║ ۱۳۹۶ش. مالکان برای فرار از مشمولیت قوانین بیشتر املاک خود را به نام اعضای خانواده‌شان ثبت کردند (شهین رعنایی: تاریخ ایران، ش۸۱‏/۱۳۳‏)
۲. (درمورد منصب، مقام و مانند آن) سپردن و واگذاشتن آن به او.
ق۸. منصب استیفا به‌ نام مجدالدین ... از تحویل نجیب‌الدین مقرر گردانیدند (آقسرایی، ۷۴) ║ می‌دهد نُه‌ چرخ و چار ارکان گواهی کز ازل / پادشاهی را به‌ نام شاه محضر کرده‌اند (ناصر بخارائی، ۴۷) ║ ق۱۳. حق‌السعی برای خدمتش مقرر کردند ... وکالت آن سرکار به حضور «کورنر» بنگاله به نام وی مقرر کرد (میرزا ابوطالب، ۴۵۳)
۳. منتسب کردن انجام دادن امری و به سرانجام رساندن آن به او و افتخار یا ذلت آن را نصیب او کردن (در صورت تأیید مدخل صورت‌های جایگزین مدخل خواهد شد.).
۱۳۳۳ش. وقتی تو زودتر از همه فکری پیدا می‌کنی آن را به نام خود به‌ثبت می‌رسانی (قاضی۲، ۶۱) ║ ۱۳۵۲ش. از ماترک، روستای شش‌دانگ گلیده را به‌ نفع زارعان منطقه وقف می‌کنم تا در سه گوشۀ آرامگاه من، یک مسجد، یک دبستان و یک درمانگاه بسازند و به‌ نام جمشید گیل ثبت کنند (رادی۲، ۱۴۱) ║ ۱۳۹۱ش. بسیاری از گروه‌های چپ‌گرای لبنان و جنبش امل بسیاری از موفقیت‌های نظامی حزب‌اللّه را در مقابله با اسرائیل به نام خود ثبت کردند (مهدی طاهری: جستارهای سیاسی معاصر، سال سوم، ش۱‏/۷۴‏)
به نام کسی جا زدن (جا زدن: واخواندن)
(درمورد امری معمولاً مطلوب و پسندیده) انجام دادن آن را به او نسبت دادن.
ق۱۰. آن کس داغولی بود که خود را به نام تو واخواند و جان از ‌دست من بُرد (ابومسلم‌نامه، ۴‏/۴۸‏) ║ ۱۳۵۰ش. یک نفر همه مطالب فلان کتاب تو را بلند کرده و به نام خودش جا زده (حالت۲، ۸۸) ║ ۱۳۷۳ش. می‌توانستیم در نوشتۀ لطیفی آب ببندیم و جمله‌هایش را عوض کنیم و آن را به‌ نام خودمان جا بزنیم (گل​آقا۲، ۵۱) ║ ۱۳۷۹ش. یک سه‌بیتی برایش گفته‌ام ... از رویش بنویس ... اما به‌ نام خودت جایش نزنی (محمود۲، ۲‏/۶۵۱‏)
به نام کسی جلوه دادن
← به نام کسی جا زدن.
۱۳۰۵ش. اگر بتوانیم هم‌مسلکان خودمان را به رئیس‌الوزراء فعلی بشورانیم و طغیان خودمان را به‌ نام همۀ ملت جلوه دهیم نتیجأ بزرگی خواهیم گرفت (مشفق۲، ۱۱۹) ║ ۱۳۳۴ش. استقبال از اشعار دیگران ... مانند کار موسیقی‌دانی است که آهنگ دیگری به‌ نام خود جلوه دهد یا نقاش و مجسمه‌سازی است که از روی اثر دیگر به‌اصطلاح کپی کند (نفیسی۱، ۴۳۹) ║ ۱۳۷۹ش. چگونه می‌توان تصور کرد که رشیدالدین کار دیگری را به نام خود جلوه دهد (معرفی و نقد کتاب: نامۀ فرهنگ، ش۳۵‏/۱۰۴‏)
به نام کسی خطبه خواندن
⇅ به نام کسی خطبه کردن.
به نام کسی خطبه دادن
⇅ به نام کسی خطبه کردن.
به نام کسی خطبه کردن (کردن: برخواندن، خواندن، دادن)
(درمورد پادشاه، حاکم و مانند آن) او را به سلطنت یا حکومت پذیرفتن و به‌طور رسمی آن را اعلام کردن (نکته: این مدخل می‌تواند به صورت «خطبه به نام کسی کردن»‌ نیز ذیلِ مدخلِ «خطبه» بیاید).
ق۵. بوعلیِ سیمجور به نشابور مُقام کرد و بفرمود تا به‌ نام وی خطبه کردند (بیهقی۱، ۲۶۰) ║ ق۶. طبایع ار نه به نام تو خطبه خواهد کرد / زبان دراز چرا کرده چون سنان آتش (جمال‌الدین اصفهانی، ۲۰۳) ║ امیرالمؤمنین بفرمود تا بر منابر بغداد به نام طغرل‌بگ خطبه کردند و نام او بر سکه نقش کردند و القاب بگفتند (ظهیرالدین نیشابوری، ۱۵) ║ ق۷. در مکه و مدینه به‌نام ایشان خطبه کردند (منهاج سراج، ۱‏/۱۲۴‏) ║ ق۸. فلک به‌ نام تو تا خطبه داد در عالم / زمانه جز تو کسی را به پادشاه نخواند (سلمان ساوجی، ۴۲۶) ║ به خطه‌ای که به‌نام تو خطبه برخوانند / ز هفت‌پایۀ گردون قضا نهد منبر (ناصر بخارائی، ۵۸) ║ ق۱۱. رای سهره خود را به سلطان قطب‌الدین ملقب ساخته به‌ نام خود خطبه کرد (معصومی، ۱۵۰) ║ ق۱۴. سکۀ سلطنت به نام نامی و اسم سامی اعلیحضرت قَدَرقدرت، مظفرالدین شاه ... زده شد و به نام وی خطبه خواندند (افضل‌الملک، ۱۲۶) ║ ۱۳۳۷ش. در کرمان به نام شاه محمود و به‌ رسم آن زمان خطبه خواند و سکه زد (ناظرزاده، ۱‏/۱۳۳‏)
به نام کسی خواندن
به نظر می‌رسد که قابلیت مدخل شدن را نداشته باشد. در این ترکیب «خواندن» به معنای «نامیدن» است.
۱۳۷۷ش. دختر شروع به زمزمه می‌کرد: ... معابد را به‌نامم می‌خواندند. پهنۀ آسمان جایگاهم بود. بر فراز تنگه‌ها و پرتگاه‌ها مأوا می‌گزیدم ... زایش از من بود (جولایی۲، ۱۰۷)
به نام کسی داشتن
(به نظر می‌رسد که واحد واژگانی نباشد)
ق۵. وزآن‌چه بستد لختی به نام خویش بداشت/ دگر بدو بسپرد و وفا نمود بدان (عنصری۱، ۲۱۶) ║ ق۷. منشور دوام شادکامی / پیوسته به نام خویش دارد (محمد ملطیوی، ۴۵) ║ ق۱۱. وظیفۀ سخن‌آرای خطۀ شروان / به نام خویشتن از دفتر قدر دارد (سنجر کاشی، ۳۲۶)
به نام کسی درآمدن
⇅ به نام کسی برآمدن‏۱.
به نام کسی درآوردن
۱. ← به نام کسی کردن‏۱.
ق۶. شیری ست سخن که دایم او را / خواهم که به‌ نام خود درآرم (فلکی، ۵۶) ║ ۱۳۶۸ش. دوخته‌فروش درابتدا پارچه‌فروش‌هائی بودند که یکی‌دوتای آن‌ها به فکر چنان کاری افتاد و در اثر استقبال مردم دیگران نیز به او تأسی جسته بازاری را در ابتدای بازار کفاش‌ها ... به نام خود درآوردند (شهری۲، ۲‏/۵۱۰‏)
۲. ← به نام کسی کردن‏۴.
۱۳۴۵ش. حدس دیگری نیز پدید آمد که جلد اولِ کتاب اثر قلم میرزا مهدی‌خان تبریزی ... است و حاج زین‌العابدین ... همۀ کتاب را به‌ نام خود درآورده‌است (یوسفی، ۲‏/۱۱۹‏) ║ ۱۳۵۳ش. فقط خدا می‌داند که چند تن از مدعیان در کمین نشسته‌اند تا حاصل کار این‌ عده را غارت کنند و با بعضی تصرفات کار این فضلای بدبخت را به‌ نام خویش درآورند (زرّین‌کوب، ۱۴۷)
به نام کسی دهل زدن

به نام کسی راندن
به نظر می‌رسد که بار معنایی بر روی فعلِ «راندن» یا ترکیب «بر دفتر راندن» باشد. از طرفی دیگر تک‌شاهدی است.
ق۶. امیر نامه برخواند و عجب داشت، و او را معذور خواند، و تشریف فرمود از اسب و ساخت و جبّه و دستار و... بفرمود تا... دویست خروار غلّه به‌ نام وی برانند (نظامی عروضی، ۱۱۷) ║ ق۷. المقاص: هر صاحب ملک کی او را مال دیوان باید رسانید و او از پادشاه نظری دارد چون آن را بر وی برانند گویند: مقاص کرده شد؛ چنانک یکی را صد دینار مال ادا باید کرد و ده دینار نظر دارد، چون بر دفتر ده دینار به نام وی برانند. گویند: ده دینار مقاص کرده شد و نود دینار مستأدی است (حسن بن علی، ۴۶)
به نام کسی راه دادن
(به نظر می‌رسد واحد واژگانی نباشد)
ق۱۳. منجّمان... گفتند: ای شهریار! به‌نامِ پیلسم بخارایی راه خواهد داد؛ یک قران دارد، اگر از آن گذشت، به رستم زیادتی می‌کند (هفت لشکر، ۲۵۹) ║ زال از نجوم باخبر بود. رَمْل به پهلوانان انداخت. به‌نامِ هیچ‌کدام راه نداد (هفت لشکر، ۴۵۵)
به نام کسی رفتن
← به نام کسی شدن ‏۱(به نظر می‌رسد که این ترکیب گویشی باشد و قابلیت مدخل شدن را نداشته باشد).
۱۳۶۲ش. پس مارال به‌ نام دلاور چوپان رفته‌ بود. چوکه دلاور هم از قماش خود عبدوس بود (دولت‌آبادی۱، ۱‏/۱۹‏)
به نام کسی رقم زدن (زدن: شدن، کردن، فرمودن)
۱. (درمورد منشور، حکم و مانند آن) نوشتن و صادر کردن آن با آوردن نام کسی در آن که نشان می‌دهد حقوق و مزایایی که در آن آمده است متعلّق به شخصی است که نام او در آن حکم یا منشور آمده است ؛ به اسم کسی رقم زدن‏۲.
ق۹. بایدو قبل‌از استقرارِ غازان‌خان بر تختِ جهان‌بانی جهتِ مصالحِ مملکت و اطلاقِ مرسوماتِ جریک نوشته‌ها به نامِ خود رقم زده‌بود (میرخواند، ۵‏/۳۸۸‏) ║ ق۱۰. صد نامه بی‌دریغ رقم زد به نام غیر / وز کلک خویش یک رقم از من دریغ داشت (محتشم، ۲‏/۱۱۵۰‏) ║ ق۱۱. منشورِ خدمت تو رقم شد به نام ما/ افکند سایه مرغ سعادت به بام ما {شدن} (قدسی، ۳۷۷) ║ بعد از وصول به ظاهر آن بلده، سواد حکمی که به نام شاهوردی خلیفه رقم یافته بود ... به شهر فرستادند {یافتن} (محمود افوشته‌ای، ۱۳۵) ║ منشی تقدیر دیوان ازل منشور وزارت خطۀ یزد ... به نام نامی آن دستور ستوده‌سیَر رقم فرموده {فرمودن} (مفید بافقی، ۳، ق۱‏/۲۲۰‏) ║ ق۱۲. انصاف رقم کرد به نام قلم من / طغرای نواسنجی گلزار ارم را (حزین، ۵۵۶) ║ ق۱۳. میرزا تقی خان امیرنظام ... منشیان درگاه را انجمن کرد تا منشور ولایتعهد را به نام شاهزاده رقم کنند (لسان‌الملک سپهر، ۳‏/۱۰۹۴‏) ║ ق۱۴. در بهبهان کتاب مدارک فقه به ملاحظه مؤلف کتاب فارسنامه رسید که حواشی مرغوب بر آن نوشته به نام حسین علی زنگنه رقم فرموده بود (حسن فسایی، ۱‏/۴۸۸‏)
۲. ← به اسم کسی کردن‏۱.
ق۱۰. فزون از جمله کردم احترامت / وزارت را رقم کردم به‌ نامت (خواندمیر۲، ۲۷۷) ║ خاقان صاحب‌قران همگی همت بر تربیتش مصروف ساخته منصب ولایت‌عهد را به نام نامی وی رقم فرمود (قاضی میر احمد۱، ۱‏/۱۲۸‏) ║ ق۱۱. نشان حکومت ولایت خواف و باخرز به نام او رقم فرموده با تشریفات لایقه فرستادند (محمود افوشته‌ای، ۱۲۳) ║ ق۱۴. حضرت صاحبقران ولایت عهد را به نام نامی وی رقم فرمود (حسن فسایی، ۱‏/۳۸۱‏)
۳. (درمورد مبلغ و مانند آن) برای او تعین کردن و به ثبت رساندن ؛ به اسم کسی رقم زدن‏۱.
ق۱۰. مبلغی به نام وی رقم کرده ترکان را محصل آن مبلغ می‌ساخت (قاضی میر احمد۱، ۱‏/۲۴۸‏) ║ ق۱۲. هرچه مخزون بود در گنج عدم / یک‌ به‌ یک را زد به نام من رقم (نشاط، ۲۸۵)
۴. ← به نام کسی کردن‏۴.
۱۳۸۷ش. اکثر حکام و ملوک نفرین‌شده ... دست خود را در تدوین این صفحۀ ننگین آلودند و ننگ ابدی را در تاریخ به نام خود رقم زدند (فاطمه شیرازی: سورۀ اندیشه، ش۴۱‏/۱۳۸‏)
به نام کسی رقم فرمودن
⇅ به نام کسی رقم زدن.
به نام کسی رقم کردن
⇅ به نام کسی رقم زدن.
به نام کسی زدن
← به نام کسی کردن‏۲.
۱۳۸۹ش. به هر حال تعارف نکن، هر وقت خواستی یه اشاره کن تا بزنم به نامت (سیامک گلشیری، ۱۸) ║ زل زده بودم بهش. سفت‌ و سخت منتظر بودم ببینم چی می‌خواد بگه. گفت: امشب می‌خوایم اون ال‌سی‌دی‌هه رو بزنیم به نامت. همون که گفتی دوبرابرته. فقط نه توش نیار (سیامک گلشیری، ۴۶)
به نام کسی ساختن
۱. ⇅ به نام کسی کردن‏۵.
۲. ⇅ به نام کسی کردن‏۲.
به نام کسی سجل کردن
⇅ به نام کسی ثبت کردن‏۱.
به نام کسی شدن
۱. عقد نکاح ؛ مجهولِ به نام کسی کردن ‏۳؛ به نام کسی رفتن.
ق۵. بغراخان ... داماد بود به حرَّه زینب ... که به‌ نام او شده‌ بود تا به معونت ما بخارا و سمرقند و آن نواحی از علی‌تگین بستاند (بیهقی۱، ۶۹۳)
۲. سند ؛ مجهولِ به نام کسی کردن‏۲.
ق۷. منشور ممالک از خداوند / بی منت کس به‌ نام ما شد (ابن بی‌بی، ۱‏/۱۲۰‏) ║ ق۱۰. لوای بخت ترا شد به کام و داری تخت / ترا شده‌است به نام این ز احمد مختار (اهلی، ۸۴۵) ║ ق۱۲. تا پوست‌تخت فقروفنا شد به نام ما / «تأثیر» صد کرشمه به اورنگ کرده‌ایم (تأثیر، ۶۳۹) ║ به‌ نام ما حزین آن روز شد مُلک سلیمانی / که داغ عشق در کف شد نگین آبدار ما (حزین، ۱۱۰) ║ ق۱۳. پس‌ از ننگ ناموس از خویش رفتن / شود خاتم نیکنامی به نامت (والیه بیگم، ۷۷) ║ ۱۳۷۳ش. دو روز قبل سند زمین در محضر به‌ نام ما شده‌ بود (محمدعلی۱، ۲۱) ║ ۱۳۸۲ش. فردای آن روز رسماً در دفترخانۀ اسناد رسمی سرقفلی دکان به‌ نام من شد (جعفری، ۱‏/۳۵۴‏)
۳. داشتن ؛ مجهولِ به نام کسی کردن‏۴.
ق۷. که شهباز من صید دام تو شد / مرا بود دولت به‌ نام تو شد (سعدی۱، ۹۴) ║ ق۹. کشتن عصمت به‌ نام چشم خونخوار تو شد / چون به‌ قصد خون هرکس فتنه‌ می‌انگیختند (عصمت بخارائی، ۳۱۷)
۴. متن ؛ مجهولِ به نام کسی کردن‏۵.
ق۷. چه کردی که درّنده رام تو شد / نگین سعادت به‌ نام تو شد (سعدی۱، ۴۱)
۵. شهر ؛ مجهولِ به نام کسی کردن‏۱.
ق۱۰. بخت ترا شد به کام تخت ترا شد به نام ـ دایرة مشتبهه ـ منسرح مضارع مقتضب مجتث (اهلی، ۸۴۵)
به نام کسی فرمودن
۱. ⇅ به نام کسی کردن‏۵.
۲. ⇅ به نام کسی کردن‏۱.
به نام کسی فلفل بر آتش نهادن (نهادن: فکندن)
(مجاز) او را بی‌قرار کردن.
ق۷. به خال مشکین بر خدّ احمرش گویی / نهاده‌اند بر آتش به‌ نام من فلفل (سعدی۴، ۶۷۱) ║ ق۸. فلفل فکنده‌است بر آتش به‌ نام ما / آن خال هندویی سیه‌مهره باز باز (خواجو، ۷۰۸)
به نام کسی قباله کردن
← به اسم کسی قباله کردن.
۱۳۳۰ش؟. اهالی شهر را می‌بینم که از ترس جان املاک خود ار به نام دیگران قباله می‌کنند و شبانه از راه بام به خانۀ بیگانگان و همسایگان می‌اندازند (محمدعلی جمالزاده (اصفهان‌نامه): ایران‌شناسی، ش۳‏/۵۴۶‏) ║ ۱۳۸۹ش. توصیفات بیهقی از حسنک آنگاه که او را از زندان به دادگاه می‌برند تا املاک و زمین‌هایش را به نام سلطان قباله کنند از توصیف‌های جاندار و زیبای این داستان است (مرتضی چرمگی عمرانی: سبک‌شناسی نظم و نثر فارسی (بهار ادب)، ش۱۰‏/۱۱۰‏)
به نام کسی کردن (کردن: بازکردن، ساختن، فرمودن، واکردن؛ به: با)
۱. (درمورد منطقه، شهر و مانند آن) آن را در اختیار، تملک و حکومت او قرار دادن ؛ به نام کسی درآوردن‏۱.
ق۴. مَلِک هند انوشروان را رسول کرد ... و آن شهرها که به نزدیک عمان بود و همه به نام بهرام گور کرده‌ بود (بلعمی۱، ۱۰۴۱) ║ ق۵. خدای عرش به نام تو کرد دنیا را / امیر میران ازپیش آنکه دنیا کرد (قطران، ۸۰) ║ ق۶. اقطاع ابد به‌ نام او کرد / صاحب دیوان دور تقریر (اخسیکتی، ۱۷۰) ║ سطلامیس گفت ای قسطاس مکن که اسکندر پادشاه هفت‌اقلیمست. [چه] خواهی کرد؟ این قلعه را به نام او کن و تو باش تا او برخیزد و برود (طرسوسی، ۱‏/۵۴۷‏) ║ ق۸. بیا، که ازسر رغبت به‌ نام عشق تو کردم / سرای سینه به‌کلّی و ملک دل به‌تمامت (اوحدی، ۱۳۴) ║ ق۱۳. حاصل خدمتشان اینکه به‌ نام تو کنند / از عدن تا به سمرقند وز چین تا به حجاز (سروش، ۱‏/۳۵۲‏) ║ ق۱۴. ایالت کوه گیلویه را به نام فرزند ارجمند خود نجف‌قلی‌ میرزا فرمود و او را ملقب به والی نمود (حسن فسایی، ۲‏/۱۴۷۶‏)
۲. (در مورد دارایی، سند، قباله، اموال و مانند آن‌ها) آن را در مالکیت کسی درآوردن معمولاً توسط سندی که به نام او مهر و امضا شده‌است ؛ به اسم کسی کردن ‏۳؛ به نام کسی زدن.
ق۵. رسول علیه‌السلام گفت: ای بسا خرمابنان خوشه‌فروآویخته که به نام شما واکردند در بهشت (سورآبادی۱، ۱‏/۲۰۹‏) ║ ق۶. تا این حد اکرام او کردند که غریمی او را به قاضی می‌برد. اوحدالدین ابوالعشائر باآنکه او را خود قرض بسیار بود قبالۀ غریم با نام خویش کرد و علاءالدین را خلاص داد (ابوالرجاء۱، ۲۵۱) ║ آن مرد ... پرسید که این اسبان از آن کیست؟ گفتند: به نام تو بود اکنون به‌ نام حسن کردند (عطّار۲، ۱‏/۳۳‏) ║ اگر همۀ موجودات به‌ نام تو بازکنند، نگر تا بی توقیع بسم‌اللّه بدان ننگری که آن را وزنی نیست (میبدی، ۵‏/۱۶۴‏) ║ ق۷. موریابی ... هرکجا در آن موضع ضیاعی معطّل و خراب ... بود به‌رایگان از مردمان می‌ستد و قباله به‌ نام صالح مسکین می‌کرد (عوفی۳، ۱۷۶) ║ ق۹. عادت چنان رفته است که هرکه بندۀ خرد و فرزندی و وارثی ندارد چیزی که دارد به نام وی کند (ابوالمحاسن جرجانی، ۴‏/۱۳۲‏) ║ ۱۳۳۶ش. دائی‌اش پنهانکی و با حقه‌بازی مِلک‌وآب خواهرزادۀ صغیرش را به‌ نام خود کرده‌ بود (شعله​ور، ۱۵۷) ║ ۱۳۷۴ش. فرمانفرما خود قبلاً املاکش را به‌ نام فرزندانش و زنانش کرده‌ بود (بهنود۱، ۲۸۷) ║ ۱۳۸۲ش. من یک آپارتمان نقلی شیک و یک مطب عالی در تهران به تو می‌دهم تو هم سند آن خانه و باغ را به‌ نامم کن (محمدعلی۲، ۲۸۶)
۳. (درمورد کسی معمولاً دختر یا زن) برقرار کردن پیوند ازدواج میان او با کسی معمولاً به وسیلۀ والدین ؛ به اسم کسی کردن ‏۴؛ به نام کسی نامزد کردن‏۲.
ق۵. دو دختر بود امیریوسف را، یکی بزرگ شده و دررسیده و یکی خُرد و درنارسیده، امیرمحمود آن رسیده را به امیرمحمد داد و عقد نکاح کردند و این نارسیده را به‌ نام امیرمسعود کرد تا نیازرد و عقد نکاح نکردند (بیهقی۱، ۳۲۴) ║ ق۶. عبدالملک مَروان ... خواست که فرزند سعید را به‌ نام پسر خود کند، با سعید گفت، امتناع کرد. الحاح کرد، سود نداشت (سمعانی، ۵۸۲) ║ ق۷. سریتی را از حرم ما که به جمال و کمال و ادب و خرد بهتر و بیشتر از آن کنیزک تو باشد به نام تو کنیم تا تو از وی بیاسایی (عوفی۱۱، ۲۰۷) ║ ۱۳۵۸ش. مارال را به‌ نام یکی از خویشان نزدیکتان کرده‌اید (ابراهیمی۱، ۵‏/۷۳‏) ║ ۱۳۶۲ش. تنها گل‌اندام بزرگ‌تر از همه بود که تازه به‌ نام حاج پسندش کرده‌ بودند (دولت‌آبادی۱، ۱‏/۲۱‏)
۴. (درمورد چیزی یا امری) داشتن یا انجام دادن آن را به او نسبت دادن ؛ به اسم کسی کردن ‏۲؛ به نام کسی درآوردن ‏۲؛ به نام کسی رقم زدن‏۴.
ق۶. جای دیگر اضافت اضلال با اصنام کرد ... و معلوم است که اضلال در بتان نیست ... اصنام سبب ضلالت ایشان بودند پس بر سبیل تسبب اضلال با نام ایشان کرده (میبدی، ۲‏/۳۵‏) ║ نام شه را به جور بد کرده / نیک‌نامی به‌ نام خود کرده (نظامی۵، ۳۲۷) ║ ق۱۰. مولانا گفت ای مَلِک، معانی‌ای را که در ازل از مبدأ فیاض متوجه روح من بوده خاقانی در راه دزدیده و به‌ نام خود کرده‌است (فخرالدین صفی، ۲۲۳) ║ هرچه بنوشته از خفی و جلی / همه را می‌کند به‌ نام فقیر (مولانامیرعلی: محمود بن محمد، ۳۱۶) ║ ق۱۱. کار ما را می‌کند گردون به‌ نام خویشتن / سوختن از عود بی‌پروا و لاف از مجمر است (صائب، ۲‏/۴۹۰‏) ║ ق۱۳. بعد از آن عادت چنان بوده است که هرکس پادشاه شدی از وقت جلوس او گرفتندی و چون زمان یکی گذشتی آن را ترک کردندی و از جلوس یکی دیگر بنا نهادندی تا آنگاه که سلطنت به یزدجرد بن شهریار منتقل شد تاریخ را به نام او کردند و آن روز سیم ربیع‌الاول سنهٔ احدی‌عشر هجری بوده (فروغ اصفهانی، ۱۴۲) ║ ۱۳۵۰ش؟. فردوسی یا هر گویندۀ دیگری در این بیت نه دروغی گفته و نه در تاریخ و روایات دست برده و نه افتخارات سایران را به‌ نام مردم ایران کرده (امیرانی: آرین‌پور۲، ۲۱۴)
۵. (درمورد آثار ادبی) تقدیم کردن آن به کسی با آوردن نام او در آن اثر ؛ بر نام کسی کردن؛ به نام کسی گذاشتن.
ق۶. صواب آن باشد که دیباچۀ کتاب به‌ نام آخرین امامان کنی (عبدالجلیل رازی۲، ۶) ║ این حضرت عالیه ... بدان پرداخت که گوی تصنیف در میدان استنباط بباخت و چند کتاب در هر بابی از علوم به‌ نام این پادشاه بزرگ ... کرده شد (محمد بخاری، ۳۷) ║ ق۷. این گنج‌نامه را که به‌ نام تو کرده‌ام / در صدر خود به حضرت روحانیان بخوان (اسفرنگی، ۳۶۴) ║ ق۸. اجرام فلک دور به‌ کام تو کنند / فهرست سعادات به‌ نام تو کنند (ابن یمین، ۶۵۴) ║ ق۹. سید ذوالفقار قصیدۀ مصنوع خود را به‌ نام او کرده (دولتشاه، ۱۳۱) ║ ق۱۱. قصیده‌وار غزل‌های خویش را طالب / به نام صاحب مخلص‌نواز خواهد کرد (طالب آملی، ۴۹۰) ║ ق۱۳. مس املیه لتور ... که قلم از بیان حُسن و جمال و صفت لب‌ودندان و شکرخند چون قندش عاجز است، یکی از آن دختران است که صورت آن‌ها ساخت جا در دلم سویداوار این غزل در صفت اوست. چون «مستر گاردن» به او عشق می‌ورزید، مقطع به نام او کرده‌ام (میرزا ابوطالب، ۱۶۱) ║ ۱۳۴۵ش. وی ... برخی از آثارش را به‌ نام آنان کرده‌است (یوسفی، ۱‏/۲۸۸‏)
۶. (درمورد کسی) نسبت دادن او به کسی توسط نام یا نام خانوادگی او.
ق۶. تا او پسر خویش به‌ نام تو کند / او را چو محمد و حسن دارد نیز (سوزنی۱، ۳۹۰)
به نام کسی گذاشتن
← به نام کسی کردن‏۵.
ق۱۰. شیرزاد او را بنواخت و گفت: تو شاه‌نامه را به‌نام او بگذار و هجو او را به من بفروش (واصفی، ۱‏/۳۵۹‏)
به نام کسی محضر کردن
⇅ به نام کسی ثبت کردن‏۲.
به نام کسی مختوم شدن
⇅ به نام کسی ثبت شدن‏۲.
به نام کسی مسجل کردن
(به نظر می‌رسد که قابلیت مدخل شدن را ندارد. چون با «نامه» آمده است نمی‌توان آن را با مدخل «به نام کسی ثبت کردن»‌ ادغام کرد. در کل پیکره فقط ۵ شاهد داشت: ۲ شاهد «به نام کسی مسجل بودن»، ۲ شاهد «به نام کسی مسجل شدن/ گردیدن» و ۱ شاهد «به نام کسی مسجل کردن» بود. فعلا همه شواهد برای بررسی ویراستار محترم در کنار هم آورده شد)
ق۶. چو شد پرداخته در سلک اوراق/ مسجل شد به نام شاه آفاق (نظامی۳، ۱۰۸) ║ ق۸. ای قبالۀ زیبا به نام تو مسجّل، چون خانۀ درونی من ملک توست ... کشیدن خط تو چه توجیه دارد؟ (نخشبی، ۱۳۳) ║ ق۱۱. از نعت او مزیّن دیوان شعر سنجر / بر نام او مسجل طغرای مذهب ما (سنجر کاشی، ۱۰۳) ║ نامۀ عشق به نام تو مسجل کردم / تا به گلبرگ تو دیدم خط ریحانی را (سنجر کاشی، ۱۱۶) ║ ق۱۳. و یکی از کارهای خیر آن سعادتمند آوردن آب فرات است به ارض غَری ... آن توقیع رفیع و افتخار منیع تا روز رستخیز به نام نامی او مسجل گردید (عبداللطیف شوشتری، ۴۲۳)
به نام کسی مقرر کردن
⇅ به نام کسی ثبت کردن‏۱.
به نام کسی مقرر گشتن
⇅ به نام کسی ثبت کردن‏۳.
به نام کسی نامزد شدن
۱. مجهولِ به نام کسی نامزد کردن‏۱.
ق۹. به خوبی بکر فکرم شد به نامت نامزد بنگر / به زیبا وجه زینت دو عروس خوب‌پیکر را (بدر شیروانی، ۱۸۰) ║ ق۱۲. آن جوان که به‌دستِ او فرمان داده و به نام من نامزد شده‌ بود، گفتۀ کسی قبول نمی‌کند و گوش بر سخن نمی‌گذارد. چه حُکم می‌شود، بگذارم یا نگذارم؟ [با کمی تسامح؟] (حاتم‌نامه۱، ۳۸۴)
۲. ← به اسم کسی نامزد شدن.
ق۱۳. بلوک گرم‌رود شقاقی به نام او نامزد شد و مجاور خدمت نواب ولیعهد آسمان‌مسند آمد. در قریه میانج اقامت نمود (خاوری، ۲‏/۱۰۰۰‏)
به نام کسی نامزد کردن
۱. (درمورد چیزی) سپردن آن به کسی و در اختیار او گذاشتن (این مدخل به قیاس «به اسم کسی نامزد کردن» ایجاد شد اما با آن تفاوت معنایی دارد).
ق۵. آن ودیعت که به نام ما نامزد کنند از فرزندان و سرپوشیدگان کرائم باید که باشد از آن خان (بیهقی۱، ۲۷۳)
۲. ← به نام کسی کردن‏۳.
۱۳۶۲ش. بچه‌تان اگر پسر بود که وصیت می‌کنم برارخواندۀ گل گل‌محمد بشود؛ دختر اگر بود من از همین‌ حالا او را به نام این گل نومزاد می‌کنم (دولت‌آبادی۱، ۱۰‏/۲۷۴۸‏)
به نام کسی نامیدن
(درمورد کسی که فرد مهمی است یا کار مهم انجام داده‌است) چیزی را به نام او خطاب کردن و شناساندن.
ق۱۳. از قاجار نویان فرزندان بسیار بادید آمد و اولاد و عشیرت او فزونی گرفت و آن جماعت را به نام جدّ و پدر قاجار همی‌نامیدند (لسان‌الملک سپهر، ۱‏/۸‏) ║ ق۱۴. قلعۀ اول را قصر محمدیه خواندند و ثانی را به نام حاجی میرزا آقاسی عباسیه نامیدند و در آنجا اقامت گزیدند (اعتمادالسلطنه۴، ۱۷۷) ║ ۱۳۳۸ش. بهتر آنکه رنج ساختن آن‌ها را بر شخص خود هموار کنی؛ سپس می‌توانی آن‌ها را به‌ نام هرکس که دلخواه تو است بنامی، مثلاً کشیش جان هندی یا امپراطور طرابزون (قاضی۱، ۱‏/۴‏) ║ ۱۳۸۰ش. چون حسام‌السلطنه در محلۀ نوروزخان می‌زیست و ظاهراً تصدی و سرپرستی آن تکیه را بر عهده داشت ... آن تکیه را به نام او نیز نامیده شده‌است (شهیدی، ۲۵۵)
به نام کسی نشان فرمودن
(به نظر می‌رسد که قابلیت مدخل شدن را نداشته باشد)
ق۸. طبقات سماوات و ابواب جنان و سرادقات عرش اعلی به نام او نشان کرده‌ام لاجرم همۀ اشیا خرّمی نمودند و روشن گشت که آن را به نام حبیب خود محمّد مصطفی ... موسوم کردم (ابرقوهی، ۱‏/۸۲‏) ║ پادشه حکم ما روان فرمود / هم به نام خودش نشان فرمود (شاه نعمت‌اللّه، ۳۴۱) ║ ق۱۱. گم کرده نشان‌ونام خود را / گشته‌است نشان به نام معشوق (فیض کاشانی، ۲۳۱)
به نام کسی نمودن
۱. ⇅ به نام کسی کردن‏۴.
ق۱۴. همت عالی آن‌ها اقتضای این نداشته است که عمارت دیگری را به‌ نام خود نمایند (محمدمهدی اصفهانی، ۶۰)
۲. ⇅ به نام کسی کردن‏۲.
۱۳۶۸ش. درآخر نیز ... کل ثروت خود به‌ نام او نموده در وصیت تنها وی را صاحب و متصالح اموال و دارایی خود معلوم می‌کردند (شهری۲، ۶‏/۳۲۴‏)
به نام کسی نوشتن
← به اسم کسی نوشتن‏۱.
ق۶. ای شاه زمانه، ما را نامه باید نوشتن به غاطوش و تعزیت دادن و او را به دوازده دره فرستادن و توقیع دوازده دره به‌ نام وی نوشتن و قلعه در نظر او کردن (سمک، ۱‏/۴۹۵‏) ║ ق۷. بنْوشته به نام تو عطارد / منشور ولایت معانی (اسفرنگی، ۴۹۵) ║ ق۸. بر عمل تکیه مکن زآن‌که در آن روز ازل / تو چه دانی قلم صنع به‌ نامت چه نوشت (حافظ، ۱‏/۱۷۳‏) ║ ق۹. تدبیر آن است که منشور ایالت کوفه به‌ نام او نویسی، فرمان فرمایی تا بر بصره نایبی گماشته به کوفه رود (میرخواند، ۳‏/۱۱۸‏) ║ ق۱۰. بعد محرر این شکسته رقم تراب اقدام الفقراء محتشم ... در صغر سن منشور موزونیت به نامش نوشته شد (محتشم، ۲‏/۱۳۸۹‏) ║ ق۱۱. نوشتی چون قضا بر لوح امکان / جهانگیری به نام شاه ایران (وحید قزوینی۱، ۲۵) ║ ق۱۲. بعد از معاودت علی مراد خان از سفر فارس ... صاحب دیوان قضا طغرای غرای کشورخدائی را به نام او نوشت (نامی اصفهانی، ۲۴۸) ║ ق۱۳. خود را به قلمرو عراق رسانیده ... فرامین به نام آن حضرت به طلب سرداران نوشت (ابوالحسن قزوینی، ۸۷) ║ ۱۳۷۷ش. پدر تاجدار می‌فرماید: فرمان ولایات دریا را به‌ نامش بنویسید و از پیش چشم ما دورش کنید (جولایی۲، ۶)
به نام کسی واخواندن
⇅ به نام کسی جا زدن.
به نام کسی واکردن
⇅ به نام کسی کردن‏۲.
به نام کسی وقف شدن
مجهولِ به نام کسی وقف کردن.
۱۳۶۸ش. دارایی امام‌ رضا ... بیش‌از هزار پارچه آبادی آباد بود ... منهای موقوفاتی از منقول و غیر منقول که در دیگر شهرها و دیگر مناطق از داخل و خارج به‌ نامش وقف شده‌ بود، در آن‌ حد که نمی‌شد خانه و ... زوارخانه‌ای دید که سردر و جرزهایش با آجر کاشی مزین نشده‌ باشد (شهری۲، ۶‏/۵‏)
به نام کسی وقف کردن
(درمورد ثروت و دارایی معمولاً املاک) تمامی آن را و عواید حاصل از آن را با تبرک به نام ائمۀ دین صرف امور عام‌المنفعه کردن.
۱۳۸۹ش. ایشان خانۀ پدری خود را به نام حضرت موسی بن جعفر (ع) وقف کرد و آنجا را برای تأسیس حیسینیه و کتابخانه و مسکن علما و محققان اختصاص داد (ناصرالدین انصاری و دیگران: آینۀ پژوهش، ش۱۲۲‏/۱۲۷‏)
به نام کسی یا چیزی بستن
او یا آن را به اسم دیگری نامیدن.
ق۱۱. او اکابرِ حضرت دهلی را به‌ تقریب ناخوشی که با تاتارخان داشت هجو کرده و به‌ نام قاسم کاهی بسته (بداؤنی، ۳‏/۱۳۸‏) ║ هر طلسمی را به‌ نام باددستی بسته‌اند / چشم یعقوب از نسیم پیرهن وا شود (صائب، ۳‏/۱۳۱۳‏)
به نام کسی یا چیزی به کام کسی یا چیزی
کاری را به قصد کسی انجام دادن و بازتاب و نتیجۀ آن به کس دیگری رسیدن ؛ نام ز کسی و کام ز کسی بودن.
۱۳۴۳ش. آخر نفعش برای من چیه که دختره را مجبور کنم به‌خلاف میل خودش شوور کنه؟ اونم به‌ نام یکی و به‌ کام یکی دیگه، من این میونه چی می‌برم؟ (نامور، ۲۴۲) ║ ۱۳۸۶ش. دیک‌چنی قطعاً پایان این نمایش‌نامه را هم برای او توضیح داده بود و نمایندۀ آزادی مردم پاکستان را به نام دمکراسی ولی به کام غارت حذف کردند تا دلالان مرگ و هرویین و توحش همچنان باقی بمانند (آن‌هایی که به نام دموکراسی ... : فردوسی، ش۵۸-۵۹‏/۴۹‏)
به نام کسی یا چیزی تمام شدن
مجهولِ به نام کسی یا چیزی تمام کردن.
۱۳۷۱ش. این رسم از آنِ تهرانی‌ها بوده به‌ نام تفرشی‌ها تمام شده‌ بود (شهری۱، ۳‏/۳۸۷‏) ║ ۱۳۸۴ش. امروز زمان تولید علم دینی در مراکز دانشگاهی است ... در این راستا باید اقدامات زیر انجام گیرد: تولید نرم‌افزاریِ تفکر دینی دربارۀ خدا، طبیعت و انسان؛ نقد تفکرات الحادی مسیحیت که به نام تمام ادیان الهی تمام شده است ... (رحمت‌اللّه موسوی مقدم: مطالعات معرفتی در دانشگاه اسلامی، ش۱-۲‏/۹۱‏) ║ ۱۳۸۵ش. به‌تدریج دین و معنویت از قلب‌ها و زندگی شخصی ما وارد محیط‌های کاری می‌شود البته باید دقت فراوانی داشته باشیم که به گونه‌ای صحیح از آن استفاده کنیم تا اشتباهات ما به نام دین و معنویت تمام نشود (عابدی جعفری - مرادی: اسلام و پژوهش‌های مدیریتی، ش۱۱‏/۴۷‏)
به نام کسی یا چیزی تمام کردن
← به اسم کسی یا چیزی تمام کردن.
۱۳۵۷ش. ابراو به نیت برادر پی برد. عباس می‌خواست کار را به‌ نام خود تمام کند ... ابراو رضا نداد (دولت​آبادی۳، ۵۷) ║ ۱۳۶۲ش. در همه‌جا، هرچه از این دله‌دزدی‌ها می‌شود دارند به‌ نام شماها تمام می‌کنند (دولت‌آبادی۱، ۷‏/۱۸۳۱‏) ║ ۱۳۸۹ش. در برخی از موارد که می‌تواند چالش میان دو مرحله یا مرتبه از رویکرد عقل‌گرایانه قلمداد گردد (نه جدال میان تعبد و تعقل)، مسئله را به نام تعبدگرائی تمام می‌کند و خلاصه همه جا بر طبل تعارض میان تعبد و تعقل می‌کوبد (علی ابوالحسنی (منذر): فقه اهل بیت، ش۶۳-۶۴‏/۳۷۵‏)
به نام کسی یا چیزی سوگند خوردن
← به اسم کسی قسم خوردن.
۱۳۵۰ش. کارگردان اصلی تودۀ بی‌نام‌ونشان خاموش، که اگر دهن باز کند ... گویی نیست. او را نمی‌بینند و به نام او سوگند می‌خورند (به‌آذین۴، ۵۸) ║ ۱۳۷۲ش. همچنان به‌ نام سلطنت مشروطه و قانون اساسی مندرس هفتاد سال پیش سوگند می‌خورند (به‌آذین۱، ۲‏/۱۵۹‏)
به نام کسی یا چیزی نوشیدن
(معمولاً درمورد شراب) با یادآوری نام و خاطرۀ او یا آن نوشیدن آن را آغاز کردن (به نظر می‌رسد که بار معنایی بر روی «به نامِ ...»‌ باشد و قابلیت مدخل شدن را نداشته باشد).
ق۵. بیا تا به‌ نام شه نامدار / یکی نوش زین بادۀ خوشگوار (ایران‌شاه۱، ۲۷۸) ║ ق۱۳. به نامش زهرها نوشید کامم / که در کامش نشد جامی به نامم [؟] (وصال شیرازی: وحشی، ۵۸۶)
به نام گرداندن
(این ترکیب قابلیت مدخل شدن را ندارد. همان مدخل «به‌نام» به معنای معروف است)
ق۱۱. یک‌چند خواب راحت بر خود حرام گردان / در مُلک بی‌نشانی خود را به‌ نام گردان (صائب، ۶‏/۳۱۲۴‏)
به نام یاد کردن
سخن گفتن از کسی یا چیزی با ذکر کردن نام خاص او یا آن (به نظر می رسد که قابلیت مدخل شدن را ندارد).
ق۵. این است نام و صفت آن پانزده ستارۀ بزرگتر و اگر هر یکی را از ستارگان دیگر به نام یاد کنیم، کار بر ما دراز گردد و خواننده سیر گردد (قطّان مروزی، ۱۲۰) ║ ق۱۴. همین بس ورا یاد کردم به ‌نام / که مشهور باشد به هر خاص‌ و عام (جیحون‌آبادی، ۱۵۶)
تحت نام
۱. ← به نامِ ...‏۷.
۱۳۲۹ش. کلمان هوآر ایران‌شناسان فرانسوی در کتاب خود تحت نام ایران قدیم و تمدن ایرانی... می‌نویسد: ... (جهانگیر قایم‌مقامی: یغما، ش۳۱‏/۳۹۵‏) ║ ۱۳۸۲ش. در زمان او آثار ارزنده‌ای از موسیقی سنّتی ایران تحت نام گل‌های تازه در رادیو اجرا شد (جعفری، ۱‏/۴۸۲‏)
۲. ← به نامِ ... ‏۸؛ زیر نام.
۱۳۳۸ش. یکی‌دو بیماری مشخص ... که جای درد معلوم است باید جزو شناخته‌شده‌ها حساب کرد مابقی تحت نام کلی ناخوشی شناخته گردیده‌اند (افغانی، ۵۷۶) ║ ۱۳۹۷ش. تاریخ مشترک تمامی اقوام تحت نام ملیّت ایرانی، زبان پارسی ... ، اسلام به‌عنوانِ دین مشترک، اسطوره‌های مشترک ... و بالاخره هویت ایرانی از جمله عناصر پیونددهنه‌ای هستند که همگرایی را ممکن ... می‌سازد (صالح‌آبادی و جان‌پرور: آفاق علوم انسانی، ش‏/۶۳‏)
۳. ← به نامِ ...‏۴.
۱۳۸۳ش. مراحل ثبت فرامین در دفاتر و تأییدیه‌های دیوانی اسناد در این دوره و حتی پیش‌ازآن به‌ویژه در اسناد مالی صادره از دیوان اعلی و یا تحت نام سلطان روی سند و درمیانِ سطر اوّل و دوم و یا میان دو سطر آخر سند نوشته می‌شده‌است. (بررسی یک پاره‌سند ایلخانی، عمادالدین شیخ‌الحکمایی) (نامۀ بهارستان، ش۹-۱۰‏/۱۱۵‏)
چیزی به نام کسی منشور دادن
(درمورد شغل و منصب) س‌پردن و واگذار کردن آن به او.
ق۸. نشست خسرو گردون به بارگاه حَمَل / به‌ نام نامیه منشور داد بهرِ عمل (ناصر بخارائی، ۷۵) ║ ق۱۳. فرمانگزاری جمیع مملکت خراسان را به نام ولیعهد ثانی شاهزاده محمد میرزا منشور داد (لسان‌الملک سپهر، ۱‏/۴۸۸‏)
در نام

در نامِ
← به نامِ ... ‏۸(در کل شواهد پیکره شاهد دیگری یافت نشد. به نظر می‌رسد کاربرد شخصی نویسنده باشد).
۱۳۶۸ش. دین سلسله قوانینی است که باری‌تعالی برای هدایت مردم و دنیا و آخرت فرستاده و دانای به آن در نام فقیه کسی است که آن قوانین را آموخته (شهری۲، ۵‏/۶۷۶‏)
زیر نام
← تحت نام‏۲.
۱۳۳۳ش. او ... در سرتاسر کتاب کسانی را که با غوطه‌ور شدن و دل بستن به مادیات و پای‌بند بودن به ... اندیشه‌های خرافی بیجا از راستی و پاکی و خوی انسانی به‌ دور افتاده‌اند زیر نام آدم‌بزرگ‌ها به‌ باد مسخره گرفته‌است (قاضی۲، ۷) ║ ۱۳۵۷ش. باند کیانوری ... علناً با زدن برچسب آمریکایی به رفقای مبارز ما و زیر نام مائوئیست‌ها در همه‌جا به مبارزه‌ای آشکار علیه حزب ما برخاسته‌اند (شریف‌آبادی، ۹۹) ║ ۱۳۷۷ش. از درگاه امپراتور عظیم‌الشأن درخواست نماید حقوق ارتش کبیرِ دن به‌مثابۀ موجودیتی مستقل ... حق موجودیت مستقل کل فدراسیون را زیر نام اتحادیۀ دن و قفقاز به‌ رسمیت شناسند (شاملو۱، ۳‏/۹۸۹‏) ║ ۱۳۸۰ش. رکود و رخوت ... در سدۀ اخیر موجب شد که نه‌تنها زایندگی و پویایی فرهنگ و ادب ایرانی سترون و ایستا شود، بلکه در یکی از سست‌ترین زنجیره‌های مقاومت فرهنگی، زیر نام تجدد و ناسیونالیسم افراطی، آهنگ استغنا از فرهنگ اسلامی ... نواخته شود (خانیکی، ۱۰۹)
زیر نام کسی بودن
در اختیار و تسلط او بودن.
ق۴. زمانه سراسر به‌کام تو گشت / همه مُهرها زیر نام تو گشت [؟] (فردوسی، ۵‏/۴۲۱‏) ║ ق۶. سلطان جلال دولت باقی معزّدین / شاهی که هست دولت و دین زیر نام او (امیر معزی، ۶۷۶) ║ نگین فلک زیر نام تو باد / همه کار دولت به‌ کام تو باد (نظامی۷، ۴۰۳) ║ ق۸؟. به هند اندرش هست چیپال نام / زمین زیر نام و زمان زیر کام (فرامرزنامه، ۱۳۰) ║ ق۱۱. چو خاتم زیر نام من زمین است / ز صیت من برو نقش نگین است (وحید قزوینی۱، ۱۲۵)
نام

نام آوردن
۱. (معمولاً با حرف اضافۀ از) معروف و مشهور شدن.
ق۴. بسازیم و او را به‌دام آوریم / به گیتی بدین کار نام آوریم (فردوسی، ۵‏/۴۴۴‏) ║ ق۵. ملوک را همه کردار لشکر آرد نام / تو از ملوک به کردار خویش ناموری (عنصری۱، ۳۰۱) ║ ق۶. خنجر کِش و نام آور، دشمن کش و دین گستر / رادی کن و شادی خور، خرم زی و جان پرور (اخسیکتی، ۱۵۹) ║ تو را رسد که زنی نامداری ازآنک / زبان تیغ تو آورد در جهان ز تو نام (نجیب گلپایگانی، ۸۴)
۲. (با حرف اضافۀ از) ← اسم آوردن‏۲.
ق۶. این ز گیو آن ز رستم آرَد نام / وآن به کنیَت هزبر و آن ضرغام (نظامی۵، ۱۵۷) ║ ق۱۰. چه آری ‌ز بستان فردوس نام / که فردوس از این باغ دارد نظام (عبدی بیک۱، ۱۱۳) ║ ۱۳۸۵ش. بالاخره از شاهنامۀ مجللی باید نام آورد که به‌ دستور حسین پاشاخان امیر بهادر جنگ توسط محمد صادق ادیب‌الممالک فرهانی و عبدالعلی مؤبد بیدگلی ... در سال ۱۳۲۶ ق نشر شد و آوازه گرفت (ایرج افشار: نامۀ بهارستان، ش۱۱-۱۲‏/۱۸۱‏)
۳. ← اسم آوردن‏۱.
ق۶. همچو گل چون ز جودش آری نام / ریزۀ زر شود سخن در کام (سنایی۲، ۵۰۱)
نام اختصاری
شکل کوتاه‌شدۀ یک کلمه یا عبارت که به جای کل آن به کار می‌رود و معمولاً از حروف آغازین کلمات آن عبارت تشکیل شده‌است ؛ اسم اختصاری.
۱۳۳۳ش. اختصاراتی که در تنظیم این فهرست به کار رفته‌است به شرح زیر است: ... چ = چاپ؛ ص: صفحه ... [ ] = نام اختصاری ناشران در میان آن قرار داده شده‌است ... {؟؟؟} (ایرج افشار: فرهنگ ایران‌زمین، ش۲‏/۴۰۰‏) ║ ۱۳۳۵ش. بر سر ستونی که جلوی کاخ عالی‌قاپو، در جهت میدان شاه قرار دارد. حروف (ا.س.پ) که نام اختصاری اصفهان می‌باشد نوشته شده‌است (شهر کاشی و آفتاب: فرهنگ اصفهان، ش۱۲‏/۲۱‏) ║ ۱۳۷۹ش. ویرانگرترین این کارها تولید و مصرف گازهای کلوروفلوروکربن ... است که به‌ نام اختصاری سی‌اف‌سی ... شناخته می‌شود (دریابندری۱، ۱‏/۱۹۵‏) ║ ۱۳۹۸ش. فلج چندگانه یا اِسکلروزِ چندگانه که با نام اختصاری اِم اِس یا MS نیز شناخته می‌شود یک بیماری التهابی است که در آن غلاف‌های میلین سلول‌های عصبی در مغز و نخاع آسیب می‌بینند (زینب کریمی: پیشرفت‌های نویت در روانشناسی، علوم تربیتی و آموزش و پرورش، ش۱۵‏/۵۲‏)
نام از چیزی برآمدن
۱.
ق۸. نام خواجو مبر که ننگ بوَد / اگر از عاشقان برآید نام (خواجو، ۴۵۹) ║ ق۱۱. خون در دل یاقوت زند جوش ز غیرت / هرجا ز عقیق لب او نام برآید (صائب، ۴‏/۲۱۳۲‏)
۲. معروف و مشهور شدن آن.
ق۸. بده ای بخت از آن لبم کامی / که برآید ز دولتم نامی (عماد فقیه۱، ۲۷۲) ║ ق۹. چون ز دریا بگذرد بادش بیندازد ز پای / برنیاید بعد از آن از کشور نامیش نام (حافظ ابرو۱، ۱‏/۳۹۱‏)
نام از کسی افگندن
او را بی اعتبار و بی ارزش کردن.
ق۵. که افگند نام از بزرگان حرب / مگر خنجر نام‌دار علی (ناصر خسرو۱، ۱‏/۱۸۶‏)
نام از کسی یا چیزی بودن
وجود داشتن و برقرار بودن و پایدار ماندن او یا آن.
ق۹. مائیم مجرد از اضافات و نسب / آزاده ز قید وصف مربوب و ز رب ـ‌ در مرتبۀ ذات معرّا ز صفات / هرگز نبوَد نام ز مطلوب و طلب (اسیری، ۳۲۱) ║ ق۱۰. تا بر فلک از زهره و مه نام بوَد / بر اوج سپهر تا که بهرام بوَد ـ تا هست مرقع سپهر از مه و مهر / این نامۀ شاهزاده بهرام بوَد (گواشانی، ۲۷۴) ║ ق۱۱. تا بوَد نام از می و مینا به بزم روزگار / پُر می اعجاز بادش جاودان مینای نطق (طالب آملی، ۴۹) ║ ق۱۴. همیشه تا ز سنین و شهور نام‌ بوَد / به‌ کام باد ولیعهد را سنین و شهور (ایرج میرزا، ۲۶) ║ ۱۳۲۰ش. در قفس می‌آرمید و در قفس می‌داد جان / در گلستان نام از این مرغ گلستانی نبود (اعتصامی، ۲۳۳)
نام از کسی یا چیزی رفتن
شهرت و اعتبار او یا آن از بین رفتن.
ق۴. بدو گردد آراسته تاج و تخت / از او رفته نام و بدین مانده بخت (فردوسی، ۱‏/۲۰۳‏) ║ ق۱۲. سیدّا در دل مرا امروز نقش قلب نیست / روزگاری شد که این نام از نگینم رفته‌است (سیّدا، ۲۳۵) ║ ق۱۳. نام از خانۀ نقاشی چین خواهد رفت / یار تا نقش رخ همچو فرنگش میاد {ظ: می‌داد} (ملا رجب، ۴۴)
نام از کسی یا چیزی ماندن
فراموش شدن یا از بین رفتن او یا آن به‌کلی، به‌طوری‌که فقط اثر و نشانۀ ظاهری از او یا آن باقی مانده باشد.
ق۶؟. معدوم شد مروت و منسوخ شد وفا / وز هر دو نام ماند چو سیمرغ و کیمیا (عبدالواسع جبلی: میرزا کلانتر، ۸۰) ║ ق۷. دی من بودم که نام او می‌بردم / اکنون همه او شدم ز من نامی ماند (اوحدالدین کرمانی، ۲۱۰) ║ در عشق مرا ز جان و تن نامی ماند / شد بسته زفان و زآن سخن نامی ماند (اوحدالدین کرمانی، ۲۱۰) ║ ق۱۱. در ایام آن عادل دادرس/ ز نوشیروان مانده نامی و بس (طالب آملی، ۲۰۴) ║ نه در وظیفه خیر و نه در جود هم وجود / نامی ز هردو مانده چون کیمیاگری (طرزی، ۲۲۱) ║ به دهر غنچۀ نشکفته غنچۀ دل ماست / وگرنه نامی ماندی ز غنچه چون عنقا (فیّاض لاهیجی، ۴۴) ║ ۱۳۴۳ش. ای‌دریغا که به هر ایرانی / مانده نامی‌ست از مسلمانی (روحانی، ۲۱۵)
نام اعظم
← اسم اعظم.
ق۴. چون او به دنیا میل کرد او را عقوبت کردیم و آن نام اعظم را بر او بپوشیدیم تا زآن مَلِک بترسید و بر بنی‌اسرائیل دعا کرد (بلعمی۱، ۵۰۸) ║ ق۶. وی را نام اعظم درآموختیم تا مرده بدان زنده می‌گردانید و خلق را بدان عجائب معجزات می‌نمود (میبدی، ۱‏/۲۶۴‏) ║ ق۷. سلیمان ... هرگاه که به مستراح رفتی، انگشتری برکندی و به کسی سپردی از بهر آنکه نام اعظم باری تعالی در آن بود (محمد تستری، ۳۲۵) ║ ق۸. آن پیر اسم اعظم می‌دانست. در حال رحلت آن جوان را بیاموخت و ... جوان بی‌خرد آن نام اعظم را بر خاطر کرد (ثغری، ۲۱۵) ║ ق۹. نام اعظم به نزدیک تو است و پسر عمّ مائی (ابوالمحاسن جرجانی، ۳‏/۲۸۹‏)
نام امری از کسی فرودافتادن
از بین رفتن شهرتی که توسط انجام دادن آن امر کسب کرده بود (به نظر می‌رسد به علت تک‌شاهدی بودن قابلیت مدخل شدن را ندارد. در کل پیکره نیز شاهد دیگری یافت نشد).
ق۴. مختار او را به سرای خویش فرودآورد تا نام کارد زدن از وی فرودافتاد (بلعمی۲، ۴‏/۷۳۱‏)
نام بازبردن

ق۶. باکی نبود که مردم میوه بفروشد و از وی رطل‌های چند معلوم یا کیلی معلوم استثنا کند و بهتر آن بوَد که دانگ نیم یا دو دانگ یا نیمی نام بازبرد (نهایه، ۲‏/۴۲۳‏) ║ هرگاه که زنی کسی را به وکیل خویش کند بر عقد بستن بر وی و مردی را بعینه نام بازبرد؛ آن‌کس را روا نبوَد که عقد بندد بر وی ازبهر مردی دیگر (نهایه، ۲‏/۴۷۵‏) ║ اگر مردم وصیت کتد غیری را ... به انبانی و در وی متاعی بوَد،‌ انبان و هرچه در وی بود آن‌کس را بود، الّا که نام بازبرد آنچه در وی بوَد (نهایه، ۲‏/۶۳۰‏)
نام بد
بی‌آبرویی، رسوایی و سرافکندگی ؛ نام زشت.
ق۴. کنون رفت او، نام بد ماند پس / همی آفرینی نیابد ز کس (فردوسی، ۶‏/۵۵۴‏) ║ ق۵. از نام بد ار همی‌بترسی / با یار بد از بُنه مپیوند (ناصر خسرو۱، ۱‏/۲۳‏) ║ ق۶. من این مناظره که می‌کنم نه به آن می‌کنم که از مرگ می‌ترسم ... اما از نام بد می‌ترسم که در نسل و خاندان من بماند (محمد بخاری، ۱۴۳) ║ ق۷. هر مال که به مغالبه و مکابره و استکراه غیر و تبعۀ عار و نام بد و بذل آب‌روی ... به‌دست آید احتراز از آن واجب بوَد (خواجه نصیر۱، ۲۱۲) ║ ق۸. عاقبت کار او به ندامت و خسران و نام بد خواهد انجامید (سیف هروی، ۶۸۸) ║ ق۹. نبایدکه چشم‌زخمی به کار تو رسد و این‌همه سعی ذهاب‌وایاب ما از برای اصلاح جانبین ضایع شود و از آن شرمساری و نام بد حاصل آید (حافظ ابرو۲، ۸۷) ║ ق۱۰. ما خزینه و بنۀ قحطبه را و حرم او پیش ابومسلم می‌بریم و تو شگون ما را به نام بد تباه می‌کنی (ابومسلم‌نامه، ۴‏/۳۳‏) ║ ق۱۳. نام بد تا ... قیامت بر صفحۀ روزگار این دولت ماند (قائم‌مقام، ۲‏/۲۰۱‏) ║ ق۱۴. کسی نام نیکان به زشتی برد / که با نام بد جامه بر تن درَد (ادیب‌الممالک، ۲‏/۶۳۹‏)
نام بدلی
← نام مستعار.
۱۳۱۶ش. این نام‌های بدلی را خود افلاطون نگذاشته و تسمیه‌هائی است که شاگردان و پیروان او به‌مناسبت وضع کرده‌اند (ذکاءالملک (فروغی): ارمغان، ش۲‏/۹۵‏) ║ ۱۳۳۴ش. محمد‌علی‌شاه ... گاه‌گاهی با نام بدلی و ناشناس سری به پاریس می‌زد و در آنجا دست‌وپایی می‌کرد که به ایران برگردد (نفیسی۱، ۱۵۴) ║ ۱۳۷۹ش. کوفتۀ ایرانی هم با نام‌های مبدلی مانند کفته و کفتی و کیفته به بسیاری از سرزمین‌های دورونزدیک رفته‌است {مبدل} (دریابندری۱، ۲‏/۱۱۰۱‏) ║ ۱۳۸۶ش. Net Art Perse ... یا با نام دیگرش CNN interactive ... نخستین پروژۀ شخصی کاسیک بود. نام بدلی س.ان.ان به سایت کمک می‌کرد تا بدون هیچ تبلیغاتی در دسترس باشد (علی اتحاد: هنر، ش۷۲‏/۲۸۰‏)
نام برآمدن
معروف و مشهور شدن.
ق۹. اگر حضرت شاه خوش‌خصال ... آن ظالم را دستبردی نماید این نام در جهان برآید که حضرت فیروزشاه ... این‌چنین فریادرسی نمود (شمس عفیف، ۱۴۳) ║ ق۱۱. بکَن به ناخن خود روی داغ و نام برآر / که بی خراش نگین نام برنمی‌آید (قدسی، ۵۰۲)
نام برآوردن
۱. شهرت و اعتبار کسب کردن ؛ نام برافراختن.
ق۴. کمان را بمالید دستان سام / برانگیخت اسپ و برآورد نام (فردوسی، ۱‏/۲۵۴‏) ║ ق۵. به میدان شوید و بجویید کام / به‌سان دلیران برآرید نام (ایران‌شاه۱، ۵۱۵) ║ ق۶. من که گاوی برآورم بر بام / جز به تعلیم برنیارم نام (نظامی۵، ۱۴۹) ║ ق۸. جلالا جام می برگیر و نام‌ و‌ ننگ یکسو نِه / که ترک ننگ اگر گیری برآری در جهان نامی (جلال عضد، ۱۹۳) ║ ق۹. بدین یک کار نام برآریم و حرمت و عزّت خود را بیفزاییم (بیغمی، ۲‏/۵۶‏) ║ ق۹؟. وزآن‌پس سویِ مُلک ایران خرام/ به تسخیر مغرب برآورده نام (مادح، ۳۳۴) ║ ق۱۰. تا کی نشان خویش به ظلمت فروبری/ یکرنگ عشق باش که نامی برآوری (بابا فغانی، ۴۰۶) ║ ق۱۱. در خانه‌نشینی نتوان نام برآورد / گمنام عقیقی که نگردد ز وطن دور (صائب، ۵‏/۲۲۹۴‏) ║ ق۱۲. ابلهی، در حماقت‌آبادی / به هوای پریدن افتادی ... شد فراز بلندتر بامی / کز پریدن برآورَد نامی (حزین، ۷۹۶) ║ ق۱۳. سواران قراچورلوی ... در آن ولایات جنگ‌ها کردند و نام‌ها برآوردند و محکمه‌های محکم ساختند و بندها بر رود گرگان بستند (رضاقلی خان، ۱۰‏/۴۸۸‏) ║ ۱۳۲۷ش. احمد مخدوم که در ستاره‌شناسی نام برآورده بود، بعضی کسان در خصوص مسئله‌های مذکور به وی مراجعت می‌کردند (عینی، ۳‏/۳۴۶‏)
۲. (درمورد کسی) (با حرف اضافۀ از) از او یاد کردن و دربارۀ او سخن گفتن معمولاً به نیکی.
ق۶. اگر بر نیاریم تیغ از نیام/ به مردی ز ما برنیارند نام (نظامی۷، ۱۸۸)
نام برافراختن
← نام برآوردن‏۱.
ق۴. همی نام جاوید باید، نه کام / بینداز کام و برافراز نام (فردوسی، ۸‏/۴۱۱‏) ║ ق۶. از ادنی همه روم شد شادکام/ به‌پیشِ پلاطس برافراخت نام (ایران‌شاه۲، ۱۷۷)
نام برترین
⇅ اسم اعظم(به نظر می‌رسد که به علت تک‌شاهدی بودن قابلیت مدخل شدن را ندارد. در کل شواهد پیکره و نورمگز و نورلایب شاهد دیگری یافت نشد.).
ق۴. سلاح او یکی چوب بزرگ بود و فلاخنی نام خدای بزرگ بر آنجا نبشته و هرکجا دیو و پَری دیدی به سنگ و بدان نام برترین خدای‌ تعالی، او را هزیمت کردی و همه برمیدندی (بلعمی۱، ۱۱۴)
نام برداشتن
مشهور و معروف شدن (در کل پیکره جستجو شد شاهد دیگر یافت نشد. به نظر می‌رسد که می‌توان آن را «نامبردار» گرفت).
ق۶. فرّخ‌روز... گفت: ای پهلوان، در جهان همه تو را داریم و از تو نام برداریم و ما را از تو همه قیمت است که همه تویی (سمک، ۴‏/۱۴۹‏)
نام بردن
۱. (درمورد کسی یا چیزی) (معمولاً با حرف اضافۀ از و به) اشاره کردن به اسم او یا آن و دربارۀ او یا آن سخن گفتن ؛ اسم بردن ‏۱؛ نام‌ونشان کسی بردن ‏۱؛ نام گرفتن‏۳.
ق۴. نکرده‌ست یاد از تو دستان سام / برادر ز تو کِی برد نیز نام (فردوسی، ۵‏/۴۴۶‏) ║ ق۵. چون محبی کز کسی خبر دوست غایب شنود ... غیرتش آید که کسی نام دوست او برد (مستملی، ۳‏/۱۳۳۱‏) ║ ق۶. اسم عین مسمّیٰ است یا غیر مسمّیٰ است. اگر عین مسمّیٰ است پس باید که هرکه نام آتش برد، زبانش بسوزد (ابومحمد نجار، ۲۱) ║ ق۷. بَدونیک مردم چو می‌بگذرند / همان بِه که نامت به‌ نیکی برند (سعدی۱، ۴۳) ║ ق۸. نام دوا مبر بر عاشق، که مرگ به / رنجور عشق را که نظر بر دوا بود (اوحدی، ۱۹۷) ║ ق۹. یعقوب ... بر سر راه در بیت‌الاحزان می‌آمد و می‌نشست و گوش بر آواز می‌داشت تا باشد که کسی نام یوسف برد (معین‌الدین فراهی، ۶۹۴) ║ ق۱۰. نزدیک لب رسانده شکستیم جام صلح / دشمن غیور بود نبردیم نام صلح (عرفی، ۱‏/۴۲۲‏) ║ ق۱۱. سخن منسوخ بودی گر در ایام / نبردی هیچ‌کس را، هیچ‌کس نام (قدسی، ۷۹۸) ║ ق۱۲. خواست ناصح تا دهد تسکین من از اضطراب / نام او برد و بسی بر اضطراب من فزود (نشاط، ۳۳۱) ║ ق۱۳. بتی دارم که پیش لعل میگونش / نشاید برد هرگز نام می را (نورعلی‌شاه، ۹) ║ ق۱۴. در سال چهلم از هجرت وفات یافت و تا کنون نام او در افغانستان به خوبی برده می‌شود (حسن فسایی، ۱‏/۴۹۲‏) ║ ۱۳۱۸ش. روی بنما تا بری یکباره از اصنام نام / پرده بگشا تا نمائی عرصه بر ارتنگ تنگ (فرّخی یزدی، ۱۹۱) ║ ۱۳۵۰ش. صاحب‌دیوان در شمار چند تن نویسندۀ طراز اول صدر حکومت قاجاریه است، قائم‌مقام در منشأتش از او به‌احترام نام می‌برد (آرین‌پور۱، ۱‏/۵۹‏) ║ ۱۳۹۹ش. در کتاب غرر اخبار ملوک‌الفرس و سیرهم، ثعالبی هم دو بار ار این مسعودی و شاهنامۀ او نام برده‌است (محمدجعفر یاحقی: پاژ، ش۴۰‏/۲۲۰‏)
۲. (درمورد کسی یا چیزی معمولاً در یک مجموعه یا گروه) شمردن و معرفی کردن او یا آن همراه با ذکر کردن اسمش ؛ اسم بردن ‏۴؛ نام کردن‏۴.
ق۴. وز این مرز تا پیش دریای چین / همه نام بردند شهر و زمین (فردوسی، ۲‏/۳۰۴‏) ║ گران‌مایه صد زین به سیمین ستام/ ز زرّینه پنجاه بردند نام - ببردند سیصد شتر سرخ‌موی / طرایف بدو، دار چینی بدوی (فردوسی، ۶‏/۱۱۰‏) ║ ق۵. از آن گروه دو تن را نام برده‌اند یکی اسکندر یونانی و دیگر اردشیر پارسی (بیهقی۱، ۱۱۲) ║ ق۶. مرا چهارده یار و رفیق‌اند و این جماعت را نام برد (نجم​الدین راوندی، ۲۷۵) ║ ق۷. سَمُّوهُمْ: نام برند {رعد/ ۳۳: أَفَمَنْ هُوَ قَائِمٌ عَلَیٰ کُلِّ نَفْسٍ بِمَا کَسَبَتْ ۗ وَجَعَلُوا لِلَّهِ شُرَکَاءَ قُلْ سَمُّوهُمْ : آیا آن که بر همه مردم و اعمالشان ناظر است، همانند بتان است؟ برای خدا شریکانی قائل شدند. بگو: آنها را نام ببرید} (قرآن ۶۲: فرهنگنامۀ قرآنی، ۲‏/۸۶۸‏) ║ ق۸. سفاح یک یک را از بنی‌هاشم که بنی‌امیه کشته بودند نام می‌برد (هندوشاه نخجوانی، ۹۴) ║ ق۹. آن بحر را بحر هند و چین خوانند. طول آن در شمال پانصد فرسخ و در آن جزایر بسیار است ... تا حدی که یک‌هزاروسیصدوهفتاد جزیره را در این بحر نام برده‌اند (حافظ ابرو۴، ۱‏/۱۰۰‏) ║ ای مالک آنچه زلیخا در بها نام برد من همۀ آن تسلیم نمایم و صد رطل زر برسر نیز بدهم (معین‌الدین فراهی، ۳۱۳) ║ ق۱۰. در ملحقات، افاضل هر شهری را نام می‌برد (دوغلات، ۵۲۳) ║ ق۱۱. بقال نفهمید که او چه می‌خواهد و گفت: روغن می‌خواهی یا برنج یا آرد؟ هرچه را بقال نام می‌برد می‌گفت: نه؛ آخر بقال گفت: صابون می‌خواهی؟ گفت: آهسته که آسمان نداند (هبله‌رودی، ۲۱۶) ║ ق۱۲. هم‌چنین اگر شخصی از جنگ دو کس پرسد که فتحْ کدام‌ یکی از آن‌ها [را] خواهد شد، نام هرکدام را که اوّل برده‌ باشد، فتح کند (شیرعلی لودی، ۱۰۹) ║ ق۱۳. نام تخت و تاج نبرد آن را طلب نفرمود و فرود آن از زر و گوهر و اسب و استر و سیاه و سفید و طریف و تلید هیچ نماند که نام نبرد و به نام طلب نکند و فهرست مسؤلات او را در پیش پادشاه گذاشت و چنان بود که او معروض داشت (لسان‌الملک سپهر، ۲‏/۶۳۰‏) ║ ق۱۴. شما، چهار نفر بیش‌تر نام نبردید (طاهر میرزا۲، ۳۱۲) ║ ۱۳۱۲ش. با آنکه شعر او شاهکار نبود به ملاحظۀ خردسالی‌اش در فهرست برندگان نامی از او بردند (مستعان، ۱‏/مق: ۱۲‏) ║ ۱۳۵۰ش. در درجۀ اول باید کتاب‌هایی را نام برد که در رشتۀ علوم و فنون تهیه گردید (آرین‌پور۱، ۱‏/۲۵۷‏) ║ ۱۳۷۹ش. بسیاری از موادی که ژاپنی‌ها در غذاهای خود به‌کار می‌برند ... نام بردن از همۀ آن‌ها کار بیهوده‌ای است، بنابراین ناچار از آن‌ها باید گذشت (دریابندری۱، ۱‏/۱۲۸‏)
۳. (درمورد کسی) خطاب قرار دادن او با ذکر کردن اسم او معمولاً به‌منظور انجام دادن امری ؛ اسم بردن‏۳.
ق۴. خدای... گفت: ... آدم را سجده کنید...گفتند همة فریشتگان... را نام برد که سجود کردند (بلعمی۱، ۷۵) ║ ق۵. در حکمت نسزد زن خود را بر سر جمع نام بردن (سورآبادی۱، ۱‏/۲۸۳‏) ║ ق۶. وهری دیو را نام برد دیو حاضر آمد (محمد ملطیوی۱، ۱۳۷) ║ ق۱۳. به‌ یاد روی خسرو جام خوردی / ولی فرهاد را هم نام بردی (وصال شیرازی: وحشی، ۵۵۲) ║ ۱۳۲۷ش. یک وقت صدایی به گوشم رسید که کسی مرا نام برده جیغ می‌زد (عینی، ۲‏/۲۳۲‏) ║ ۱۳۶۳ش. جوانی که گریه ‌می‌کرد و نام حسن را می‌برد، داد زد ... حسن مُرد (براهنی۱، ۲‏/۹۲۳‏)
۴. ← نامیدن ‏۱؛ اسم بردن‏۵.
ق۴. هرچه سپاه بصره بود به نهاوند فرودآمدند و هرچه سپاه کوفه بود به دینور فرودآمدند این را ماه‌البصر خواندند و آن را ماه‌الکوفه. و چون هردو را نام برند گویند ماهین (بلعمی۲، ۳‏/۵۱۵‏) ║ ق۵. در ... فلک‌البروج ... هزاروبیست‌ودو کوکب است اندر چهل‌وهشت صورت که نام برند ایشان را به نام‌های متفق (المدخل، ۳) ║ ق۶. نام بردن تسمیه است و تسمیه غیر مسمّی باشد (ابومحمد نجار، ۲۱) ║ خلق به خود و به عقل خود وی را درنیابند، مگر که وی را به آن صفت که خود کرد خود را و به آن نام که خود را بُرد خود را بشناسد (میبدی، ۱‏/۱۲۷‏) ║ ق۷. مزدک را زنی بود که او را خرمک نام برد و بعضی بقایای آن قوم را خرم‌دین گویند به نسبت زن او (عوفی۸، ۲۲۶) ║ ق۸. اشتقاق سما از سماوات است و عبر ابر را نیز سما نام می‌برد و بام خانه را سماوه می‌گویند (علاءالدوله سمنانی، ۲۵۵) ║ ق۹. رهی و بنده و کهتر برند نام ترا / یکی قباد و دوم قیصر و سوم سنجر (بدر شیروانی، ۱۲۱) ║ ق۱۱. ز کِلک مرحمت دوست تیره‌ایامم / طفیل احمد و محمود می‌برد نامم (کلیم، ۴۹۴) ║ ۱۳۲۷ش. در بخارا ملاهای کهنسال را برای احترام با عنوان «ایشان» نام می‌بردند (عینی، ۲‏/۲۱۷‏) ║ ۱۳۴۰ش. نبی اکرم (ص) این‌ نوع مجاهده را در پاره‌ای از کلمات خود به جهاد اکبر نام برده (دستغیب، ۲‏/۳۳۷‏) ║ ۱۳۶۲ش. من تا دوّم (مراد دوّم مارس هزارونُه‌صدوچهل‌وپنج است که تمام آن‌هایی‌که شهر را ترک نکرده‌بودند فقط با کلمة دوّم از این روز نام می‌بُردند) در شهر بودم (کلانتریان، ۲۸۲)
۵. (درمورد چیزی) ادا کردن لفظ آن؛ به زبان آوردن.
ق۴. این‌چنین در لغت عرب بسیار بوَد که لفظی را نام برند و معنی چیزی دیگر خواهند (بلعمی۲، ۱‏/۳۲۴‏) ║ ق۵. و اگر طلاق دهی زنان را از پیش آنکه به ایشان رسیده باشی و نام برده باشید ایشان را در نکاح و کاوین، نیمۀ کاوین واجب است (قرآن ری، ۳۵)
۶. (درمورد چیزی معمولاً انتزاعی) پیرامون آن بحث و گفتگو کردن ؛ اسم بردن‏۲.
ق۵. دلیل بر آنک بدی را اصل نیست آن است که بدی را آنگاه نام برند که بازخوانندش به چیزی از او بهتر (ناصر خسرو۴، ۱۸۴) ║ ق۷. جزویّات فاسد و احوال زمانی را که حادث شوند و بگذرند نام نبریم و یاد نکنیم (بابا افضل، ۱۴۸) ║ تو کیستی که بَری نام مردمی؟ بنشین / تو چیستی که زنی لاف از کَرَم؟ برخیز (کمال‌الدین اصفهانی، ۲۵) ║ ق۸. بگفتمش که به من شه عنایتی دارد / نمی‌توانم بردن ز شرم نام سفر (ناصر بخارائی، ۵۷) ║ ق۹. جهل اهل عادت تابه‌حدی است که نام مرگ دوست خود نتوانند برد و اگر میرد شرم کنند که او را تلقین کلمه کنند که در این اعتراف است به موت او (عبداللّه قطب، ۴۴۵) ║ ق۱۰. آن به‌چه‌رو نام محبت بَرَد / کز ستم دوست نه لذت بَرَد (عرفی، ۳‏/۲۲۵‏) ║ ق۱۱. یاد فراق چون کنم، آید به‌ جوش خون / نام وداع چون بَرَم، افتد زبان ز کار (قدسی، ۲۰۹) ║ ق۱۲. ز وحدت مبر نام تا کثرت است / بقا از فنا خواستن خجلت است (بیدل، ۳‏/۵۹۸‏) ║ ق۱۳. دُور سپهر و چشم او نام مشابهت مبَر / با دم آهوی حرم حملۀ شیر غاب را (یغما، ۱‏/۹۳‏) ║ ق۱۴. به خدا راست می‌گویند، ما را نمی‌رسد که در پیش او نام انسانیت بریم (خسروی۲، ۶۴) ║ آقای سید جمال‌الدین مرد بزرگوار را به آن خواری راندند که چرا نام عدل برد (سیّاح۱، ۳۳۷) ║ ۱۳۲۰ش. چه بری نام ره خویش بر شیطان / چه نهی شمع شب خود به ره صرصر (اعتصامی، ۳۸) ║ ۱۳۷۸ش. مصاحبه‌شونده از ضرورت تقویت هوشیاری و تلاش و پشتکار مسئولان کشف جرم، پلیس و قاضیان صاحب‌نظر و بی‌طرف نام می‌برد (عبداللّه نوری، ۵۷)
۷. (درمورد مبالغ یا مقدار چیزی) نشان و معین کردن آن.
ق۵. الاِصداق: کاوین نام بردن (زوزنی، ۲‏/۴۷۷‏) ║ آنچه به زنی کنی ز زنان شما بدان ازیشان بدهیدشان کاوین ایشان چندانکه نام برده باشی و نیست بزه بر شما از آنچه رضا دهید و ببخشی ز کاوین از پس آنکه نام برده باشی (قرآن ری، ۷۵) ║ ق۶. فَرَضْتُمْ: نام برده‌باشید [ق:۲۴]. (۲۳۷:۲) {سوره بقره/ آیۀ ۲۳۷: وَإِنْ طَلَّقْتُمُوهُنَّ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَمَسُّوهُنَّ وَقَدْ فَرَضْتُمْ لَهُنَّ فَرِیضَةً فَنِصْفُ مَا فَرَضْتُمْ إِلَّا أَنْ یَعْفُونَ: و اگر زنها را قبل از مباشرت با آن‌ها طلاق دهید، در صورتی که بر آنان مهر مقرّر داشته‌اید بایستی نصف مهری را که تعیین شده به آنها بدهید مگر آنها خود گذشت کنند} (فرهنگنامۀ قرآنی، ۳‏/۱۱۰۲‏) ║ الإِصدَاقُ: کاوین نام بردن (مقری، ۲‏/۴۷۰‏) ║ ق۹. چون درصددِ خریداری وی درآمدم صاحبش مبلغی سنگین نام برده گفت قیمت کنیزک از این کم نیست (میرخواند، ۳‏/۴۸۴‏) ║ ق۱۴. بدان که مهرالمثل را موارد بسیار می‌باشد غیر از تفویض، چنانکه اشاره به بعضی از آن‌ها شد: از آن جمله نام بردن مهر فاسد، و از آن جمله عقد چند زن به یک مهر، و از آن جمله وطی در نکاح فاسد، و شبهه، و وطی به‌اجبار، و غیر آن‌ها (ابوالقاسم یزدی، ۲‏/۵۹۹‏)
۸. شهرت و اعتبار به دست آوردن.
ق۵. ز پیش آن‌که تو بر تو خورد شام / تو بر وی چاشت خور تا تو بری نام (فخر گرگانی، ۴۹۹) ║ ق۶. کام دین‌داران تو جوی و نام دین‌داران تو بر / شاخ بدگویان تو سوز و بیخ بددینان تو کَن (سنایی۱، ۵۲۸) ║ ق۷. گاه وغا در صف مردان مرد / نام نبرد آنک خدنگی نخورد (امیر خسرو۸، ۱۵۳)
۹. (درمورد چیزی) افتخار کردن و ادعا داشتن به آن.
ق۷. ایا صدر اسلام و پشت هنر / امام جهان شافعی‌الزّمان - تویی تو که نام هنر می‌بری / در این با تو کس نیست هم‌داستان (کمال‌الدین اصفهانی، ۳۵۵) ║ ق۸. کس پیش تو نام سخن آسان نبَرَد / پای ملخی نزد سلیمان نبَرَد (خواجو، ۵۳۰) ║ ق۱۱. زاهد که دوزخ از دَمش افسرده‌خاطر است / نام بهشت را به چه امید می‌بَرَد؟؟؟ (اسیر شهرستانی، ۲۵۴)
نام برکردن
⇅ نام کردن‏۲.
نام بر کسی یا چیزی افتادن
(درمورد ویژگی شخصیتی) او به آن شناخته و معروف شدن.
ق۵. سماء چیست؟ این نام به تازی بر آن چیز افتد که زبَر تو باشد و بر تو سایه کند (بیرونی، ۵۸) ║ ستور و نبات و میوه و جز آن ... نام‌ها است که بر صورت‌ها افتده (ناصر خسرو۴، ۹) ║ ق۶. بزرگتر ز هنر در عراق عیبی نیست / ز من مپرس که این نام بر تو چون افتاد؟ (ظهیر فاریابی، ۵۸) ║ عبد بر دو قسم است یکی آن است که این نام بر وی افتاد ازطریق ایجاد و تسخیر... و قسم دیگر آن است که این نام بر وی افتاد ازطریق تخصیص و تشریک (میبدی، ۱‏/۴۹۹‏) ║ ق۷. محیط را مکان خوانند و محاط را متمکن و این هردو نام بر اجزای عالم افتد (بابا افضل، ۲۸۷) ║ عاشق دیوانه نامم کرده‌اند / بر من آخر این‌ چه نام افتاد باز؟ (عراقی، ۲۱۴) ║ رنگ جام ارچه گشت گوناگون / از چه افتاد بر وی این‌همه نام؟ (عراقی، ۲۲۴)
نام برگرفتن

نام بر ننگ زدن (زدن: رسیدن، فروبردن)
خود را بی آبرو و بی اعتبار کردن؛ آبرو و اعتبار خود را خدشه‌دار کردن.
ق۶. ساقی برخیز و نام بر ننگ بزن / قرّابۀ زهد و توبه بر سنگ بزن (خیّام۱، ۲۷۴) ║ چنان باشید که مرا زردروی مگردانید و نام به ننگ فرونبرید (طرسوسی، ۲‏/۱۰۰‏) ║ ق۷. دوش ارچه هزار نام بر ننگ زدیم / بر دامن آن عهدشکن چنگ زدیم (مولوی۱، ۸‏/۲۱۹‏) ║ صد نام ز یاد دوست بر ننگ زدیم / صد تنگ‌ شکر بدین دل تنگ زدیم (مولوی۱، ۸‏/۲۱۹‏) ║ ق۱۳. اگرچه آلات و ادوات حرب و ضرب در لشکر اسلام زیاده از جماعت ضالهٔ تراکمهٔ نافرجام بود، ولی ... به مقتضای قضای آسمانی کار به تنگ، و نام به ننگ رسید (خورموجی، ۲۶۲)
نام برنهادن
← نامیدن‏۱.
ق۵. چون کودک خُرد را درپیش وی بردندی تا نام برنهد و دعا کند برکنار گرفتن (غزالی۱، ۱‏/۴۱۶‏) ║ رواکام آمدی یا نارواکام / از این هردو کدامین برنهم نام (فخر گرگانی، ۵۹) ║ ق۶. رسول ... گفت: چون فرزند را محمد نام برنهید او را اکرام کنید (ابوالفتوح، ۵‏/۹۵‏) ║ آسیه او را موشا نام برنهاد بر زبان عبری (میبدی، ۶‏/۱۲۴‏) ║ ق۱۰. سمّوهم: نام برنهید (قرآن ۱۱۳: فرهنگنامۀ قرآنی، ۲‏/۸۶۸‏)
نام بزرگ
← اسم بزرگ ‏۱؛ نام بزرگترین.
ق۴. خدای عز و جل نام بزرگ خویش او را داده‌ بود و هر حاجتی که از خدای‌ تعالی بخواستی روا شدی بدان نام (تفسیر طبری، ۳‏/۵۶۸‏) ║ ق۵. آصف گفت: بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم، تا چشم بازکردی تخت آمده بود. .. گروهی گفتند نام بزرگ خدای عز و جل بدانست، بگفت تا تخت بیامد (مستملی، ۳‏/۹۶۲‏) ║ ق۶. من چو هارونم دو چشمت زهره شد / دارد او نام بزرگ اندر حدق (سنایی۶، ۵۴۴) ║ ق۷. بلعم باعور را خدای عز و جل نام بزرگ خود عطا داده‌ بود و از بزرگواران قوم موسی علیه‌السلام بود (عوفی۹، ۶۹۷) ║ ق۸. در حدیث ار خوانده‌ای السّیف محّا الذنوب / از پی محو گنه نام بزرگ او بخوان (خواجو، ۵۹۹) ║ ق۹. روح‌القدس روح عیسی است یعنی روح پاکیزه از آنکه مدنّس نبود به اصلاب مردان و ارحام زنان و گفته‌اند: نام بزرگ خداست که به برکت آن احیاء موتی می‌کرد (ابوالمحاسن جرجانی، ۱‏/۱۱۸‏)
نام بزرگترین
← نام بزرگ، اسم اعظم.
ق۴. چنین گویند که نام بزرگترین خدای‌ تعالی اندر این سورة است (تفسیر طبری، ۱‏/۱۱‏) ║ آصف ... نام بزرگترینِ خدای عز و جل دانست و او به سلیمن ... نزدیک بود (تفسیر طبری، ۵‏/۱۲۵۲‏) ║ ق۵. زهره گفت فرا ایشان: نیاوید تا آنگه‌ که آن نام بزرگترین خداوند ... مرا نیاموزید (اسفراینی، ۱‏/۱۳۵‏) ║ ق۶. خدای را به نام بزرگترین بخواندم تا آفتاب بازآورد (ابوالفتوح، ۶‏/۳۲۹‏) ║ ق۹. از رسول صلّی‌ اللّه‌ علیه‌ و اله روایت است که نام بزرگترین خدای در سورة‌البقره است {عین این شاهد در تفسیر ابوالفتوح، ج ۲، ص ۲۶۵ آمده است.} (ابوالمحاسن جرجانی، ۱‏/۱۸۹‏)
نام بلند
۱. ↑ نام‏‌یک‌. ۲.
ق۴. کسی‌ کو به نام بلندش نیاز / نباشد، چه گردد همی گِرد آز؟ (فردوسی، ۴‏/۲۹‏) ║ ق۵. ازپی نام بلند و ازپی جاه عریض / ملک او و مال او را نزد او مقدار نیست (فرّخی، ۴۲۹) ║ ق۶. نوبت عمر ابد به‌ نام بلندش / کوفته در صدر بارگاه ازل باد (اخسیکتی، ۹۲) ║ ق۷. نام بلند از تو یافت شعر من آری چه شد / از نظر آفتاب سنگ شود نامدار (اسفرنگی، ۲۵۷) ║ ق۸. تیر حدیث تو به جوزا رسد / نام بلندت به ثریا رسد (خواجو۱، ۵۳) ║ ق۱۰. قاضی‌القضاة روی زمین آن‌که بر فلک / صاعد شده‌ست نام بلندش چو مشتری (اهلی، ۵۱۳) ║ ق۱۱. اگر نام بلند از چرخ خواهی صبرکن صائب / ز پستی می‌توان رفتن به بام آهسته آهسته (صائب، ۶‏/۳۲۰۳‏) ║ ق۱۲. سلجوقیان گذشتند اما ز انوری ماند / نام بلند ایشان بر لوح ‌این‌جهانی (حزین، ۶۴۰) ║ ق۱۴. قونسول ما چه اقدامی در تنبیه باعثین و مرتکبین کرده ... آشکار هست اگر این حرکت برای رشتیان بی‌ جزا و عقوبت بماند در آن‌ صورت ... نام بلند و بزرگی قدرت ما در ایران از دست خواهد رفت (قبالهٔ تاریخ، ۲۹۴) ║ ۱۳۱۵ش. ابولونیوس و اقلیدس که کتاب او را در صدر اسلام به عربی ترجمه کرده‌اند ... در هندسه نام بلند دارند (فروغی، ۱‏/۷۸‏) ║ ۱۳۱۸ش. بام بلند همسر نام بلند نیست / از فکر کوته است که تصحیف می‌کنند (فرّخی یزدی، ۱۴۸) ║ ۱۳۸۲ش. نام بلند مهندس عباس سحاب در تاریخ چاپ‌ونشر نقشه‌های جغرافیایی در ایران جاودان خواهد ماند (جعفری، ۲‏/۶۶۱‏)
۲. ↑ نام‏‌یک‌. ۳.
ق۴. کسی‌ کو جهان را به نام بلند / گذارد، به رفتن نباشد نژند (فردوسی، ۲‏/۲۰‏) ║ مرا مرگ خوش‌تر به‌ نام بلند / از این زیستن با هراس و گزند (فردوسی، ۳‏/۱۵۱‏) ║ ق۵. به نام بلند ار برآید روان / بِه از زنده در ننگ تا جاودان (ایران‌شاه۱، ۳۰۴) ║ ق۶. همان به کزاین سان یکی ارجمند/ به گیتی بمانم به نام بلند (ایران‌شاه۲، ۳۷۱) ║ مثلش نبود جز به معالی و زین‌قِبَل / نام بلند یافت چو همت بلند کرد (وطواط۱، ۵۵۹) ║ ق۷. نمانْد حاتم طایی ولیک تا به ابد / بماند نام بلندش به نیکویی مشهور (سعدی۲، ۱۰۸) ║ چون از این سرای فانی مفارقت کند، ذکر حمید و نام بلند را خود بقایی دیگر مستأنف داند، و مرگ را بر آن زندگانی که نه چنین بود فضیلت شناسد (وراوینی، ۱‏/۳۶۹‏) ║ ق۸. ز چرخ سفله چه باید مرا که نام بلند / ز حسن مخبر و فرهنگ نام‌دار خود است (خواجو، ۶۳۴) ║ ق۹. مردم برای نام بلند و حصول خیر / اسباب و مال جمله به یک سو نهاده‌اند (شجاع، ۹۰) ║ ق۱۱. نام بلند، مزد خراش جگر بوَد / یاد از عقیق این سخن نام‌دار گیر (صائب، ۵‏/۲۲۸۸‏) ║ ق۱۲. از نالۀ من خامه خوش‌آهنگ برآمد / وز نام بلندم سخن از ننگ برآمد (حزین، ۴۹۴) ║ ق۱۴. این کتاب ... را ... تقدیم حضور ... صدراعظم دولت جاویدآیت ایران ... نمودم تا نام بلند آن وزیر پاک‌ضمیر سبب فزایش قدر این کتاب شده، به روزگاران در صفحۀ گیتی پایدار بماند (طالبوف۳، ۲۴۹) ║ ۱۳۳۴ش. هر نویسنده و شاعری که جنبۀ توصیفی و تشریحی نداشته‌ باشد ... هرگز سزاوار این نام بلند نیست (نفیسی۱، ۴۷۰)
نام بلند کردن
معروف و مشهور شدن.
ق۵. گریزنده گر نام کردی بلند / بُدی نزد پیشینگان ارجمند (ایران‌شاه۱، ۳۰۴) ║ ق۱۱. تا کی سپهر عاقل و فرزانه خواندم / کو عشق تا بلند کنم نام تازه‌ای (طالب آملی، ۸۴۴) ║ خان گفت ... ما جماعت نامی که در عالم بلند کرده‌ایم از دولت همین است که هرگز به ناموس کسی نگاه نکرده‌ایم (عالم‌آرا۲، ۳۲۳) ║ ق۱۴. هیچ حرف به خرجش نمی‌رود، چون شنیده آقا بالاخان و دیگران از این ممر به منصب و لقب و انعام سرافراز شده‌اند، می‌خواهد خدمت کرده نام بلند کند. جوان است و جویای نام آمده (سیّاح۱، ۴۰۰) ║ ۱۳۵۶ش. همۀ این حرف‌ها که باستانی پاریزی می‌زند، عقده‌گشایی روستایی خود اوست که می‌خواهد بین قوم‌وخویش‌ها و هم‌ولایتی‌ها نامی بلند کند (باستانی پاریزی، ۵۷۵)
نام بلند کسی یا چیزی پست شدن
مجهولِ نام بلند کسی یا چیزی را پست کردن.
ق۱۳. زمانی دیر برنگذرد که شما به تمامت شربت هلاکت بنوشید و ... نام بلند آذربایجانی به این ناسپاسی شما پست شود و مردم عراق به حق‌شناسی بلندآوازه گردند (لسان‌الملک سپهر، ۳‏/۱۰۰۸‏)
نام بلند کسی یا چیزی را پست کردن (کردن: نمودن)
اعتبار و شهرت او یا آن را از بین بردن.
ق۱۳. به جنگ محمد گشاییم دست / که نام بلند هبل کرد پست (سروش، ۲‏/۱۲۱۰‏) ║ ق۱۴. صحیح نیست که شما دختر نیک‌نام باشرف معقولۀ عفیفۀ خود را به‌ چنگ او اندازید و نام بلند خانوادۀ خود را پست کنید (خسروی۳، ۱۲۳) ║ حیف که امساک نام بلند این مرد را پست نموده‌است (مراغه​ای، ۱۶۰) ║ این بزرگان ... نام بلند ایران را پست و جوانمردان را به نامردی عادت دادند (مراغه​ای، ۵۳۲)
نام بلند کسی یا چیزی را پست نمودن
⇅ نام بلند کسی یا چیزی را پست کردن.
نام بلند یافتن
معروف و مشهور شدن.
ق۵. از تو در هندوستان من یافتم نام بلند / قد بختم راست گشت از تو کجا بُد پر ز خم (مسعود سعد، ۱‏/۴۸۵‏) ║ ق۶. مثلش نبود جز به معالی و زین‌قبل / نام بلند یافت چو همت بلند کرد (وطواط۱، ۵۵۹) ║ ق۷. نام بلند از تو یافت شعر من آری چه شد / از نظر آفتاب سنگ شود نامدار (اسفرنگی، ۲۵۷) ║ نام تو را طاهر است و به اقبال تو پدر / نام بلند یافت چون از مصطفی قصی (اسفرنگی، ۴۷۴)
نام بودن بر

نام به جهان برآوردن (به: در)
معروف و مشهور شدن.
ق۸. جان سپر ساخته‌ام پیش خدنگ چشمت / در جهان نام برآورده‌ام از جان‌سپری (ناصر بخارائی، ۳۸۱) ║ نزاری قبلهٔ رویت خیال روی لیلی بس / گر این عیب است چون مجنون برآور در جهان نامی (نزاری، ۲‏/۵۴۹‏) ║ ق۹. در هیأت مجنون به جهان نام برآورد دیوانه و عاشق / در صورت لیلی کند اسمی دگر اظهار معشوقۀ جانی (اسیری، ۱۴۷) ║ ق۱۱. بنشین که دمی با تو به آ‌رام برآریم / وز نوبر راحت به جهان نام برآریم (طالب آملی، ۷۸۷)
نام به چیزی برآوردن
۱. به آن معروف و مشهور شدن.
ق۶. وزیری به تدبیر بیش از نظام / به اکفی‌الکفاتی برآورده نام (نظامی۶، ۲۴۴) ║ ق۸. چندین سال نام به سرکشی و پهلوانی برآورده‌ باشیم (سیف هروی، ۲۶۹) ║ ق۸؟. هرآن‌کو به رادی برآورد نام / نکونام گردد بر خاص‌ و عام (بانوگشسب‌نامه، ۱۲۴) ║ ق۹. زنده شد جامی از انفاس خوشت جان سخن / شاید ار نام برآری به مسیحانفَسی (جامی۱، ۲‏/۳۶۷‏) ║ ق۹؟. بفرمود تا نامداران تمام / کسی کو به مردی برآورده نام .... (مادح، ۱۹۶) ║ ق۱۰. دل برکنم از یار جفاپیشه نظیری/ در شهر به بدعهدی اگر نام‌ برآرم (نظیری، ۲۹۲) ║ ق۱۱. خواهی که به روشن‌گهری نام برآری / در روی زمین خانه‌نشین همچو نگین باش (صائب، ۵‏/۲۴۴۷‏) ║ ق۱۲. تا لبت نام برآورده به شیرین‌سخنی / طوطیان را به سر افتاده غم کوه‌کنی (سیّدا، ۴۱۷) ║ ق۱۳. جهانگیرمیرزا ... در آن ولایات به همت و جلادت نام برآورده‌ بود (رضاقلی خان، ۱۰‏/۷۸‏) ║ ۱۳۲۷ش. قیام مخدوم و جنبل مخدوم ... در تعصب جاهلانه، در نادانی و در مناظره‌ها به نافهمیده فریاد کردن نام برآورده بودند (عینی، ۳‏/۵۰۴‏)
۲. (درمورد منصب و سمت و مانند آن) منتسب شدن به آن.
ق۱۲. آورده‌اند که در زمان مولوی، شخصی ملّا ساغری‌نام، دعوی کرد که شعرای عصر، معانی از اشعار من دزدیده به شاعری نام برآورده‌اند؛ این حرف به سمع مولوی جامی رسید (شیرعلی لودی، ۵۹) ║ ق۱۳. نخستین کس که از این طایفه به سروری نام برآورد شیخ حمیدنامی بود (رضاقلی خان، ۱۰‏/۶۵۳‏) ║ سال‌هاست که آبا و اجداد امجادش بر تخت پادشاهی پای نهاده و به لقب ظل‌اللهی نام برآورده‌اند، کاری سهل و آسان ... نخواهد بود (رضاقلی خان، ۹‏/۴۹۷‏)
نام به چیزی پراکندن
مشهور شدن به آن.
ق۵. وز او شاه شاد و رعیت تمام / به نیکی پراکنده در دهر نام (یوسف و زلیخا، ۲۱۷)
نام به چیزی زدن

نام به خورشید برآوردن
به اوج شهرت و معروف بودن رسیدن.
ق۴. همیدون گمانم که من چون ز راه / به تنگ سپاه اندرآرم سپاه ـ بر ایشان شما رانده باشید کام / به خورشید تابان برآورده نام (فردوسی، ۴‏/۶۷‏) ║ ق۱۰؟. ز توران گذر کن به ایران خرام / برآوَر به خورشید رخشنده نام (خواندمیر۱، ۳‏/۹۴‏)
نام به گرد اندرآوردن
مطابق با شیوه‌نامه به علت تک‌شاهدی بودن قابلیت مدخل شدن را ندارد. در کل پیکره شاهد دیگری یافت نشد.
ق۴. به‌پیروزیِ اژدها بازگرد/ نبایدکه نام اندرآری به‌گَرد (فردوسی، ۵‏/۲۳۵‏)
نام به نام
← اسم به اسم.
ق۴. هرکه پیر بود و سالش از پنجاه برتر بود از وی چیزی نستد و این همه را جریده گِرد کرده‌ بود؛ شهر به شهر و زمین به زمین و جفت به جفت و درخت به درخت و این جزیت نام به نام و مرد به مرد (بلعمی۱، ۱۰۴۳) ║ ق۵. پیدا کردیم حال این مَلِکان و ... هر یکی را تاریخ یاد کرده ‌شود بر ترتیب درست، نام‌ به‌ نام (غزالی۲، ۸۴) ║ ق۶. عبقرهود آن نسخه بیرون کرد و نام‌ به نام بخواند و گفت: ای مهتر، این قوم آن قومند که فردا درِ حصار باز کنند و داراب را در اینجا درآرند (طرسوسی، ۱‏/۲۴۳‏) ║ ق۷. اسامی رؤسای هند که در حرب خیرگی کرده‌ بودند ... در ضمن مکتوب نام به‌ نام درج کرده آمد (کوفی، ۱۸۸) ║ ق۸. اصل ملوک هرموز هم از این ولایت است و مقتدا و مقدم ایشان ملکی بوده «درم‌کوه» نام و مفصل اسامی ملوک قدیم در فهرست نام به نام ذکر رفته (محمد بن علی شبانکاره‌ای: مجمع‌الأنساب، ۲‏/۲۱۵‏) ║ ق۹. ابن عباس ـ رضی الّلّه عنهما ـ گفته‌است که دوزخ مر کافران را و منافقان را نام به نام می‌خواند و می‌گوید بیا ای فلان که جای تو منم (یعقوب چرخی: تفسیر یعقوب چرخی، ۹۴) ║ ق۱۰. باید که ... آن تبکچی حصۀ هر صده و ده را از اراضی معموره و بایره مفرد ساخته نام‌ به‌ نام بر دفتر نویسد و یک نسخه به دیوان اعلی آورده و دیگری به امیر هزاره سپارد (خواندمیر۱، ۳‏/۱۷۹‏) ║ ق۱۱. زن داهر کیفیت واقعۀ جنگ و کشته شدن داهر و سرداران نام‌ به‌ نام به‌تفصیل خاطرنشان نموده و گریه و زاری درگرفت (معصومی، ۲۸) ║ ق۱۲. اگر ایتام صد باشد و اگر یک به همین دستور عاملان و کلانتران هر شهر و محال مقرّری را رسانیده، سر رشتۀ آن را سال به سال نام به نام به نظر اقدس رسانند (والۀ داغستانی: تذکرۀ ریاض‌الشعراء، ۸۴۳) ║ ق۱۳. بنا بر وعدۀ التفاتی خودتان مقرر فرمایید ... همین مجلدات را نام به نام با هفت قطعه مکتوب که به بعض امرای دولت علّیّۀ ایران در باب مسئلۀ خط از طرف من مرقوم است در دفتر قونسولگری ثبت کرده بعد آن‌ها را به طهران بفرستند (آخوندزاده، ۱۰۶)
نام به ننگ آمدن (آمدن: رسیدن،‌بازگشتن)
بدنام و رسوا شدن (در صورت تأیید مدخل صورت‌ها جایگزین مطابق با شیوه‌نامه مدخل خواهد شد).
ق۴. نباید که پیروز گشته به جنگ / همه نام‌ها بازگردد به ننگ (فردوسی، ۷‏/۲۵۸‏) ║ ق۵. پس‌ از ناگهان دشمن آید به جنگ / همه نام‌ها بازگردد به ننگ (اسدی۳، ۱۰۰) ║ ق۸. به یک صدمت دست صندوق تربت را بشکست و دور انداخت و گفت: شیخا، کار به تنگ آمد و نام به ننگ بدل شد (رشیدالدین فضل‌اللّه۱۵، ۲۴) ║ ق۹؟. بدان تا بکوشیم با هم به جنگ / ببینیم نام که آید به ننگ (مادح، ۲۶۹) ║ ق۱۳. اگرچه آلات و ادوات حرب و ضرب در لشکر اسلام زیاده از جماعت ضالهٔ تراکمهٔ نافرجام بود، ولی ... به مقتضای قضای آسمانی کار به تنگ، و نام به ننگ رسید (خورموجی، ۲۶۲)
نام بیرون کردن
(در پیکره، نورمگز و نورلیب شاهد دیگری یافت نشد. به نظر می‌رسد که به علت تک شاهدی بودن قابل حذف باشد)
ق۱۱. ما به عاشق‌پیشگی تا نام بیرون کرده‌ایم / رونقی در کار‌ و بار نام مجنون کرده‌ایم (زیب النساء، ۳۰۴)
نام پراکندن
مشهور و معروف شدن.
ق۴. دست و زبان زر و دُر پراکند او را/ نام به گیتی نه ازگزاف پراکند (رودکی، ۹۸۹) ║ ق۱۳. یکی گفت زالی‌ست در مرز شام/ که در کاهنی بر پراکنده نام (سروش، ۲‏/۸۹۸‏)
نام پیدا کردن
مشهور و معروف شدن (مشابه این ترکیب «نام کسی پیدا کردن» و «نام کسی پیدا شدن» نیز مدخل شده‌است.).
ق۴. اگر نام باید که پیدا کنیم / به داد و به شمشیر گنج آگنیم (فردوسی، ۶‏/۴۶۰‏) ║ ق۱۲. خویش را بدنام و رسوا کرده‌ای/ نام‌ها در ننگ پیدا کرده‌ای (نشاط، ۲۵۸) ║ ق۱۳. گفتند که بیایید به‌جهة خود شهری ... بنا کنیم و از برای خود نامی پیدا بکنیم (فاضل همدانی۱، ۱۷)
نام تجارتی
⇅ نام تجاری.
نام تجاری (تجاری: تجارتی) (دو معنای این اصطلاح معمولاً با یگدیگر خلط می‌گردد و یکی انگاشته می‌شود)
۱. (اداری) نام رسمی و قانونی یک شرکت یا فرد که معمولاً در اداره‌های مربوط ثبت می‌شود و در اسناد، قراردادها و مکاتبات رسمی به کار می‌رود (این نام ممکن است با نام کالا یا برند متفاوت باشد؛ معادل انگلیسی: Trade Name) ؛ اسم تجاری‏۱.
۱۳۱۵ش. حق‌الثبت نام تجاری از دو ریال طلا تا یک پهلوی است که مطابق نظامنامۀ وزارت عدیله اخذ خواهد شد (آیة‌الله‌زاده: مجموعۀ حقوقی، ش۲۹‏/۱۶‏) ║ ۱۳۱۹ش. اختیارات دادگاه در این زمینه محدود است. حدود آن عبارت‌اند از: احترام آزادی و حقوق مسلّم اشخاص، مثلاً استعمال نام خانوادگی جزء نام تجاری حق مسلّم شخص است که نمی‌توان منع کرد (امین‌فر: مجموعۀ حقوقی، ش۱۶۲‏/۴۵۸‏) ║ ۱۳۶۹ش. در این نوع مشارکت، شرکای ظاهری یا غیر آن از نام تجاری یا شرکت استفاده نمی‌کنند و مسئولیتی خارج از محدودۀ این فعالیت ندارند (خراعی - بدری اهری: حقوق بین‌المللی، ش۱۳‏/۶۲‏) ║ ۱۳۹۳ش. این موضوع برای کشور ما که آیین‌نامه‌ای اجرایی برای ثبت نام تجاری در آن وجود ندارد از اهمیت فوق‌العادهای برخوردار است و اصلاح قوانین ما ... ضروری می‌نماید (صادقی - گلپایگانی: مطالعات حقوق تطبیقی، ش۱‏/۱۶۸‏)
۲. (در بازاریابی) نامی که برای معرفی کالا، خدمت یا شرکتی در بازار به کار می‌رود و بخشی از هویت برند را تشکیل می‌دهد (انتخاب مناسب آن می‌تواند موجب به‌ یاد ماندن، شناخته‌ شدن، جلب اعتماد مشتریان و تمایز کالا یا شرکت از رقبا شود؛ معادل انگلیسی: Brand Name) ؛ اسم تجاری‏۲.
۱۳۶۱ش. ژنریک به گروه‌هایی گفته می‌شود که دارای ریشه‌های مشترک و خصوصیات کیفی واحدی هستند و از یک ریشه نشآت می‌گیرند: مثلاً در ژنریک داروهای انسانی، داروهایی که دارای نام‌های تجاری مختلف بوده و به‌وسیلۀ کمپانی‌های مختلف ساخته می‌شوند، ولی فرمول و طریقۀ اثر و خصوصیات شیمیایی آن‌ها یکی می‌باشد (محسن قرائتی: جهاد، ش۳۹‏/۸۳‏) ║ ۱۳۶۹ش. تحول بزرگ دیگر و دست‌آورد نیک مهندسی ژنتیک در ۱۹۸۲ با تولید و ساخت انسولین انسانی به وسیلۀ DNA نوترکیب با نام تجارتی Humulin بود (امید حدایق: جهاد، ش۱۳۶‏/۲۶‏) ║ ۱۳۷۹ش. فکر می‌کنید که اگر کارهای تبلیغاتی چند ماه پی در پی با موفقیت دنبال شود چه اتفاقی می‌افتد؛ تقریباً تمام مشتریانی که ممکن است به نام تجاری مورد بحث علاقه داشته باشند واقعاً آن را می‌خواهند (فضل‌الله امینی: مدیرساز، ش۷‏/۲۲‏) ║ ۱۴۰۴ش. هدف اصلی این مقاله تعیین نقش نام تجاری بر ارزش برند و رضایت مشتری بود (قاسمی - شکی: جهان نوین، ش۲۹‏/۲۶‏)
نام تعمیدی
← اسم تعمیدی.
۱۳۴۶ش. تئوفانس ... و ژان مالالاس ... سرانجام کار مزدکیان را از قول بستگرنامی که پس از این حوادث به دین مسیح گرویده و نام تعمیدی تیموتئوس را پذیرفته‌است چنین نقل کرده‌اند ... (محمدجواد مشکور: دین مزدک، ش۴۰‏/۳۲۹‏) ║ ۱۳۹۴ش. ابن عبری ... سراسقف و دانشمند برجستۀ کیش یعقوبی است ... نام تعمیدی وی یوحنا بود (مریم حاجی محمداسماعیل شیرازی: تاریخ‌پژوهی، ش۶۴‏/۱۷۷‏)
نام جاوید (جاوید:‌ جاویدان)
آوازه و شهرت.
ق۴. پس‌ از مرگ بر من که گوینده‌ام / بدین نام جاوید جوینده‌ام (فردوسی، ۷‏/۱۴۸‏) ║ ق۵. وگر تیغ تو از من جان ستاند / مرا این نام جاویدان بماند (فخر گرگانی، ۱۷۱) ║ ق۶. لکن از گفتۀ خاقانی ماند / نام جاوید ز دوران اسد (خاقانی۱، ۸۶۹) ║ ق۷. بدیشان آن ردان گفتند یکسر / که ما تا هفتۀ دیگر برادر - رسانیم و بیاید از گروتمان / بمانَد نام جاویدش به گیهان (زرتشت بهرام پژدو، ۲۹) ║ ق۸. شما را باید که غبطت بر عطای جزیل که مَلِک به من داده، نباشد که آن فانی خواهد بود غبطت شما باید که بر نام جاوید و فخر ابدی من باشد (ابرقوهی، ۱‏/۱۸۱‏) ║ ۱۳۶۴ش. آن‌قدر در زندگی از فرعون‌ها و مردم زجر کشیده‌ام که از همه‌چیز حتی امیدواری تحصیل نام جاوید، سیرم (منصوری، ۱‏/۱‏) ║ ۱۳۹۱ش. اشتیاق به شهرت و نام جاوید و اندیشۀ مرگ و تشویش از آن، انگیزۀ اصلی سر و سامان دادن به حماسۀ گیل‌گمش و داستان اسکندر است (کرمی - رحیمی: شعرپژوهی، ش۱۱‏/۱۷۱‏)
نام جستن
کسب شهرت، اعتبار و آبرو کردن ؛ نام‌ خواستن؛ نام‌ونشان جستن(به نظر می‌رسد که این ترکیب (نام + جستن) باشد و واحد واژگانی نباشد).
ق۴. نخست آلت جنگ را دست برد / در نام جستن به گُردان سپرد (فردوسی، ۱‏/۴۱‏) ║ ق۵. خلق را دو چیز هلاک کرد: فراشدن ازپی هوا و دوست داشتن ثنا و از این آفت خلاص کسی یابد که نام نجوید و به خمول قناعت کند (غزالی۱، ۲‏/۱۸۹‏) ║ ق۶. نام جستن بر هشت وجه است: یکی آنکه اساطین دولت دشمن و عرانین حضرت خصم با تو موافق شوند (محمد ملطیوی۱، ۴۱۵) ║ ق۷. گل، با رخ تو نام نجوید امسال / با بوی تو، کس سمن نبوید امسال (خلیل شروانی، ۱۹۲) ║ ق۸. لب برین کوزه نه، چو خواهی کام / زر به این نظم دِه، چو جویی نام (اوحدی، ۶۴۷) ║ ق۹. نیک‌ناما نام نیکت کم مباد از ملک بخت / تا جهان بر جای باشد نام‌ جوی و کام یاب (بدر شیروانی، ۳۸۳) ║ ق۱۰. سگ او شو به نهان اهلی و شهرت مطَلَب / نام خود گم کن و چون بوالهوسان نام مجوی (اهلی، ۳۹۸) ║ ق۱۱. عزلت طلبی که نام می‌جوید / دامی‌ است که زیر خاک پنهان است (صائب، ۲‏/۱۱۰۱‏) ║ ق۱۳. عزت دهی و قرب فزایی و مال بخشی / تا باز نام جوید و تا باز کام گیرد (قاآنی، ۱۵۲) ║ ق۱۴. نام‌آوران عرصهٔ مُلک از تو جسته نام / سوداگران کشور دین از تو برده سود (ادیب‌الممالک، ۲‏/۱۶۵‏) ║ ۱۳۲۰ش. نام جویی چو مَلَک باش نکوکردار / قدر خواهی چو فلک باش بلندارکان (اعتصامی، ۵۶)
نام جنس
← اسم جنس.
ق۵. الخیل و الجبهة و الکراع: اسب نام جنس است (ابوسعد میدانی، ۱‏/۳۴۹‏) ║ الغنم: گوسفند، نام جنس است (تفسیر مفردات، ۴۴) ║ ق۶. البقر: گاو و نام جنس است (ابوالفتح بادی، ۶۳) ║ الکُراع: اسب، نام جنس است (کرمینی۱، ۱‏/۱۸۷‏)
نام چیزی از کسی افکندن (افکندن: افگندن)
(درمورد ویژگی کسی) سلب کردن آن از او.
ق۴. خدای نام و صورت فریشتگان از وی بیفکند و او را ابلیس نام کرد و معنی ابلیس نومید بوَد (بلعمی۱، ۷۶) ║ ق۵. در حکمت واجب است نام مذمّت از خود بیفکندن چنانستی که ملک عالم گویدی که یوسف مخلوق بود نپسندید از کرم خود مکافات زشتی کردن، پس [در] من که اکرم‌الاکرمینم (ابواسحق نیشابوری، ۱۱۹) ║ ق۶. سه مرد از آنِ ما بیامدند ... و عَلَم پاره کردند و نام عَلَمداری از شما بیفکندند (سمک، ۲‏/۲۶۴‏) ║ نه بینی که زلّت بر ایشان قضا کرد و با آن‌همه زلات نام عبودیت از ایشان بنیفکند و با ذکر زلّت و معصیت تشریف اضافت از ایشان وانستد (میبدی، ۸‏/۴۴۰‏) ║ ق۸. وزیر ... سعی نمود تا نام شهزادگی از ایشان افکنَد (حمداللّه مستوفی۲، ۴۷۳) ║ ق۹. خواجه‌ نظام‌الملک ... معروض داشت که مصلحت چنان می‌نماید که نام شاهزادگی از اولاد قتلمش افکنده ایشان را به‌ اسم اسفهسالاری و قیادت لشگر به ‌اطراف ممالک محروسه فرستاده آید (میرخواند، ۴‏/۳۵۳‏)
نام چیزی از کسی افگندن
⇅ نام چیزی از کسی افکندن.
نام چیزی از کسی برخاستن
(درمورد ویژگی‌، حالت، رفتار، صفت و مانند آن‌ها) رفع شدن و از بین رفتن آن از او.
ق۴. یتیم آن باشد که مادر ندارد وز پس بلوغ نام یتیمی از وی برخیزد (قرآن پاک، ۲۹) ║ ق۵. نام‌های او بدل نگردد ازبهر آنکه نام تبدل گشتن آنجا بود که مسمی متغیر گردد چنانکه ساکن متحرک گردد و نام ساکنی از او برخیزد (مستملی، ۱‏/۳۰۴‏) ║ چون قدیم را اول پیدا شد، نام قدیمی از او برخاست، محدث باشد (ناصر خسرو۷، ۲۹) ║ چون چوب صورت کرسی را برگرفت، نام چوبی از او برخاست و نام کرسی برگرفت (ناصر خسرو۷، ۵۷) ║ ق۶. درزی به چه در رنگ زری آویزد/ تا نام سپیدکاریَش برخیزد (سوزنی۱، ۳۸۹) ║ ق۷. سامری گاوی زرّین ساخت؛ هم به‌واسطۀ زر، نام گاوی از او برنخاست (ابن اسفندیار۱، ۱‏/۴۶‏) ║ با تو نام ما ز ما برخاسته / ای مرا بی تو ز من ننگ آمده (سیف فرغانی، ۳‏/۲۴۸‏) ║ ق۹. مؤمنی که... عبادت به صدق و ارادت کرده... اگر نام مؤمنی از وی برنخیزد... عجیب‌وغریب نباشد (معین‌الدین فراهی، ۱۱۶) ║ برادران هرچند جفا کردند نام برادری از ایشان برنخاست (معین‌الدین فراهی، ۱۵۲)
نام چیزی از کسی یا چیزی افتادن

نام چیزی از کسی یا چیزی برداشتن
(درمورد ویژگی) او یا آن را از آن چیز سلب کردن.
ق۵. نام مسلمانی از خویشتن بردارید و خویشتن را یهود نام کنید، تا شما از ایشان جدا شوید. چنان کردند به اشتقاق من، هاد یهود (ابواسحق نیشابوری، ۳۹۶) ║ ق۶. هیچ مؤمن به گناه کافر نگردد تا به حلال ندارد گناه را، زآن‌سبب که خدای عز و جل نام ایمان از گناهکاران برنداشت (ابونصر خانقاهی، ۳۳) ║ ق۸. دوست احرام آشنایی بست / نام بیگانه زین حرم برداشت (اوحدی، ۶۰)
نام چیزی بالا بردن
(مجاز) باعث افتخار و سربلندی آن شدن (در پیکره شاهد دیگری یافت نشد).
ق۱۱. نخستین قلعه آن سرکوب افلاک / که بالا برده نام عالم خاک (کلیم، ۱۴۵)
نام چیزی برآوردن
۱. به آن معروف و مشهور شدن.
ق۸. چو سرو هرکه برآورد نام آزادی / دلش کجا به سهی‌قامتان شود مائل (خواجو، ۷۱۶) ║ نام دریادلی برآوردی / طرفه این کآب نیست بر جگرت (کمال خجندی، ۱‏/۱۷۵‏) ║ ق۱۲. خوبان طلسم ناز به نام تو بسته‌اند/ صفرای غمزه بشکن و نام وفا برآر (تأثیر، ۵۷۱) ║ نام آزادی برآوردند در باغ جهان/ هم‌چو سرو بوستان در خدمتت ایستاده‌ها (سیّدا، ۲۰۳) ║ ۱۳۲۷ش. بعضاً می‌شد که ملاهای حجره‌دار بی‌سواد به شرط خودشان درس خواندن، به طلبه حجره می‌دادند و به واسطۀ اینگونه شاگردان خریده نام ملائی برآورده به منصب علمی‌ای می‌رسیدند، هیج نباشد، از تهمت بی‌سوادی خلاص می‌شدند (عینی، ۲‏/۱۶۲‏)
۲. دربارۀ آن سخن گفتن.
ق۸. نام حیا برآورد باران که پیش رویت / از شرم می‌چکد خوی خورشید آسمان را (ناصر بخارائی، ۱۶۳)
نام چیزی برافتادن
۱. از بین رفتن آن به‌طور کامل.
ق۷. نام خلاف تا که برافتد به عهد تو / بید از چمن گریخته هر نوبهار باد (قمری آملی، ۱۲۸) ║ ق۸. ما را ز عشق کی بود ای دل به جان نجات / روزی که نام عشق برافتد ز کاینات (نزاری، ۱‏/۶۰۴‏) ║ ق۱۰. غم تو یافته چندان رواج در عالم / که از زمانه برافتاده‌است نام نشاط (محتشم، ۲‏/۱۲۲۲‏) ║ ق۱۱. لله‌الحمد که این نیازمند درگاه ایزدی توفیق بخشش تمغای کل ممالک محروسه که از حساب و شمار بیرون است یافته و نام تمغا از قلم‌رو من برافتاده (جهانگیر، ۲۳۸) ║ ق۱۴. او را بعد از ورود به طهران کشتند و در بقعۀ امامزاده زید (ع) مدفون نمودند و نام شاهی از دودمان زندیه برافتاد (حسن فسایی، ۱‏/۶۵۹‏)
۲. (درمورد امری) (معمولاً با حرف اضافۀ بر) نسبت انجام دادن آن به کسی.
ق۸. بر او تا نام دادن برنیفتد / گر از قولنج میرد تیز ندْهد (عبید، ۲۴۵)
نام چیزی بر چیزی یا کسی راندن
به نظر می‌رسد که بار معنایی بر فعل «راندن» است و با «نام» ترکیب نمی‌سازد.
ق۹. حرام کرد بر شما مردار را و خون و گوشت خوک را... مقصود و معظم ازو گوشت اوست ازبهرِ این گوشت را تخصیص کرد و حرام کرد هر آن چیزی که او را نه بر نام خدای کشته‌باشند و آن آنست که در جاهلیّت چون ذبح کردندی نام بتان بر وی راندندی و گفتندی: بسم اللّات و العزّی (ابوالمحاسن جرجانی، ۱‏/۱۹۸‏)
نام چیزی بر خود گرفتن (گرفتن: نهادن)
(مجاز) (درمورد شغل، مقام و مانند آن‌ها) به عهده گرفتن آن.
ق۶. آن‌چه مرا به این آورده‌است آن است که من نام ریاست و مهتری این قوم بر خود گرفته‌ام (محمد بخاری، ۱۵۶) ║ ق۸. سلیمان‌شاه ... سکه و خطبه به‌ نام مَلِک‌شاه داد کردن ... و نام امیری و مَلِکی بر خود ننهاد (آقسرایی، ۲۰)
نام چیزی بر دهان آوردن
⇅ نام کسی یا چیزی را بر زبان آوردن.
نام چیزی بر زبان‌ها جاری بودن
معروف و مشهور بودن آن (مشابه این ترکیب «اسم کسی یا چیزی بر زبان کسی یا کسانی جاری شدن/ گشتن/ کردن/ ساختن» نیز وجود دارد که فعلا مدخل نکردم به علت اینکه به نظر می‌رسد که قابلیت مدخل شدن را نداشته باشند).
ق۱۱. ز آبش تازه می‌گردد روان‌ها / «بهت» جاری‌ است نامش بر زبان‌ها (کلیم، ۱۷۵)
نام چیزی بر سر کسی نهادن
⇅ نام چیزی بر کسی نهادن.
نام چیزی بر کسی افتادن (افتادن: اوفتادن)
(درمورد عنوان و لقب کسی) او را به آن خطاب کردن.
ق۴. گیومرث... به هر شهری خطبه‌ای بکرد و... آن روز نامِ پادشاهی بر او افتاد (بلعمی۱، ۱۲۳) ║ ق۸. تویی که با دل و دست تو نام جود و کرم/ بر ابر و بحر نیفتد مگر به طنز و مجاز (عماد فقیه۱، ۳۳۱) ║ ق۹. خواجة مزده بر مزده خشم گرفت و گفت تو آنچ مشهور و معروف است به‌نام خود بنا کرده‌ای... و مزده را بدین سبب بکشت و نام مزده مملوک بر مزدجان افتاد و بدو بازمی‌خوانند (حسن قمی، ۶۲)
نام چیزی بر کسی بستن (بر: به)
او را با ارزش و اعتبار آن معرفی و مطرح کردن.
ق۶. آن‌کسان کآسمانْش می‌خواندند / نام قصاب بر شبان بستند (خاقانی۱، ۴۸۹) ║ نام شاهنشهی بر او بستم / کآب گیرد ز نقش او دستم (نظامی۵، ۳۵۱) ║ ق۸. تو پنداری ز دست غصه رَستی / که نام عاشقی بر خویش بستی (اوحدی، ۴۶۰) ║ ق۹. یک روز ابوجهل به حضرت رسول ... گفت: یا محمد، تو شرم نداری که نام فتوت بر خود بسته‌ای و فتوت تو از کجا است؟ (فتوت‌نامۀ قریب: فتوّت و اصناف، ۷۴)
نام چیزی بر کسی بودن
(درمورد ویژگی، صفت، منصب و مانند آن) به آن شناخته و مشخص شدن.
ق۶. شغال گفت: من استاد سمکم ... نام شاگردی بر وی است (سمک، ۲‏/۲۵‏) ║ ۱۳۲۵ش. گویند خدای زنان بوَد / مردی که بر او نام شوهری‌ست (عالم‌تاج، ۲۰)
نام چیزی بر کسی نشستن
به آن شناخته و معرفی شدن.
ق۵. تا از بلا و ستم دیلمان رَسته‌ایم و نام این دولت بزرگ که همیشه باد بر ما نشسته‌است در خواب امن غنوده‌ایم (بیهقی۱، ۲۱)
نام چیزی بر کسی نهادن (نهادن: گذاشتن؛ بر: بر سرِ)
(درمورد عملی یا رفتاری) نسبت دادن آن به او.
ق۵. چون فخرالدوله فرمان یافت، وی را پسری بود کوچک، مجد‌الدوله لقب دادندش و نام پادشاهی بر وی نهادند (عنصرالمعالی، ۱۴۶) ║ ق۶. نمی‌بینی که فلان و فلان هم تائب‌اند؟ بنگر که ایشان چه می‌کنند و چون می‌زیند؟ اگر نام تائبی بر خویشتن ننهادی بهتر بودی و تو باری نگر چنان نکنی (ژنده‌پیل۱، ۳۰۲) ║ یوسف نام دزدی بر ابن‌یامین نهاد، چون خواست که وی را بازگیرد و خاصّ خود گرداند (سمعانی، ۳۶۹) ║ ق۸. گفت... بگو زلف چیست؟ گفتم: عقدۀ ماه، مفتول سیاه... چون سخن زلف اینجا رسانیدم، شانه زبان گشاد و با من آغاز کرد: ای نام عاشقی بر خویش نهاده (نخشبی، ۱۲۷) ║ ق۱۲. نام هر بوالهوسی بر سر عشّاق منه / ننگ صد سلسله از سلسلۀ ما بردار (نجیب کاشانی، ۳۲۳) ║ ق۱۳. قنبرش نام غلامی گر گذارد بر سرت / خواجگی‌ها بر سر نُه‌چرخ و هفت‌اختر کنی (سروش، ۱‏/۶۶۲‏) ║ بر سر یوسف اگر نام غلامیت نهند / تا قیامت شرف دودۀ اسحاق آید (یغما، ۱‏/۱۳۳‏)
نام چیزی بر کسی یا چیزی افکندن
⇅ نام چیزی بر کسی یا چیزی گذاشتن.
نام چیزی بر کسی یا چیزی برافکندن
⇅ نام چیزی بر کسی یا چیزی گذاشتن.
نام چیزی بر کسی یا چیزی رفتن

نام چیزی بر کسی یا چیزی کردن
او یا آن را با آن چیز شناختن و معرفی کردن.
ق۱۲. در ساحت تو منصب جاروکشی گرفت / کردند نام نیّر اعظم بر آفتاب (تأثیر، ۴۷)
نام چیزی بر کسی یا چیزی گذاشتن (بر: به، روی؛ گذاشتن: افکندن، برافکندن، برنهادن، نهادن)

ق۴. کند دشمن آهوی کوچک بزرگ / به خرگوش تو برنهد نام گرگ (ابوشکور بلخی: شاعران بی دیوان، ۹۴) ║ ق۶. سالکان حضرت الاهیت بر فنون و تفاوت آمدند... بعضی را بر دیوانگی حمل کردند و مقصود ایشان آن بود تا رسته شوند از آفت و زحمت قالب نام دیوانگی بر خود افکندند که صداع و زحمت خلق باری گران است (عین القضات۱، ۲۰۶) ║ عیب یک هم‌نشست باشد بس/ کافکند نام زشت بر صد کس (نظامی۵، ۹۰) ║ ق۷. آزاده‌وار همت و خُلق و طبیعتش / نام وفا به عالم غدّار برنهاد (عمر بن محمود محمودی بلخی: عوفی۱، ۱‏/۱۶۹‏) ║ چو نام بندگی بر من فکندی / ز ننگ نسبت خود باز رستم (همام، ۱۲۰) ║ ق۸. اتسز ... نام پادشاهی بر خود افکند (حمداللّه مستوفی۲، ۴۸۱) ║ ق۹. چون یعقوب دل در بنیامین بست و قدری با وی آرام گرفت دیگرباره درحقِّ وی دهرۀ زهرآلود از نیام دهر برکشیدند و از پدرش جدا کردند و آنگاه نام دزدی هم به وی افکندند (معین‌الدین فراهی، ۶۷۴) ║ ق۱۱. آسودگی ز گلشن فقروفنا گلی‌ست / نام گدا به خویش نِه و پادشاه باش (سلیم تهرانی، ۳۰۳) ║ ق۱۲. هرکه نام آدمی بر خود گذاشت/ از دگر حیوانش باید فرق داشت (نشاط، ۲۷۱) ║ یکی را فراعون رحمانیش / به خود برنهد نام یزدانیش (نشاط، ۲۹۵) ║ ق۱۳. هستی خود را کجا پنداشتیم/ نام هستی که به خود بگذاشتیم (احمد نراقی، ۷۶) ║ از چه نام حق گذاری بر وثن/ این ورم‌ها را چرا گویی سمن (احمد نراقی، ۴۱۳) ║ ۱۳۰۸ش. اگر به همان شرم‌ساری پیش نفْس خود، تمام می‌شد، مفت جسته‌بودم و اکنون نام بلا به آن نمی‌گذاشتم، به نادانی ایام جوانی می‌خندیدم و قضیه به این‌جا ختم می‌شد (حجازی۱، ۱۱) ║ ۱۳۵۶ش. رومی‌ها خال‌کوبی را بریتانیاکوس تلفظ می‌کردند، به‌این‌جهت نام بریتانیا رویِ آن جزیره گذاشته شد (دژکام، ۸۱) ║ ۱۳۶۱ش. درست در همین فاصله بود که آن روی‌داد مهم اتفاق افتاده‌بود، اگر بشود نام اتفاق بر آن گذاشت (صالح حسینی، ۳۰) ║ ۱۳۷۷ش. کسان دیگری هم بوده‌اند. شاعرانی که به‌ تلقین‌ها نام الهام گذاشته‌اند. ارزانیشان (مندنی‌پور۲، ۵۸)
نام چیزی برنهادن
⇅ نام نهادن‏۱.
ق۶. بت‌پرستان ... بتان را نام اله برنهاده‌اند، بی‌ آنکه در ایشان از معنی الهیّت چیزی هست از قدرت بر اصول نِعم و استحقاق عبادت (ابوالفتوح، ۱‏/۵۴‏)
نام چیزی بودن

نام چیزی به اوج رساندن
مطابق با شیوه‌نامه به علت تک‌شاهدی بودن قابلیت مدخل شدن را ندارد. در پیکره شاهد دیگری یافت نشد.
ق۱۱. به هم چون رسیدند آن هردو فوج / رساندند نام دلیری به اوج (واعظ، ۶۳۶)
نام چیزی به چیزی یا کسی برنهادن
⇅ نام چیزی به کسی یا چیزی نهادن.
نام چیزی به خود گرفتن
به آن شناخته و نامیده شدن.
۱۳۴۴ش. آن قرن گستاخ دلیر ... نام روشنگری به‌ خود گرفت (زریاب، ۳۱۷) ║ ۱۳۶۸ش. شامی گوشت ... بعدها نام کتلت به‌ خود گرفت و شامی لپه و ماهیچه (شهری۲، ۴‏/۲‏) ║ ۱۳۹۹ش. این دفتر بعد از مدتی با شرکت مندا ادغام شد و نام مهندسین مشاور مدام را به خود گرفت (فاطمه عزیزی: مطالعات جغرافیا، عمران و مدیریت شهری، ش۲‏/۱۶۰‏)
نام چیزی به کسی پیوستن
به نظر می‌رسد به علت تک‌شاهدی بودن مدخل نشود.
ق۴. کز آن‌گه‌که چرخِ سپهر بلند/ بگشت ازبرِ تیره خاکِ نژند ـ چو تو شاه بر گاه ننْشست نیز/ به کس نام شاهی نپیوست نیز (فردوسی، ۴‏/۸۶‏)
نام چیزی به کسی یا چیزی افتادن (افتادن: اوفتادن)
شناخته و نامیده شدن او یا آن به آن اسم.
ق۶. خدای ایشان را بی‌شک داند، که می فابستند الله داند، ار ناقص بود ار بود کامل، ار واحد بود اگر عدد داند. هرآنچه که نام شیء برو اوفتد، ز کمیت آن خدای خبر دارد. از هرچه بُدست وز هرچه باشد، ظاهروباطن یکسر خبر دارد {رعد ۸/۱۳} (پلی میان، ۱۰۰) ║ ق۷. پدر کردند نام آتش و باد / به آب و خاک نام مادر افتاد (امیر خسرو۱، ۳۱۸)
نام چیزی به کسی یا چیزی نهادن (نهادن: برنهادن)
⇅ نام چیزی بر کسی یا چیزی گذاشتن.
نام چیزی به لب آوردن
⇅ نام کسی یا چیزی را بر زبان آوردن.
نام چیزی پیدا کردن
← نام چیزی یافتن.
ق۸. بندۀ قامت سروم که اگر برگ نداشت/ نام آزادگی و راست‌روی پیدا کرد (ناصر بخارائی، ۲۳۸)
نام چیزی چیزی برآمدن
اسم آن چیز به چیز دیگری تغییر یافتن.
ق۶. شاه عجم رکن دین کز آیت عدلش/ نام عجم روضة‌السّلام برآمد (خاقانی۱، ۱۴۴) ║ ق۷. ای که شکر پیش شهد لفظ تو از شرم / آب شد و نام او جلاب برآمد (قمری آملی، ۱۵۷) ║ میز میان دو عقد کرد نیارست / عقل که نامش دقیقه‌یاب برآمد (قمری آملی، ۱۵۷)
نام چیزی چیزی رفتن
← نام چیزی چیزی شدن.
ق۷. در زمین نام تو بی‌شک نصر اعظم می‌سزد / نام برجیس فلک گر سعد اکبر می‌رود (فخرالدین مبارک‌شاه‌ بن حسین مروروذی: عوفی۱، ۱‏/۱۱۶‏)
نام چیزی چیزی شدن
مخاطب و نامیده شدن به آن اسم ؛ نام چیزی چیزی رفتن.
ق۶. همان خلق خوش‌نکهت تست لیکن / چو بر باغ بگذشت نامش صبا شد (رضی‌الدین نیشابوری، ۱۳۹)
نام چیزی چیزی فرمودن
⇅ نام چیزی (را) چیزی کردن.
نام چیزی (را) چیزی کردن (کردن: فرمودن، هشتن)
آن را به نامی خاص یا اسمی دیگر معرّفی کردن.
ق۵. نام این کردیم کنزالسّالکین / زآنکه سالک را بوَد رشدی از این (خواجه عبداللّه۱، ۲‏/۵۴۲‏) ║ نام قضا، خِرَد کن و نام قَدَر، سخن/ یاد است این سخن ز یکی نامور مرا (ناصر خسرو۱، ۱‏/۱۳‏) ║ ق۶. هفت در دوزخند در پرده / نامشان عاقلان چنین کرده (سنایی۳، ۱۷۰) ║ ق۸. فصل هشتم، در تفصیل امور دیگر مسکینان که در موضعی معیّن از بازار ربع رشیدی شرط رفته است که در آن موضع ترتیب کنند و به فقرا و مساکین دهند و نام آن موضع دارالمساکین کرده شده (رشیدالدین فضل‌اللّه۱۷، ۳۹) ║ رو در آئینۀ دلم بنمود / نام تمثال خویش جان فرمود {فرمودن} (شاه نعمت‌اللّه، ۳۴۱) ║ ق۱۱. منم که صبح کنم نام شام ماتم را / هلال عید کنم نقش ناخن غم را (شفائی، ۲۷۲) ║ ق۱۳. رساله[ای] در علم سلوک نوشته و نام آن را قانون دارایی هشته‌است اگرچه از فرط ظرافت که به کار برده مضحک است ولی در بعضی موارد دستورالعمل هر طالب و سالک (خاوری، ۲‏/۹۸۵‏) ║ ستوده ناصردین‌شه که از نهایت جود / سزد که نام کَفَش بحر بی‌کرانه کنی (سروش، ۱‏/۶۹۰‏)
نام چیزی (را) حلقه گرفتن
⇅ نام کسی یا چیزی (را) حلقه کردن.
نام چیزی دادن
(معمولاً درمورد ویژگی، صفت و مانند آن) کسی یا چیزی را با آن معرفی کردن و شناختن.
ق۵. بت و ماه را نام خوبی مده / که او از بت و مه بسی خوب‌تر (عنصری۱، ۵۱) ║ گفت ابراهیم را به دوستی گرفتم تا نام خلیلی دادمش باز هرگز تو نبودی ما را مگر دوست (مستملی، ۱‏/۴۰۴‏) ║ ۱۳۴۴ش. استانیتزای ویوشنسکایا ... پس‌ از ویرانی چیگوناکی ... به سرزمینی هموار و ریگزار منتقل گشت و نام تازۀ ویوشنسکا بدان داده‌ شد (به‌آذین۵، ۱‏/۲۰۱‏) ║ ۱۳۵۵ش. آگهی‌های پشیمانی مبنی بر بیزاری از حزب و اعلام خیانت گردانندگان آن ـ آگهی‌هایی که مردم به‌زودی نام گویای «گُه‌خوردم‌نامه» بدان دادند صفحات روزنامه‌ها را پُر می‌کرد (به‌آذین۱، ۱‏/۵۶‏) ║ ۱۳۷۲ش. دکتر آدمیت و احتمالاً سیمین دانشور نیز بر همین تصمیم‌اند ... حتی به‌ قیمت کنار رفتن حسین ملک و اطرافیانش ... که نام گروه سوسیالیست به خود داده‌اند، لازم می‌دانند امضای امثال به‌آذین در پای اعتراض‌نامه باشد (به‌آذین۱، ۲‏/۸۲‏)
نام چیزی داشتن
(درمورد ویژگی یا خصوصیت کسی) دارا بودن آن و به آن شناخته شدن.
ق۵. آن‌که نام پیمبری دارد/ که بسی جای‌گاه کرده به چنگ (فرّخی، ۲۱۰) ║ ق۸. جهان‌پناها ده سال بیش می‌گذرد / که بنده نام دعاگویی شما دارد (عبید، ۱۲۷) ║ ق۹. چون خبر در لشکرگاه فیروزشاه افتاد که یک دروازه از شهر [را] گرفتند هر کس که نام مردی داشت جمله برفتند، چنانکه در آن سپاه هیچ مرد نماند (بیغمی۱، ۴۷۳) ║ ق۱۱. به معشوقی نزیبد هرکه دارد نام معشوقی / ز صد خوبان یکی باشد که شاه و شهریار افتد (فیّاض لاهیجی، ۴۳۲)
نام چیزی را بر کسی گذاشتن
(درمورد سمت، مقام و مانندِ آن) عهده‌دار آن شدن.
ق۱۴. فرمود اگر به خواهش شما این تاج شاهی را بر سر گذارم اول زحمت و مرارت شما خواهد بود برای آنکه من راضی نخواهم گشت که نام سلطنت را بر خود گذارم و از بزرگترین پادشاهان ایران نباشم (حسن فسایی، ۱‏/۶۶۲‏) ║ اگر مقرر است مثلا در یک ولایت، فوجی هزار نفری باشد سیصد و چهارصد و پانصد نفر از این اشرار نام سرباز بر خود گذاشته، ابداً از نظم و طریق جنگ و دفاع و تیراندازی خبر ندارند و مشق جنگ نکرده‌اند و از صد نفر بلکه پانصد نفر یکی سواد خواندن و نوشتن ندارد، این اشرار غالباً به قدر سرباز و قشون، ده‌باشی و یوزباشی و وکیل‌باشی و نایب و سلطان و یاور و سرهنگ و سرتیپ و سردار و سپهسالار و وزیر جنگ دارند که بسیاری فقط برای اینکه مواجبی بگیرند بدون خبر از طریق جنگ و قشونی به رشوه و واسطه این نام را بر خود گرفته‌اند (سیّاح۱، ۱۱۰)
نام چیزی را بر لب آوردن
⇅ نام کسی یا چیزی را بر زبان آوردن.
نام چیزی را بلندآوازه ساختن
⇅ نام کسی یا چیزی را بلندآوازه کردن.
نام چیزی را بلند ساختن
⇅ نام کسی یا چیزی (را) بلند کردن.
نام چیزی را چیزی ساختن
آن را با آن اسم مخاطب قرار دادن و نامیدن.
ق۶. پاکان که درو مقام سازند / فخرالبلدینش نام سازند (خاقانی، ۱۹۵) ║ ق۹. در ازل ترکیب آن لعل لب از جان ساختند / زو عرق بردند و نامش آب حیوان ساختند (آذری، ۱۷۱) ║ ق۱۳. نامش استدلال و برهان ساختی / مهره چیدی و قماری باختی (احمد نراقی، ۱۱۹) ║ بوق چبْود علم‌های بی ثمر / لجّه بی دُر و ابر بی مطر ـ ظن و تخمینی به ‌هم بربافتن / نام آن را علم و حکمت ساختن (احمد نراقی، ۳۴۱)
نام چیزی را چیزی هشتن
⇅ نام چیزی (را) چیزی کردن.
نام چیزی را حلقه ساختن
⇅ نام کسی یا چیزی (را) حلقه کردن.
نام چیزی روی چیزی گذاشتن
⇅ نام چیزی بر کسی یا چیزی گذاشتن.
نام چیزی (را) روی کسی یا چیزی گذاردن
۱. او را با آن اسم شناختن، خطاب کردن و معرفی کردن.
۱۳۵۲ش. قدیر تازگی‌ها نام و شناسنامه خود را عوض کرده و نام کامران تهرانی‌فر و سن بیشتری روی خود گذارده‌بود تا از خدمت معاف شود و در خیابان امیریه خرازی کوچکی باز‌ کرده‌بود (فصیح۲، ۲۹۶) ║ ۱۳۵۳ش. ازنظر این‌ها فئودالیسم یعنی این‌که یک زورمند به‌ناحق نام مالک روی خود بگذارد (مطهری۲، ۸۹) ║ ۱۳۶۸ش. اگر صاحب حجره خود هم حاجی نبوده قیافۀ متین سالخورده نداشت ریشدار سال‌خورده‌ای را اجاره نموده نام حاجی را روی او گذارده (شهری۲، ۴‏/۷۸‏)
۲. ← اسم چیزی را چیزی گذاشتن.
۱۳۶۸ش. انسانی که اینطور خونریزی بکند و نام عدالت روی آن بگذارد، این انسان وقتی‌ که فاتح شود هرگز پاکی و حیثیت ... خود را بازنمی‌یابد (نجفی۱، ۳‏/۱۱۵۰‏)
۳. ← اسم کسی را روی کسی گذاشتن‏۱.
۱۳۷۴ش. مظفرگوشون ... دختر کربلایی‌مناد ... را میان کوچه بغل گرفته و او را بوسیده‌است، دقیق به این نیت که نام خود را روی او بگذارد (دولت‌آبادی۲، ۲‏/۱۴۷‏)
نام چیزی زنده بودن
(به نظر می‌رسد به تبعیت از مدخل «اسم کسی زنده بودن» که حذف شد، این مدخل نیز قابل حذف باشد)
ق۱۰. همیشه نام کرم از تو زنده خواهد بود / چنانکه طی نشود نام حاتم طائی (اهلی، ۵۱۸)
نام چیزی زنده داشتن
⇅ نام چیزی زنده کردن.
نام چیزی زنده کردن (کردن: داشتن)
(درمورد امر، عادت، رسم و مانند آن) احیا کردن و رواج دادن آن.
ق۶. تو نام فضل و سخا زنده کرده‌ای ورنه / سخا و فضل به‌یک باره گشته بود عدیم (جمال‌الدین اصفهانی، ۲۳۶) ║ ق۱۰. گوش گل می‌درَد از مژدۀ پیغام صبوح / زنده دارد نفَس باد صبا نام صبوح (نظیری، ۹۷) ║ ق۱۱. مکن ‌تفاخر از احیای خلق ای عیسی / که زنده کردن نام وفا مسیحائی‌ست (طالب آملی، ۳۲۳)
نام چیزی سرودن
دربارۀ آن سخن گفتن.
ق۱۲. می‌سرودند با هزار آهنگ / نام آن فتنۀ به دل زده چنگ (بیدل، ۳‏/۳۰۳‏) ║ ق۱۳. بربست مدّعی رخت مسْرای نام رجعت / رفتن ز کوی خوبان عار است دیدی آمد (یغما، ۱‏/۱۵۰‏) ║ جز آنان‌ که سردار یل با درود / در آن نامه نامی از ایشان سرود (یغما، ۱‏/۲۶۵‏)
نام چیزی شنیدن

نام چیزی کردن
کسی یا چیزی را به آن خطاب و معرفی کردن.
ق۵. نام مسلمانی بس کرده‌ای/ نیستی آگه که به‌چاه اندری (ناصر خسرو۱، ۱‏/۵۵‏) ║ ق۱۱. مستانه برا گوشۀ چشمی سوی ما کن / دردی به سر درد نه و نام دوا کن (فیض کاشانی، ۳۳۵)
نام چیزی/ کسی (را) به زبان بردن
⇅ نام کسی یا چیزی را بر زبان آوردن.
نام چیزی یافتن
(درمورد ویژگی، صفت، منصب و مانند آن) منتسب و شناخته شدن به آن ؛ نام چیزی پیدا کردن.
ق۵. سه تن از پیغمبران به سه چیز مخصوص بودند: ابراهیم علیه‌السلام به خلت، هیچ‌کس نام خلت نیافت مگر وی و موسی ... (مستملی، ۱‏/۴۰۲‏) ║ ق۶. تو خواستی که به شیر جز تو هیچ‌کس نزدیک نبوَد و پیش او جز تو کسی را سخن نرود و این محال بوَد که به یک تن، نام پادشاهی نتوان یافت (محمد بخاری، ۱۲۱) ║ هرکه او نام کسی یافت، از این درگه یافت / ای برادر کس او باش و میندیش ز کس (میبدی، ۱‏/۲۸‏) ║ ق۷. اگر خواهی که چون انگور نام سروری یابی / به اشک از جرعه‌دان چشم راوق ریز ریحانی (اسفرنگی، ۵۰۰) ║ ق۸. چو یافت نام غلامی به نام تو دینار / ز ضرب سکۀ تو در شمار می‌آید (ناصر بخارائی، ۴۹) ║ به اول خدا بود و آدم نبود / به آخر ازو یافت نام وجود (ناصر بخارائی، ۴۰۷) ║ ق۹. بوَد بقا صفت او و در مراتب خلق / نیافت نام بقا جز تعاقب امثال (جامی۱، ۲‏/۳۷‏)
نام چیزی یا کسی (را) برافکندن (برافکندن: فکندن)
او را از یاد و خاطرها فراموش کردن و شهرت او را از بین بردن.
ق۶. باری این دعوی با این کعبه تو را مسلّم است. اگر آن ترک صد فرزند نجیب داشت، تو صدهزار فرزند عجیب داری. اینک هریک را حلقه در گوش کن؛ نام غلامی برافکن و بها، هزار دینار بر نه (خاقانی، ۱۱) ║ هر سال مه سیاه شود برامید آنک / روزیش نام خادم لالا برافکند (خاقانی۱، ۱۳۷) ║ مُلک عجم به کوشش دولت بپرورَد / نام عرب به بخشش نعما برافکند (خاقانی۱، ۱۳۷) ║ ق۷. همه شب همی جادوی‌ها کند / بکوشد که نام تو را بفکند (زراتشت‌نامه، ۵۹)
نام چیزی یا کسی پرسیدن
در جستجوی آن یا او بودن.
ق۸. در دفتر طبیب خِرَد باب عشق نیست/ ای دل به درد خو کن و نام دوا مپرس (حافظ، ۱‏/۵۴۴‏) ║ نقش حقوق صحبت و اخلاص بندگی / از لوح سینه محو کن و نام ما مپرس (حافظ، ۱‏/۵۴۵‏) ║ ق۱۱. برهمن را از نام و نتیجۀ آتش‌پرستی پرسید (خالقداد۱، ۳۰۸)
نام چیزی یا کسی گرفتن
۱. به آن چیز شناخته شدن و مورد خطاب قرار گرفتن.
ق۴. دور ا‌ست بزرگواری ایزد از نام چیزی گرفتن (سجستانی، ۴) ║ ق۵. روح معنی‌ای است که جسد به وی حی گردد و به زوال وی نام میت گیرد. نام حی به وجود وی گیرد و نام میتی به نفی وی گیرد (مستملی، ۲‏/۸۵۰‏) ║ ق۷. در آن زمان که رکاب هلال‌گوهر تو / ز بهر بکر ظفر شکل گوشوار گرفت ـ ز عکس پرچم اعلام ماه‌فرسایت / سپهر آینه‌گون نام زنگبار گرفت (شمس طبسی، ۱۴) ║ ق۸. چو ظاهر گشت با باطن موافق / گرفت آن‌لحظه سالک نام صادق (عماد فقیه، ۳۸۳) ║ ق۱۲. ز شرم بیدلی خویش آب می‌گردم / مباد آینه پیش تو نام دل گیرد (بیدل، ۲‏/۷۲‏) ║ ۱۳۳۴ش. غیرت نام حسادت می‌گیرد و ثبات قدم به اسم تعصب درمی‌آید و گذشت بی‌غیرتی تعبیر می‌گردد (جمالزاده۱۱، ۱۳۱) ║ ۱۳۶۸ش. اولین گاری‌خانه‌ای که نام گاراژ گرفت، گاری‌خانۀ سید اسداللّه بود که پس‌ از قانون سجل‌احوال و سجل گرفتن به اسم حسینی درآمده (شهری۲، ۴‏/۱۸۵‏) ║ تسمه‌گردان و خال‌سیاه‌بند هرگز برنده نمی‌توانست داشته‌باشد که از صورت قمار جدا شده نام حقه‌بازی و چشم‌بندی می‌گرفت (شهری۲، ۶‏/۲۵۳‏)
۲. لفظ یا اسم آن را به زبان آوردن و دربارۀ آن سخن گفتن.
ق۸. خفاش ... نمی‌خواهد که کسی ذکر روز کند و یا نام آفتاب گیرد (نخشبی، ۲۷۲) ║ ق۱۱. نیست یک شمع در این بزم به سرگرمی من/ سوخت هرکس‌که من سوخته را نام گرفت (صائب، ۲‏/۸۱۱‏) ║ ق۱۲. تمتع چیست زین بی‌حاصلانم چون نگین بیدل / زبانم می‌خراشد گر کسی را نام می‌گیرم (بیدل، ۲‏/۴۹۵‏) ║ چه حد دارم که نام پنجۀ مژگان او گیرم / تذرو دل، اسیر چنگل باز است می‌دانم (حزین، ۳۳۶)
نام حقیقی
به نظر می‌رسد که واحد واژگانی نیست.
ق۱۴. نام مجازیش علیّ‌نقی‌ است / نام حقیقیش ابوالموسقی است (ایرج میرزا، ۱۱۵) ║ ۱۳۳۷ش. شیرزاد به تفسیر گفته خویش پرداخت و به آن افزود: نام حقیقی بنده درگاه پادشاه تقی است نه شیرزاد ولی هم‌چنان‌که نومیدی فراوان و رنج جان‌فرسای هجران وضع روحی مرا تغییر داد اسمم نیز از تقی به شیرزاد تبدیل یافت (ناظرزاده، ۱‏/۱۹۵‏) ║ ۱۳۶۱ش. جرج‌ارول اسم مستعار نویسنده‌ای است به نام حقیقی اریک بلر (فولادوند، ۶) ║ ۱۳۶۸ش. فقط چند تن از مشتریان نام حقیقیش را می‌دانستند (نجفی۱، ۱‏/۳۳۳‏) ║ ۱۳۷۱ش. مادر جلو اطفال جامه از تن بیرون نمی‌نمود و نام حقیقی مادران خود را نمی‌دانستند مبادا ... به‌ گوش نامحرم برسد (شهری۱، ۳‏/۱۳۰‏) ║ ۱۳۷۴ش. زیر عکس نام حقیقی او نوشته شده و میان دو قلاب لقب یونانی او با حروف سیاه‌تر چاپ شده‌است (دولت‌آبادی۲، ۳‏/۲۶۰‏)
نام خانوادگی (خانوادگی: خانواده)
اسمی که به‌طور مشترک برای فرزندان یک خانواده به دنبال اسم کوچک آنان می‌آید. از پدر یا جد پدری گرفته شده و توسط فرزندان ذکور فامیل به نسل‌های بعدی واگذار می‌شود ؛ اسم بزرگ ‏۲؛ اسم خانوادگی؛ اسم فامیلی ‎()‎؛ نام فامیل.
ق۱۴. متهم در صورت بازداشت آزادانه در معیت مستحفظین که مواظب عدم فرار او می‌باشند در محکمه حضور می‌یابد رئیس پس از تحقیق هویت او (اسم، اسم پدر، سن، شغل، نام خانوادگی و تعیین عیال و اولاد) و غیره به متهم اخطار می‌کند در موقع محاکمه مواظب گفتار خود باشد (آئین کیفری، ۲۳۲) ║ ۱۳۱۱ش. برای هر فردی از افراد حاضر در موقع سرشماری یک ورقه انفرادی تنظیم داده شده، که در آن اسم و نام خانوادگی، جنسیت، ...، تأهل، بیوه، ...، شغل و سمتی را که در آن داراست (سرشماری، ۲۷) ║ ۱۳۱۵ش. در اعلانات خلاصه اسم و نام خانوادۀ مالک و مشخصات ملک نوشته می‌شود و املاکی که تقاضای ثبت آن‌ها نشده مجهول‌المالک قید می‌شود (بصیری: مجموعۀ حقوقی، ش۶‏/۱۸‏) ║ ۱۳۵۷ش. ورقه را روی میز می‌گذارم. نام، نام ‌خانوادگی ... شمارۀ شناسنامه، تاریخ تولد و دو سطر سفید ... از او جز این هیچ باقی نخواهد ماند؟ (شهدادی۱، ۳۹) ║ ۱۳۸۲ش. برادران رمضانی شغل کتاب‌فروشی را از پدر به‌ارث برده‌ بودند و حتی پسوند نام خانوادگی آن‌ها کتاب‌فروش بود (جعفری، ۱‏/۳۹۶‏)
نام خانواده
⇅ نام خانوادگی.
نام خدا
← به‌نام‌ایزد‏۱.
ق۱۱. چقدر نام خدا خوش چشمی/ نگهت نورِ نظر می‌گردد (اسیر شهرستانی، ۴۶۵) ║ چه بلا، نام خدا شوخ و ادادان شده‌ای / جان فدایت که بسی خوب‌تر از جان شده‌ای (ملّا‌علی‌نقی: نصرآبادی۱، ۱‏/۵۲۱‏) ║ ق۱۲. لب میگون تو خصمانه گلبرگ تر است / دهنت نام خدا بندر تنگ شکر است (میرنجات، ۳۸۶) ║ ق۱۳. ماشاءاللّه نام‌ خدا / دختر تو اُلنگی‌تلنگی (اشعار عامیانه، ۳۱) ║ ۱۳۶۲ش. هرکسی می‌تواند اهلش باشد. ماشاءاللّه نام خدا، کم نیستند (دولت‌آبادی۱، ۵‏/۱۲۶۶‏) ║ ۱۳۹۸ش. بیایید بخوانیم و همواره بگوییم صد ماشاءاللّه. هرکجا داماد می‌گذرد ماشااللّه و نام خدا بگوییم (ظاهری عبدوند - رضایی: ادبیات و زبان‌های محلی ایران‌زمین، ش۳‏/۱۲۳‏)
نام خدا به زبان کسی گذشتن
⇅ نام خدا گفتن(به‌نظر می‌رسد به علت تک‌شاهدی بودن قابلیت مدخل شدن را ندارد. در پیکره شاهد دیگری یافت نشد).
ق۱۱. دید چون کافرش به روز عزا {ظ: غزا} / به زبانش گذشته نام خدا (سلیم تهرانی، ۵۹۴)
نام خدا گفتن
تحسین کردن کسی و اظهار شگفتی کردن با بردن نام خدا.
ق۱۱. بت‌پرستان ز کمالی که تو داری در حُسن / چون ببینند ترا نام‌ خدا می‌گویند (سلیم تهرانی، ۲۳۸) ║ ق۱۲. موهومی من چون دهنش نام ندارد / گر از تو بپرسند بگو نام خدا هیچ (بیدل، ۱‏/۷۶۸‏)
نام‌ خواستن
← نام جستن(به نظر می‌رسد که این ترکیب (نام + خواستن) باشد و واحد واژگانی نباشد).
ق۴. دلم نام خواهد به گیتی نه ننگ / از آن کرده‌ام باز آهنگ جنگ [؟] (فردوسی: هفت لشکر، ۱۹۴) ║ ق۶. فرخ‌روز، بداند و آگاه باشد که ما را معلوم است که تو در پادشاهی نام‌ خواهی و بسیار به‌دست آوردی؛ بیش‌ از‌ این طلب کردن شرط نیست (سمک، ۵‏/۲۸۸‏) ║ ق۷. عشق ورز ار نام خواهی ای پسر کاهل سخن / از برای عشق مجنون ذکر لیلی کرده‌اند (سیف فرغانی، ۲‏/۱۰۳‏) ║ ق۸. ور نام خواهی آنکه را حافظ به رویش ناظر است / در صف نگه کن بعد از آن ما بعد من بعدی بخوان (حافظ، ۲‏/۱۰۸۸‏) ║ ق۸؟. همی‌بخش اگر نام خواهی درم / که هست از درم نام‌جویی کرم (بانوگشسب‌نامه، ۱۲۴) ║ ق۱۰. نام خواهی رو بدان در کن گدایی اختیار / روی دل یعنی بر آن در سای از این افتخار (محتشم، ۲‏/۱۷۱۶‏) ║ ق۱۱. هفت‌عضو خویش را در هم شکستن مردی است / نام خواهی در شکست هفت‌خوان خویش باش (اشرف مازندرانی، ۲۷۷)
نام خوب
← نام نیک.
ق۶. شکر و ثناء ایشان در اقطار و آفاق گیتی بدرقۀ نام خوب و ذکر جمیل شود (بهاءالدین بغدادی، ۳۶) ║ ملوک ماضی اسلاف ما ... بر وی اقبال فرموده‌اند و ... طریق نیکو سپرده و نام خوب حاصل کرده و همگنان این رعایا ازو شاکر و آسوده بوده‌اند (میهنی، ۱۰۷) ║ رفت آن امیر عالم و زو نام خوب ماند / منشور دولت ابدی در بهشت خواند (ناشناس: ابن فندق، ۱۰۰) ║ ق۷. کسب نام خوبت از اشعار ایشان خواستن / دیو باشد بهر نسل اندر شبستان داشتن (همگر، ۳۲۴) ║ ق۸. چینگگیزخان ... صحایف روزگار را با به‌ نام خوب و صیت جاودانه بنگاشت و در زیادت گردانیدن عرصه و فسحت مملکت متحمّل هرگونه مشاق و شداید گشت (رشیدالدین فضل​اللّه۱۳، ۲‏/۱۴۷۹‏) ║ ق۹. نام خوب و احدوثۀ جمیل تا غایت اعمار اهل گیتی و نهایت ادوار فلکی سمت پایندگی یافت (حافظ ابرو۱، ۳‏/۳۸۶‏) ║ ق۱۰. ای سگ خارجی، بسیار بسیار نام خوب داری که به این نام و جدّت مفاخرت می‌کنی؟ (ابومسلم‌نامه، ۴‏/۷۳‏)
نام خود را روی کسی گذاشتن
(درمورد زن) او را تحت زوجیت و سرپرستی خود اِعلام کردن معمولاً قبل از رسمی شدن عقد نکاح.
۱۳۷۴ش. مظفرگوشون... دختر کربلایی‌مناد... را میان کوچه بغل گرفته و او را بوسیده‌است، دقیق به این نیّت که نام خود را رویِ او بگذارد (دولت‌آبادی۲، ۲‏/۱۴۷‏)
نام دادن
۱. (معمولاَ با حرف اضافۀ به) ← نامیدن‏۱.
ق۴. من این گفتار را اندام دادم / و دانش‌نامه اول نام دادم (میسری، ۷) ║ ق۵. مدّت گردش او به فلک‌البروج که ما او را سال نام دادیم آن‌جا شبان‌روزی است شش ماه به‌تقریب روز و باقی شب (بیرونی، ۱۹۲) ║ ق۶. هرکه از مادر جدا شدی او را بدان خانه آوردندی و درخواستندی تا او را نام دادندی (طرسوسی، ۲‏/۵۱۴‏) ║ تسمیة: نام دادن (قرآن ۳۰: فرهنگنامۀ قرآنی، ۲‏/۴۷۴‏) ║ ق۷. غمّازی و فساد و حسد جمع کرده‌ای / وآن را جواب قطعۀ من نام داده‌ای (کمال‌الدین اصفهانی، ۶۱۸) ║ ق۹. هرکسی را نام ده درخورد او قاسمی / نام عشق لاابالی «اعجب العجاب» ده (قاسم انوار، ۲۷۸) ║ ق۱۰. لیسمّون: نام همی‌دهند (قرآن ۱۰۸: فرهنگنامۀ قرآنی، ۴‏/۱۷۸۱‏) ║ ق۱۱. و قلعۀ کل‌دار را ساخت و ماران‌کوه نیز نام داد (عالم‌آرا۳، ۹۷) ║ ق۱۳. موکب همایون به چمن سنگ‌باران تشریف‌فرما شد و این چمن را گل‌باران نام دادند (اعتمادالسلطنه۲، ۳‏/۱۶۰۵‏) ║ ق۱۴. از من خواهش کرده بود که هرگاه پسری برای من متولد شد به نام او بنامم؛ من هم این طفل را سعید نام دادم (سیّاح۱، ۲۶۸) ║ دویست سال قبل‌ از این حکیم لونیوف وجود باکتری ذره‌بینی را در چرک‌های بن دندان و در میان آب‌های خوردنی معلوم داشته‌ بود. آن‌ها را باکتری نام داده‌ بودند (طالبوف۲، ۵۳) ║ ۱۳۲۳ش. کار را به‌ جایی رسانده‌اند که با همۀ اساس زیبایی که در زبان فارسی موجود است به فرزندان نوزاد خود نام‌های فرنگی می‌دهند (جمالزاده۳، ۲۵) ║ ۱۳۴۴ش. قزّاق‌ها آن روزگار قدیم آمدند و در ساحل دون مستقر شدند و آن‌وقت به‌اشان قزّاق نام دادند (به‌آذین۵، ۱‏/۱۷۹‏) ║ ۱۳۷۴ش. داداش‌بیک که دو زن دیگر داشت، حاضر نشد وی را و طفلش را که رضا نام داده‌ بودند در تهران نگاه دارد (بهنود۱، ۱۰)
۲. به او اعتبار و ارزش بخشیدن.
ق۴. چو بی‌ارز را نام دادیم و ارز / کنارنگی و پیل و مردان و مرز ـ اگرچند بی‌مایه و بی‌تن است / برآوردۀ بارگاه من است (فردوسی، ۸‏/۴۳۶‏) ║ ق۵. تو را ما گزیدیم و دادیم نام / از این‌ پس دهیمَت همه‌گونه کام (یوسف و زلیخا، ۱۷) ║ ق۸. اگر مرده بستن تو را نام داد / مرا چرخ گردان همه کام داد (شمس‌الدین کوسج، ۱۹۸) ║ ق۱۳. گیرم سفر کامت دهد خورشیدسان نامت دهد / یک صبح تا شامت دهد از خاوران تا باختر (قاآنی، ۲۶۵)
۳. (معمولاَ با حرف اضافۀ به) ← نامیدن‏۲.
ق۶. جان دادن را در صف کفار، شریعت جهاد اصغر نام داد (خمرکی، ۲۲۲) ║ ق۷. مرا بندۀ درگهت نام دِه / به بی‌کامی اندر چنین کام دِه (ابن بی‌بی، ۱‏/۱۴۷‏) ║ صافی آن باده ز ارواح جو / زآنکه به اجسام همین نام داد (مولوی۱، ۲‏/۲۵۸‏) ║ ق۱۴. نراق بسیار جای آباد پرمنفعت باصفائی بود که آن را هند کوچک نام داده بودند (سیّاح۱، ۵۷) ║ ۱۳۲۷ش. از بسکه این جوی... تیزگذر نام دیهه را آب می‌داده است، به وی «جوی تیزگذر» نام داده‌اند (عینی، ۲‏/۲۳۰‏) ║ ۱۳۵۵ش. یاد دارم که روزی مصدق سخت به‌اعتراض از مجلس بیرون آمد و آن را دزدخانه نام داد (به‌آذین۱، ۱‏/۱۳۹‏) ║ ۱۳۶۲ش. پای خویشی هم درمیانه، ازسوی خالویم به من رو می‌اندازند، من می‌توانم سرم را بالا بیندازم... این از غیرت است؟ به من چه نامی می‌دهند آن‌وقت؟ (دولت‌آبادی۱، ۱‏/۲۱۷‏) ║ ۱۳۷۹ش. چیزی هست که می‌توان عشقِ عقلانی نامش داد، که همانا عشقِ فهمیدن است (خرّمشاهی، ۲۹۸)
نام داشتن
۱. (معمولاً با حرف اضافۀ در) معروف و مشهور بودن.
ق۴. از او هرکه پیری بُد و نام داشت / پُر از دُرّ، زرّین یکی جام داشت (فردوسی، ۶‏/۱۱۶‏) ║ ق۵. موز مکّی گرچه دارد نام / نکنندش چو شکّر اندر جام (طیان: اسدی۲، ۱۸۸) ║ حاتم طایی که چندین نام دارد در سخا / اشتری کشتی و دادی سایلی را زو طعام (فرّخی، ۲۳۷) ║ ق۶. روزی یکی از میاسیر دهر ... که در فتوت نامی داشت ... خواست که اخوان صفا را برگوشۀ خوان سخا جمع کند (حمیدالدین بلخی، ۶۴) ║ ق۸. نانی ار می‌طلبد از تو غریبی چه شود / تویی امروز در این شهر که نامی داری (حافظ، ۱‏/۸۹۴‏) ║ ق۱۳. نان و گوشت موصل مزیت تمام و در اطراف نام دارد (میرزا ابوطالب، ۳۹۱)
۲. ← اسم داشتن.
ق۵. کابل و سواد آن او را بود که جدّ او کرده‌ بود از سوی مادر و گودرز نام دارد (تاریخ سیستان، ۲۴) ║ ق۶. ای ملکه، دروغ می گوید که این مرد عالم‌افروز است و سمک نام دارد (سمک، ۵‏/۵۱۱‏) ║ ق۷. شد هشتم روز که کوچک را ختنه کنند نام او زکریا نهاده‌اند به نام پدر. مادر بدیشان گفت نه الا نامش یوحنا بنهند. به وی گفتند نیست در دودۀ شما کسی که یوحنا نام داشت (دیاتسّارون، ۱۴) ║ هرآن چیزی که هستی نام دارد/ پدید آورد، ازو آرام دارد (زرتشت بهرام پژدو، ۳) ║ ق۸. مرد سپاهی ... جان‌باز نام داشت (ثغری، ۴۷) ║ ق۹. گفتند کریمه نام دارد / اصل‌ونسب از کرام دارد (جامی۳، ۲‏/۲۴۴‏) ║ ق۱۰. امرای سحره که به‌عقیدۀ محمدبن جریر الطبری چهار نفر بودند شابوت و حابوت و خطخطه و مصغر نام داشتند ... درصدد معارضه شدند (خواندمیر۱، ۱‏/۸۷‏) ║ ق۱۱. سه برادر درآن قلعه حاکم بودند و برادر بزرگ یوسف خلیفۀ ورساق نام داشت و سلطان آنجا بود و برادر دویم قاسم خلیفه نام داشت و برادر سیم حسن خلیفه نام داشت (عالم‌آرا۳، ۵۰۴) ║ ق۱۲. اقلیم ثانی سوت نام دارد و به قول پارسیان به مشتری منسوب است و به قول ابوریحان و ابومعشر به آفتاب تعلق دارد (شیرعلی لودی، ۲۲۶) ║ ز نکوئی آن‌چه باید همه را تمام داری / چه شود اگر بگوئی صنما چه نام داری (طبیب اصفهانی، ۱۵۰) ║ ق۱۳. هندوی گردون که کیوان نام دارد / بر در ایوان جاهش پاسبان شد (قائم‌مقام۲، ۴۸) ║ ق۱۴. سلطان صاحبقران یکی از دختران خود را که خانش نام داشت در عقد ازدواج او درآورده (حسن فسایی، ۱‏/۳۸۴‏) ║ ۱۳۰۱ش. قهوه‌چی که بابا حسن نام داشت به شنیدن این جواب خندید (مشفق۱، ۷) ║ ۱۳۳۴ش. وقتی ماست را خوب «هم بزنید» و آن را با آب مخلوط نموده و دوباره خوب هم بزنید مایعی سفیدرنگ که دوغ نام دارد، به‌دست می‌آید (جزایری، ۱۸۸) ║ ۱۳۶۸ش. کتابی که پدرم دوست داشت دایی جواد برای ما بخواند، جامع‌التمثیل نام داشت و در خانۀ ما بود (زرّین‌کوب۲، ۶۸) ║ ۱۳۹۹ش. خرید کالاها به وسیلۀ گردشگران، صادرات پنهان نام دارد (فاطمه شرفیان: پژوهش‌های نوین علوم جغرافیایی، معماری و شهرسازی، سال سوم، ش ۲۷‏/۴۰‏)
۳. ← نام کردن‏۱.
ق۹. حضرت شاه فیروز ... شهری بزرگ بنا کرده و آن را فتح‌آباد نام نهاده و آن فرزند را فتح‌خان نام داشته (شمس عفیف، ۶۵) ║ چون آن تفسیر مرتّب گشته، تاتارخان آن تفسیر را تفسیر تاتارخانی نام داشته (شمس عفیف، ۳۹۲)
نام درکردن
(معمولاً با حرف اضافۀ به) ← اسم درکردن.
۱۳۵۵ش. روضه‌خوان‌ها و وعاظ علاقه داشتند که در این مجلس جلوه کنند تا نامی درکرده‌ باشند (احسان طبری۲، ۵۷) ║ ۱۳۶۲ش. - به بدی نام درکرده‌ام. - به بدی، چرا؟ - برای اینکه دل من عمری پی جفت خودش می‌گردد (دولت‌آبادی۱، ۶‏/۱۵۲۹‏) ║ ۱۳۷۴ش. در این‌ مدت بهادر ارباب توانسته ... در شهر به کارها سروسامانی بدهد ... و به بهادر تلخابادی نام درکند (دولت‌آبادی۲، ۱‏/۱۶۶‏) ║ ۱۳۸۲ش. قوام پس‌ از تدبیر در کار آزادسازی آذربایجان از چنگال استالین، نامی در دنیا درکرده‌ بود و قدرت و نفوذی ذاتی داشت (بهنود، ۲۹)
نام دوم
← اسم مستعار.
۱۳۴۵ش. جئوپالی‌تیکس یک نام دوم یا مترادف جغرافیای سیاسی (Political geography) که یکی از شاخه‌های قدیمی علم زمین است، می‌باشد (میرحسن عاطفی: بررسی‌های تاریخی، سال اول، ش۴‏/۱۹۸‏) ║ ۱۳۷۲ش. در سال ۱۹۷۰ کتاب آبی‌ترین چشم را با نام تونی موریسون، که ترکیبی از نام دوم و نام خانوادگی شوهر سابقش است، انتشار داد (نازی عظیما: گفتگو، ش۲‏/۱۸۱‏) ║ ۱۳۹۵ش. پس از سلام و احوال‌پرسی کوتاه به دستور گلین خانم که نام دوم آن گرامی بانو بود قرآن‌ها را می‌گشودیم (محمود مهدوی دامغانی: پژوهش‌های ادبی و بلاغی، ش۱۴‏/۱۲‏)
نام راندن
۱. ← نامیدن‏۲.
ق۴. کجا بیوراسپش همی خواندند/ چنین نام بر پهلوی راندند (فردوسی، ۱‏/۴۶‏) ║ کجا گندشاپور خواندی ورا/ جز این نام نامی نراندی ورا (فردوسی، ۶‏/۲۰۴‏) ║ ۱۳۳۰ش. بس‌که بُد راد و فروتن، شه نخواندی خویش را / خود وکیل زیردستان نام راندی خویش را (بهار، ۱‏/۸۹‏)
۲.
نام روی کسی افتادن
مشهور و معروف شدن به چیزی.
۱۳۷۴ش. راست گفته‌اند که بام رویِ آدم بیفتد و نام رویَش نیفتد عبدوس نام درکرده‌بود و همین بلایِ جانش بود (دولت‌آبادی۲، ۱‏/۱۲۵‏)
نام روی کسی گذاشتن
انتخاب اسم برای او و او را با آن خطاب کردن.
۱۳۵۷ش. چرا نام بد رویش می‌گذاری؟ ـ می‌خواهی نام نیک رویِ همچین مردی بگذارم؟ (دولت​آبادی۳، ۲۵۳) ║ ۱۳۶۴ش. دیدن زنی که این نام را روی پسر خود می‌گذارد مفید بود (منصوری، ۲‏/۵۹۷‏)
نام روی کسی یا چیزی ماندن
نام موقتی و غیرمسمای او یا آن، نام دائمی شدن.
۱۳۶۹ش. بورس نام یک بازرگان هلندی بوده‌است و جلوی خانۀ او مردم جمع می‌شده‌اند و راجع به سهام و مسائلی از این قبیل بحث می‌کرده‌اند و این نام روی بورس مانده و در زبان فرانسه از آن استفاده شده و به همۀ زبان‌ها سرایت کرده‌است (احمد میرمطهری: حسابدار، ش۷۵-۷۶‏/۸‏) ║ ۱۳۷۴ش. سکندر دستش به هیچ‌جا بند نیست. بعد از آن بگیروببندها، نام روی سکندر ماند. بیخ‌و‌بنه‌ای هم نداشت تا یک‌جوری گوش ‌و ‌گلیم خود را از آب به‌درکشد (دولت‌آبادی۲، ۲‏/۳۹۰‏) ║ ۱۳۷۵ش. آیسوف با دیدن بچه قه‌قه زده و گفته: کاکایی لابد شباهتی بین دماغ او و نوک کاکایی یافته بوده و ازآن‌پس همین نام روی پسرک مانده‌ بود (مندنی‌پور۱، ۱‏/۱۱۴‏) ║ ۱۳۸۶ش. منشی هیأت رئیسه ... اظهار داشت که این مجسمه وی را به یاد «عمو اسکار» می‌اندازد ... فردا در روزنامه‌ای ... این جمله دیده شد: کارمندان هیأت رئیسه مجسمۀ مشهورشان را اسکار نامیدند و از آن به بعد این نام روی مجسمه ماند (الف ب: فردوسی، ش۶۰ - ۶۱‏/۶۹‏)
نام زشت
← نام بد.
ق۴. برفتند و ز ایشان جز از نام زشت / نماند و نیابند خرّم بهشت (فردوسی، ۶‏/۱۸۱‏) ║ ق۵. صلاح تو آن است که یک‌چندی پیش ما نباشی ... تا به‌تدریج و ترتیب این نام زشت از تو بیفتد (بیهقی۱، ۳۰۵) ║ کز آزار زن نام زشت آمدی / به مصر اندرون آشکارا شدی (یوسف و زلیخا، ۱۸۱) ║ ق۶. شاید که شراب چنین خوری که بدین‌گونه مست شوی تا تو را برمی‌بندد و می‌بَرد. اگر تو را رسوا کند چه چیز باشد جز نام زشتی تا جاودان؟ (سمک، ۵‏/۱۸۷‏) ║ در جهان نام زشت و نام نکوست / که به معنی جحیم و جنّت اوست (سنایی۴، ۱۷۷) ║ ق۷. حاصل لهو و لعب دنیا چیست؟ / نام زشت و خمار و جنگ‌وجدل (سعدی۴، ۶۷۰) ║ ق۸. به نام زشت‌ و نکو روزگار ممثول است / چنان بزی که به نام نکو زند مَثَلَث (نزاری، ۱‏/۹۴۱‏) ║ ق۱۳. هزار سال که ضحاک پادشاهی کرد/ ازو نماند به‌جز نام زشت در عالم (قاآنی، ۹۷۱) ║ ق۱۴. باطن بد را به حُسن ظاهر پوشند / کرده نکو، نام زشت خویش به القاب (ادیب‌الممالک، ۲‏/۵۴‏)
نام ز کسی و کام ز کسی بودن
← به نام کسی یا چیزی به کام کسی یا چیزی(در کل شواهد پیکره شاهد دیگری یافت نشد).
ق۱۳. آنجا که چنین است پس‌ اینجا نه شگفت است / گر نام ز ما کام ز بهمان‌وفلان است (قائم‌مقام۲، ۲۳)
نام شدن
۱. ← نام گرفتن‏۲.
ق۵. رخش را نام شد گلنار بربر / دو زلفش را لقب زنجیر دلبر (فخر گرگانی، ۳۲۶) ║ ق۶. مخالف ارچه به مرو است جان به شاه دهد / که شهر مرو ازاین‌روی نام شد شهبحان (رضی‌الدین نیشابوری، ۹۲) ║ ق۷. آنچه متکلمان که از عامیان متمیز نه‌اند مگر به سخن و برای آن، صناعت ایشان را کلام نام شده‌است مرتب گردانیده‌اند (مؤیّد خوارزمی، ۱‏/۱۲۴‏) ║ ق۹. آدم حج گزارد و در اثنای آن در عرفات حوّا را بیافت و یکدیگر را بشناختند و ازآن‌جهت آن محل را عرفات نام شد (شرف​الدین یزدی، ۱‏/۳۵‏) ║ ق۱۱. در این همه اصطلاحات عربی آوردم تا وجه آن را به این آسان نقل کردند بنا بر این بود که منهاج‌الطلب نام شد (زینمی، ۳) ║ ق۱۲. چو اتمام این نسخۀ شرع‌آیین / شدش نام از غیب تقویم شرعی (نجیب کاشانی، ۶۳۰) ║ ق۱۳. این بیان که طاقدیسش نام شد / مرغ دل‌ها جمله‌اش در دام شد (احمد نراقی، ۱۲۶)
۲. ← نام گرفتن‏۴.
ق۶. یتیمان را نوازش در نسیمش / از اینجا نام شد دُرّ یتیمش (نظامی۳، ۸۱) ║ ق۷. اولیا را ازآن‌سبب ابدال / نام شد که نماندشان آن حال (سلطان ولد، ۲۹۹) ║ ق۸. تا دلم خوش کردی از امید پیکان ریختن / نام شد باران رحمت تیرباران ترا (امیر خسرو۴، ۴۳) ║ ق۹. فرزندان اُغوزخان روزی به‌اتفاق به شکار رفتند و در شکارگاه کمانی و سه تیرِ زرین یافتند و پیش پدر آوردند و سه پسر بزرگ را کمان داد و سه پسر کوچک را سه تیر. پسران بزرگ کمان را سه قِسم کردند، بدین‌جهت ایشان را بوزوق نام شد (شرف​الدین یزدی، ۱‏/۵۲‏) ║ ق۱۱. مدینة‌الحکما نام شد چو یونانش / چوگشت مسقط رأس تو چارمین اقلیم (شفائی، ۹۸) ║ ق۱۲. گذشت آن جوانیّ و جاه خطیر/ به مصر اندرش نام شد گنده‌پیر (حزین، ۷۳۴) ║ ق۱۳؟. دریدم به مهد اژدر ای بدگهر/ مرا نام شد حیدر حیّه‌در {جوهری، طوفان‌البکاء، ص۶۸} (شهیدی، ۳۱۷) ║ ق۱۴. صفات‌اللَّهش زآن‌سبب نام شد / ز هردوسرا دور بر کام شد (جیحون‌آبادی، ۵۳)
۳. شایع شدن.
ق۶. در غزا باری کشتن یک‌بار باشد و به همه جهان نام شود که احمد خضرویه به غزا شهادت یافت (میبدی، ۱۰‏/۸۰‏)
نام عاریتی
⇅ نام عاریه.
نام عاریه (عاریه: عاریتی)
← اسم مستعار.
۱۳۱۷ش. اخیراً در باب اتهام شخص دارای نام حقیقی «...» که به نام عاریۀ «خرامان» ارتکاب قتل زنی را به دیگری نسبت داده ... نگارنده با قرار مستنطق مخالفت کرده (جرم افترا در قانون مجازات: مجموعۀ حقوقی، ش۶۲‏/۳۱‏) ║ ۱۳۳۴ش. Mark Twain نام عاریتی سموئل لنگ هرن (۱۹۱۰ - ۱۸۳۵) نویسندۀ آمریکائی است (ع.م عامری: یغما، ش۸۴‏/۱۵۶‏) ║ ۱۳۸۰ش. گورکی ... با نام عاریتی از نقاشان دیگر تقلید می‌کرد و همین‌ نقش بازی‌کردن‌ها سبب می‌شد که در محافل هنری‌ نیویرک او را دست بیندارند (علی‌اصغر قره‌باغی: گلستانه، ش۳۰‏/۵۲‏)
نام عظیم
← اسم اعظم.
ق۶. دختر طوطی‌شاه ... گفت: الهی، بدان نام بزرگ که تو آن نام عظیم داری و تو دانی ... مرا بیش‌ از این درد دل ننمایی (سمک، ۴‏/۱۹۸‏) ║ رَستم از جحیم. رسیدم به دارالنعیم از برکات این نام عظیم (میبدی، ۹‏/۳۷۴‏) ║ ق۸. نام عظیم حکما هرکه یافت / مهرصفت بر همه آفاق تافت (عماد فقیه، ۵۴) ║ ق۱۱. رو گذاشت به ازبکان و هشتاد زین را خالی کرد ... و آخر برگردید و اللّه‌گویان و یا علی ولی‌اللّه هم می‌گفت و از شنیدن آن نام عظیم زور و قدرت ایشان دم به‌ دم زیاد می‌گردید (عالم‌آرا۳، ۲۹۸)
نام فامیل (فامیل: فامیلی)
← نام خانوادگی.
۱۳۳۳ش. او هم مانند بسیاری از خانم‌های مسکویی و ولایتی عادت داشت که از همان روز اول آشنایی، مردان را به‌ نام فامیلشان بنامد (آهی، ۱۲۹) ║ ۱۳۴۳ش. اسم اگر از نخود هر آش است / نام فامیلی آن کلاش است (روحانی، ۱۶۲) ║ ۱۳۶۸ش. با اولین اعلان ادارۀ سجل احوال که باید هرکس سجل داشته نام فامیل برای خود انتخاب بکند، اکثر نام فامیلی تهرانی را دهاتی‌ها انتخاب نمودند (شهری۲، ۲‏/۵۶۱‏) ║ ۱۳۷۹ش. فرامرز ... با صبر و حوصله، نام و نام ‌فامیل خودش را می‌نویسد توی کارت. می‌رسد به تاریخ‌ تولد تأمل می‌کند (محمود۲، ۱‏/۲۴۳‏) ║ ۱۳۸۲ش. آقای ایران‌پرست بعد از انقلاب نام فامیل خود را به ایزدپرست تغییر داد (جعفری، ۱‏/۴۱۱‏)
نام فامیلی
← نام فامیل.
نام فرمودن
۱. ⇅ نام کردن‏۲.
ق۷. وقت خواب یاد کند که خواب نوع وفات است و بیداری نوع بَعْث ... اللّه تعالی ... خواب را توفی نام فرموده‌است (مؤیّد خوارزمی، ۱‏/۷۲۶‏) ║ ق۱۰. حضرت خان آن غلام هندی را به‌واسطۀ نشر این خبر مسرت‌اثر خوش‌خبر نام فرمودند (خنجی۱، ۲۳۵) ║ ق۱۳. صاحبقران اعظم هر دو را نامزد چاکری مرحوم نایب‌السلطنه عباس میرزا و حضرت ظل‌السلطان علی‌شاه، که گوهر یک صدفند، نمود و به این نسبت، یکی عباس‌قلی و دیگری را علی‌قلی نام فرمود (خاوری، ۲‏/۱۰۰۳‏)
۲. ⇅ نام کردن‏۱.
ق۸. حق سبحانه‌وتعالی دو فرزندم بخشید بزرگین را حضرت پدرم امیرعالم نام نهاد و کوچکین را امیرعادل نام فرمود (افلاکی، ۲‏/۸۴۳‏) ║ ق۱۰. عالی‌حضرت ... اشارت به اتمام فرمودند و او را کتاب مهمان‌نامۀ بخارا نام فرمودند (خنجی۱، ۶) ║ ق۱۳. آن نیز به‌تدریج شهری شد و آن را اشرف‌البلاد نام فرمود و دریای مازندران و کشتی‌های دریا در آن عمارت و باغ پدیدار است (رضاقلی خان، ۸‏/۴۱۱‏)
نام کردن (کردن: برکردن)
۱. ← نامیدن ‏۱؛ به نام کردن ‏۱؛ نام داشتن‏۳.
ق۴. خدای‌ تعالی آدم را پسری بداد او را شیث نام کرد و ازپسِ آدم پیغام‌بر بود (بلعمی۱، ۱۰۰) ║ ق۵. هرگه که یکی را از آن بعدها طول نام کنی آن دیگر که بر او گردد عرض نام شود (بیرونی، ۴) ║ ق۶. ترک، بر سر کوه رفت ... شادمانه گشت و آن کوه اندوق‌ارت نام کرد (مجمل التواریخ، ۱۰۰) ║ ق۷. آن روز که افریدون به تخت نشست، اوّل روز از مهرماه بود، آن را مهرگان نام کردند (منهاج سراج، ۱‏/۱۳۷‏) ║ ق۸. بفرمود تا سر سال جشنی نهادند و آن را نوروز نام کردند و مردم در آن سال‌روز به عیش و طرب مشغول بودند (قطبی اهری، ۴۰) ║ ق۹. اول کسی‌که مذهبِ کلامی را ذکر کرده یعنی این صنعت را ظاهر ساخته و نام کرده جاحظ بوده (محمود حسینی، ۱۸۷) ║ ق۱۰. بدان که هر مقام و دو شعبه را یک آواز قرار داده‌اند و آن دو آواز را یک آهنگ نام کرده‌اند و گفته‌اند: موسیقی هیجده بانگ است (عبدالرحمن غزنوی، ۱۲۹) ║ ق۱۱. یک فوج سوایِ این شش فوج هراول مقرّر کرده پیش‌تر معیّن دارند و هراول‌ هراول نام کنند (ابوطالب تربتی، ۳۹۸) ║ ق۱۲. چون قصیدۀ تائیّه گفته شد ... آن را روایح‌الجنان نام کرده‌ام (شیرعلی لودی، ۱۹۵) ║ ق۱۳. در این ایام یکی از جواری شاه اسمعیل پسری آورد او را شاه‌شجاع نام کرد (رضاقلی خان، ۸‏/۱۶۷‏) ║ همیشه تا چو دو معنی ز یک سخن خیزد / سخنوران بلیغش کنند نام ایهام، زبان هرکه چو نشتر ترا بیازارد / دلش پر از خون بادا چو شیشۀ حجّام (قاآنی، ۵۵۳) ║ ق۱۴. سوّمین بحرالابیض که اصل نیل و زنگیانش قیر نام کرده‌اند (اختر، ۵‏/۴۰۳۶‏) ║ ۱۳۴۴ش. اما من از درخت سخن گفتم / زیراکه هر درخت به‌ چشم من آیتی‌ است / از معجزی که آدمی‌اش نام کرده‌اند (گیاه و سنگ ... : نادرپور، ۴۵۵) ║ ۱۳۵۸ش. حالا مردم بر مزارشان فاتحه می‌خوانند، مزارشان را مزار «خواهر و بردار» (خوشک و برایان) نام کرده‌اند (یونسی، ۲۹۶) ║ ۱۳۹۶ش. این دوره را که به اعتبار تصویرگرا بودن پیکتوریالیسم نام کرده‌اند، می‌توان سرآغاز نوعی گمراهی در عکاسی در نظر گرفت (نجف شکری قبادی: تندیس، ش۳۷۰‏/۱۱‏)
۲. ← نامیدن‏۲.
ق۴. مردمان او را بدین‌سبب یزیدالناقص نام کردند (بلعمی۲، ۴‏/۹۸۰‏) ║ کنام اسیرانْش کردند نام/ اسیر اندر او یافتی خواب و کام (فردوسی، ۶‏/۳۳۴‏) ║ ق۵. زمین وی را فروبرد، وی را بلیع‌الارض نام کردند (اسفراینی، ۱‏/۲۲۲‏) ║ ق۶. بی‌ادبی خویشتن را اخلاص نام کرده‌اند و شره را انبساط و دون‌همتی را جَلدی، همه از راه برگشته‌اند و بر راهِ مذموم می‌روند (عطّار۲، ۲‏/۲۸۰‏) ║ ق۷. فیثاغورس ... اصوات را با یکدیگر مجالستی داد ... و آن را نُوا نام نهاد و حکما آن را غذای روح نام کردند (عوفی۳، ۳۵۵) ║ ای عشق پیش هرکسی نام و لقب داری بسی / من دوش نام دیگرت کردم که: «درد بی‌دوا» (مولوی۱، ۱‏/۷‏) ║ ق۸. شراب قیصری در جام کردند / مسیح روح‌بخشش نام کردند (خواجو۲، ۱۳۸) ║ ق۹. زاهد که نام خویش را شیخ و موحّد می‌کند / بد می‌رود رویش سیه شب نقش ملحد می‌کند (بدر شیروانی، ۶۶۵) ║ ق۱۰. آن رفت که بی زلۀ خوانت فلک پیر / سیری شکم نام همی‌کرد دِرَم را (نظیری، ۵۳۳) ║ ق۱۱. از راه نوش نیش زدن رسم تازه‌ای‌ است / این شیوه را لب تو ندانم چه نام کرد (طالب آملی، ۵۸۴) ║ ق۱۲. خواهم که کنی ‌نام گدای درِ خویشم / در راه تو درباخته‌ام خیل و حشم را (حزین، ۵۷۱) ║ ق۱۳. فریدون آن شب شادی‌ها کرده جشن کرده فرمود طباخ را مه‌مغان نام کردند یعنی بزرگ گبران (فروغ اصفهانی، ۱۷۶) ║ ق۱۴. تمام خلق خراسان به حیرتند اندر / که این مقاتلۀ با تو را چه نام کنند (ایرج میرزا، ۱۸۲) ║ ۱۳۳۴ش. کآنچه را نام کرده‌ای وجدان / چیست جز بادِ کرده در انبان؟ (دهخدا۴، ۳۰) ║ ۱۳۵۸ش. پدر بیشتر قضیه را هرچه باشد با نوعی تردید که خود آن را احتیاط و سنجیدن جوانب امر نام می‌کند، از نظر می‌گذرانَد (یونسی، ۲۳۰) ║ ۱۳۷۱ش. دراویش هم که موهای بلند داشتند و گیسو نام کرده ... فرق آن را از وسط باز می‌کردند (شهری۱، ۲‏/۱۲۲‏)
۳. به دست آوردنِ شهرت و اعتبار.
ق۵. نه جای مویه بود و گرم خوردن / که جای رزم بود و نام کردن (فخر گرگانی، ۵۱۲) ║ ق۶. ترسم که راهی نباشد که بروم. هرکجا که باشم مرا بگیرند. و دیگر می‌خواهم که او را پیش قابوس برم تا نامی کرده‌ باشم (سمک، ۵‏/۱۵۸‏) ║ ق۷. اسلاف رستم ارچه همه نام کرده‌اند/ نامی کز او زنند مثل روستم گرفت [؟؟] (همگر، ۱۹۶) ║ ق۸. به این دانه خواهی که دامی کنی / مرا بد کنی نام و نامی کنی (عضد یزدی، ۱۷۹) ║ ق۸؟. سه فرسنگ ره خوان بگسترده بود / نبد هیچ نُزلی که ناورده بود - چو نان می‌دهی این‌چنین نام کن / بدان‌گونه نام اندر ایّام کن - هر آن کو به رادی برآورد نام / نکونام گردد بر خاص و عام [؟؟] (بانوگشسب‌نامه، ۱۲۴)
۴. ← نام بردن ‏۲(این معنا با توجه به فحوای آیه قرآنی ایجاد شده است).
ق۵. سمّوهم: نام کنید {رعد/ ۳۳: أَفَمَنْ هُوَ قَائِمٌ عَلَیٰ کُلِّ نَفْسٍ بِمَا کَسَبَتْ ۗ وَجَعَلُوا لِلَّهِ شُرَکَاءَ قُلْ سَمُّوهُمْ: آیا آن که بر همه مردم و اعمالشان ناظر است، همانند بتان است؟ برای خدا شریکانی قائل شدند. بگو: آنها را نام ببرید} (قرآن ۱: فرهنگنامۀ قرآنی، ۲‏/۸۶۸‏) ║ سمّوهم: نام کردیت {رعد/ ۳۳: أَفَمَنْ هُوَ قَائِمٌ عَلَیٰ کُلِّ نَفْسٍ بِمَا کَسَبَتْ ۗ وَجَعَلُوا لِلَّهِ شُرَکَاءَ قُلْ سَمُّوهُمْ: آیا آن که بر همه مردم و اعمالشان ناظر است، همانند بتان است؟ برای خدا شریکانی قائل شدند. بگو: آنها را نام ببرید} (قرآن ۳: فرهنگنامۀ قرآنی، ۲‏/۸۶۸‏)
۵. (درمورد زمان (در آیات قرآنی)) معلوم و معین کردن آن.
ق۵. گویند دوستان ایشان از آدمیان ای بارخدای ما، برخورداری گرفت برخی از ما به برخی و برسیدیم بدان زمان‌زده‌ای(= اَجَلْ) که نام کردی ما را (سورآبادی۲، ۱‏/۲۲۸‏)
۶. (مععمولاً با حرف اضافۀ به) (درمورد کسی) انتخاب کردن او.
ق۵. حق‌ تعالی مملکت از ایشان برداشت و بفرمود که بر پیغامبری اختصار کنند تا که جالوت غلبه گرفت و مراد ایشان آن بود که حق‌ تعالی یکی را از میان ایشان نام کند به مملکت (ابواسحق نیشابوری، ۲۶۵)
نام کسی آلوده شدن
مجهولِ نام کسی (را) آلوده کردن.
۱۳۶۰ش. گر در هوس نام کنی بندگی غیر / از ننگ وی آلوده شود نام تو واللّه (حالت۱، ۳۱۴)
نام کسی (را) آلوده کردن (کردن: ساختن)
او را رسوا و بی آبرو و بی اعتبار کردن.
ق۱۳. او را گفتم که من می‌ترسم که تو از وفای من بیرون روی و حرکتی کنی که نام من و اقوام من آلوده کنی (آورده‌اند، ۱۳۰) ║ ۱۳۳۳ش. من نام خویش را آلوده نمی‌سازم و بر خویش‌تن چنین ننگی نمی‌گذارم که شما را با قماربازان متّحد گردانم (مینوی۱، ۸۸) ║ ۱۳۴۴ش. خبر از کوچه‌پس‌کوچه‌ها می‌گذشت و نام دختر جوان را ... همچون قیری که بر در نوسازی بمالند آلوده می‌کرد (به‌آذین۵، ۱‏/۱۵۸‏) ║ ۱۳۴۹ش. برانگیخته شدن خشم عمومی بر پایۀ این واقعیت ها در کشور وی، نام این شاعر را آلوده کرد (اسدپور پیرانفر: نگین، ش۷۰‏/۳۱‏)
نام کسی آمدن
⇅ نام کسی یا چیزی برآمدن‏۲.
نام کسی از آسمان گذشتن (آسمان: عرش، فلک)
به اوج شهرت رسیدن (در پیکره شاهد دیگری یافت نشد. اما مضمون این ترکیب وجود دارد. نام کسی به خورشید/ گردون/ کیوان رسیدن و ...).
ق۱۰. اهلی که ره علم و هنر می‌سپرد / خواهد که ز عرش نام او برگذرد ـ‌ خوش آن‌که چو من شود سگ کوی حبیب / تا نام کسش میان مردم نبَرَد (اهلی، ۷۱۸)
نام کسی از جایی انداختن
(درمورد دنیا، زمان، کشور و مانند آن) او را به فراموشی و گمنامی سپردن.
ق۹؟. کنون بینی‌ای زشت تیره‌تبار / که نامت براندازم از روزگار (مادح، ۱۹۷) ║ ق۱۱. مرادپاشا ... نام جلالی را از آن ولایت برانداخت (اسکندر بیک، ۲) ║ ق۱۲. صیت جاه من از گدایی تو/ نام جم از جهان براندازد (حزین، ۵۷۶)
نام کسی از جهان کم کردن (کردن: نمودن)
او را یا اعتبار و شهرت او را از بین بردن ؛ نام کسی از جهان گم کردن.
ق۴. مگر کم کنم نام او از جهان / وگرنه چو تیر از کمان ناگهان ـ سپه سازد و ساز ایران کند / بسی زین بر و بوم ویران کند (فردوسی، ۲‏/۲۴۰‏) ║ که ما نام او از جهان کم کنیم / دل‌ و دیدۀ زال پر نم کنیم (فردوسی، ۵‏/۴۴۴‏) ║ ق۵. من این نام او از جهان کم کنم / همه سیستان پر ز ماتم کنم (ایران‌شاه۱، ۱۹۶) ║ اگر نام خویش از جهان کم کنم / و یا من تو را شاد و خرم کنم (عیّوقی، ۴۹) ║ ق۶. همه نام او زین جهان کم کنم / شبستان او پر ز ماتم کنم (ایران‌شاه۲، ۶۲۵) ║ ق۸. به درویش و مسکین ترحم نمو د/ همی نام خصم از جهان کم نمود (فضل‌الله حسینی، ۲۳۸)
نام کسی از جهان گم بودن (جهان: اقلیم، دوران، ملک عالم)
او یا شهرت و اعتبارش از بین رفتن (در صورت تأیید مدخل، صورت‌های جایگزین آن نیز بایستی مدخل شوند).
ق۶. از این دیودیدار دارای چین / که گم باد نامش به‌ روی زمین (ایران‌شاه۲، ۴۷۶) ║ نباتش هرزمانی از زبان حال می‌گوید/ کسی کآن ابر ما گم کرد، گم باد از جهان نامش (خاقانی۱، ۴۴۹) ║ ق۷. چو مردمیّ و وفا نامم از جهان گم باد/ وفا ز مردم این عهد هیچ اگر دیدم (کمال‌الدین اصفهانی، ۳۸۱) ║ ق۹. تا همیشه نام شاهان هست بر تخت زمین/ تا همیشه اهل همت هست در ملک جهان ـ باد ذات اشرفت با همت و دولت قرین/ کم {ظ: گم} مباد از ملک عالم نام شاه سیستان (بدر شیروانی، ۲۷۷) ║ گر مصّحف عین وی گیر ازو غی می‌شود/ غی چه باشد گمرهی گم باد نامش از جهان (بدر شیروانی، ۵۱۵) ║ دی به شیخان نام محبوبی که بود از کوکنار/ گفتم ای سیمین‌بدن نامت ز دوران کم {ظ: گم} ‌مباد ـ خانه‌ات در جوی شیخانست و آب کر در آن/ تا قیامت آب کر از جوی شیخان کم مباد (بدر شیروانی، ۵۴۱) ║ ق۱۰. چها دیدم در ایام جدائی/ که گم باد از جهان نام جدائی (حیدر حجابی: ملکشاه، ۱۶۸) ║ ق۱۱. به رنگ هم برآمد صبح و شامش / ز اقلیم زبان گم باد نامش (زلالی، ۶۷۶) ║ ق۱۲. آن سر که نیست در قدمت، خاک بر سرش / آن جان که نیست بهرِ تو، گم باد نام او (نجیب کاشانی، ۵۷۴) ║ ق۱۳. خواهری را کِی چو من داغ برادر بردمَت / کم به عالم زین ستم یارب، دگر گم باد نام (مستوره، ۱۱۲)
نام کسی از جهان گم کردن
← نام کسی از جهان کم کردن.
ق۵. بدان آمده‌است این سوار این زمان / که تا نام تو گم‌ کند از جهان (ربیع، ۳۶۶) ║ ق۶. برکن به سیاست ز بدن جان بداندیش / گم کن به شجاعت ز جهان نام بدآموز (جبلی، ۲‏/۶۱۸‏)
نام کسی از خطبه افتادن
مجهولِ نام کسی (را) از خطبه انداختن.
ق۶. اهل بخارا ... خطبۀ بخارا به‌ نام امیرنصر بن احمد، و به‌ نام امیراسماعیل گفتند، و نام یعقوب لیث صفار از خطبه افتاده‌ بود (نرشخی، ۱۰۹)
نام کسی از خطبه افکندن
⇅ نام کسی (را) از خطبه انداختن.
نام کسی (را) از خطبه انداختن (انداختن: افکندن)
(درمورد پادشاه، حاکم و مانند آن) بر کنار کردن او از سلطنت یا حکومت.
ق۵. خبر به عمر رسید که نام او از اعلام بیفکندند او نیز نام موفق از خطبه بیفکند (تاریخ سیستان، ۲۴۸) ║ ق۶. فضل ربیع آغالش کرد و نامِ مأمون از خطبه بیفکند (مجمل التواریخ، ۳۴۹) ║ ق۷. خلافت را سادات حسینی مستحقّ‌اند و در خاندان آلِ عباس غصب است بر جواز این جواب فتاوی بستد و نام خلیفه را در تمامت ممالک از خطبه بینداخت (جوینی، ۲‏/۱۲۲‏) ║ ق۸. عداوت بین‌الاخوان عظیم شد و راه‌ها از بغداد به خراسان منقطع گشت و جهان به یک بار فتنه و آشوب گرفت و در بغداد نام مأمون را از خطبه بینداختند (هندوشاه نخجوانی، ۱۵۴) ║ ق۹. نامِ مَلِک غیاث‌الدّین از خطبه و سکّه بینداخت (حافظ ابرو۱، ۱‏/۴۵۰‏) ║ بنابر فرمودة صلاح‌الدّین یوسف... نام عاضد را از خطبه افکنده اسم مستضئی را در آن درج کردند (میرخواند، ۴‏/۱۹۷‏) ║ ق۱۴. چون امیرزاده از عنوان فرمان مطلع گشت جواب را به مساهله و مسامحه گذرانید و بعد از چند روز نام سامی حضرت خاقانی را از خطبه و سکه در قلمرو خود بینداخت و طغرای خود را چنین نوشت (حسن فسایی، ۱‏/۳۳۴‏) ║ ۱۳۳۷ش. شاه شجاع چنین تصور می‌کرد که تدبیر او مؤثر واقع شده و شاه محمود دیگر دم از مخالفت با وی نخواهد زد چندی بعد به او خبر دادند که شاه محمود ... نام او را از خطبه و سکه انداخته و آشکارا به دشمنی با برادر پرداخته ... است (ناظرزاده، ۱‏/۷۱‏)
نام کسی از سر زبان‌ها افتادن
⇅ نام کسی یا چیزی از زبان کسانی افتادن.
نام کسی از صفحۀ روزگار محو شدن (صفحه: جریده؛ محو شدن: افتادن، برافتادن، سترده شدن)
مجهولِ نام کسی یا چیزی (را) از صفحۀ روزگار محو کردن.
ق۶. جستند بسی در آن مقامش / افتاده بُد از جریده نامش (نظامی۴، ۱۶۲) ║ ق۱۳. بدان و آگاه باش که به‌خلافِ شرعِ انور و به‌رغمِ قوانین مطهّر، به ننگِ ناموس و به ناموس ننگ، کارِ بچّه‌بازی و غلام‌بارگی چندان انتشار و اشتهار یافته که نامِ زن گرفتن کم مانده از صفحة روزگار سترده شود و همة مردم به‌پشتِ بی‌ریشان می‌افتادند. بی‌چاره زنان به خدا می‌نالند و به زمین می‌مالند {سترده شدن} (میرزا حبیب۱، ۵۳۰) ║ هرکه را هوشیست داند که این شیر بیشۀ پردلی با وجود خردسالی که هنوزش سن شریف از عشر ثانی تجاوز ننموده بعد از وفات پدر والاگهر کاری کردند که نخل آوازۀ رستم و اسفندیار بر خاک گمنامی درافتاد و نام کیخسرو و افراسیاب از صفحۀ روزگار محو شد (میرزا عبدالکریم: نامی اصفهانی، ۳۲۲) ║ الهی نامم از صفحۀ روزگار برافتد و هردو چشمم کور شود که تو را به این روز نبینم {برافتادن} (نقیب‌الممالک، ۲۹۷) ║ ۱۳۰۹ش. نام استادغلام و استادمحمد گل‌کار و قربان‌علی پشت‌باغی و حاجی‌پلنگ از صفحۀ روزگار محو شد (نواب رضوی، ۲‏/۹۳۹‏)
نام کسی از قلم افتادن
به او اشاره نکردن و دربارۀ او صحبت نکردن.
۱۳۱۸ش. در دفتر زمانه فتد نامش از قلم / هر ملّتی که مردم صاحب‌قلم نداشت (فرّخی یزدی، ۹۶) ║ ۱۳۷۳ش. نام آقای قاسمی در صفحه‌بندی مطلب از قلم افتاد که بدین وسیله از ایشان پوزش می‌طلبیم (فیروزه میرمطهری: گفتگو، ش۵‏/۲۵۱‏) ║ ۱۳۸۵ش. عکس روی جلد ... از آثار عکاس خوب و نکوروی کانادا، آقای محمدرضا تحریری بود که گویا قرار است نمایشگاهی از چهرۀ هنرمندان داخل و خارج از کشور پراکند. با پوزش از این دوست هنرمند که نام ایشان از قلم افتد (اشاره: آزما، ش۴۵‏/۴۹‏)
نام کسی افگندن
کنار گذاشتن او و از او و رفتار و کردارش یادی نکردن.
ق۴. مُسیلمه را نام پدرش حبیب بود، او نام پدر خویش از نامه بیفگند (بلعمی۲، ۳‏/۳۰۰‏) ║ ولید نام ایشان بفگند از دیوان و آن اجری بازگرفت (بلعمی۲، ۴‏/۹۷۲‏) ║ گر او بفگنَد فرّ و نام پدر / تو بیگانه خوانَش، مخوانَش پسر (فردوسی، ۲‏/۳‏)
نام کسی اندر دهن کسانی انداختن
⇅ نام کسی یا چیزی را برسر زبان‌ها انداختن.
نام کسی باقی بودن
یاد کردن کسی و اعمال او پس از مرگ (به نظر می‌رسد که واحد واژگانی نباشد).
ق۶. باده چون باغ را دهد ساقی / نام دهقان کجا بوَد باقی (نظامی۵، ۸۰) ║ ق۸. تا ابد نام تو باقی باد و نام دشمنت / همچو موسوم منش ناگه قلم بر سر زده (عبید، ۵۲) ║ ق۱۰. نام تو اهلی ز عشق زنده بوَد تا ابد / بی‌ صفت عشق کِی نام کسی باقی است (اهلی، ۳۱) ║ ق۱۲. حزین از آب حیوان سخن باقی‌ است نام من / چو مرگ از زندگانی در جهان آثار نگْذارد (حزین، ۲۸۶) ║ ق۱۳. تا بود نام بقا نام تو باقی بادا / زآنکه از نام بقای تو بقا نام‌ گرفت (قاآنی، ۱۲۰) ║ ق۱۴. از آثار اتابک سعد در شیراز بازار بزرگ است که نامش تا این زمان باقی است (حسن فسایی، ۱‏/۲۵۴‏) ║ هرکه از خوبی گذارَد یادگار / نام او باقی است تا روز شمار (نسیم شمال، ۲‏/۲۲۸‏)
نام کسی بد کردن
او را به امری ناپسند و خصوصیتی ناروا نسبت دادن و بی آبرو و بی اعتبار کردن ؛ نام کسی را بد کردن.
ق۶. نام خود از ظلم چرا بد کنم / ظلم کنم وای که بر خود کنم (نظامی۲، ۱۳۰) ║ ق۸. یکی از عروسان چَغَتای را با شخصی متهم کردند. وزیر بی کنگاچ او را کشته و چون چَغَتای را معلوم شد، عرضه داشته که چگونه عروس تو کار ناپسندیده کند و نام زنان بد (رشیدالدین فضل اللّه۱۳، ۱‏/۷۷۴‏) ║ مکن جان من نام همسایه بد / که ترسم کز این، بد کنی نام خود (عضد یزدی، ۲۲۳)
نام کسی بر آسمان برآوردن (برآوردن: رسانیدن)
او را معروف و مشهور کردن.
ق۵. کنون ای دلیران به صمصام خویش / رسانید بر آسمان نام خویش (ربیع، ۵۸)
نام کسی بر آسمان رسیدن
⇅ نام کسی بر آسمان شدن.
ق۶. به آسمان برسد نام من ز بندگیت / چو خواجه‌تاش من این سقف آسمان‌نام است (مجیر، ۲۹۰)
نام کسی بر آسمان شدن
مجهولِ نام کسی بر آسمان برآوردن.
ق۵. اگرنه همت تو داردی گرفته سما / بر آسمان شودی نامت از سر منبر (مسعود سعد، ۱‏/۳۶۹‏) ║ ق۶. تا چنان شد سواری بهرام / کز زمینش بر آسمان شد نام (نظامی۵، ۱۰۵)
نام کسی برآوردن
او را مشهور و دارای اعتبار و منزلت کردن ؛ نام کسی برافراختن.
ق۴. بجویم بدین آرزو کام تو / برآرم ز گردن‌کشان نام تو (فردوسی، ۸‏/۱۲۳‏) ║ ق۶. اگر من امروز نام خود برنیارم و شرط کینه‌خواهی به‌جای نیارم، پس من نه بس کسی باشم (محمد بخاری، ۲۲۳) ║ نوازش‌گری‌های پدرام تو / برآرد به هفتم فلک نام تو (نظامی۷، ۱۷۲) ║ ق۸. بدان تا برآرم همه کام تو / به گردون برآرم همه نام تو (شمس‌الدین کوسج، ۲۴۷) ║ ق۱۰. اهلی به عشق کشته شدن بی‌گناهی‌ است / همت بر آن گمار که نامت برآورد (اهلی، ۱۷۲) ║ ق۱۱. نام خود نیک برآرید که در گنبد چرخ / این صدایی‌ست که تا روز جزا می‌مانَد (محمّدزمان‌بیک: نصرآبادی۱، ۱‏/۵۵۷‏)
نام کسی (را) برآوردن
او را مشهور و معتبر کردن.
ق۵. تو از ما بجو این زمان کام خویش / که تا ما برآریم از او نام خویش (ربیع، ۲۱۳) ║ ق۹. هم‌اکنون ما را مدد برسد و ناموس خود قایم کنید و نام خود را برآریم که کار چنین مردان را افتد (بیغمی، ۱‏/۶۹۳‏) ║ ق۱۱. سخن سابق‌الوجود کائنات است ... لب که دری است دو لخت جلوه‌گاه اوست و دل که خانه‌ای است با صفا خانقاه او ... جان ازو شاد است و دل ازو بر باد و نام گمنامان را او برمی‌آورد (منیر لاهوری، ۳۴۹)
نام کسی برافتادن
۱. نام و یاد او به‌کلی از یادها فراموش شدن.
ق۱۰. از کسوف مرگ کز عالم برافتد نام وی / آفتاب بُرج عصمت گشت ناپیدا دریغ (محتشم، ۱‏/۶۴۲‏) ║ الهی محتشم گر بار دیگر بر زبان آری/ ز خوبان نام آ‌ن بدخو برافتد از جهان نامت (محتشم، ۲‏/۱۴۶۴‏) ║ ق۱۴. هرکه با اهل گیلان درافتاد / نامش از لوح امکان برافتاد (نسیم شمال، ۱‏/۲۰۱‏)
۲. شهرت و اعتبار او از بین رفتن ؛ نام‌ و نشان کسی برافتادن.
ق۱۰. گهی ز دغدغۀ فاقه‌ کش برافتد نام / چو فاق تیر مرا کام پُر ز خون جگر (محتشم، ۱‏/۴۲۰‏)
نام کسی برافراختن
← نام کسی برآوردن.
ق۴. کنون که‌ت به گیتی برافراخت نام / شدی کشته و نارسیده به‌کام (فردوسی، ۵‏/۱۳۹‏) ║ ز تن باز کردم سر ارجاسپ را/ برافراختم نام گشتاسپ را (فردوسی، ۵‏/۳۰۱‏) ║ ق۶. برانَد برآن هم‌گنان کامِ خویش/ برافرازد از سرکشان نامِ خویش (ایران‌شاه۲، ۲۶۵) ║ اشاد بذکره: برداشت یاد وی را، برافراشت نام او را، بلند کرد یاد او را (زمخشری، ۲۰۶) ║ ق۸؟. هرآن‌کو بدین کار بندد میان/ برافرازد او نام ایرانیان (فرامرزنامه، ۶۰)
نام کسی بر باد شدن
مجهولِ نام کسی را بر باد دادن.
ق۶. نباید که از دست او خطائی افتد و نام نیک من بر باد آید و عالمیان مرا نکوهش کنند (سمک، ۱‏/۴۴۰‏) ║ نخواهم که یکی از شما بیرون آید، نباید که رنجی رسد و نام صدساله بر باد شود (سمک، ۱‏/۵۰۲‏) ║ ق۹. اکنون اگر اقرار کنی هم ترا بکشند و هم کار آن جوانان خراب شود و نام نیکت بر باد شود (بیغمی۱، ۱۹۴) ║ ق۱۴. نام و ناموس وطن، یکسره بر باد رود / علم و تاریخ و شکوه و سخن از یاد رود (لاهوتی، ۳۵۴)
نام کسی بر چیزی نشستن
آن در اختیار و تملک او درآمدن.
ق۵. اهل جملۀ آن ولایات گردن برافراشته تا نام ما بر آن نشیند و به ضبط ما آراسته گردد (بیهقی۱، ۹۰)
نام کسی بر خاک انداختن

نام کسی بر دهن کسانی افتادن
⇅ نام کسی سر زبان‌ها افتادن.
نام کسی بر زبان آمدن (آمدن: افتادن، رفتن، گذشتن)
مجهولِ نام کسی یا چیزی را بر زبان آوردن(به نظر می‌رسد که قابلیت مدخل شدن را نداشته باشد. در صورت تأیید این مدخل صورت‌های جایگزین آن نیز مدخل خواهد شد).
ق۶. جایی‌ که نام او ز کرم بر زبان رود / نام کرم بر اهل‌مکارم حرام باد (جمال‌الدین اصفهانی، ۳۵۱) ║ تا نام تو بر زبان بیفتاد / دل مُهر تو بر زبان نهاده‌است (خاقانی۱، ۵۵۵) ║ ق۷. تا نام تو بر زبان نیاید / در قالب مرده جان نیاید (امیر خسرو۲، ۲۲۲) ║ ق۸. آن‌که جز نام نیابند نشان از دهنش/ بر زبان کِی گذرد نامِ یکی هم‌چو منَش (خواجو، ۲۸۶) ║ ق۹. آن مَلِک‌خویی که هرگز دشمن صدساله را / می‌نرفت از بیم عفوش بر زبان نام گناه (شرف‌الدین یزدی، ۲‏/۱۳۳۰‏) ║ ق۱۱. چو برزبان گذرد نام تیغ او فیّاض/ ز خون مرا دهن زخم دل پُر آب شود (فیّاض لاهیجی، ۵۵۳) ║ ق۱۲. بنازم نام شیرینی که هرگه بر زبان آید / چو بند نیشکر جوشد به‌هم چسبیدن لب‌ها (بیدل، ۱‏/۴۱۷‏)
نام کسی بر زبان(ها) افتادن (بر: به)
⇅ نام کسی سر زبان‌ها افتادن.
نام کسی بر زبان داشتن
⇅ نام کسی یا چیزی را بر زبان آوردن.
ق۹. ز تو نبْوَد تهی یک لحظه بیرون و درون من / همیشه یاد تو در جان و نامت بر زبان دارم (جامی۱، ۲‏/۲۹۳‏) ║ ق۱۰. با وجود رشک هم‌چشمی که عین دشمنی است / نامش از انصاف دارد بر زبان صد مرزبان (محتشم، ۱‏/۴۴۶‏) ║ ق۱۳. به جنگ من [کند] آهنگ از آن سرهنگ بی‌فرهنگ / که هم عار است و هم ننگ آن‌که نامش بر زبان دارم (قائم‌مقام۲، ۱۰۰)
نام کسی بر زبان کسی یا کسانی ماندن
او را ذکر و یاد کردن و یاد و خاطره او در ذهن دیگران باقی ماندن.
ق۶. نقش تو برسته پیش چشمم / نام تو بمانده بر زبانم (سید حسن غزنوی، ۲۸۶) ║ ق۸. جان ما را دل بماند از ما و ما را دل نماند / عمرم از در راند و عمری بر زبان نامم نماند (سلمان ساوجی، ۳۰۳) ║ ق۹. موج می‌زد بحر خون از دیدگانش / نام یوسف مانده دایم بر زبانش (شجاع، ۲۰۳) ║ ق۱۰. گر نماند از بار محنت اهلی مجنون‌صفت / باری از عشق تو نامش بر زبان‌ها مانده‌است (اهلی، ۱۰۲) ║ ق۱۱. نام باقی در زوال مال فانی بسته‌است /کز سخاوت بر زبان‌ها نام حاتم مانده‌است (صائب، ۲‏/۵۸۱‏)
نام کسی بر زبان‌ها نشستن
(با توجه به معنای بیت ترکیب نیست. مشابه این ترکیب نیز در شواهد پیکره یافت نشد)
ق۱۲. چون نام بر زبان‌ها ننشسته راه خود گیر / نقش نگین نگردی تا بر تو جا نخندد (بیدل، ۲‏/۱۲۶‏)
نام کسی بر زفان راندن/ بردن
⇅ نام کسی یا چیزی را بر زبان آوردن.
نام کسی بر زمین زدن
او را بی اعتبار و آبرو کردن.
ق۴. بدو گفت کای شاه ترکان چین / به یک تن مزن نام خود بر زمین (فردوسی، ۵‏/۲۰۸‏)
نام کسی بر سر زبان(ها) افتادن
⇅ نام کسی سر زبان‌ها افتادن.
نام کسی بر سر زبان بودن
۱. معروف و مشهور بودن.
ق۸. وین دم از هردو خود نشانی نیست / نامشان بر سر زبانی نیست (اوحدی، ۵۶۴) ║ ۱۳۸۰ش. در میان شمرخوانان تکیۀ دولت نام برزوبیگ بیش‌ از همه بر سر زبان‌هاست (شهیدی، ۶۸۸) ║ ۱۳۸۲ش. حالاکه خود را به‌عنوانِ ناشری پیش‌رو به عالم‌وآدم معرفی کرده‌ام و نامِ مؤسسة امیرکبیر برسرِ زبان‌هاست، حق ندارم کنار بروم (جعفری، ۱‏/۳۴۳‏)
۲. دربارۀ او سخن گفتن و شایعه ساختن.
۱۳۸۲ش. آن‌روزها نام چند افسر بر سر زبان‌ها بود که گفته می‌شد تحصیل‌کردۀ خارجه‌اند (جعفری، ۱‏/۱۸۴‏) ║ یادم هست آن‌سال‌ها نام جو لویی قهرمان سیاه‌پوست و سنگین‌وزن بوکس که تاج قهرمانی جهان را بر سر داشت بر سر زبان‌ها بود (جعفری، ۱‏/۲۹۲‏)
نام کسی بر سر کسی بودن
← اسم کسی بر سر کسی بودن.
۱۳۳۸ش. اکنون نام مردی بر سرش بود که با قدرت و قوت تمام از عهدۀ همۀ وظایف شوهری برمی‌آمد؛ شوهری متمکن و آب‌رودار که سرش به‌ تنش می‌ارزید (افغانی، ۲۷۳)
نام کسی برشدن
مشهور و معروف شدن.
ق۴. چنین برشده نامت اندر جهان / بدین بازگشتن مگردان نهان (فردوسی، ۲‏/۱۵۰‏) ║ بدان رزمگه برشود نام تو / ز پیران برآید همه کام تو (فردوسی، ۴‏/۳۸‏)
نام کسی برفتادن
از یاد و خاطرها فراموش شدن؛ گمنام شدن.
ق۱۰. اهلی اگر برافکنَد خانة عمر سیل غم/ چون تو به عشق زنده‌ئی نام تو برنمی‌فتد (اهلی، ۱۶۳)
نام کسی بر کسی افتادن
(درمورد زوجه) تحت زوجیت و سرپرستی مردی قرار گرفتن.
ق۵. فراگیرد به‌سهولت آن کس که به‌دست او است بند پیوستگی و آن ولی زن باشد؛ و گفته‌اند آن شوهر بود که بمرد می‌گوید چون نام من بر او افتاد من خود کاوین او تمام بدهم (سورآبادی۱، ۱‏/۲۰۴‏) ║ ق۶. روزافزون گفت یزدانا! تا این دختر به چه طالع زاده است؟ که تا او را نامِ شوهر بَرَش افتاد او را بدیدم که یک روز از بند و زندان خالی نبود ازاین‌معنی می‌گفت تا ایشان بگذشتند (سمک، ۴‏/۲۵‏) ║ نمی‌گویم که نام تو بر من افتاد؛ مرا کارها پیش می‌آید که زشت باشد چنین کار بر تو بستن؛ از بخت من می‌افتد (سمک، ۵‏/۴۵۷‏) ║ اگر جان من به حلق رسیده‌بودی و گفتندی او را به‌زنی کن تا جان با تو بماند، جان من برفتی و این کار برنیامدی که نام تو بر وی افتاده‌است (سمک، ۵‏/۶۱۳‏)
نام کسی بر نگین چیزی نوشتن (نوشتن: نبشتن، نگار کردن)
(درمورد امتیازات یا ویژگی‌های اخلاقی) او را به داشتن آن منتسب کردن (در صورت تأیید مدخل، صورت‌های جایگزین آن نیز مدخل خواهند شد).
ق۵. نام تو پاینده باد از آن‌که نبشته‌است / دست بقا بر نگین دولت نامت (مسعود سعد، ۱‏/۱۱۵‏) ║ ق۶. قاضی چرخ را که لقب سعد اکبر است / نام تو بر نگین سعادت نگار کرد (ظهیر فاریابی، ۶۴) ║ ق۷. تویی که نام تو نقش است بر نگین خِرَد / تویی که رای تو قطب است بر سپهر جلال (کمال‌الدین اصفهانی، ۱۹۳) ║ ق۸. پیروزۀ سپهر که زیبد نگین تو / نام تو بر نگین معالی کند نگار (خواجو، ۴۷)
نام کسی بر نگین نوشتن (بر: به؛ نوشتن: برنوشتن، نبشتن، نبیسیدن، نقش کردن)
او را به پادشاهی و سلطنت پذیرفتن (در صورت تأیید مدخل، صورت‌های جایگزین آن نیز مدخل خواهند شد).
ق۴. چه افراسیاب و چه شاهان چین/ نبشته همه نام تو بر نگین (فردوسی، ۳‏/۳۴۸‏) ║ چو اسفندیاری که فغفور چین / نبیسد همی نام او بر نگین ـ تو گویی که از کوهه بردارمش / به‌ بر بر سوی خان زال آرمش (فردوسی، ۵‏/۳۷۵‏) ║ ق۶. دل نام تو بر نگین نویسد / جان نقش تو بر جبین نویسد (خاقانی۱، ۵۹۴) ║ مفید پند تو را درکشیده مُلک به‌ جان / خجسته نام تو را برنوشته دین به نگین (مختاری، ۳۹۱) ║ ق۷. جهان چون حلقۀ خاتم بگیرد یک‌سر آن‌کس‌ کو / سلیمان‌وار نامش را نوشته بر نگین دارد (فرید احول، ۵۱) ║ ق۸. سر پیشِ حُکمت بر زمین، داریم و نامت بر نگین / بر عاجزان ممتحن این گردن‌افرازی چرا [داشتن؟ّ] (نزاری، ۱‏/۵۰۶‏) ║ ق۱۳. آصف اگر به عهد تو بودی زبهر فخر/ کردی خجسته نام ترا نقش بر نگین (قاآنی، ۶۹۴)
نام کسی بر یخ نوشتن (بر: بر فرازِ، به؛ نوشتن: برنگاشتن، زدن، نگاشتن)
فراموش کردن او و از او یادی نکردن (به‌نظر می‌رسد که قابلیت مدخل شدن را ندارد. همان ترکیب «بر یخ نوشتن» است).
ق۶. من از وصلت فقع تا کِی گشایم / چو تو نامم به یخ برمی‌نگاری {برنگاشتن} (انوری، ۲‏/۹۲۸‏) ║ از کامِ خود گام بیرون باید نهاد تا بوُکه نام تو بر یخ نویسند (سمعانی، ۱۶۸) ║ بساطِ اغیار به‌جملگی برباید انداخت، بوکه نام تو بر یخ نویسند (سمعانی، ۲۲۸) ║ نفس کل چون گل عدو به سرشت/ نام او برفراز یخ بنوشت (سنایی۴، ۲۲۵) ║ چو خشمم خط سویِ دوزخ نویسد/ جوابش نام او بر یخ نویسد (عطّار۶ (؟)، ۳۷) ║ نامِ ما بر یخ نگار و ساتکینی سر بمال(؟)/ جز به بی‌نامی که یابد در دوگیتی نام را {نگاشتن} (عین القضات۲، ۲‏/۳۲۲‏) ║ نامِ نُه‌چرخِ سدابی چون فقع بر یخ نویس/ چون به بخشش نامِ دستت نیل و سیحون کرده‌اند (مجیر، ۶۶) ║ عهد معارفت او خواجه پس‌پشت انداختم و دل از دوستی او برداشتم و نام نیکوعهدی او را بر یخ نگاشتم و ورق مواصلت درنوشتم و درحال آنچِ شرط تعنیف و ملامت بود نبشتم و چون رسد به مشافهه زیادت از آن گویم و بی او حقیقت حال بازجویم (میهنی، ۷۸) ║ چون برادر هم دوست باید دوستی را بر برادری ترجیح باشد و کی پسندیده باشد از چنو مهتری کی در کَرَم عهد یگانه باشد و در حقّ‌شناسی انگشت‌نمای زمانه آن‌گاه دوستی را بدین وکادت مهمل گذارد و بودۀ آن را نابوده انگارد و نام چون من دوستی بر یخ انگارد (میهنی، ۷۹) ║ به ار شاه بر یخ زند نام او/ نیآرد در این کشور آرام او {زدن} (نظامی۷، ۱۹۴)
نام کسی بزرگ شدن

نام کسی بزرگ گرداندن
او را منزلت و اعتبار دادن.
ق۶. ایزد تعالی نام او را بزرگ گرداند (معین‌الدین نیشابوری، ۱‏/۸‏) ║ ق۷. عبدالملک گفت: می‌باید که امیرالمؤمنین نام پسر من بزرگ گرداند و درجه و مرتبۀ او عالی کند (دهستانی، ۱‏/۲۵۳‏)
نام کسی بلند برآمدن (برآمدن)
معروف و مشهور شدن او.
ق۴. کجا نام ما زآن برآمد بلند / به‌نزدیک خسرو شدیم ارجمند (فردوسی، ۳‏/۳۱۴‏) ║ تو را نام از آن برنیاید بلند / به ایران ز کُشتَنْش ناید گزند (فردوسی، ۴‏/۳۰‏) ║ ق۵. به نام بلند ار برآید روان / بِه از زنده در ننگ تا جاودان (ایران‌شاه۱، ۳۰۴) ║ ق۷. بذل ستمکاره نشد سودمند / نام ز انصاف برآید بلند (امیر خسرو۸، ۲۵۰)
نام کسی بلند ماندن
⇅ نام کسی زنده ماندن.
ق۴. ز تو نام باید که ماند بلند / نگر دل نداری به گیتی نژند (فردوسی، ۳‏/۲۳‏) ║ چو با داد بگشاید از گنج بند/ بماند پس‌از مرگ نامش بلند (فردوسی، ۷‏/۲۰۴‏) ║ ق۱۰. آن‌چنان دختری که تا سد قرن / زو بمانَد بلند نام پدر (وحشی، ۲۲۰) ║ ق۱۲. گر بلند از ما نمانَد نام مانند نگین / مصرع برجستۀ ما یادگار ما بس است (تأثیر، ۳۶۲) ║ ۱۳۶۲ش. آقا سعیدی ... یکی از پیشکارهاش را می‌فرستد با یک مشت اسکناس که بپاشد روی سر داماد. بالاخره نامش باید بلند بمانَد دیگر (دولت‌آبادی۱، ۹‏/۲۲۳۳‏)
نام کسی به افواه افتادن
⇅ نام کسی سر زبان‌ها افتادن.
نام کسی به چیزی برآمدن
(درمورد ویژگی یا صفتی) شناخته و معروف شدن او به آن.
ق۶. شود مصر و آن ناحیت رام او / برآید به مردانگی نام او (نظامی۷، ۱۳۲) ║ ق۷. همه عمر تلخی چشیده است سعدی / که نامش برآمد به شیرین‌زبانی (سعدی۳، ۴۲) ║ گر تو را کامی برآید دیرزود از وصل یار / بعد از آن نامت به‌ رسوایی برآید ننگ نیست (سعدی۳، ۶۳۰) ║ ق۸. آرزو بازگیر از کامت / تا برآید به زاهدی نامت (شاه نعمت‌اللّه، ۸۲۹) ║ یمین‌الدوله... بر تخت نشست ... و تاج بر سر نهاد و در همه عالم نام او به شهنشاهی برآمد و منتشر گشت (قطبی اهری، ۱۵۳) ║ به شبگردی برآمد نام من چون ماه در کویش/ شبی از روزنش ناچار خواهم سر فرو کردن (کمال خجندی، ۲‏/۸۱۹‏) ║ ق۹. در پردۀ عصمت چه نشینم من بدنام / کز هر طرفی نام برآمد به جنونم (عصمت بخارائی، ۳۹۱) ║ ق۱۰. آن دل که به هجر تو ز آرام برآید / زودش به مصیبت‌زدگی نام برآید (عرفی، ۱‏/۴۳۱‏) ║ ق۱۱. به عهد خوی ستم‌عاشق تو می‌رسم / به لطف نام برآید سپهر اعلی را (شفائی، ۲۳) ║ ق۱۳. اگر لشکر من شکسته شود، بفرمایم تا این زنان گیسوان خویش را ببرند و به میدان جنگ درآیند و اطفال خود را هدف گلولۀ توپ و تفنگ نمایند تا روزگار بر تو تنگ شود و نام تو به ننگ برآید (لسان‌الملک سپهر، ۲‏/۶۱۵‏) ║ ق۱۴. برآید به نیکی همی نام تو / شود دورهٔ عدل ایام تو (ادیب‌الممالک، ۲‏/۶۸۶‏) ║ ۱۳۲۷ش. حتی نادان‌ترینشان زیاده‌تر فریاد می‌کردند که نامشان به «خوش‌ذهنی» و به «درس‌فهمی» برآید (عینی، ۲‏/۱۶۸‏)
نام کسی به چیزی برآوردن
(درمورد صفات و ویژگی‌های اخلاقی) او را به آن چیز شناساندن و معرفی کردن.
ق۶. روزی چند با عرب بودم به سخا نام ایشان برآوردم (بحر الفوائد، ۴۶۵) ║ شعر برآرَد به امیریت نام / کالشعراء اُمراءُ‌الکلام (نظامی: نصرآبادی۱، ۱‏/۳‏) ║ ق۷. دانم خجل شوی چو کسی نام تو به جور / در پیش تخت صاحب اکبر برآورَد {دربارۀ او صحبت کردن} (قمری آملی، ۱۴۷) ║ ق۸. خواجو چو رخ جام به خونابه فروشست / نامش به قدح‌شویی خمّار برآرید (خواجو، ۶۹۹) ║ تا تاج و نگین تو را سپارم / نام تو به خسروی برآرَم (شاهین شیرازی: اشعار یهودیان، ۱۱۹) ║ به غلامی برآر نام کمال / تا همه خلق مقبلت خوانند (کمال خجندی، ۱‏/۴۱۰‏) ║ ق۹. عشق تو به دیوانگیَم نام برآورد / تا در خم آن سلسلۀ پُرشکن آیم (امیر شاهی سبزواری، ۶۹) ║ ق۱۱. او فریاد کرده گفت که چرا نام سلطان را به ننگ برآورده‌اید (عالم‌آرا۱، ۲۹۶) ║ ق۱۳. این عنایتی که امسال نسبت‌ به آذربایجانی فرمودند و نام آن‌ها را به نیکی در صفحات عراق برآوردند فوق آن اعانت بود که در ایام تغلب روس همۀ خلق آن سرزمین را زرخرید کردند (قائم‌مقام۱، ۱۴۴) ║ ۱۳۶۸ش. قدیمی‌ترین شعری که نام او را به شاعری برآورد مرثیه‌ای بود که در مرگ جهانگیرخان صوراسرافیل گفت (زرّین‌کوب۲، ۶۵۱)
نام کسی به چیزی بردن
او را به آن چیز توصیف کردن.
ق۴. اندر همۀ ملوک عجم دو مَلِک را به مردی و مبارزت نام بردند: یکی بهرام گور و دیگر بهرام شوبین (بلعمی۲، ۲‏/۷۶۳‏) ║ خُنُک پادشاهی که هنگام اوی / زمانه به شاهی بَرَد نام اوی (فردوسی، ۱‏/۲۱۰‏) ║ ق۶. جهانیان را روزی مباد آن روزی / که چرخ جز تو کسی را برد به شاهی نام (ظهیر فاریابی، ۱۲۸) ║ ق۷. ذکر آصف نتوان کرد ازاین‌بیش به فضل / نام حاتم نتوان برد ازاین‌باز به جود (سعدی۴، ۶۶۱) ║ ق۸. وین شرف دگر که تو از ره بنده‌پروری / برسر جمع برده‌ای نام رهی به چاکری (ابن یمین، ۵۲۶) ║ ق۹. کافره‌ای که از وی بوی ایمان می‌آید حق‌ تعالی به گناهکاری نام وی نمی‌برد (معین‌الدین فراهی، ۳۷۵) ║ ق۱۰. هوشمند سخن‌شناس بی‌شبه‌والتباس داند که مورخان فضیلت‌اقتباس از اولاد عباس سی‌وهفت کس را به خلافت نام برده‌اند (خواندمیر۱، ۲‏/۲۰۴‏)
نام کسی به چیزی پراکندن
مشهور شدن او به آن.
ق۵. اندر جهان به عشق پراکنده نام من / ازبسکه خون دیده به رخ بر پراکنم (قطران، ۴۸۹) ║ ق۱۳. یکی نام او طلحۀ عبدری / پراکنده نامش به گندآوری (سروش، ۲‏/۱۱۸۸‏)
نام کسی به چیزی درآمدن
← نام کسی به چیزی برآمدن.
ق۱۳. در پیش مردم نامم به دروغ‌زنی و افسون‌سازی درآمد، آن‌هم با امضا و با سجل (میرزا حبیب۱، ۶۷۴)
نام کسی به چیزی رفتن
او به آن مشهور و معروف شدن.
ق۶. قرار و خواب و آرامش برفته / به بدنامی خود نامش برفته (عطّار۴، ۱۷۶) ║ ق۷. ازآنکه نام لبت در دهان من بگذشت / برفت نام من اندر جهان به خو‌ش‌سخنی (سعدی۳، ۶۱۵) ║ ق۸. بسکه بر جان عزیزان ز غمت خواری رفت / نام تو در همه عالم به جفاکاری رفت (عماد فقیه۱، ۷۰) ║ مگذار که با نزاری زار / نامت برود به بی‌وفایی (نزاری، ۲‏/۶۶۶‏) ║ ق۹. نام در مصر محبت به عزیزیش نرفت / هرکه را یوسف دل زآن چَه غبغب بگریخت (جامی۱، ۲‏/۵۱۶‏) ║ ای که بر سفله می‌دری جامه / نام ترسم به گرگیت برود (جامی۲، ۳۸)
نام کسی به چیزی شدن
(درمورد صفت و ویژگی اخلاقی و رفتاری کسی) به آن معروف و شناخته شدن.
ق۸. پیام داد که خواهم نشستن با رندان / بشد به رندی و دُردی‌کشیم نام و نشد (حافظ، ۱‏/۳۴۸‏)
نام کسی به چیزی فاش شدن
(درمورد ویژگی اخلاقی) به آن معروف و مشهور شدن (نام کسی فاش کردن - نام کسی فاش شدن - نام کسی به چیزی فاش بودن و ...).
ق۸. کنون چون شد به رندی نام ما فاش / ز ما از ساغر و پیمانه پرسید (خواجو، ۶۶۳) ║ تا از آن لب سخنی در دهنت گشت عماد / در جهان نام تو شد فاش به شیرین‌سخنی (عماد فقیه۱، ۲۷۰)
نام کسی به حمل برآمدن
⇅ نام کسی به خورشید برآمدن(این مدخل در کل پیکره همین ۱ شاهد را داشت. اما به علت تنوع صورت‌های جایگزینی مدخل مرجع فعلا آورده شد).
نام کسی (را) به خاک افکندن (به: بر؛ افکندن: افگندن، انداختن، اندرفگندن)
شهرت، اعتبار و آبروی او را از بین بردن.
ق۴. مرا برگزیدند بر خسروان / به خاک افگنم نام نوشین‌روان (فردوسی، ۸‏/۱۴۷‏) ║ ق۵. به چاره مگر گردنش بشکنی / ز گردن تو نامش به خاک افکنی (ربیع، ۲۱۴) ║ ق۶. زبس سیم‌وزر و جامه که تو دادی معزی را / به خاک اندرفگندی نام بوبکر قهستانی (امیر معزی، ۷۳۱) ║ ق۷. نباید که ناموس ما بشکند / همه نام ما را به خاک افکند (زراتشت‌نامه، ۵۳) ║ که با اصل پاک است و با دین‌پاک / همه نام او بفکنندش به خاک (زراتشت‌نامه، ۸۸) ║ ق۹. از این بدتر چه باشد که مه‌لقا نام شاهان کوه قاف را بر خاک انداخت (بیغمی، ۲‏/۷۳۸‏) ║ مه‌لقا دختر خناس جنی، جوان آدمی‌زاد را دوست می‌دارد ... و نام شاهان کوه قاف را بر خاک انداخته‌است (بیغمی، ۲‏/۷۵۶‏)
نام کسی به خاک اندرآمدن
مجهولِ نام کسی (را) به خاک افکندن.
ق۴. مرا این بد از اختر آید همی / که نامم به خاک اندرآید همی (فردوسی، ۳‏/۸۹‏)
نام کسی به خاک اندرفگندن
⇅ نام کسی (را) به خاک افکندن.
نام کسی به خود بستن (خود: خویش)
خود را با نام و عنوان و مقام او معرّفی و مطرح کردن.
ق۱۱. تا شود نوعی شفاعتخواه من/ می‌ببندم نام او بر نام خویش (نوعی، ۱۸۵) ║ ق۱۴. نبشتمش که خدا را به خویش نام مرا / مبند، زآنکه نخواهد شعیر، گندم شد (ادیب‌الممالک، ۲‏/۷۹۵‏)
نام کسی به خورشید برآمدن (به: بر؛ خورشید: حمل، فلک، کیوان؛ برآمدن: رسیدن، رفتن، شدن)
به اوج شهرت و اعتبار رسیدنِ او (در صورت تأیید مدخل، بایستی صورت‌های جایگزین آن نیز مدخل شوند).
ق۴. بر ایشان بگردد همه کام ما / برآید به خورشید بر نام ما (فردوسی، ۴‏/۲۹‏) ║ ق۵. برو کآمد اکنون گه کام تو / به خورشید تابان رسد نام تو (ایران‌شاه۱، ۵۱۰) ║ ق۶. زبهرِ حشمت نامش شود به گردون بر / مه دوهفته خطیب و مجره منبر او (معزّی: عوفی۱، ۲‏/۳۰۵‏) ║ ق۶؟. نبیند به گیتی کسی کام از این / به گردون رسد در جهان نام از این (کک کوهزاد، ۲۵۳) ║ ق۸. صفر تخت زر سلطان فلک بردارد / لاجرم در فلکش نام برآید به حمل (سلمان ساوجی، ۱۴۲) ║ برآورده به بخت نیک کامش/ به مردی رفته بر خورشید نامش (سلمان ساوجی، ۷۳۴) ║ سپهبد برآرَد همه کام تو / به‌گردون گردان رسد نام تو (شمس‌الدین کوسج، ۱۰۲) ║ ق۹. برآمده به فلک نام او به قصّابی / ولی به هیأت جلاد جلد خنجرزن {به قصابی مشهور شدن} (بدر شیروانی، ۳۶۸)
نام کسی به زر نوشتن
او را بسیار اعتبار و شهرت دادن.
ق۶. گفتم که به زر نویسمت نام / بود این نَفَسم هنوز در کام (خاقانی، ۱۵۳) ║ ق۹. در مدحت ای عالی‌گهر بنوشتمی نامت به زر / چون زر ندارم در کدر هستم خجل از بی‌زری (بدر شیروانی، ۱۳۴) ║ زر ندارم تا به زر نامت نویسم لیک هست / گوهر نظم مرا در مدحت تو قسمتی (بدر شیروانی، ۴۳۹)
نام کسی به فلک برآمدن

نام کسی به کسی بستن

نام کسی به گردون رساندن
⇅ نام کسی را به خورشید برآوردن.
نام کسی به گردون رسیدن
⇅ نام کسی به خورشید برآمدن.
نام کسی به گوش کسی نخوردن
← اسم کسی یا چیزی را نشنیدن.
۱۳۳۸ش. اگر راستش را بخواهید تاکنون چنین نام و عنوانی به‌گوش من نخورده‌است (قاضی۱، ۱‏/۱۱۰‏) ║ ۱۳۶۲ش. هیچ‌یک از دوستان من هرگز نام این شخص به‌ گوششان نخورده‌ بود (کلانتریان، ۲۴۸) ║ ۱۳۷۴ش. نمی‌دانم چرا بی‌اختیار اندیشه می‌کنم به پایان کار آدم‌هایی در تاریخ که یقین دارم نام هیچ‌کدام‌شان به‌گوشِ تو نخورده‌است (دولت‌آبادی۲، ۳‏/۶۱۲‏)
نام کسی به لب بردن
⇅ نام کسی یا چیزی را بر زبان آوردن.
نام کسی به نام چیزی کردن

نام کسی (را) به ننگ آوردن (به: زیر؛ آوردن: برآوردن، درزدن، فروبردن، گرداندن)
او را رسوا و بی اعتبار کردن.
ق۴. ابا رستم امروز جنگ آورم / همه نام او زیر ننگ آورم (فردوسی، ۲‏/۳۹۴‏) ║ مگردان همه نام ما را به ننگ / نکرده‌است کس جنگ با آب و سنگ {گرداندن} (فردوسی، ۶‏/۴۰‏) ║ ق۵. من آنگه که ایدر درنگ آورم / همه نام خود زیر ننگ آورم (ایران‌شاه۱، ۳۶۳) ║ مر این ظالمان را به چنگ آورید / همه نامشان را به ننگ آورید (ربیع، ۴۴۲) ║ ق۶. چنان باشید که مرا زردروی مگردانید و نام به ننگ فرونبرید {فروبردن} (طرسوسی، ۲‏/۱۰۰‏) ║ ق۸. به دستان چنین گفت جنگ آورید / همه نام دشمن به‌ ننگ آورید (شمس‌الدین کوسج، ۲۲۴) ║ ازآن به ننگ برآورد نام خود ناصر / که پیش عاشق بیچاره ننگ باشد نام {رآوردن} (ناصر بخارائی، ۳۲۵) ║ ق۹. ملوک و امرای شجاعت‌پیشه صرامت‌اندیشه که نام رستم را روز جنگ به ننگ فروبرند و هنگام طعان و ضراب بنیاد صیت افراسیاب را خراب گردانند، در زمرۀ او معدود فرمود {فروبردن} (حافظ ابرو۱، ۳‏/۱۳۸‏) ║ ق۱۰. شمسه ... بانگ بر جمیله زد و گفت: شرمت باد که نام ما را به ننگ درزدی {درزدن} (ابومسلم‌نامه، ۳‏/۵۲۴‏) ║ ق۱۱. او فریاد کرده گفت که چرا نام سلطان را به ننگ برآورده‌اید {برآوردن} (عالم‌آرا۱، ۲۹۶) ║ ق۱۳. بدین‌گونه دادند او را پیام / که ما را فروشد به ننگ از تو نام (سروش، ۲‏/۱۰۰۰‏)
نام کسی به ننگ گرداندن
⇅ نام کسی (را) به ننگ آوردن.
نام کسی پاینده کردن
مطابق با شیوه‌نامه به علت تک‌شاهدی بودن قابلیت مدخل شدن را ندارد. در پیکره شاهد دیگری یافت نشد. ترکیب مشابه آن: نام کسی پاینده بودن (۴ شاهد در قالب دعا) و نام کسی پاینده ماندن (۳ شاهد).
ق۱۴. این شنیده‌ستم که عیسی مرده‌ای را زنده کرد / مرده‌ای را زنده کرد و نام خود پاینده کرد (عشقی، ۳۶۷)
نام کسی پراکندن
معروف و مشهور شدنِ او.
ق۵. از جود در جهان بپراکند نام تو / گردد همی سپهر سعادت به‌ کام تو (منوچهری، ۱۸۶) ║ ق۶. سمک ... گفت ... روزگار نام بنده در جهان پراکنده کرده‌است (سمک، ۲‏/۲۶۶‏) ║ جهنای وزیر ... این سمک ... مگر جادوست که نام وی در همۀ هندوستان پراکنده شده‌است؟ (سمک، ۲‏/۴۸۱‏) ║ ق۷. بوکه بری باشدش ز فیض تو کز شع ر/ نام تو اندر جهان چو تخم پراکند (قمری آملی، ۱۶۵) ║ ق۸؟. سریر زبرجد چو بنهاد زیر / پراکنده اندر جهان نام شیر (فرامرزنامه، ۷۹) ║ ق۱۳. پراکنده شد نام او در جهان / به‌پیش کهان و به‌پیش مهان (سروش، ۲‏/۸۵۴‏)
نام کسی پست شدن (شدن: گشتن)
مجهولِ نام کسی را پست کردن.
ق۴. کنون گیو را ساختی پیل مست / میان یلان گشت نام تو پست (فردوسی، ۲‏/۴۳۴‏) ║ ق۸. همه نام رستم از این گشت پَست / بشستند از خوان او هر دو دست (شمس‌الدین کوسج، ۱۳۷) ║ ق۱۳. زیان دیگر آن بود که بر کارداران انگریز واجب افتاد تا خزانه بزرگ بذل کردند و لشکری بزرگ به افغانستان آوردند، آن خزانه به هباء رفت و آن لشکر تباه شد و نام دولت انگریز که بزرگ‌ترین دولت‌ها است پست شد (لسان‌الملک سپهر، ۲‏/۷۸۸‏) ║ چون این خبر معروض کارداران دولت افتاد، حاجی میرزا آقاسی بیم کرد که مبادا به سبب قلت سپاه در اول مقاتلت ابراهیم خلیل خان شکسته شود و نام دولت پست گردد (لسان‌الملک سپهر، ۲‏/۸۷۵‏) ║ ۱۳۱۸ش. نام ما در پیش دنیا پست از بی‌همتی شد / غیرتی چون پور کی‌خسرو بلندآوازه باید (فرّخی یزدی، ۱۲۴) ║ ۱۳۳۰ش. زین وکیلان که تو منشور وکالت دادی / نام دیرین تو شد پست الی‌ یوم‌ نشور (بهار، ۱‏/۷۸۲‏)
نام کسی پیدا شدن
(معمولاً با حرف اضافۀ به) مجهولِ نام کسی پیدا کردن.
ق۵. دلم در بلا ناشکیبا شود/ به رسوائیم نام پیدا شود (یوسف و زلیخا، ۱۶۰) ║ ق۶. عادت ایّوب و ابراهیم صبر و حلم بود / شد به صبر و حلم پیدا نام ایشان از انام (امیر معزی، ۴۶۹) ║ ق۷. تو در این هردو چنانی کی کسی نیست چو تو / لاجرم نام تو شد پیدا در جمله دیار (رشیدی سمرقندی: شمس قیس، ۳۸۵)
نام کسی پیدا کردن
معروف و مشهور کردن او.
ق۵. تو را گوهر و نام پیدا کنم / که را با من این کرد رسوا کنم (ایران‌شاه۱، ۱۴۱) ║ مرا در جهان نام پیدا تو کردی / که خواندیم از چاکران سرایی (قطران، ۳۸۳)
نام کسی تازه بودن
← نام کسی زنده بودن.
ق۴. همه گنج‌ها اندر آوازه بود / کجا نام او در جهان تازه بود (فردوسی، ۷‏/۵۷۲‏) ║ ق۵. دستوری داد تا هرکه از این علم بهره جوید از این اصل انتساخ کند؛ تا نام وی ... برسر زوان‌ها و میان دیوان‌ها تازه باشد (رادویانی، ۴) ║ ق۶. تا سخن است از سخن آوازه باد / نام نظامی به سخن تازه باد (نظامی۲، ۸۰) ║ نظامی بدو عالی‌آوازه باد / به نظمی چنین نام او تازه باد (نظامی۶، ۲۵۰) ║ ق۱۰. اول و آخر عشاق درستست به عشق / نام این زنده‌دلان تازه همین یکدم نیست (بابا فغانی، ۱۱۰)
نام کسی تازه داشتن
⇅ نام کسی (را) زنده کردن.
نام کسی تازه کردن
⇅ نام کسی (را) زنده کردن.
نام کسی جاودان کردن

نام کسی چیزی کردن
او را به آن چیز خطاب کردن.
ق۵. نام تو محمود به‌حق کرده‌اند / نام چنین باید با فعل راست (فرّخی، ۱۸) ║ به دل برخور ز بت‌رویی که او را خوانده‌ای دل‌بر / به بر درکش نگارینی که نامش کرده‌ای جانان (فرّخی، ۲۵۸) ║ ق۶. به خدایی که عالم ازسرِ عقل / نام او حیّ لاینام کند (بهاءالدین بغدادی، ۳۱۶) ║ ق۷. همچو امرد که خدا نامش کنند / تا بدین سالوس بدنامش کنند (مولوی۲، ۱‏/۱۱۴‏) ║ ق۸. هرزمان آشفته‌دل نامم کند / با دل آشفته در دامم کند (اوحدی، ۱۸۸) ║ شخصی قَراخِتای، لِیوکو نام ... ولایات و شهرهای بزرگ جورچَه که به یورت‌های اقوام قَراخِتای پیوسته بود ... به دست فروگرفت و نام خود لی وانگ کرد، یعنی سلطان یک مملکت (رشیدالدین فضل‌الله۱۳، ۱‏/۴۵۱‏) ║ ق۹. نام خود کرد عاشق و معشوق / گاه مجنون و گاه لیلا شد (اسیری، ۳۰۱) ║ ق۱۱. کِی می‌کنند نام تو غازیِّ راه حق/ بر روی نفْس تا نکِشی خنجر غزا (شفائی، ۲) ║ ۱۳۲۰ش. دختر خویش به مکتب بسپرد / نام من کودن و بی‌مشعر کرد (اعتصامی، ۱۱۴)
نام کسی (را) چیزی نهادن
او یا آن را با آن چیز شناختن، معرفی و خطاب کردن.
ق۵. از این مال باقی بر سرحدّ کاشغر... شهری با چهار دیوار محکم بکردند و نام او بدخشان نهادند و امروز برجای است (نظام الملک، ۱۹۳) ║ ق۶. به تربیت آن پسر فرمان داد تا پسر بزرگ شد و نام او اسکندر نهاد (اسکندرنامه، ۵) ║ چون اصل زندگانی نوش لب تو دیدم/ نام لبت نهادم سلطان آب حیوان (وطواط۱، ۵۶۸) ║ ق۷. تو کز محنت دیگران بی‌غمی / نشاید که نامت نهند آدمی (سعدی۲، ۶۶) ║ ق۸. محنت‌آبادی خرابی خاکدانی ناخوشی / بی‌خبر نامش نهد دولت‌سرای این‌جهان (شاه نعمت‌اللّه، ۵۶۷) ║ ق۹. رسول صلی‌اللّه‌ علیه‌ و آله‌ و سلّم فرموده‌است که چون پسر من جعفر بن محمد بن علی‌ بن الحسین‌بن علی‌ بن ابی‌طالب علیهم‌السّلام از مادر در وجود آید نام او را جعفر صادق نام نهید (حسن قمی، ۲۰۳) ║ ق۱۰. رباعی چند ... در این اوراق پریشان جمع کرد و نامش ساقی‌نامه نهاد (اهلی، ۶۵۴) ║ ق۱۱. حسن مطلع اولین دردانۀ طبع من است/ نام او را ارشد فرزند آدم می‌نهم (سنجر کاشی، ۲۴۲) ║ ق۱۲. به جان پرورده او را زال دوران / نهاده نام او را میرزا جان (سیّدا، ۵۶) ║ ق۱۳. سال ‌و مه جان می‌کنی در حرص و آز/ نام آن را می‌نهی عمر دراز (احمد نراقی، ۳۱۴) ║ ق۱۴. نام این رَم را چو نادانان ادب بنهاده‌اند/ بیش‌تر از صاحبان سیم‌وزر رَم می‌کنند (ایرج میرزا، ۱۸۴) ║ ۱۳۲۰ش. ببخشیدند چون تابی تمامم/ بدخشی لعل بنْهادند نامم (اعتصامی، ۲۳۶) ║ ۱۳۶۸ش. مطربی‌ها ... تا کاملاً پخته و سختۀ کار خود نشده‌ بودند نام خود را ساززن و آوازه‌خوان ننهاده (شهری۲، ۵‏/۶۲۱‏)
نام کسی حلقه بودن
بی ارزش و بی اعتبار بودن.
ق۱۲. خط کشیده قامت شوخ تو بر منشور سرو / حلقه نام خوبرویان از دهان تنگ تست (تأثیر، ۳۳۶)
نام کسی داستان گشتن (گشتن: شدن)
معروف و مشهور شدن او.
ق۶. ساخت‌ خواهم صدهزاران داستان در مدح تو / تا شود نامم ز جاهت در زمانه داستان (جبلی، ۱‏/۴۱۷‏) ║ در همه اکناف عالم در، به عهد کودکی / نام تو اندر معالی داستان گردد همی (وطواط۱، ۴۷۵)
نام کسی درآمدن
← نام کسی یا چیزی برآمدن‏۲.
ق۸. گویند ذکر خیرش در خیل عشق‌بازان / هرجا که نام حافظ در انجمن درآید (حافظ، ۱‏/۴۷۴‏) ║ ق۱۱. ای که خاص آن حریمی چون درآید نام من / گر نمی‌گویی حدیث صلح بدگویی مکن (شفائی، ۶۷۲)
نام کسی در افواه افتادن
⇅ نام کسی سر زبان‌ها افتادن.
نام کسی در جایی رقم شدن (در: بر؛ شدن: گشتن)
شهرت و کارهای او ماندگار شدن.
ق۶. هفت‌ گردون اگر درم گردد / پس بر آن نام تو رقم گردد (مختاری، ۵۶۴) ║ لفظ تو در طویلۀ دانش گهر شده / نام تو در صحیفۀ مردی رقم شده (وطواط۱، ۴۳۸) ║ ق۷. چون نام تو بر دلم رقم شد / عیشم چو زمانه در مداراست (عبدالمجید عبهری: عوفی۱، ۲‏/۴۵۴‏) ║ ق۱۰. تا نام داوران به دواوین شود رقم / وز خوش‌کلامی شعرا یابد اشتهار ـ از نام آ‌ن سپهر امارت کلام من / مشهور شرق و غرب بوَد آفتاب‌وار (محتشم، ۱‏/۵۷۶‏)
نام کسی در دهن کسانی آمدن
⇅ نام کسی سر زبان‌ها افتادن.
نام کسی در دهن کسانی افتادن
⇅ نام کسی سر زبان‌ها افتادن.
نام کسی در زبان کسانی افکندن
⇅ نام کسی یا چیزی را برسر زبان‌ها انداختن(در صورت تأیید مدخل صورت‌های جایگزین آن مدخل خواهد شد).
نام کسی در نام کسانی بردن
او را از زمرۀ آنان به حساب آوردن.
ق۵. نام تو در نام توانگران و در کیسه دانگی نی، از خراب خراج می‌خواهند و زَهرۀ بانگی نی {بودن} (خواجه عبدالله۱، ۲‏/۴۸۳‏) ║ تا مگر بود که نام شما در نام متقیان افتد و هرکه متقی بود پیروز دوجهان گردد {افتادن/ مجهول} (سورآبادی۱، ۱‏/۱۶۰‏) ║ چو باشد نام من در نام ایشان / برآید کام من چون کام ایشان {بودن} (فخر گرگانی، ۳۰) ║ ق۶. گفتند از کسی بازشناختی؟ غیلان گفتا تا نامم در نام دیوانگان بردند (ابونصر خانقاهی، ۱۹) ║ سماع بدعت آن باشد که قومی را بطر گرفته و نام ایشان در نام اهل صلاح باشد، و نمی‌توانند در جایی مجلس خمری یا فسادی آشکارا برسازند {بودن} (ژنده‌پیل۱، ۲۲۴)
نام کسی را آلوده ساختن
⇅ نام کسی (را) آلوده کردن.
نام کسی را بد کردن
← نام کسی بد کردن.
ق۶. هرچند نام و کنیت تو نیست اندر او / ای بد نکرده نام تو را عار روزگار (انوری، ۱‏/۱۷۴‏) ║ ق۸. به این دانه خواهی که دامی کنی / مرا بد کنی نام و، نامی کنی (عضد یزدی، ۱۷۹) ║ ق۹. ای خناس تو بد کردی ... بی‌حمیّتی بر خود آوردی و نام پدران خود را بد کردی (بیغمی، ۲‏/۷۵۴‏)
نام کسی را بر باد دادن
او را رسوا و بدنام کردن.
ق۶. ای فرمایۀ {ظ: فرومایه} بداصل، آن نه بس بود که از عهد برگشتی و نام نیک چندین ساله بر باد دادی (سمک، ۲‏/۵۶‏) ║ ق۹. خناس گفت: ای رعنا، این چه بدنامی است که ازبهرِ من پیدا کردی و نام آبا‌واجداد مرا بر باد دادی؟ (بیغمی، ۲‏/۷۴۵‏) ║ ق۱۳. باده ده نام مرا بر باد ده / حق‌پرستی را به یاران یاد ده (احمد نراقی، ۲۶۴)
نام کسی را بلند گرداندن
⇅ نام کسی یا چیزی (را) بلند کردن.
نام کسی را به چیزی نهادن
او را به آن چیز به دیگران معرفی کردن.
ق۱۴. چرا نام خود را نهادی به عدل / کنون مزد ده بر من از روی اصل (جیحون‌آبادی، ۹۶)
نام کسی را به خاک انداختن
⇅ نام کسی (را) به خاک افکندن.
نام کسی را به خورشید برآوردن (به: اَبَر؛ خورشید: عرش، فلک، کیوان، گردون؛ برآوردن: برکشیدن، رساندن)
به اوج شهرت و اعتبار رساندنِ او (در صورت تأیید مدخل، بایستی صورت‌های جایگزین آن نیز مدخل شوند).
ق۴. کند تازه این بار کام تو را / برآرد به خورشید نام تو را (فردوسی، ۲‏/۱۷۷‏) ║ ق۵. بیابیم ز اعدا مگر کام خویش / به گردون رسانیم ما نام خویش (ربیع، ۲۲۱) ║ جهان‌آفرین چون جهان آفرید / اَبَر عرش نام ولی برکشید (ربیع، ۳۰۹) ║ ق۶. گر این آرزو گفت گردد تمام / برآرَم به خورشید رخشانْت نام (ایران‌شاه۲، ۳۳۱) ║ ق۸. بدان تا برآرَم همه کام تو / به گردون برآرَم همه نام تو (شمس‌الدین کوسج، ۲۴۷) ║ ق۹. هنر کرد جفت نژاد و گهر / به کیوان برآورد نام پدر (شرف​الدین یزدی، ۱‏/۶۴‏) ║ ق۱۰. که امشب کام ایشان را برآرم / به گردون نام ایشان را برآرم (هلالی، ۳۱۶)
نام کسی را پست کردن
او را بی ارزش و اعتبار کردن.
ق۱۳. این حادثه بسیار بر ما صعب است و نام دولت را نیز پست کند اگر تو از مال خویشتن معادل ۳۰۰ تومان زر مسکوک در راه ما بذل کنی تا در این قلعه بنیان حمّامی کنیم بسیار نباشد (لسان‌الملک سپهر، ۲‏/۶۹۴‏)
نام کسی را تازه گرداندن
⇅ نام کسی (را) زنده کردن.
نام کسی را چیزی کردن
← نام کسی چیزی کردن.
ق۸. این پادشاه ... نام خود را دای‌لِیو کرده، یعنی پادشاه عالم (رشیدالدین فضل اللّه۱۳، ۱‏/۳۱۴‏)
نام کسی را روی خود داشتن
(مجاز) (درمورد زن) تحت زوجیت و همسری مردی بودن.
۱۳۶۲ش. آن زن هنوز هم نام تو را روی خودش دارد؟ (دولت‌آبادی۱، ۹‏/۲۳۲۷‏)
نام کسی را زشت کردن (کردن: ساختن، گرداندن، گردانیدن)
او را بی اعتبار و بی آبرو کردن (به نظر میرسد که قابلیت مدخل شدن ندارد. فعلا تا تأیید ویراستار محترم صورتهای جایگزین گرداندن/ گردانیدن/ساختن را جداگانه مدخل نکردم).
ق۴. مکن نام من زشت و جان تو خوار / که جز بد نیاید از این کارزار (فردوسی، ۵‏/۴۰۹‏) ║ ق۵. کشیدی غم و یافتی کام خویش / مکن زشت نام شه و نام خویش (اسدی۳، ۹۹) ║ ق۶. ایشان را به‌ دست باز نتوانم‌ گرفتن که ظلم باشد و نام خود زشت گردانیدن بوَد (سمک، ۴‏/۳۲۶‏) ║ با بدان کم نشین که در دو نفس / نام نیکوت زشت گرداند {ظ: گردانند} (قمر اصفهانی، ۱۸۹) ║ ق۱۰. مظفّر، آن بی‌دولت ناخلف، نام پدر را زشت کرد (ابومسلم‌نامه، ۴‏/۳۲۵‏) ║ ق۱۴. آن فرومایگان نمک‌نشناسند که محض اجرا غرض با دیگری یا طمع رذل رسوایی، خود را راضی می‌کنند به چنین تهمتی که به شرف و عِرض ولی‌نعمت آن‌ها برمی‌خورَد و نام بلند پادشاهی را ... زشت می‌سازد (خسروی۱، ۱۱۷)
نام کسی را زندۀ جاوید شدن
مجهولِ نام کسی را زندۀ جاوید کردن.
ق۸. به سخن نام تو شد زندۀ جاوید جلال / تا نشانی ز جهان هست تو را نامی هست (جلال عضد، ۲۲) ║ ق۱۱. بعد مردن، نام مجنون زندۀ جاوید شد / خاک عاشق را مزاج آب حیوان بوده‌است (قدسی، ۴۲۴)
نام کسی را زندۀ جاوید کردن
شهرت او را ماندگار و ابدی کردن.
ق۹. شعرا نام شهان زندۀ جاوید کنند / این یقین است و یقین را نبود هیچ گمان (بدر شیروانی، ۳۰۲) ║ ۱۳۳۳ش. آنچه نام میلتن را زندۀ جاوید کرده‌است تصنیفات همین چهارده سالۀ اخیر است (مینوی۱، ۲۲۸) ║ میلتن ... چنانکه پیش‌بینی کرده‌ بود نام خود را زندۀ جاوید ساخت (مینوی۱، ۲۳۸) ║ ۱۳۹۳ش. یوسف اهل تألیف فرائد غیاثی را کاری بس بزرگ دانسته و بر آن بوده‌است که او نام صدها شاعر و ادیب و دانشمند را زندۀ جاوید کرده‌است (امیر جهادی: کهن‌نامۀ ادب پارسی، ش۲‏/۹۰‏)
نام کسی را زنده داشتن

نام کسی را زنده ساختن
⇅ نام کسی (را) زنده کردن.
نام کسی را زنده گردانیدن
⇅ نام کسی (را) زنده کردن.
نام کسی را صدا زدن
← اسم کسی را صدا زدن.
۱۳۳۵ش. آن‌گه چو گریه‌های مرا دیدند / نام تو را دوباره صدا کردند (شعر انگور: نادرپور، ۲۳۵) ║ ۱۳۶۳ش. سالن انتظار پُر از آدم بود. بلندگو داشت یک‌ریز نام دکتری را صدا می‌زد (میرصادقی۱، ۳۸) ║ ۱۳۶۸ش. کشیش ... با صوت لطیفی چون نغمۀ موسیقی نام او را صدا کرد (نجفی۱، ۱‏/۴۵‏) ║ ۱۳۸۷ش. پدر و پسر بر روی آسفالت خیابان افتادند. پدر در حالی‌که از سر و صورتش خون می‌ریخت نام پسرش را صدا می‌کرد (صحافیان مشهد - دانای علمی: حافظ، ش۵۰‏/۷۴‏)
نام کسی را صدا کردن
⇅ نام کسی را صدا زدن.
نام کسی را فروگذاشتن
اعتبار و شهرت او را از بین بردن.
ق۱۴. چندان زر و سیم بر اعراب بذل و بخشش داشت که نام حاتم طائی را فروگذاشت (حسن فسایی، ۱‏/۷۴۵‏)
نام کسی را فکندن
⇅ نام چیزی بر کسی یا چیزی برافکندن.
ق۷. همه شب همی جادوی‌ها کند / بکوشد که نام تو را بفکند (زراتشت‌نامه، ۵۹)
نام کسی را قلم کشیدن
او را از بین بردن یا یاد و خاطره او را فراموش کردن (این مدخل در پیکره همین ۱ شاهد را دارد اما مدخل «قلم بر/ بر سرِ نام کسی کشیدن» چند شاهد دارد و احتمالاً ذیل مدخل «قلم» خواهد آمد. ازاین‌رو فعلاً این مدخل را آوردم).
ق۱۰. پیش‌ از تو زمانه بیش بوده‌است / نام همه را قلم کشیده‌است (عمرانی: اشعار یهودیان، ۱۸۲)
نام کسی را گرفتن

نام کسی را گستردن (گستردن: گستریدن)
سببیِ نام کسی گستریدن.
ق۵. چو خویشتن هنر و سیرت تو نام مرا / بگسترید به هندوستان و ترکستان (عنصری۱، ۲۳۹) ║ ق۶. گِرد این گیتی به نظم نیک و الفاظ بدیع / نام تو گسترد خواهم گر سخن‌گستر منم (ادیب صابر، ۳۵۱) ║ ق۷. مرا قبول شما نام در جهان گسترد / مرا به صاحب دیوان عزیز شد دیوان (سعدی۴، ۶۸۳)
نام کسی را نگاه داشتن
⇅ نام کسی (را) زنده کردن.
ق۵. یَحمی ذِمارَهُ: نام پدران نگاه دارد (ادیب نطنزی۱، ۳۴۲) ║ ق۸. یقال فلان یحمی ذِمارَة:‌ فلان نام پدران خود نگاه می‌دارد (زنجی، ۱‏/۱۲۹‏) ║ ق۱۲. هرجا خط رعایت احبابا خواندنی‌ است / نام وفا همان به معما نگاه دار (بیدل، ۲‏/۲۷۵‏) ║ ۱۳۷۴ش. این دختر بعدها در زندگی فرمانفرما و پس‌ از مرگ او بیش‌ از تمام سی‌ویک خواهروبرادر خود نام پدر را نگه داشت (بهنود۱، ۴۷)
نام کسی را نوشتن
← اسم کسی را نوشتن.
۱۳۶۶ش. نام اسماعیل را در مدرسه نوشتند ... استعداد بسیار خوبی از خود نشان داد (پارسی‌پور۲، ۲۲۵) ║ ۱۳۷۶ش. آن مرد بزرگ نام وی را در مدرسۀ دری رامپور در شهرستان میهن سینگ نوشت و او را به تحصیل نشاند (قاضی نذرالاسلام ... : چشم‌انداز ارتباطات فرهنگی، ش۱۰‏/۲۰‏)
نام کسی را یاد کردن (کردن: نمودن)
(به‌نظر می‌رسد قابلیت مدخل شدن را ندارد)
ق۶. هر شکل که چهار خط گرد او درآمده‌بود، غیر آن صورت‌ها که نام آن یاد کردیم آن را منحرف گویند (فخر رازی، ۳۶۰) ║ ق۷. خدای‌ تعالی ... به کتاب ذکر ایشان می‌گفتند چنانکه می‌گوید و یوم یعض الظالم ... این ظالم کدام است که نام وی یاد نکرد چنانکه نام انبیاء علیهم‌السلام یاد کرد؟ (محمد رازی، ۲‏/۵۷۶‏) ║ ق۸. خطبای ممالک روم را منع کردند تا بر منبر نام مبارک صحابی را یاد نکنند؛ همانا که حضرت ولد را ازسر غیرت باطن تغیر عظیم ظاهر گشته شورها فرمود (افلاکی، ۲‏/۸۵۸‏) ║ ق۹. ابن ابی‌معاد جرجانی ... مبلغی معیّن به ابن ابی‌حجاج قمی بخشید تا نام او را در کتابی که آن را کتاب رؤسا گویند یاد کند ابوحجاج قبول نکرد و از آن منع نمود و بهانه آورد (حسن قمی، ۱۳) ║ ق۱۱. اهل روزگار ... چون از آن علت خلاص شوند نام ایشان را به خیر یاد نمایند (بیگدلی، ۳۰۷) ║ ق۱۳. اخلاف ما نام کمال‌الدوله را و نام روح‌القدس را همیشه با تعظیم و تکریم یاد خواهند‌ کرد (آخوندزاده، ۲۱۴) ║ ق۱۴. روس‌ها ... دربارۀ او آغاز بدگویی کرده، نام آن را به بی‌احترامی یاد نموده، خاطرش را خستند (اختر، ۵‏/۳۹۵۶‏) ║ ۱۳۲۰ش. نام مُرده را نباید به‌ بدی یاد کرد (جمالزاده۲، ۲۴۳) ║ ۱۳۳۸ش. تاریخ نامش را به زشتی یاد می‌کند (افغانی، ۱۳۴) ║ ۱۳۶۴ش. مردم حتی در مصر نام مرا باعظمت یاد می‌کردند و تمام گناهان را متوجه مصر می نمودند (منصوری، ۲‏/۸۵۲‏)
نام کسی رفتن
۱. یاد کردن و سخن گفتن از او.
ق۴. مردمان بیعت کردند و به هیچ‌گونه نام عبدالملک نرفت (بلعمی۲، ۴‏/۷۹۶‏) ║ ق۶. بس شرم باد چرخ محق را که پیش او / نام کسی دگر برود و ننگ نایدش (سید حسن غزنوی، ۲۰۸) ║ ق۷. به هر منبر و محراب و دفتر و کتاب که نام ایشان می‌رود نفرین و تهجین قرین ذکر و آیین ایشان است (ابن اسفندیار۱، ۱‏/۴۲‏) ║ ق۱۳. دجله در عهد سرشکم ورق نام بشست / بحر چون موج زند نام شمر می‌نرود (یغما، ۱‏/۱۳۵‏)
۲. ← نام کسی گستریدن.
ق۶. حضرت شادیاخ مسکن او / نام او رفته تا به شام و حجاز (منتجب‌الدین بدیع، ۱۴۲) ║ ق۹. ملک تو برده رونق شیراز و اصفهان / نام تو رفته تا به سمرقند و قندهار (بدر شیروانی، ۵۳) ║ ق۱۴. خواهند یاران از حق دوامت / رفته ز طهران تا هند نامت (نسیم شمال، ۲‏/۲۶۴‏)
نام کسی روان بودن
یاد و خاطرۀ او باقی ماندن.
ق۴. همه جنگ و پرخاش بُد کام اوی / که هرگز مبادا روان نام اوی (فردوسی، ۸‏/۴۷‏) ║ ق۵. ازآن چون آب هر جایی روان گشته‌است نام تو / که نزدیک تو یک ساعت نبوده زرّ زندانی {گشتن} (قطران، ۳۵۹)
نام کسی روان شدن
مشهور و معروف شدن.
ق۴. شده هریکی شاه بر کشوری / روان نامشان بر همه منبری (فردوسی، ۱‏/۱۸‏) ║ ق۵. از آن چون آب هر جایی روان گشته‌است نام تو / که نزدیک تو یک ساعت نبوده زرّ زندانی (قطران، ۳۵۹)
نام کسی روشن ساختن
⇅ نام کسی روشن کردن.
نام کسی روشن شدن (شدن: گشتن)
مجهولِ نام کسی روشن کردن.
ق۸. چو سر برزد از برج شیر آفتاب / مرا نام او گشت روشن چو روز (خواجو، ۵۶۰) ║ ق۹. به یمن نام تو هر جا که چون خورشید روشن شد / همین خوانند شاهان سخندان بدر شروانش (بدر شیروانی، ۱۰۶) ║ من بدرم و نام من چو خورشید/ روشن شده‌است در خراسان (بدر شیروانی، ۳۲۹) ║ ق۱۲. حاتم در صحرا حیران و پریشان و در جنون سرگردان می‌گردد، دست‌گیر او شو که در عالم نام او به نیکی روشن شده‌است، مبادا که هلاک گردد (حاتم‌نامه۱، ۲۲۶)
نام کسی روشن کردن (کردن: داشتن، ساختن)
مشهور و معروف کردن او.
ق۵. سواری به میدان فرست از مهان / که روشن کند نام خود در جهان (ایران‌شاه۱، ۱۴۵) ║ ق۶. سمک گفت: ای استاد ... اگر هزار کار از این بهتر بکنم امّا شاگردی‌ام نیک. نام تو روشن می‌دارم (سمک، ۲‏/۲۱۷‏) ║ ق۸. گفتمش نام تو ای سیمین‌تن آخر چیست گفت / چون مرا با زر ببینی نام من روشن کنی (خواجو، ۵۶۱) ║ ق۱۱. از آنجا که آوازۀ پدر را بلند ساختن آئین فرزندان شایسته است این نیک‌اختران را آرزوی آن شده که گرد گیتی برآیند و نام مرا چون ماه منیر روشن سازند (منیر لاهوری، ۳۵۵)
نام کسی زشت شدن (شدن: گشتن)
مجهولِ نام کسی را زشت کردن.
ق۵. نکو کرد کآن بدگهر را بکُشت / که گشتی از آن نام نیکوش زشت (ایران‌شاه۱، ۱۸۲) ║ عطارد: ... ششم: نیّت بد بوَد و سخن فحش گوید و نام زشت شود و علتی رسد در چشم با در دهان و دندان (شهمردان۲، ۵۰۲) ║ ق۶. فرّخ‌روز گفت: رها کن که فردا نام من زشت گردد. گویند فرّخ‌روز به دزدی آمده‌ بود اگر برگیری از تو بیازارم (سمک، ۴‏/۱۰۹‏) ║ ق۷. بگْرفته ز طامات الف‌لامی چند / تا زشت شود نام نکونامی چند (مولوی۱، ۸‏/۱۱۳‏) ║ ق۱۴. در نیم ساعت نام ما زشت و بدنام خواهد شد؟ ـ خون، بدنامی را می‌شوید (طاهر میرزا۲، ۳۶۵)
نام کسی زنده بودن
(به نظر می‌رسد به تبعیت از مدخل «اسم کسی زنده بودن» که حذف شد، این مدخل نیز قابل حذف باشد)
ق۴. مردم بایدکه تا اندرین جهان باشند و توانایی دارند بکوشند تا ازو یادگاری بود تا پس‌از مرگ او نامش زنده بود (مقدمۀ قدیم، ۱۳۵) ║ ق۸. به فرزند زنده‌ست نام پدر/ به فرزند باقی است کام پدر (رشیدالدین فضل اللّه۱۳، ۱‏/۳۶‏)
نام کسی زنده داشتن
⇅ نام کسی (را) زنده کردن.
نام کسی زنده شدن (شدن: گشتن)
نام کسی یا چیزی تازه شدن(به نظر می‌رسد به تبعیت از مدخل «اسم کسی زنده شدن» که حذف شد، این مدخل نیز قابل حذف باشد).
ق۴. امیر سعید نصر بن احمد… رودکی را فرمود تا به‌نظم آورد و کلیله‌ودمنه اندر زبان خرد و بزرگ افتاد و نام او بدین زنده گشت (مقدمۀ قدیم، ۱۳۵) ║ کسری انوشیروان… نامه‌ای از هندوستان بیاورد… تا نام او زنده شد میان جهانیان و پانصد خروار درم هزینه کرد (مقدمۀ قدیم، ۱۳۵)
نام کسی (را) زنده کردن (زنده: تازه؛ کردن: داشتن، ساختن، گرداندن، گردانیدن، نگاه داشتن)
← اسم کسی (را) زنده کردن.
ق۵. زنده گردانید یکسر نام خویش و نام فخر / نیست گردانید یک‌یک نام ننگ و نام عار (فرّخی، ۵۷) ║ ق۶. پنداری حاسد را برگماشته‌اند تا آن‌کس را که مردمان ندانند و نشناسند ذکر می‌کند و نام او تازه می‌دارد (ابوالفتوح، ۲‏/۱۰۸‏) ║ حکیم‌ بزرجمهربن البختکان ... سر مرا به یاد کردن در این کتاب بزرگ گرداند ... که هرکه این کتاب بخواند نام مرا تازه گرداند (محمد بخاری، ۴۸) ║ ق۷. جود پر معنیش برمک را چو صیت مردگان / گرچه طی کرده‌است لکن نام حاتم زنده کرد (قمری آملی، ۵۰۸) ║ ق۸. بماند جاودان نامت به شعرم زنده بهر آن / که نامت زنده می‌دارم به آب چشمۀ حیوان (ابن یمین، ۱۴۳) ║ ق۹. فرزند شایسته آن است که پیروی مادر و پدر کند و نام او زنده دارد (حافظ ابرو۲، ۶۷) ║ ق۱۰. جنگی صعب به‌وقوع انجامید ... ناگاه شیخ علی بهادر امیر هندوکه را به‌ قتل آورده نام خود و جد خود شیخ علی بهادر را زنده گردانید و سر او را به میرزا بابر فرستاد (روملو، ۱‏/۴۵۳‏) ║ ق۱۱. تیشه در دست به جولان‌گه شیرین تازیم / نام فرهاد به هر کوه‌وکمر تازه کنیم (صائب، ۵‏/۲۷۵۵‏) ║ زنده سازد نام خود را تا ز یاد او سخن / مردۀ آن است کو را باشد از مدحتگران (واعظ، ۵۱۱) ║ ق۱۳. داریم زنده نام کسان را به مدح خویش / از‌بسکه کوس مدحتشان جابه‌جا زنیم (قاآنی، ۵۷۲) ║ ق۱۴. ز آثار کن زنده نام پدر / که نام پدر بهتر از زرّ و سیم (ادیب‌الممالک، ۲‏/۸۹۹‏) ║ ۱۳۰۹ش. زنده باد همچو صاحب‌منصب رشید وطن‌دوستی که زنده کرده نام ایرانیان را (نواب رضوی، ۱‏/۶۰۲‏) ║ ۱۳۳۳ش. کلّیات او ... از لحاظ فصاحت و بلاغت و بلندی فکر و علوّ معنی به پایه‌ای است که نام او را ... زنده نگه خواهد داشت (مینوی۱، ۳۷۸) ║ ۱۳۴۵ش. طالبوف ... در باب زنده داشتن نام میرزا جهانگیرخان صوراسرافیل و تجدید انتشار روزنامه‌اش در استانبول، از سرِ اخلاص به دهخدا نوشته‌است ... (یوسفی، ۲‏/۸۰‏) ║ ۱۳۷۹ش. دلم می‌خواهد فرامرز نامی شود و نام اسفندیارخان را با عزّت‌ و احترام زنده کند (محمود۲، ۱‏/۳۳۷‏)
نام کسی زنده ماندن (زنده: پاینده)
یاد و خاطرۀ او بعد از مرگش تا سال‌ها در ذهن‌ها ماندن و دربارۀ او صحبت کردن (به نظر می‌رسد که واحد واژگانی نباشد اما به علت بسامد آورده شد).
ق۴. پس‌از رفتنت نام تو زنده ماند / چو گوینده تاریخ روز تو خواند (فردوسی، ۶‏/۴۶۳‏) ║ ق۵. مرا چاره نیست از تمام کردن این کتاب تا نام این بزرگان بدان زنده ماند و نیز از من یادگاری مانَد که پس‌ از ما این تاریخ بخوانند (بیهقی۱، ۹۰۶) ║ ق۶. به‌طفیل آن نام این دعاگوی نیز به هنرطلبی و دانش‌دوستی زنده ماند (راوندی، ۴۴۶) ║ ق۷. باری چو هست این آرزو تا زنده مانَد نام تو / هردم به دردی نوبه‌نو عاشق‌کش و بیداد کن (اسفرنگی، ۶۵۵) ║ ق۸. ذراری او دراری برج بزرگواری شوند و به واسطۀ اعقاب نامدارش نام او و احقاب بی‌حساب باقی و پاینده ماند (رشیدالدین فضل‌الله۱۳، ۱‏/۲۴۳‏) ║ ق۹. بهر آن تا نام او پاینده مانَد قرن‌ها / بنده بر تحریر مدحت کاغذودفتر شکست (عصمت بخارائی، ۴۱) ║ ق۱۱. نیستم از سیرچشمی تشنۀ احسان خضر / آب حسرت می‌خورم تا زنده مانَد نام من (دانش مشهدی: صیادان معنی، ۵۶۴) ║ ق۱۳. گرفتی بهره‌ای زآن خاص‌وعامی / بماندی زنده نام من [مدامی] (میرزا ابوطالب، ۶) ║ ق۱۴. وگر پسر طلبی، رو هنرپژوه طلب / کز آن بماند نام تو زنده در محشر (ادیب‌الممالک، ۲‏/۲۰۶‏) ║ ۱۳۲۷ش. عبدالشکور خواجه استهزاکارانه و خنده‌آمیزانه پرسید: ... نام او با کدام کارش در دنیا زنده می‌ماند؟ (عینی، ۱‏/۵۷‏)
نام کسی زیر سنگ بودن
نام کسی زیر سنگ کردن/ آوردن/ شدن و ... به نظر می‌رسد قابلیت مدخل شدن را ندارد.
ق۵. بدو گفت کای خیره‌سر مردِ جنگ/ هم‌اکنون کنم نامِ تو زیرِ سنگ (ایران‌شاه۱، ۱۶۹) ║ ق۹؟. دلم از جفایش به تنگ اندر است/ از او نام من زیر سنگ اندر است (مادح، ۵۳) ║ چه‌گونه بدین مرد جنگ آوریم/ سر و نام او زیرِ سنگ آوریم؟ (مادح، ۵۳) ║ که رزمی نمودی به میدان جنگ/ که شد نام سقلاب در زیر سنگ (مادح، ۲۴۳)
نام کسی سبز ماندن
⇅ نام کسی زنده ماندن(در صورت تأیید مدخل باید صورت‌های جایگزین آن هم مدخل شود).
ق۱۱. صائب هزار کاسۀ پُرزهر خورده‌اند / تا نام خویش اهل هنر سبز کرده‌اند {سبز کردن} (صائب، ۴‏/۱۹۹۵‏) ║ بوَد کشمیر، آغاز کلامم / که چون کشمیر مانَد سبز، نامم (قدسی، ۷۷۲)
نام کسی سر زبان‌ها افتادن (سر: بر، بر سر، به، در؛ زبان: افواه، دهان، دهن؛ افتادن: فتادن)
← اسم کسی سر زبان‌ها افتادن.
ق۶. رسید خاک جنابت ز قدر بر افلاک/ فتاد نام بزرگت به عدل در افواه (ظهیر فاریابی، ۱۶۱) ║ ق۷. این زمان روز فراق است ز من روی متاب / که به بدعهدی افتد نامت در افواه (همگر، ۳۶۷) ║ ق۸. اگر پیش‌ از کشف حال و اقامت حجت، قصد این طایفه کنیم ... بدین‌ سبب نام ما به قساوت قلب و خشونت طبع در افواه افتد (عزیز استرآبادی، ۲۶۰) ║ ق۱۰. منم کمینه سگی از سگان درگه تو / که نام من به نکویی فتاده در افواه (میلی، ۱۸۹) ║ ق۱۱. اگر خواهی به بدمستی نیفتد بر زبان نامت / مخور زنهار می جایی که یک هش‌یار می‌باشد (صائب، ۳‏/۱۵۰۹‏) ║ ۱۳۳۶ش. طولی نکشید که نام من گمنام بر سر هر زبانی افتاد (جمالزاده۱۵، ۱‏/۵۶‏) ║ ۱۳۳۸ش. دختری که برخلاف تصور مردم نادان نمرده‌است بلکه در شهرت و آوازۀ ابدی خود زنده و جاویدان مانده و نامش بر سر زبان افتاده‌است (قاضی۱، ۲‏/۱۲۴۳‏) ║ ۱۳۵۰ش. به‌زودی نام فلسفی در محافل و مطبوعات تهران به افواه افتاد (آرین‌پور۲، ۱۴۶) ║ ۱۳۶۲ش. بگو مبین که آوازه‌ات در گوش‌ها پیچیده، بگو مبین که نامت بر چند زبان گنگ افتاده ... به این‌ها نیست که من از این میدان به‌درروم (دولت‌آبادی۱، ۵‏/۱۴۶۹‏) ║ ۱۳۷۰ش. او در کلنی‌های کوچیان روسی به‌عنوان ترکمن و بای مورد اعتماد قنسول، نامش سر زبان‌ها افتاد (میرکاظمی، ۲۹۶) ║ ۱۳۷۱ش. قریحۀ ذاتیش در مردم‌شناسی ... باعث می‌شود در اندک زمانی، صاحب بهترین خانه‌ها و متشخص‌ترین دل‌دادگان و سودمندترین عشاق شده نامش در دهان‌ها بیفتد (شهری۱، ۱‏/۳۸۱‏) ║ ۱۳۸۸ش؟. نام بخش‌علی خان و دلاوری‌های او بر سر زبان‌ها افتاد و اشغالگران از نام او می‌ترسیدند (محمدامین ریاحی: اطلاعات سیاسی - اقتصادی، ش۲۷۵-۲۷۶‏/۱۶۱‏)
نام کسی شکستن
(درمورد کسی یا چیزی) اعتبار و منزلت او را خدشه‌دار کردن و از بین بردن؛ بدنام کردن.
ق۶. یارب چه شکسته‌دل شده‌استم / از ننگ شکسته نام ارّان (خاقانی۱، ۳۴۶) ║ هرچه جز یار نام وی بشکن / هرچه جز عشق نام وی گم کن این بیت در «غزل‌های سنایی، ص ۳۸۹» بدینگونه آمده‌است: هرچه جز یار دام او بشکن/ هرچه جز عشق نام او غم کن (سمعانی، ۴۱) ║ نیوشنده‌ای بازجویم به‌هوش / کز او نشکند نام گوهرفروش (نظامی۶، ۲۴۷) ║ ق۷. ای ... تو چون حاتم طایی پیوست / دست تو ز بخل نام مادر بشکست ـ از چرخ ترا زیروزبر می‌خواهم / یعنی که شود دست تو ... تو دست (قمری آملی، ۵۸۶) ║ ق۸. کمان در قبضهٔ بهرام بشکن / خواقین فلک را نام بشکن (خواجو۲، ۱۰) ║ ق۱۱. گفتیم رُخت، بر لب گل نام شکستیم / دیدیم لبت، بر سرِ می جام شکستیم (مسیح کاشی: صیادان معنی، ۳۲۵) ║ ق۱۳. نامش از نام‌آوری آمد سکندر میرزا / وز شکوه نام او بشکسته نام قیصری (خاوری، ۲‏/۱۰۷۹‏)
نام کسی طی شدن
مجهولِ نام کسی یا چیزی طی کردن.
ق۱۰. همیشه نام کرم از تو زنده خواهد بود / چنانکه طی نشود نام حاتم طائی (اهلی، ۵۱۸)
نام کسی علم بودن
معروف، مشهور و دارای اعتبار و منزلت بودن.
ق۹. چنانک توغ بوَد سرفراز لشکرها / میان لشکر اسلام نام تست عَلَم (بدر شیروانی، ۳۵۶) ║ ق۱۱. خیل مدح تو را علم‌دار است / نام من تا به شاعری عَلَم است (قدسی، ۲۲۱) ║ ق۱۲. نامم به بدی در همه آفاق عَلَم باد / رسواشدۀ عشق تو را ننگ ز نام است {نام کسی به چیزی علم بودن} (حزین، ۱۲۶)
نام کسی علم شدن (شدن: گشتن)
(معمولاً با حرف اضافۀ به) مجهولِ نام کسی علم کردن.
ق۵. جامه و نامۀ بزرگی را / جاه و نامش عَلَم شد و عنوان (مسعود سعد، ۱‏/۵۹۴‏) ║ ق۸. عماد نام تو در عاشقی چو قامت دوست / به دل فریفتن اندر جهان علم گردد {نام کسی به چیزی علم گشتن} (عماد فقیه۱، ۱۴۵) ║ ق۹. ای هر دو رخ تو عید و نوروز به‌هم / نامت ز چهار چیز گشته‌ست علم ـ‌ از اول عید و ابتدای نوروز / از باطن احباب و درون خرّم (بدر شیروانی، ۶۶۹) ║ ق۱۱. به عالم نام رعنایی عَلَم شد / چون آن سرو خرامان آفریدند (لطفعلی بیک: نصرآبادی۱، ۱‏/۶۳‏) ║ ق۱۲. از داغ غلامیّ تو خورشید‌مکانم / نام از تو عَلَم شد من بی‌نام‌ونشان را (حزین، ۵۵۸) ║ می‌شود نام هنرمند پس‌از مرگ عَلَم / دانه سرسبز نشد تا به ته خاک نشد (سیّدا، ۲۷۳)
نام کسی علم کردن (کردن: ساختن)
(معمولاً با حرف اضافۀ به) او را به ویژگی یا صفتی مشهور و معروف کردن.
ق۷. بخت ازلی کرده عَلَم نام تو وآنگه / آموخته مر ناطقۀ چیر‌ه‌زبان را (اسفرنگی، ۸۹) ║ ق۱۰. مرا امدادی از عین کرم کرد / که نامم باز در عالم علم کرد (محتشم، ۲‏/۱۷۲۲‏) ║ ق۱۲. اگر چون سرو نام خود عَلَم سازی به آزادی / سرافرازی ز هرسو ازپی پابوس می‌آید (سیّدا، ۲۷۸) ║ کرده‌ام چون سرو نام خود به آزادی عَلَم / کیست چون سنبل غلام حلقه‌درگوشم کند {نام کسی به چیزی علم کردن} (سیّدا، ۳۰۱) ║ ق۱۳. نام تو را وزیری و میری عَلَم نکرد/ نام امارت است و وزارت به تو عَلَم (سروش، ۱‏/۴۳۴‏)
نام کسی فروبردن
او را رسوا و بی‌آبرو کردن.
ق۵. چه گویم، گویم ازبهر یکی کام/ به صد زشتی فروبردم سر و نام {نام فروبردن: این ترکیب در شواهد پیکره، با بسامد اندک، معمولاً به صورت «نام به خاک فروبردن» است} (فخر گرگانی، ۱۵۸) ║ ق۶. آن هجر که نام من فروبردی هست/ و آن صبر که کام من برآوردی کو؟ (مجیر، ۴۱۲)
نام کسی گرداندن (گرداندن: گردانیدن)
نام اصلی او را معمولاً به نامی نامناسب تغییر دادن.
ق۵. وی پیش از گردانیدن نام چون گفتی عایشه را طلاق دادم بر این فاطمه طلاق نیفتادی وگر امروز گوید عایشه را طلاق دادم طلاق برافتد مطلقه یکی و مطلق یکی دی طلاق برنیفتاد و امروز برافتاد ازبهر تبدل اسم (مستملی، ۱‏/۳۴۲‏) ║ ق۶. عزازیل... چون معصیت کرد، خدای‌تعالی... نامش بگردانید، و ابلیس نام کرد او را (ابوالفتوح، ۱‏/۲۱۲‏) ║ ق۷. این تمنی است بر خدای که شیطان نام آن بگردانیده‌است و آن را «رجا» نام کرده تا جاهلان را بدان فریفته است (مؤیّد خوارزمی، ۳‏/۸۱۰‏) ║ سنت است که هر کس که مملوکی بخرد، نام وی بگرداند و چیزی از شیرینی به وی دهد تا بخورد، و چهار درم نقره برای او به صدقه بدهد (مختصر نافع، ۱۷۱) ║ ق۹. عزازیل را هم در این جهان رسوا کردند و نام بگردانیدند رسوائی عزازیلیان موقوف است تا (یوم تبلی السرآئر) آن‌جا نام‌های ایشان بگردانند (عبدالله قطب، ۴۲۰) ║ ق۱۰. من نام بگرداندم و یعقوب شدم/ ای یوسف من نام تو یعقوب چراست (وحشی، ۳۴۲) ║ ق۱۱. چه معنی که فرزندِ خود خوانده‌اند / که نام و لباسش نگردانده‌اند (قدسی، ۸۴۶)
نام کسی گِردِ جایی رفتن (رفتن: دویدن، گستردن؛ گرد: بر گرد، در)
مشهور و معروف شدن (در صورت تأیید، صورت‌های جایگزین مدخل خواهند شد.).
ق۶. ابرک گفت: ای پهلوان، من می‌روم که به‌چاره فرّخ‌روز از بند بیرون آورم تا نامِ من در جهان برود (سمک، ۴‏/۲۶۷‏) ║ آن آشیان قدس چنان باد کز خوشی / سیمرغ‌وار نام رود گرد عالمش (مجیر، ۳۱۶) ║ ق۷. همه زند و وستا پدید آورَد / به گرد جهان نام او گسترَد (زراتشت‌نامه، ۲۲) ║ ق۱۱. ما ز جوی عشق صائب خورده‌ایم آب حیات / تا قیامت نام ما گرد جهان خواهد دوید (صائب، ۳‏/۱۳۶۲‏)
نام کسی گستریدن (گستردن: گستریدن)
معروف و مشهور شدن او.
ق۵. جهان‌آفرینَش چنان برکشید / که نامش به هر گوشه‌ای گسترید (یوسف و زلیخا، ۲۸) ║ ق۶. نام من گسترده‌ شد یکبارگی از نظم تو / ای مزید آورده بر نامی که من گسترده‌ام (انوری، ۲‏/۶۷۶‏) ║ ق۷. همه زند و وستا پدید آورد / به گرد جهان نام او گسترد (زراتشت‌نامه، ۲۲) ║ ق۸. نام‌گستر شد آن هنرگستر / گسترد نام هرکسی به هنر (نظام تبریزی، ۱۴۴)
نام کسی گفتن
۱. (در صورت تأیید این مدخل باید تحت عنوان صورت‌های جایگزین مدخل «نام کسی یا چیزی را بردن» آورده شود)
ق۴. زدست تو آواره شد در جهان / نگویند نامش مگر در‌ نهان (فردوسی، ۴‏/۲۸۸‏) ║ ق۵. به‌گاه فرّ این گویند نام صاحب آصف / به‌روز جنگ آن گیرند یاد سیّد صفّین (قطران، ۳۴۵) ║ کس نخواند نامهٔ من کس نگوید نام من / جاهل از تقصیر خویش و عالِم از بیم شغب (ناصر خسرو۱، ۱‏/۹۶‏) ║ ق۶. ز ننگ من نگوید نام من کس / چو من مُردم چه مرد ننگ‌و‌نامم (عطّار۳، ۴۴۸) ║ ق۱۳. گوش بر ره تا که گوید نام او / دل به هرسو تا که نوشد جام او (احمد نراقی، ۲۵۷)
۲.
ق۵. چون کنند از نام من پرهیز این‌ها چون خدای/ در مبارک ذکر خود گفته‌ست نام بولهب (ناصر خسرو۱، ۱‏/۹۶‏)
نام کسی گم بودن
به علت تک شاهدی بودن قابلیت مدخل شدن را ندارد.
ق۱۱. که نفرین با ما کرده؟ کش نام گم/ که سر برمدارید از پای خم (سنجر کاشی، ۴۳۵)
نام کسی لکه‌دار شدن
بی‌آبرو شدن و اعتبار و ارزش خود را از دست دادن.
۱۳۷۰ش. من شرافت دارم، اجازه نمی‌دهم نام نیکم لکه‌دار شود (کوثری، ۲‏/۴۳۳‏)
نام کسی ماندن

نام کسی ننگ گشتن
⇅ نام کسی یا چیزی به ننگ آمدن.
ق۵. ازبس‌که بهانه‌ها گرفتی بر یار / نامت همه ننگ گشت و فخرت همه عار (ازرقی، ۱۰۱) ║ دشت گشت از هول تو بر دشمنان همچون مزار / نوششان گشت از تو زهر و نامشان گشت از تو ننگ (قطران، ۱۹۵) ║ ق۸. همه نام من گشت ازین کار ننگ / تو را خود همین است آیین جنگ (شمس‌الدین کوسج، ۱۳۸)
نام کسی ننگین کردن
او را بی آبرو و اعتبار او را بی ارزش کردن.
۱۳۱۵ش. باید بکوشم تا لااقل نام خود را ننگین نکنم (فروغی، ۱‏/۲۸۵‏) ║ ۱۳۲۴ش. ننگین نکردی نام من، هرچند کشتی کام من/ پُر کردی از خون جام من، دادیم آن‌گه ساغری (حمیدی، ۵۷) ║ ۱۳۶۳ش. قزاقان بی‌مغز خونخوار ... مالکین طماع و بی‌وطنی که از صدوپنجاه سال به‌ این‌ طرف نام ایران را ننگین کرده‌اند ... با استفاده ‌از آخرین ترقیات علوم‌وفنون جدید همه با هم دست‌به‌یکی شده‌اند که ملت ما و پیش‌تازان آن، حزب تودۀ ما را سرکوب کنند (علوی۸، ۲۰۶)
نام کسی نو کردن
به علت تک‌شاهدی بودن قابلیت مدخل شدن را ندارد. شاهد دیگری در پیکره یافت نشد. به علت اینکه شاهدی از شاهنامه بود برای بررسی آورده شد.
ق۴. مگر زو ببینی یکی نام‌دار / کجا نو کند نام اسفندیار (فردوسی، ۵‏/۵۵۹‏)
نام کسی نیکو شدن
معروف و معتبر شدن.
ق۶. در پادشاهی عفو کند، تا دشمنان را به دوست کند، و نامش نیکو شود (بحر الفوائد، ۲۴۵) ║ سخن در فرجه‌ای پرور که فرجام / ز واگفتن تو را نیکو شود نام (نظامی۳، ۴۷۵)
نام کسی یا چیزی از زبان کسانی افتادن (از: از سرِ؛ افتادن: فراموش شدن، محو گشتن)
نام و یاد و خاطرۀ او را فراموش شدن (نکته: مشابه این ترکیب «نام کسی یا چیزی از زبان کسانی برانداختن» نیز مدخل شده‌است. در صورت تأیید این مدخل صورت‌های جایگزین جداگانه مدخل خواهد شد.).
ق۹. چون درآمد امرش از حق آن زمان / گشت محوش نام یوسف از زبان (شجاع، ۲۰۳) ║ ق۱۲. گر نام حزین به‌خاطرت نیست / نامت نشد از زبان فراموش (حزین، ۳۰۹) ║ افتاده‌است نام سخا از زبان خلق / این خیمه عمرهاست که برپا نمی‌شود (سیّدا، ۲۹۸) ║ ق۱۴. نام توابع این حصه از فارس را از اعمال شبانکاره فارس می‌نوشتند و اکنون این رسم منسوخ گشته و نام شبانکاره از زبان‌ها و قلم‌ها افتاده‌است (حسن فسایی، ۲‏/۹۰۰‏) ║ عضدالدوله بشنید حکم کرد که ... هرکس دیگر لفظ گور بر آنجا اطلاق کند زبانش را از قفا برآورند، از آن وقت نام گور از زبان‌ها بیفتاد (خسروی۱، ۸۳) ║ ۱۳۷۹ش. اغلب اتفاق می‌افتد که وقتی نویسنده‌ای نامش از سر زبان‌ها افتاد، شروع به تأثیر واقعی می‌کند و روح سخنش در اذهان خوانندگان جذب می‌شود (خرّمشاهی، ۹۲)
نام کسی یا چیزی از زبان کسانی برانداختن (برانداختن: فکندن، شستن)
نام و یاد و خاطرۀ او را فراموش کردن (نکته: در صورت تأیید این مدخل صورت‌های جایگزین جداگانه مدخل خواهد شد.).
ق۸. امروز نام حاتم طی از زبان خلق / صیت نوال خسرو صاحب‌قران فکند (عبید، ۲۵) ║ ق۱۲. چون نوک خامه‌ای که ز سرخی کنند پاک / نام شراب را همه‌کس شُست از زبان (نجیب کاشانی، ۵۵۸) ║ ق۱۴. بعضی بدنفسان حسد به بزرگان گذشته و عداوت به مردگان کرده می‌خواهند آثار ایشان را نابود کنند و نام ایشان را از زبان‌ها براندازند (سیّاح۱، ۴۱)
نام کسی یا چیزی (را) از صفحۀ روزگار محو کردن (صفحه: جریده، دفتر،‌صحیفه؛ روزگار: ایام، گیتی، هستی؛ محو کردن: تراشیدن، شستن، فروشستن، گردانیدن، محو ساختن/ نمودن)
۱. او یا آن را به‌کلی فراموش کردن و از یاد بردن.
ق۶. یاد کی‌خسرو ببردی، از دل شه‌نامه‌دوست / نام اسکندر بشستی، از جریده‌یْ روزگار {جریده/ شستن} (مختاری، ۸۲) ║ ق۸. گویی تو که از دفتر ایام بشستند / در عهد تو ای جان‌ و جهان نام وفا را (جهان‌ملک، ۱۲) ║ ق۱۲. نم عدلش از صفحۀ روزگار / فروشسته نام انوشیروان {فروشستن} (لامع، ۵۶۲)
۲. او یا آن را از بین بردن (در صورت تأیید مدخل صورت‌های جایگزین آن مدخل خواهد شد).
ق۱۰. شاه اولیا ... روی به قبیلۀ معاویه آورد و نام خلقی را از ملاعین شام به ضرب حسام خون‌آشام از صحیفۀ هستی محو کرد (خواندمیر۱، ۱‏/۵۵۴‏) ║ به‌یک‌ ناگاه بر سر بهرام تاخته نام او را به ضرب تیغ تیز از صفحۀ هستی محو گردانید {گردانیدن} (خواندمیر۱، ۲‏/۵۵۰‏) ║ ق۱۲. قشون‌های کابلی و قندهاری ... بر سرش هجوم آورده و دستگیر کرده، نام آن شقاوت‌فرجام را به گزلک تیغ بی‌دریغ از صفحۀ روزگار تراشیدند {تراشیدن} (حسینی منشی، ۵۵۸) ║ ق۱۳. خود آن امیر در آن روز رزمی داد که نام نام‌آوران عالم را از صفحۀ روزگار بشست و آن لشکر آزمودۀ بزرگ را که سلطان ابو سعید آورده بود معدودی به سلامت رستند {شستن} (ضرّابی، ۳۴۵) ║ دلاوران طرفین و مبارزان جانبین آتش گیر و دار به باد شمشیر و صرصر خنجر و تیر شعله‌ور ساختند و آب حسام بهادران با انتقام عسکرین نام بسیاری از جوانان مبارز را از صفحۀ روزگار محو ساخت {محو ساختن} (میرزا عبدالکریم: نامی اصفهانی، ۳۲۱) ║ ق۱۴. در روز آخر فرامین به اطراف ممالک هندوستان فرستاد به این مضمون که من و محمدشاه یک روحیم در دو بدن، اگر خدای‌نخواسته خبر طغیان شما به ما رسد، نام شما را از صفحه روزگار محو خواهیم کرد (حسن فسایی، ۱‏/۵۵۰‏)
نام کسی یا چیزی بازبردن
۱.
ق۶. اگر وقف کند چیزی بر همسایگان خویش، یا وصیتی کند ایشان را به چیزی و نام ایشان بازنبرد ... آن وقف مصروف بوَد بر هرکسی که پیرامن‌ سرای وی باشند تا چهل گز از چهار جانب (نهایه، ۲‏/۶۱۵‏) ║ ق۸. جفا چه باشد و نام وفا کِه بازبرد / به حضرتی که دوعالم به هیچ برناید (امیر خسرو۴، ۴۲۹)
۲.
ق۶. هرگاه که مرد زنی کند بر کتاب خدای‌ تعالی و بر سنّت پیغمبر، علیه‌السلم و نام مهر بازنبرد، مهر وی پانصد درم بوَد و جز از آن نبوَد (نهایه، ۲‏/۴۷۹‏)
نام کسی یا چیزی برآمدن (برآمدن: آمدن)
۱. (معمولاً با حرف اضافۀ در) مشهور و معروف شدن او.
ق۵. برآید به هر انجمن نام من / زن‌ و مرد گیرند اندر دهن (یوسف و زلیخا، ۱۳۹) ║ ق۶. چون برآمد ز‌ ماه‌ تا‌ ماهی / نام بهرام در شهنشاهی (نظامی۵، ۱۵۱) ║ ق۸. بیا آزاد باش از خویش و چون سوسن زبان درکش / که از آزادگی نامش برآمد سرو بستانی (خواجو، ۱۲۴) ║ ق۹. شیخ خودبین که به اسلام برآمد نامش / نیست جز زرق و ریا قاعدۀ اسلامش (جامی۱، ۱‏/۵۰۱‏) ║ ق۱۱. آوازۀ عشّاق در آهنگ خموشی‌ است / گمنام شوم تا مگرم نام برآید (شفائی، ۴۲۰) ║ عقیق را ز خراش جگر برآمد نام / چرا به‌ فکر خراش جگر نمی‌افتی (صائب، ۶‏/۳۳۴۱‏) ║ ق۱۲. ایاز آن خسروی کش من غلامم / به عشق او برآید کاش نامم (طبیب اصفهانی، ۷۶)
۲. یاد کردن او و دربارۀ او صحبت کردن معمولاً با بیان کردن اسم او ؛ نام کسی درآمدن.
ق۶. همۀ طوایف چون نام صحابیی و بزرگی برآید ترحم کنند مگر رافضی که از همه بیزاری جوید (عبدالجلیل رازی۲، ۵۹۴) ║ ق۱۰. شود روشن ز نور شمع ایمان قبلۀ ترسا / اگر نامش برآید در عبادتخانۀ راهب (بابا فغانی، ۹) ║ چسان پنهان کنم از همنشینان مهر مَهرویی / که چون نامش برآید جان من در اضطراب افتد (محتشم، ۲‏/۱۱۶۳‏) ║ ق۱۱. نام قاصد چون برآمد قالب ما شد تهی / مرغ روح ما جواب نامۀ دلدار بود (معصوم کاشانی: صیادان معنی، ۹۰۹) ║ ۱۳۴۷ش. تاکنون از ترس ما پرنده نمی‌توانست در آسمان چنلی‌بل پر بزند. نام کوراغلو... که می‌آمد خان‌ها و پاشاها... چون بید بر خود می‌لرزیدند (بهرنگی، ۳۰۶)
۳. انتخاب شدن او.
ق۶. سپهر و اختر هرکس علو طلب کردند / ولیک ازین همه صدر تو را برآمد نام (رضی‌الدین نیشابوری، ۸۵)
نام کسی یا چیزی (را) برداشتن (به نظر می‌رسد «نام + برداشتن» است و مدخلیت ندارد)
۱. او یا آن را کاملاً از بین بردن.
ق۵. به شمشیر از جهان برداشت نام خسروان یکسر / نماند از بیم آن شمشیر ملک‌آرای گیتی‌بان (فرّخی، ۲۵۵) ║ ق۱۰. برداشت نام ظلم به نوعی که دادخواه / حاجت نماندش که نهد بر نشان نگین (بابا فغانی، ۵۴)
۲. عنوان و لقب او را پس گرفتن.
ق۵. اندر سر وی چندانی مشاهدت تعظیم نباشد که از معصیت منع کند وی را. تا خداوند عزوجل آکل ربا را مؤمن خواند... و شارب خمر را مؤمن خواند... و آکل مال حرام را مؤمن خواند... با چندین معاصی نام ایمان برنداشت (مستملی، ۲‏/۸۰۶‏) ║ ق۸. دوست احرام آشنایی بست / نام بیگانه زین حرم برداشت (اوحدی، ۶۰) ║ ق۹. گورخان به التماس او از بلاساقون آمد و بی زحمتی بر تخت خانی نشست و نام خانی از نبیرة افراسیاب برداشت و او را به ایلک‌ترکان موسوم گردانید (شرف​الدین یزدی، ۱‏/۹۵‏)
۳. مشهور و معروف کردن او و اعتبار و منزلت بخشیدن به او.
ق۶. انّا اَعطیناک الکوثر؛ ای محمد، ما تو را نیکوئی فراوان بخشیدیم که نام تو برداشتیم و آوای تو بلند کردیم (میبدی، ۱۰‏/۶۴۰‏)
۴. او یا آن را با آن نام معمولاً با صدای بلند مخاطب قرار دادن.
ق۹. اهلال: ماه نو را دیدن و آواز برداشتن و نام چیزی برداشتن {دهخدا: بلند گفتن حاج لبیک را و بلند گفتن نام خدا در وقت ذبح کردن. (آنندراج). و منه قوله تعالی : {/Bوَ مََا أُهِلَّ لِغَیْرِ اَللََّهِ بِهِ.۹-۱۴۵:۳/} (قرآن ۵/۳)؛ ای نودی علیه بغیر اسم اللََّه. (ناظم الاطباء).} (محمد بن عبدالخالق، ۱‏/۱۹۰‏)
۵. (درمورد عنوان یا سمتی) به آن ملقب یا مخاطب شدن یا آن را کسب کردن.
۱۳۲۷ش. طلبه وقتی که مکتب ابتدائی را تمام کرد خواه سواد برآورده باشد، خواه کورسواد، یا اینکه تماماً بیسواد باشد هم، اگر هوسِ «ملّا شدن» یا نامِ ملائی را برداشتن داشته باشد، اول به پیش یگان ملای عادی «بِدان» می‌خواند که در این کتاب، صرف زبان عرب با مثال‌های عربی در زبان تاجیکی بیان می‌یافت (عینی، ۲‏/۱۶۳‏)
نام کسی یا چیزی (را) بردن (بردن: راندن)
آوازه و شهرت او یا آن را از بین بردن.
نام کسی یا چیزی (را) بر زبان بردن
⇅ نام کسی یا چیزی را بر زبان آوردن.
نام کسی یا چیزی بر زبان کسی بودن (بر: بر سرِ)
به یاد او یا آن بودن و درباره‌اش سخن گفتن.
ق۶. نقش تو در خیال و خیال از تو بی‌نصیب/ نام تو بر زبان و زبان از تو بی‌خبر (عطّار۳، ۳۲۳) ║ ق۷. جز نقش تو نیست در ضمیرم / جز نام تو نیست بر زبانم (سعدی۳، ۶۶۷) ║ ق۸. لب خود بنه بر لب من، که سهل است / اگر نام من بر زبانت نباشد (اوحدی، ۱۶۳) ║ ق۹. ز مخلصان و محبان دمی که یاد آری/ در آن میانه مرا نام بر زبان تو باد (بدر شیروانی، ۳۹۸) ║ گفتا که منم مراد جانش/ وآن نام من است بر زبانش (جامی۳، ۲‏/۳۵۶‏) ║ ق۱۰. چو بلبل نیم‌شب کز خواب مستی می‌شدم بیدار / زبان چون می‌گشودم نام آن گل بر زبانم بود (بابا فغانی، ۲۴۷) ║ ق۱۱. چنان نهفته‌ام اسرار عشق را که لبم / خبر نیافت که نام کِه بر زبان من است (کلیم، ۲۸۳) ║ ق۱۲. نباشد به‌جز نام او بر زبانش/ الهی که نقش نگینش بسوزد (تأثیر، ۴۵۱) ║ ق۱۳. ای مسلمانان بوَد آن مه‌لقا / بر زبانش نام شاه کربلا (تعزیه، ۲‏/۱۶۱‏) ║ ۱۳۳۸ش. اگر او را از نام ساده و معمولی ماریکا که برسرِ زبان همه است به جایی برسانی که دونا ماریا شود و به لقب حضرت‌علیّه خطابش کنند طفلک بی‌چاره خود را گم خواهد کرد (قاضی۱، ۲‏/۶۳۹‏)
نام کسی یا چیزی بر زبان کسی رفتن (رفتن: آمدن، گذشتن)
دربارۀ او یا آن صحبت کردن توسط او (به نظر می‌رسد که قابلیت مدخل شدن را نداشته باشد. در صورت تأیید این مدخل صورت‌های جایگزین آن نیز مدخل خواهد شد).
ق۵. بر وی گناهی روَد، اندوه‌گن شود برای خدای‌ تعالی ... ولکم در حکایت آن نام وی بر زبان وی بروَد و غافل مانَد از آنکه این غیبت است (غزالی۱، ۲‏/۹۴‏) ║ ق۶. یعقوب... برسرِ راه خانه‌ای ساخته‌بود و در آن‌جا می‌نشست تا خلق برو می‌گذشتی، بودی کی برزبانِ کسی نام یوسف رفتی او را بدان سلوتی بودی (احمد طوسی، ۵۸۶) ║ ق۷. هیهات کام من که برآید در این طلب/ باشد که نام من برود بر زبان دوست (سعدی۳، ۳۶۷) ║ ق۸. چون میان بوستان از دوستان رفتی سخن/ گاه‌گاهی نام خواجو بر زبان می‌آمدت (خواجو، ۳۹۸) ║ ق۱۰. لسان به سوگندان عظیم‌ راند که اگر تو امروز به فرستادن این غزل اکتفا کنی و به آ‌ن حدود نیایی نام تو دیگر به خیروشر بر زبان من نخواهد گذشت (محتشم، ۲‏/۱۴۶۱‏) ║ ق۱۱. مخفیا نزدیکِ اهلِ‌همّت از دون‌همّتی‌ست/ برزبان آن را که دیگر نامِ حاتم می‌رود (زیب النساء، ۲۱۹) ║ ق۱۲. تمکین کجا به سعی خرامت رضا دهد/ کم نیست اینکه نام توام برزبان گذشت (بیدل، ۱‏/۶۴۰‏)
نام کسی یا چیزی بر سر کسی بودن
به صفات و ویژگی‌های او یا آن منتسب بودن.
ق۶. تا بود نام محمّد برسرت / از قوامی بِه نیابی یار غار (قوامی، ۲۸) ║ گر نام تو بر سرم نبودی / کس بازنیافتی نشانم (قوامی، ۵۲) ║ ق۱۱. ناروایی تا نباشد نام عشقی بر سرت / بر سر ای دل داغ، کار سکّه بر زر می‌کند (واعظ، ۲۰۷)
نام کسی یا چیزی بر کسی یا چیزی انداختن
← نام چیزی را بر کسی گذاشتن.
ق۷. خود همه هستی شده وآنگه برای روی‌پوش / نام هستی گه بر این و گه بر آن انداخته (عراقی، ۹۱) ║ ق۸. کیومرث ... گویند ... نام پادشاهی بر خود نینداخت (حمداللّه مستوفی۲، ۷۶) ║ ق۹. نوشروان‌نامی ... که نژاد او از کاویان بود، نام پادشاهی بر او انداخت (حافظ ابرو۱، ۱‏/۱۵۳‏) ║ آغچکی را معقول آمد و نام پادشاهی بر سیف‌الملوک انداخته و او چند روز حکم کرد (حافظ ابرو۲، ۳۰۰)
نام کسی یا چیزی بلند بودن
مشهور و معروف بودن او یا آن.
ق۱۰. ز خورشید‌ش فزون‌ روشن‌ضمیری/ بلند از قدر او نام امیری (اهلی، ۵۷۷) ║ مهری که بود نام سلیمان به او بلند / در دست اوست پی حسد غیر آن نگین (بابا فغانی، ۵۴) ║ ق۱۱. توئی که از تو بلند است نام نیکوئی / توئی که از تو به‌بار است شاخ دینداری (طالب آملی، ۱۲۰) ║ ق۱۲. گر ساخت قدر خود ز هنر کوه‌کن بلند / نام قبیله‌ای‌ست چو مجنون ز من بلند (اثر شیرازی: صیادان معنی، ۷۵۰) ║ بلند است نامم ز افتادگی‌ها / زبردستم و زیردستم جهان را (نجیب کاشانی، ۵۶)
نام کسی یا چیزی بلند شدن (شدن: گشتن)
۱. معروف و مشهور شدن او یا آن.
ق۵. هنر گشت پیدا و نامت بلند / منه بر دل خویشتن سخت بند {گشتن} (ایران‌شاه۱، ۵۸۴) ║ ق۶. مال و خواسته به آزادمردان دهیم ... تا در ربقۀ ولا و طاعت و انقیاد و مطاوعت ما آیند ... و نام ما بدان بلند گردد {گشتن} (ظهیری۱، ۳۰۱) ║ ق۹. میان مردم ازآن‌رو بلند شد نامم / که زیر پای سگانت چو خاک پست شدم (امیر شاهی سبزواری، ۶۲) ║ ق۹؟. شود نام او در زمانه بلند / بگیرد جهان را به تیغ و کمند (مادح، ۱۰۵) ║ ق۱۰. عاشق آن است که پروا نکند بدنامی/ درجهان نام زلیخا به همین گشت بلند {گشتن} (اهلی، ۲۲۲) ║ ق۱۱. به عالم ز صد بهره‌مند از سخن / شود نام یک تن بلند از سخن (قدسی، ۸۴۴) ║ ق۱۲. چندان‌که نام مرد به همّت شود بلند / آوازهٔ کرم به عدالت شود بلند (تأثیر، ۵۶۱) ║ ق۱۴. ازین کار مردانه نام خجند / بشد همچو کوهی به عالم بلند (لاهوتی، ۳۰۷)
۲. (درمورد کسی) یاد و نام کسی در طی زمان باقی ماندن.
ق۶. مژده تو را که فرزندی نرینه خواهد آمدن ... باشد که حق، عزّ و علا، او را بزرگ گردانَد و نام من به وی بلند گردد (محمد بخاری، ۲۱۳) ║ ق۹. که شهنامه گردد بدان ارجمند / شود نام شاهان ماضی بلند (شرف‌الدین یزدی۱، ۸۱) ║ ق۱۱. عمرها رفت و نشد نام زلیخائی بلند / یوسفی کو تا شود در مصر غوغائی بلند (سلیم تهرانی، ۱۵۴) ║ ز گفتار فردوسی هوشمند / همی نام کاوس‌کی شد بلند {مثنوی؟؟؟} (مفید بافقی، ۱‏/۵‏)
نام کسی یا چیزی (را) بلند کردن (کردن: ساختن، گرداندن)
مشهور و معروف کردن او یا آن.
ق۵. به ایران سپه نیست یک زورمند/ که گردانَد او نامِ خود را بلند (ایران‌شاه۱، ۱۵۰) ║ ق۹؟. بگیرد جهان را به تیغ و کمند/ کند در جهان نام رستم بلند (مادح، ۱۰۶) ║ ق۱۰. یعنی نظام ملت و دین احمد آنکه او / نام خلیفة‌العجمی را بلند کرد (اهلی، ۵۳۱) ║ ق۱۱. شاه از حسب‌ونسب، شه شاهان است/ یک یک اجداد او سکندرشان است ـ فرزندیِ او نام پدر کرده بلند/ چون ابر که روشناس از باران است (کلیم، ۵۷۴) ║ ق۱۴. خلاصه، میرزا تقی خان اتابک اعظم خدمات بزرگ به دولت کرد و نام دولت ایران را در خارجه بلند ساخت (اعتمادالسلطنه۴، ۲۱۲)
نام کسی یا چیزی به چیزی افتادن
شناخته و نامیده شدن او یا آن به آن اسم.
ق۸. گرچه نامش به دیو افتاده‌است / لیک دانم که آدمی‌زاد است (امیر خسرو۳، ۲۶۳)
نام کسی یا چیزی به میان آمدن
← اسم چیزی یا کسی به میان آمدن.
۱۳۴۳ش. اسم آن‌ها همه‌جا به‌طور جدایی‌ناپذیری باهم برده می‌شد. فی‌المثل اگر در جایی نام یکی از آن‌ها به‌ میان می‌آمد و کسی او را نمی‌شناخت، همین‌قدر که گفته می‌شد، مینا و رجب را می‌گم دیگه، مشکل حل بود (نامور، ۵۲۱) ║ ۱۳۶۸ش. هرجا سخن از فهم و شعور و خانمی و سادگی و بزرگواری می‌شد، بلافاصله، به‌عنوانِ مثال نام مادر من به‌ میان می‌آمد (شهاب، ۲۸) ║ ۱۳۷۱ش. دربارۀ نقل نقّال و تشکیلات سخنوری ... بیش‌ از هر محل نام قهوه‌خانه و احوال آن به‌ میان می‌آید (شهری۱، ۲‏/۱۴۱‏)
نام کسی یا چیزی به ننگ آمدن (آمدن: بازگشتن، برآمدن، درآمدن، فروشدن، گشتن)
مجهولِ نام کسی (را) به ننگ آوردن(در صورت تأیید مدخل صورت‌ها جایگزین مطابق با شیوه‌نامه مدخل خواهد شد).
ق۴. همان نام من بازگردد به ننگ / نماند ز من در جهان بوی‌ورنگ (فردوسی، ۵‏/۳۶۱‏) ║ ق۶؟. چه در دژ گزیدی بدین‌سان درنگ/ که آمد همه نام اوغان به ننگ (کک کوهزاد، ۲۵۰) ║ ق۸. مرا گر ز وصل تو رنگی برآید/ رها کن، که نامم به ننگی برآید {برآمدن} (اوحدی، ۲۱۳) ║ نباید که پرخاش جویی و جنگ/ همه نام نیک تو گردد به‌ننگ (شمس‌الدین کوسج، ۱۷۲) ║ بترسم که با او نتابی به جنگ / همه نام من بازگردد به ننگ {بازگشتن} (شمس‌الدین کوسج، ۲۰۳) ║ ق۹؟. بگفتا که روزِ من آمد به‌تنگ/ درآمد مرا نام مردی به‌ننگ {درآمدن} (مادح، ۱۶۱) ║ ق۱۳. بدین‌گونه دادند او را پیام/ که ما را فروشد به ننگ از تو نام (سروش، ۲‏/۱۰۰۰‏) ║ اگر لشکر من شکسته شود، بفرمایم تا این زنان گیسوان خویش را ببرّند و به میدان جنگ درآیند، و اطفال خود را هدف گلولۀ توپ و تفنگ نمایند تا روزگار بر تو تنگ شود و نام تو به ننگ برآید {برآمدن} (لسان‌الملک سپهر، ۲‏/۶۱۵‏)
نام کسی یا چیزی پاینده ماندن
⇅ نام کسی زنده ماندن.
نام کسی یا چیزی تازه شدن
← نام کسی زنده شدن.
ق۶. تویی آن کز تو زنده گشت سخا / وز تو شد تازه نام فضل و هنر (قمر اصفهانی، ۶۳) ║ ق۱۰. هر شاخ گل ز کج‌کلهی می‌دهد نشان / خوبان رفته را به جهان نام تازه شد (بابا فغانی، ۲۰۶) ║ ق۱۱. ز اقبال عید میکده را نام تازه شد / آوازۀ جم از سبب جام تازه شد (سنجر کاشی، ۱۹۲) ║ از عاشقان زمانه فراموش کرده‌ بود / از عشق‌بازیم همه را نام تازه شد (شفائی، ۳۸۷)
نام کسی یا چیزی حلقه شدن
مجهولِ نام کسی یا چیزی (را) حلقه کردن.
ق۱۱. چو خیزی از سرِ شهرت، سریر سلطانی‌ست/ چو نام حلقه شود خاتمِ سلیمانی‌ست (واعظ، ۱۰۶) ║ ق۱۲. زآن حلقة زلف روح‌پرور/ حلقه شده نامِ مشک و عنبر (تأثیر، ۱۹۳) ║ پیری مرا زِ خاطر احباب برده‌است/ نامم شده‌است حلقه ز قدِّ خمیده‌ام (تأثیر، ۶۲۷)
نام کسی یا چیزی (را) حلقه کردن (کردن: ساختن، گرفتن)
او یا آن را بی اعتبار کردن (میرزایان دفتر وقت ابطال نام کسی حلقه بر آن می‌کشند (از لغت‌نامۀ دهخدا)).
ق۱۱. هرکه سازد نامِ ما را حلقه از هم‌صحبتان/ عین رحمت، هم‌چو خطِّ جام می‌دانیم ما (صائب، ۱‏/۱۴۷‏) ║ از پیچ‌وتاب حلقه کند نام آفتاب/ خطّی که گشت هالة رخسار ماه تو (صائب، ۶‏/۳۱۷۸‏) ║ حلقه کن نام خود ای پادشه کشور فقر/ که سلیمانی این مُلک به خاتم نشود (واعظ، ۲۱۷) ║ ق۱۲. گردش خط گرچه نام حُسن او را حلقه کرد/ هست در هر گوشه چندین دیده حیرانش هنوز (تأثیر، ۵۷۴) ║ نامِ نیکوی ترا ای بی‌خبر/ حلقه خواهد کرد خط جام هی (تأثیر، ۷۰۹)
نام کسی یا چیزی را بر زبان آوردن (بر: به؛ زبان: زفان، دهان، لب؛ آوردن: بردن، جاری کردن/ ساختن، راندن)
اسم بردن از او و از او کوچکترین یادی کردن ؛ اسم کسی یا چیزی را بر زبان آوردن.
ق۴. به‌پیش گران‌مایگان روز و شب / به‌جز نام میرین نرانَد به‌ لب (فردوسی، ۵‏/۴۱‏) ║ ق۵. مبر نام عمّار خود بر زفان / که گرگ سترگ است بسیاردان (ربیع، ۳۳۱) ║ مرا زبان داد تا اوصاف او را عبارت توانم کردن که اگر مرا به من بازگذارد نام او بر زبان نیارم راندن (مستملی، ۳‏/۱۳۴۳‏) ║ ق۶. وانک نام او براندی بر زفان / قطع کردندی زفانش در زمان (عطّار۱، ۶۲) ║ نام وصلش به‌ زبان نتوان برد / ور کسی برد ندانم جان برد (عطّار۳، ۱۴۸) ║ ق۷. صاحب اگر آن عِقد فضایل را بدیدی، نام دُرّ شهوار بر زبان نراندی (عوفی۱، ۱‏/۱۷۶‏) ║ ق۸. عاشق زار بهار است نهانی سوسن / لیک از شرم نیارد به زبان نام بهار (امیر خسرو۴، ۴۹۵) ║ دارم به لب تو حاجتی، لیک / نامش به‌ زبان نمی‌توان برد (اوحدی، ۱۴۴) ║ ق۹. کلک او گر نام اعدا بر زبان می‌آورَد / سر جدا و پا جدا یک یک ز اعدا می‌کند (بدر شیروانی، ۲۸۰) ║ ق۱۰. اگر به جنگ می‌آیی شمشیر را بر کمر بند و قدم پیش گذار واگرنه ... من‌بعد نام مردی و الکه‌گیری بر زبان جاری مساز (جهان‌گشای خاقان، ۴۸۹) ║ ق۱۱. پادشاه غفران‌پناه ... یک‌ دم بی وضو نبودی و نام خدا و رسول را ... هرگز بی‌ طهارت به‌ زبان نبردی (بداؤنی، ۱‏/۳۱۹‏) ║ چو می‌نگذاردم غیرت که نامش بر زبان آرم / چسان در جستجوی او میان انجمن گردم؟ (فیض کاشانی، ۲۸۱) ║ ق۱۲. که یاد چو من ناسزا بنده‌ای / نموده‌است سالار فرخنده‌ای‌ ـ به احسان او دل رهین مانده‌است / که نام مرا بر زبان رانده‌ا‌ست (حزین، ۷۵۲) ║ شاید به این تقریب جمعی طلب مغفرتی بکنند یا از راه قدرشناسی نام این بی‌کس را گاه‌گاهی بر زبان جاری سازند یا در نوشتجات به تقریبات به خیر یاد فرمایند (محمدصالح اصفهانی: نامۀ بهارستان، ش۱۱-۱۲‏/۲۴‏) ║ ق۱۳. چو نام او بری بر لب ز هرسو مرحبا باشد / تو گویی یک جهان مردی به‌ زیر یک قبا باشد (سروش، ۱‏/۱۱۹‏) ║ گر به لب نام شراب آرَد کسی در عهد تو / دور نبوَد گر نفَس در حنجرش خنجر بوَد (قائم‌مقام۲، ۶۶) ║ ق۱۴. این جوان غیرتمند ... به‌ لحاظ لشکرکشی اسکندر به ایران ... و کشته شدن دارا از مکاید آن، نام اسکندریه را به‌ زبان نیاوردی (مراغه​ای، ۱۴) ║ ۱۳۱۶ش. عبداللّه ... تاکنون نامی از قارون و ثروت بیکران او بر زبان نیاورده‌است (مؤتمن، ۳۶) ║ ۱۳۳۸ش. مانند آن زندانی محکوم‌به‌ابدی که خود را به مردن زد و به این حیله از زندان گریخت تو نیز عشق خود را نسبت به این مرد چنان به مردن بزن و برو که بعد از رفتنت هرگز نخواهد نام زن را بر زبان بیاورد (افغانی، ۱۲۴) ║ ۱۳۶۲ش. این در ورودی جدید با آن‌همه شیشه به‌ سبک فرانسوی است. او نام این سبک را در یکی از تجمعات کلیسا بر زبان آورده‌است (باستانی، ۱‏/۴۸۷‏) ║ ۱۳۹۸ش. مادر به کودکش وعدۀ قصه‌گویی را می‌دهد و نام قصه را بر زبان می‌آورد. او ... تأکید می‌کند برای آرامش کودکش حتی حاضر است تا پایان شب ... قصه بگوید (مریم جلالی: ادبیات تطبیقی، ش۱۸‏/۱۴‏)
نام کسی یا چیزی را برسر زبان‌ها انداختن
← اسم کسی را سر زبان‌ها انداختن؛ در افواه انداختن‏۱.
۱۳۱۲ش. از این کتاب با وجود جلوگیری‌های شدید ناپلئون سوم مقدار زیادی به فرانسه رفت ... و بار دیگر نام شاعر بزرگ را بر سر زبان‌ها انداخت (مستعان، ۱‏/مق: چهل‌وششم‏) ║ ۱۳۳۴ش. در محیط ادبی تهران نام ایرج دیرادیر برده می‌شد ... چیزی که نام او را بر سر زبان‌ها انداخت مثنوی معروف عارف‌نامۀ او بود (نفیسی۱، ۱۲۸) ║ ۱۳۶۶ش. دولت قاجار رو به افول بود. کودتای یک سالِ پیش، نام سردارسپه را بر سر زبان‌ها انداخته‌ بود (پارسی‌پور۲، ۲۱۹) ║ ۱۳۷۶ش. مارکز ... با انتشار رمان صد سال تنهایی ... نام کشور کلمبیا را در دنیا برسرِ زبان‌ها انداخت {نامِ چیزی} (کیان، ش۳۶‏/۶۵‏) ║ ۱۳۸۲ش. او ... فدایی و مرید بسیار داشت و هرازگاه فتنه‌ای بزرگ برمی‌خاست و نامش را بر سر زبان‌ها می‌انداخت (بهنود، ۲۳)
نام کسی یا چیزی را به زبان آوردن
⇅ نام کسی یا چیزی را بر زبان آوردن.
نام کسی یا چیزی را به میان آوردن
← اسم کسی یا چیزی را به میان آوردن.
ق۱۳. اِعلام می‌رود که در باب شمشیر مرصع، آن عزیزاحوال معلوم دارد که اعلی‌جناب حکومت‌مآب افتخار آل مسیح مقبول نظر سلطان کبیر کپتن تمر مانع شد در فرستادن شمشیر و این محب سعی بسیار نمودم که شمشیر بفرستم [چنانکه] آن عزیز معلوم دارد که او قبول نکرد و چون آن عزیز روانه شد، کپتن تمر اصلا نام شمشیر به میان نیاورد [چنانکه] در همان روز که کپتن تمر متوجه بود شمشیر تسلیم نفر آن عزیز نمودم (محمدشاه: بررسی‌های تاریخی، ش‏/۱۹۳‏) ║ ۱۳۹۲ش. شفیعی کدکنی ... آنگاه که نام افلاطون را به میان می‌آورد تا نشان دهد که «نقش تاریخی را هیچ ناقدی گیرم افلاطون به‌طور نظری نمی‌تواند کشف یا پیش‌بینی کند ...» درست در جهت مخالف رویکرد تاریخی گام برمی‌دارد زیرا ... (عیسی امن‌خانی: ادبیات تطبیقی، ش۷‏/۹۳‏)
نام کسی یا چیزی را گم کردن
۱. (درمورد کسی) ← نام‌ونشان کسی افکندن‏۲.
ق۴. من از گِل بر اینگونه مردم کنم / مبادا که نام پدر گم کنم (فردوسی، ۷‏/۳۲۷‏) ║ ق۱۳. نام خود را از چه ره گم می‌کنی / از چه ره تحمیق مردم می‌کنی (احمد نراقی، ۳۰۸) ║ که بیهوده تاراج مردم کنی / متاع کسان، نام خود گم کنی (یغما، ۱‏/۲۵۲‏)
۲. ← نام‌ونشان کسی افکندن‏۱.
ق۵. سر شهریاران ابونصر مملان/ که نامش همی گم کند نام دارا (قطران، ۲۵) ║ ق۶. هرچه جز یار نامِ وی بشکن/ هرچه جز عشق نام وی گم کن (سمعانی، ۴۱) ║ ق۸. زهی، سودای من گم کرده نامت/ بسوزانم بدین سودای خامت (اوحدی، ۴۶۴) ║ ق۹. روی در کشف معارف گر رَوَم در گوشه‌ای/ وزمیانِ این جماعت نام خود را گم کنم (جامی۱، ۲‏/۶۶۶‏) ║ ق۱۰. سگ او شو به نهان اهلی و شهرت مطَلَب / نام خود گم کن و چون بوالهوسان نام مجوی (اهلی، ۳۹۸) ║ ق۱۱. ترسید نام نیک به زشتی بدل کند / یوسف به دور حسن تو گم کرد نام را (سنجر کاشی، ۹۳)
نام کسی یا چیزی را نبردن
⇅ اسم کسی یا چیزی (را) نبردن.
نام کسی یا چیزی راندن

نام کسی یا چیزی طی کردن
(معمولاً با حرف اضافۀ از) (درمورد حاتم طائی یا نسب و قبیلۀ او) معروفیت و رونق او یا آن را از بین بردن (حاتم طائی سمبل بخشندگی و سخاوت شمرده می‌شود.).
ق۵. تا مُلک را به نام وی اِسناد کرد چرخ / کرد از زمانه نام ملوک زمانه طی (مسعود سعد، ۲‏/۹۴۶‏) ║ ق۶. چه حدیث است کین مبارک‌پی / طی کند نام جود حاتم طی (سنایی۲، ۵۳۸) ║ ق۷. چون قلم گیری نام حاتم طی کنی و چون شمشیر کشی پشت دشمن چون ابروی زال سازی (عوفی۳، ۲۹۲) ║ ق۸. که ای طی کرده جودت نام طایی / درونت روشن از نور خدایی (خواجو۲، ۲۸۷) ║ ق۹. بُراق برق‌پیمای او کارخانۀ فلک را زیر پی کرده و دست ابرآسای او نام حاتم طی کرده (شرف​الدین یزدی، ۱‏/۵‏) ║ ق۱۱. می‌خواست که با تواش بوَد شرکت اسم / این بود که روزگار نامش طی کرد [؟؟؟] (آقامَلِک معرّف: نصرآبادی۱، ۱‏/۱۸۸‏)
نام کسی یا چیزی گم شدن (شدن: گشتن)
۱. مجهولِ نام کسی یا چیزی را گم کردن‏۱.
ق۴. ور از نامداران این انجمن / کسی کم شود، گم شود نام من (فردوسی، ۴‏/۳۷‏)
۲. (معمولاً با حرف اضافه از با متمم جهان، گیتی، روزگار و مانند آن‌ها) مجهولِ نام کسی یا چیزی را گم کردن‏۲.
ق۵. به طوفان چنین گفت کای بدنشان / شده نام تو گم ز گردن‌کشان (عنصری۲، ۲۵) ║ ق۶. تا دل پرخون من جسته ز وصلت نشان / نام دلم گم شده و او به نشان آمده (عطّار۳، ۵۹۱) ║ ق۷. گرنه کیوان پاس ایوان تو دارد روز و شب / از میان اخترانش گم شده بی‌نام نام (فرید احول، ۲۴۱) ║ ق۹. مرا فرزندی می‌باید ... به یادگار من در ایران‌زمین پادشاه شود تا نام من از عالم گم نشود (بیغمی، ۱‏/۲‏) ║ ق۱۰. تا تو پیدا گشتی ای مَه نام شیرین گشت گم / گرچه حُسن روی او عالم پر از آوازه کرد (اهلی، ۲۲۱) ║ پر از مدح تو دیوان‌ها در ایام / که دیگر مدح‌ها را گم شود نام (محتشم، ۱‏/۷۱۲‏) ║ ز گیتی نام من تا گم نشد آن گل نشد پیدا / به عبرت نامزد در عشق رسوایی که من بودم (محتشم، ۱‏/۷۷۱‏) ║ ق۱۱. از جهان گم گشت نام مردم آزاده حیف / با سفیهی چند کار مُلک و دین افتاده حیف (اشرف مازندرانی، ۱۰۹) ║ گم شدم از عالم اما گم نشد نامم هنوز / گشت معلومم که با این پختگی خامم هنوز (فیّاض لاهیجی، ۵۸۹) ║ ق۱۲. کای به خاکم نشانده ابرامت / یارب از دهر گم شود نامت (بیدل، ۳‏/۳۱۹‏) ║ چون شهرت است آفت مردان در این زمان / کن سعی آنکه گم شودت نام بیشتر (لامع، ۳۰۶) ║ ق۱۳. زهر بلا اثر کرد در جان خلق سر کرد / نام نبات خانم از روزگار شد گم - حیف از چنان عفیفه کز کثرت وظیفه / بود از نعیم خوانش ایام در تنعم (خاوری، ۲‏/۱۰۵۳‏) ║ ق۱۴. خدایگانا از دستبرد چرخ دغل / سه سال نام من از نامهٔ جهان گم شد (ادیب‌الممالک، ۲‏/۷۹۵‏)
نام کسی یا چیزی نخواندن
به کلی او را فراموش کردن ؛ ← اسم کسی یا چیزی (را) نبردن.
ق۴. یکی زنده زیشان ممانید نیز / کسی نام ایران مخوانید نیز {با توجه به اختلاف نسخه‌بدل‌های متن به نظر می‌رسد که بیت ابهام دارد} (فردوسی، ۵‏/۲۷۱‏) ║ گسسته شد اندر جهان کام او / نخواند به گیتی کسی نام او (فردوسی، ۶‏/۱۳۷‏)
نام کسی یا چیزی نگرفتن
← اسم کسی یا چیزی (را) نبردن.
ق۵. شادیّ دولت تو چنان کرد خلق را / کاندر زمانه بیش نگیرند نام غم (مسعود سعد، ۱‏/۴۶۳‏) ║ ق۷. وگر محروم خواهی کردن از خویش / نگیرم نیز نام آرزو بیش (امیر خسرو۱، ۱۷۰) ║ ق۸. نظر ز روی تو خورشید برنمی‌گیرد / فلک به‌پیش تو نام قمر نمی‌گیرد (امیر خسرو۴، ۴۲۴) ║ ق۱۱. از این نشأۀ فیض برنا و پیر / تو هم ساغری گیر و نامش مگیر (قدسی، ۸۳۶) ║ ق۱۲. غنا مفت هوس گر نام آسودن نمی‌گیرد / غبار دامن‌افشان سحر دامن نمی‌گیرد (بیدل، ۲‏/۱۴۴‏) ║ مردم گفتند: یا رای‌زاده، نام آن خونخوار مگیر که او سؤالی دارد، کسی از عهدۀ سؤال او نمی‌برآید و کشته می‌شود. شرطِ او آن است که هر کس از عهدۀ من نه برآید، سرش را جدا کنند (حاتم‌نامه۲، ۴۰۸)
نام کسی یا چیزی (را) نیاوردن
⇅ اسم کسی یا چیزی (را) نبردن.
نام کوچک
← اسم کوچک.
۱۳۴۷ش. هنوز برای هیچ‌کس از زن‌ و مرد جز نام کوچک آن‌ها ... اسم مشخصه‌ای به‌ نام شهرت و نام فامیل به‌ وجود نیامده‌است (شهری۴، ۸۹) ║ ۱۳۵۷ش. نام‌ کوچک چخوف، آنتوان است. وی از نویسندگان درجۀ اول روسیه به‌ شمار می‌رود (جمالزاده۹، ۲۸۸) ║ ۱۳۶۸ش. این مرد ... نام کوچکش ژول بود، ولی آقای تیبو به‌ملاحظۀ احترام خود، او را آقای شال می‌نامید (نجفی۱، ۱‏/۱۸۴‏) ║ ۱۳۸۲ش. مرد میان‌سالی هم به نام مهران که نام کوچکش را از یاد برده‌ام به‌تازگی آمده‌ بود نبش خیابان رفاهی (جعفری، ۱‏/۴۱۶‏)
نام گذاردن
۱. (معمولاً با حرف اضافۀ بر) ← نامیدن‏۱.
ق۱۱. به تاریخ چهاردهم شعبان ... راقم این حروف به وجود آمد ارادۀ خاطر والد ماجد آن بود که به نام برادر خود، شاه حسین نام گذارد (ملکشاه، ۱۷۸) ║ ق۱۴. راوندی گفته است که: آنها شش اسم یا هفت اسم بود که جایز نمی‌باشد نام گذاردن به‌ آنها (ابوالقاسم یزدی، ۲‏/۶۹۴‏) ║ عیالم ... سال بعد دختر دیگری آورد که او را زینت‌بمونی نام گذاردیم که بماند (ممتحن‌الدوله، ۲۶۲) ║ ۱۳۱۲ش. درخیال، خود را به لباس مهدی‌آقا زینت کردم ... زینب را هم بر وزن زیبا رعنا نام گذاردم و چادر سیاه برّاقی سرش کردم (حجازی۲، ۳۷) ║ ۱۳۴۸ش. اگر به هنگام نام گذاردن، نوزاد در بغل پدرِ مادر می‌ماند، پس‌ از پایان کار، باید به نوزاد رونما بدهد (کتیرایی۱، ۵۶)
۲. ← نامیدن‏۲.
۱۳۳۸ش. سیدمیران... ازلحاظِ شور و هیجانی که باید آخرین یا اولین سخن عشقش نام گذارد آن قدرت را داشت تا از گرمای وجود خود کوره‌ای بسازد و شکستگی‌های پیری و ناتوانی را به آتش آن جوش دهد (افغانی، ۷۱۰)
نام گذاشتن
۱. ← نامیدن‏۱.
ق۱۰. از کمال نزاهت و خرمی موضعی را که سابقاً توقوزدرّه نام بود گوزل نام گذاشت (امینی هروی، ۲۷۰) ║ ق۱۱. قلم برداشته حالات می‌نویسم و کتاب تاریخ احیاءالملوک نام می‌گذارم (ملکشاه، ۴۳۷) ║ ق۱۳. بعد از آن‌ که به‌دقت گردش نمود به‌ یقین پیوست که باید سرچشمۀ رود نیل آن دو دریاچه باشد یکی را به‌ اسم اعلی‌حضرت ملکۀ انگلیس و دیگری را به‌ اسم اعلی‌حضرت امپراطور فرانسه نام‌ گذاشت (دولت علیّه، ۲‏/۷۱۷‏) ║ حق‌ّتعالی، فریدون را فرزندی کرامت فرمود و او را سلم نام گذاشتند (هفت لشکر، ۳۵) ║ ق۱۴. عمارتی بساخت و صحن آن را جز درخت نارنج و گل‌های رنگین چیزی نکاشت و آن را فرهادیه نام گذاشت (حسن فسایی، ۲‏/۱۲۳۷‏) ║ ۱۳۱۶ش. فیروز بی‌ آنکه منتظر جواب آن‌ها شود ... گفت او را سعید نام می‌گذاریم (مؤتمن، ۳۹۵) ║ ۱۳۳۸ش. یداللّه خان دختر سهم خودش را ربابه نام گذاشت (پزشکزاد۳، ۱۳۸) ║ ۱۳۸۲ش. محمدرضا ... این مجموعه را کتاب‌های طلایی نام گذاشت (جعفری، ۲‏/۸۶۶‏)
۲. ← نامیدن‏۲.
ق۱۱. رقم خوش‌تر به وصف کوهِ مارم/ که نام مار کلک ارقم گذارم (منیر لاهوری، ۲۲۰) ║ ق۱۲. اگر خیرالبقاعش نام گذارم سزاست که گل زمین فیض‌آگینش بوسه‌ربای سم سمند خیرالسلاطین گشته (حسینی منشی، ۲۸۶) ║ ق۱۴. من‌بعد ما را خلاص‌کنندۀ ملت نام خواهند گذاشت (طاهر میرزا۲، ۴۱۱) ║ ۱۳۳۴ش. نشاسته‌ها را باید قندهای متراکم نام گذاریم (جزایری، ۳۳) ║ ۱۳۴۰ش. روزنامه‌های مرکز، شهر ما و نواحی اطرافش را منطقۀ نفرین‌شده نام گذاشته‌ بودند (صادقی، ۱۶۷)
نام گرفتن (گرفتن: برگرفتن)
۱. دارای ارزش، اعتبار و شهرت شدن ؛ اسم پیدا کردن؛ اسم گرفتن ‏۱؛ نام یافتن‏۱.
ق۴. چنین گفت کامشب شبی پُربلاست / اگر نام گیریم از ایدر سزاست (فردوسی، ۵‏/۲۷۱‏) ║ ق۵. چنان نباشد که همه خود خورد و خود پوشد که هیچ مرد بدین نام نگرفته‌است (بیهقی۱، ۳۰۸) ║ ایا گرفته مروت ز خاندان تو نام / ایا فزوده وزارت ز روزگار تو جاه (فرّخی، ۳۵۶) ║ ق۶. گر نام گرفتی سبب آن هنر توست / آری به هنر نام گرفت ابن‌مقفّع (ادیب صابر، ۳۶۰) ║ ق۷. نوای زهره از آن نام در زمانه گرفت / که خسروانی مدحت نوای مزمر کرد (همگر، ۲۲۹) ║ ق۸. چندان مجاهده و ریاضتش حاصل شد که در طریقت چون مردان راه دین نام گرفت (ثغری، ۳۷۰)
۲. به اسم خاصی شناخته شدن یا مورد مخاطب قرار گرفتن؛ نامیده شدن ؛ اسم گرفتن ‏۲؛ اسم یافتن؛ نام شدن ‏۱؛ نام یافتن‏۲.
ق۵. چون چوب صورت کرسی را برگرفت، نام چوبی از او برخاست و نام کرسی برگرفت (ناصر خسرو۷، ۵۷) ║ ق۱۰. اسم آن موضع درت قویی است بنا بر آنک چهار چاه درمیان بادیه که اصلاً دیگر آب مقرّر نیست نام گرفته‌است (خنجی۱، ۷۲) ║ ق۱۱. یک دَم سخن از لعل لبش کام نگیرد / دیدیم عقیقی که به خود نام نگیرد (دانش مشهدی: صیادان معنی، ۵۵۴) ║ ق۱۲. جمع تا شد جماد نام گرفت/ رَست از آن‌جا نبات جام گرفت (بیدل، ۳‏/۷۸‏) ║ ۱۳۴۴ش. مجموع فعالیت‌هایی که رسیدن به مقصدی را میسر می‌گرداند روش نام می‌گیرد (آریان​پور، ۱۷) ║ ۱۳۶۸ش. تا بلدیه به‌ روی کار آمد و ازجمله کارهایش یکی جلوگیری از کار این کسبه در داخل و راندنشان به پائین شهر در محله‌ای به نام صابون‌پزخانه که از آنان نام گرفت ... اختصاصی صنف صابون‌پز ... انتقال داده شد (شهری۲، ۲‏/۳۴۹‏) ║ ۱۳۸۲ش. در همین اتاقک بود که من به‌ دنیا آمدم و به‌ یاد جدّ پدری‌ام، حاج میرزا عبدالرحیم کرمانی، عبدالرحیم نام گرفتم (جعفری، ۱‏/۵‏)
۳. ← نام بردن‏۱.
ق۱۱. نیست یک شمع در این بزم به سرگرمی من/ سوخت هرکس‌که من سوخته را نام گرفت (صائب، ۲‏/۸۱۱‏)
۴. به صفتی ملقب شدن معمولاً با انجام دادن یا ندادن امری مربوط با آن ؛ نام شدن ‏۲؛ نام یافتن‏۳.
۱۳۶۸ش. حسین مکّی در اوائل بد نبود در جریان خلع‌ ید به‌خاطر فعالیت‌هایش سرباز فداکار نام گرفت (درویشیان۱، ۲‏/۹۹۱‏) ║ ۱۳۷۷ش. ماجرا حکایتی عاشقانه، واقعه‌ای سیاسی، بلبشویی بی‌معنا و غمنامة اسفباری از رسوایی نام گرفت (جولایی۲، ۷۱) ║ ۱۳۸۲ش. نظامی‌مرد آرام ... به بالاترین مقام در ارتشی رسید که به‌ برکت خرید مدرن‌ترین تجهیزات نظامی... مجهزترین نیروی نظامی خاورمیانه نام گرفته‌ بود (بهنود، ۷۵)
نام گستراندن
⇅ نام گستردن.
نام گستردن (گستردن: گستراندن)
نام‌گستری.
ق۴. چو گسترد خواهی به هرجای نام / زبان برکشی همچو تیغ از نیام (فردوسی، ۷‏/۱۹۶‏) ║ ق۵. ورا اسب دادی و زین و ستام/ ازاین نیکویی‌ها بگسترد نام (ایران‌شاه۱، ۵۶۴) ║ ق۶. دستی چو ابر و بحر عطابخش و تازه‌روی/ زین مُلک گستریدی و زآن نام گستری (ادیب صابر، ۱۱۶)
نام گفتن

نام مجاز
⇅ نام مستعار(در صورت تأیید مدخل بایستی ارجاع از مترادف به صورت مترادف کامل درآید).
ق۶. آن‌که تا آزادگی بر نام او تحقیق شد / سرو و سوسن را شده‌ست آزادگی نام مجاز (سوزنی۱، ۱۲۸) ║ ق۹. از آن‌جا نشاط حرکت فرموده از فرّ طلعت همایون، نام مجازی حقیقی گردانید (شرف​الدین یزدی، ۱‏/۹۸۶‏) ║ ق۱۴. نام مجازیش علیّ‌نقی‌ست / نام حقیقیش ابوالموسقی است (ایرج میرزا، ۱۱۵) ║ ۱۳۸۲ش. نیو: نام مجازی تامس اندرسون (مهدی فروتن: سینما، ش۴۰‏/۳۴‏) ║ ۱۳۸۳ش. در کار شاعران دیگر هم انواع اشارات و تلمیحات تازه فراوان است: «آیدا»، «پوری» و «مرتضی» که اولی همسر شاملو و دومی و سومی زن و شوهر مبارزی که توسط رژیم پهلوی زندانی و سپس یکی‌شان اعدام می‌شود و ... (منوچهر جوکار: کتاب ماه ادبیات، ش۸۰و۸۱‏/۸۳‏) ║ ۱۳۹۱ش. کانون که نام مجازی فیگویه reiugiF «درخت انجیر» نامگذاری شده است نزدیک مرکز دیدرو قرار دارد. دارای سه اطاق است که ظرفیت پذیرایی ۸ مراجع را دارد (مرکز دیدرو ... : تازه‌های ردان‌درمانی، ش۶۳و۶۴‏/۱۶۶‏)
نام مستعار
← اسم مستعار؛ نام بدلی.
۱۳۱۸ش. ممنوع قانونی است که کسی با نام مستعار به طبابت اشتغال ورزد (ش. امیر علائی: مجموعه حقوقی، ش۱۳۲‏/۱۲۷۷‏) ║ ۱۳۳۷ش. ما برای حفظ ناموس دختر امریکایی از او به نام مستعار فی‌فی یاد می‌کنیم (پزشکزاد۴، ۱۴۳) ║ ۱۳۶۸ش. گرچه ژاک، پس‌از مرگ پدر مقاله‌هایش را با نام اصلی خود امضا می‌کرد ولی وانهده از کسانی بود که هنوز نام مستعار قدیم او را به‌کار می‌بردند (نجفی۱، ۳‏/۱۰۷۵‏) ║ ۱۳۹۹ش. او در کتاب «روزها» از روستای ندوشن با نام مستعار کبوده یاد می کند (حسین خسروی و دیگران: مطالعات ادبیات تطبیقی، ش۵۴‏/۳۷۷‏)
نام مهتر
⇅ نام مهترین.
نام مهترین (مهترین: مهتر)
← اسم اعظم.
ق۶. مردی سیاح بود ... نام مهترین خدای دانست خدای را به آن نام بخواند اجابت کرد (ابوالفتوح، ۱۵‏/۴۶‏) ║ ز عیسی آن یکی درخواست یک روز / که نام مهتر حقم درآموز (عطّار۵، ۱۱۳) ║ ق۹. گفتند جبرئیل بود و گفتند آصف بن برخیا و او وصیِّ سلیمان بود نام مهترین خدای‌ تعالی به نزدیک وی بود (ابوالمحاسن جرجانی، ۷‏/۱۲۸‏)
نام مهین
← اسم اعظم.
ق۴. ایشان نام مهین خدای عزّوجلّ که بدان نام به زمین می‌آمدند و باز به آسمان می‌رفتند او را درآموختند (تفسیر طبری، ۱‏/۹۷‏) ║ ق۵. عزا و عزایا بماندند به روز میان اهل زمین حکم می‌کردند و به شب به نام مهین خدا به آسمان می‌شدند (سورآبادی۱، ۱‏/۱۰۵‏) ║ ق۶. پیغامبر صلی‌الله‌علیه‌وسلم علاء بن الحضرمی رابه غزا فرستاد دریایی پیش آمد که ایشان را از آن بازداشت آن مرد نام مهین دانست دعاکرد و بر آب همه برفتند (ابوعلی عثمانی، ۶۴۲) ║ ق۱۰. یا علی نام تو بر مُهر سلیمان نقش بود / آن‌همه حشمت سلیمان راند زآن نام مهین (اهلی، ۴۹۳)
نام میهین
⇅ نام مهین.
ق۵. گفت نام میهین خدای‌ تعالی که می‌دانید، در من آموزید. در وی آموختند. زهره آن بگفت و به آسمان شد و ایشان را فروگذاشت (سورآبادی۲، ۱‏/۷۱‏) ║ گفته‌اند آن آیات نام میهین خدا بود و گفته‌اند توریت و گفته‌اند کتاب‌های پیغامبران بود که وی از بر داشت (سورآبادی۲، ۱‏/۲۸۹‏)
نام نام
یکی یکی.
ق۴. از آدم اندرون ز تبارت کسی نماند / کو را هجا نکرده‌است منجیک نام نام (منجیک ترمذی، ۲۱) ║ ق۶. بر بساط بوقلمون هامون گام‌ گام بگذرم و رجال عالم علم را نام‌ نام بشمرم (حمیدالدین بلخی، ۱۵۵)
نام نکو
⇅ نام نیک.
نام نمودن
← نامیدن‏۲.
ق۱۱. شما را حق سبحانه‌وتعالی پسری کرامت فرموده در باب نام او هر کس حرفی می‌زند شخصی متکلم می‌شود که او را ملک عبداللّه نام باید نمود (ملکشاه، ۴۳۲) ║ ق۱۲. سرای میمنتش نام از آن نمود سپهر / که از تیمّن او شد جهان چو خلد آباد (نجیب کاشانی، ۵۱۷) ║ ق۱۳. قریه چوبین را از کثرت عمارات دلکش و باغات جنّت‌وش سواد {متن: سودای} اعظم و دولت‌آباد نام نمود (خاوری، ۲‏/۹۸۳‏)
نام نوشتن
← ثبت‌نام.
۱۳۵۰ش. پارسال به ایران آمده‌است چندی در همین‌ جا زندانی بوده‌است، بعد آزاد شده، در دانشگاه اصفهان نام نوشته‌است (به‌آذین۴، ۵۶) ║ ۱۳۷۴ش. کریم‌دادخان با کسب اجازه از والی خراسان به عشق‌آباد رفت و فرزند را با خود به پایتخت برد و در آنجا با سفارشی که از کنسول روس در دست داشت وی رادر مدرسۀ نظام نیکلا نام نوشتند (بهنود۱، ۸۱) ║ ۱۳۹۳ش. سرانجام راهی آبادان و شرکت نفت شد ... پیش از رفتن هم در دانشکدۀ حقوق نام نوشت که آن وقت‌ها کلاس اجباری نداشت (سیروش علی‌نژاد: بخارا، ش۱۰۲‏/۱۲۴‏)
نام نهادن
۱. (معمولاً با حرف اضافۀ بر، به) ← نامیدن‏۱.
ق۴. بدو گفت: شاها مرا باب و مام/ همان گوش‌بستر نهادند نام (فردوسی، ۶‏/۱۱۵‏) ║ ق۵. ترساآن نام نهادندی فرزندان را نام ترسایی و علامت ترساآن (تفسیر کهن۱، ۳۵) ║ نام نهادیم مر این کتاب را به زادالمسافر (ناصر خسرو۶، ۴) ║ ق۷. از نَضْربن کنانه دو پسر به‌وجود آمد: یکی مالک نام نهاد و دوم یخلد (اسحق همدانی، ۱‏/۱۰۹‏) ║ ق۸. این قربان بغایت نَزْر و اندک است، او را نزار نام نهادند (ابرقوهی، ۱‏/۹۵‏) ║ ق۹. مهدی را دوش خدای‌ تعالی پسری کرامت فرموده او را موسی نام نهادیم (میرخواند، ۳‏/۴۵۵‏) ║ ق۱۰. خواجه فرمود که او را عبدالله نام بنهید (ابومسلم‌نامه، ۱‏/۵۳۵‏) ║ ق۱۱. بیگ‌تاش‌خان افشار ایشان را به‌دست آورده به علی‌قلی‌بیگ شاملو... سپرد و به‌حسبِ ظاهر این معنی را دولت‌خواهی نام نهاد (اسکندر بیک، ۲‏/۶۵۳‏) ║ درعرضِ یک ماه دو پسر از خواصان ... تولد یافتند یکی را جهان‌دار و دیگری را شهریار نام نهادم (جهانگیر، ۱۲) ║ ق۱۲. در ساعتی مسعود و طالعی محمود او را بر تخت سلطنت و سریر دولت جلوس داده، شاه اسمعیل نام نهادند (نامی اصفهانی، ۱۶) ║ ق۱۳. چنانچه ایرانیان آنجا نشیمن کرده، ایرلند نام نهادند (ابوالحسن قزوینی، ۱۲۷) ║ میرزا بزرگ قائم‌مقام این مکاتیب را مأخوذ و مرتب کرده رسالۀ جهادیه نام نهاد (لسان‌الملک سپهر، ۱‏/۱۸۱‏) ║ ق۱۴. جریدۀ جداگانه برای رسم تصاویر و تماثیل دایر ساخت و آن‌ را روزنامۀ شرف نام نهاد (اعتمادالسلطنه، ۱‏/۱۴۶‏) ║ ۱۳۰۹ش. خلیل‌آباد که خالصه بود، قریب تفت که محل مرغوبی نبود و آب کمی داشت آن را خریده و آباد کردند و عصمت‌آباد نام نهادند (نواب رضوی، ۲‏/۹۷۵‏) ║ ۱۳۲۹ش. لاله‌زار باغی بود بین خیابان لاله‌زار و میدانی در متمم خیابان اسلامبول و خیابان ماشین که حال اکباتان نام نهاده‌اند (مخبرالسلطنه، ۵) ║ ۱۳۸۰ش. دوم خرداد حادثه‌ای بزرگ در تاریخ ملت ایران بود؛ حادثه‌ای که رهبر بزرگوارمان آن را حماسه نام نهاد (خاتمی، ۱۰۰)
۲. ← نامیدن‏۲.
ق۵. از خلق برمیده‌اند و با خلق نیامیخته‌اند و نیز مراد نفس طلب نکردند و هرچه درپیش ایشان آمد روا داشتند و برهنگی و گرسنگی بکشیدند تا خلق ایشان را دیوانه نام نهادند (مستملی، ۴‏/۱۶۳۹‏) ║ ق۶. ما حکم کردیم به آن‌که ایشان دشمن‌اند و ایشان را دشمن نام نهادیم (ابوالفتوح، ۸‏/۶‏) ║ ق۷. مال توانگران و تجار بازگرفت اگر توانگر نام نهاد و توانگر نبودند باطل فرموده‌ باشد (ابن اسفندیار۲، ۷۲) ║ ق۸. وحی آمد که این حبیب من است که نام او پیش از آفرینش آسمان برده‌ام و نبی مرسلش نام نهاده‌ام (ابرقوهی، ۱‏/۸۹‏) ║ ق۹. لاجرم انسان را عالَم صغیر و عالَم را انسان کبیر نام نهادند (اطعمه، ۲۹۶) ║ ق۱۰. در آن‌جا ذکر کرده‌اند که حق، سبحانه‌وتعالی، زمین را هفت اقلیم گردانیده و هفت تن را از بندگان خاص خود برگزیده و ایشان را اَبدال نام نهاده و وجود هر اقلیمی را به یکی از آن هفت تن نگاه می‌دارد (حافظ حسین، ۱‏/۱۹‏) ║ ق۱۳. آقا محمّد هادی مترجم قرآن او را قاضی سوداوی نام نهاد زیرا که چون قایل به خلافت بلافصل علی علیه‌السّلام نیست، پس بیاضی از هدایت بر ناصیۀ او پیدا نیست بلکه سواد ظلمت و ضلالت بر جبین او پیداست (تنکابنی، ۴۹۵) ║ ق۱۴. جمعی به رخ خویش در عیش گشادند/ ماه رمضان را رم‌ازان نام نهادند (نسیم شمال، ۱‏/۲۵۲‏)
نام نیک (نیک: نیکو؛ نکو)
۱. شهرت و اعتبار.
ق۴. مُلک، مردی کردن است و نام نیک از پس خویش دست بازداشتن و حدیث نیکویی نه نعمت خوردن باشد (بلعمی۲، ۲‏/۷۳۳‏) ║ ق۵. همیشه نام نیکو دوست دارد/ ابی حقی که باشد حق گزارد (فخر گرگانی، ۱۶) ║ داد کن ار نام نیک خواهی ازیراک / نامور از داد گشت شهره فریدون (ناصر خسرو۱، ۱‏/۹‏) ║ ق۶. نام نیکو خرید تا محشر/ که سفر کرد ازاین مبارک‌تر (سنایی۴، ۱۷۸) ║ مرا دعایی کند که خانۀ خیرات من آبادان گردد و نام نیک من درمیانۀ خلق جاویدان بماند (محمد بخاری، ۴۱) ║ ق۷. ما گنج خویش از نام نیکو در زوایای دل‌های جهانیان خواهیم نهاد و جهت فردا هیچ باقی نخواهیم نگذاشت (جوینی، ۱‏/۱۶۱‏) ║ از حاصل زمانه بجز نام نیک نیست/ بر نام نیک تکیه‌ کن ار خواهی افتخار (قمری آملی، ۱۸۱) ║ ق۸. طغرل سلجوقی ... در رعایت رعیّت نام نیک اندوخت (حسینی یزدی، ۱۴۵) ║ ق۹. با می و معشوق چون شد عهد و پیمانم درست/ عهد نام نیک و زهد و توبه را خواهم شکست (اسیری، ۷۵) ║ نام نکو که حاصل دنیی‌وعقبی است/ او را شده‌است حاصل و این نیک نام اوست (بدر شیروانی، ۱۲۳) ║ ق۱۰. آئین نیکوئی سبب نام نیک شد/ جم رفت و وصف آینۀ جم بود هنوز (اهلی، ۲۵۰) ║ ق۱۱. ادب بجوی اگر نام نیک می‌خواهی / که نیست مقری این بانگ جز بلال ادب (واعظ، ۵۷) ║ ق۱۲. رود مرد و ماند به‌ جا نام نیک / خنک آن‌که جوید سرانجام نیک (حزین، ۷۶۲) ║ ق۱۳. به گیتی نام نیکش را علم کن/ تن اعداش آماج ستم کن (قائم‌مقام۲، ۲۲۹) ║ ق۱۴. نام نیک در صفحۀ روزگار گذشتی. آیا در نفس واپسین ما بیچارگان را به کسی سپردی؟ (قبالهٔ تاریخ، ۸۵) ║ ۱۳۲۰ش. کسی‌که در طلب نام نیک رنج کشید / اگرچه نام‌ونشانیش نیست ناموری‌ست (اعتصامی، ۷۳) ║ ۱۳۳۰ش. نام نیکو بِه ازین چیست که گویند به‌دهر/ هند و ایران شده ویران ز سِر ادواردگری (بهار، ۱‏/۲۰۷‏) ║ ۱۳۴۲ش. من به همان یک لقمه نان حلالی که به زور کار و زحمت شرافتمندانه گیر می‌آورم قانع هستم و شکر خدا را هم به جا می‌آورم و در این دنیا تنها چیزی که دارم یک نام نیک است (جمالزاده۸، ۵۴) ║ ۱۳۸۲ش. نام نیک او در تاریخ ادبیات ایران زنده و جاوید خواهد ماند (جعفری، ۲‏/۶۷۹‏)
۲. اسمی که والدین بر فرزند خود بگذارند و خوب و متناسب و باارزش و موجب سرافرازی آن فرزند باشد.
ق۶. کودک کوچک را به رسول آوردندی تا او را دعا گوید تا برکت بدو رسد یا نام نیکو برنهد (نجم​الدین راوندی، ۷۸) ║ ق۷. فرزندان را بر مادر و پدر چهار حق است: اول آن‌که فرزندان را از زنا نیاورند تا تهمت بی‌اصلی در ایشان نباشد و ایشان از سرزنش خلق ایمن باشند، دویم، نام نکو بر ایشان نهند چنان‌که درمیانِ خلق معروف و مشهور باشند (شهاب الاخبار۱، ۴۳) ║ از حق فرزند بر پدر آن است که او را نیکو ادب آموزد و نام نیکو نهد (مؤیّد خوارزمی، ۲‏/۴۶۷‏) ║ ق۹. می‌خورد دولت به ‌جان او یمین کو فرّخ است/ پس بدین معنی است نام نیک او فرّخ یمین (بدر شیروانی، ۱۲۵)
نام نیک بردن (نیک: نیکو؛ نیکی)
(درمورد کسی که درگذشته است) با انجام دادن کار خیر، از خود ذکر و شهرت خوبی بر جا گذاشتن.
ق۴. پدر مر تو را پیش، ما را سپرد / وزآن‌ پس شد و نام نیکو ببرد (فردوسی، ۶‏/۵‏) ║ ز شاه و ز درویش هرکو بمرد / ابا خویشتن نام نیکی ببرد (فردوسی، ۶‏/۵۱۰‏) ║ ق۵. شنیدم که نوشین‌روان چون بمرد / ز گیتی به‌جز نام نیکو نبرد (بدیع بلخی: شاعران بی دیوان، ۵۰۸) ║ ق۷. یکی عدل تا نام نیکو برد / یکی ظلم تا مال گرد آورد (سعدی۱، ۶۰) ║ گر عدل کنی تو نام نیکو ببری / ور تو نکنی آنک کند او ببرد (محقق ترمذی، ۹۵) ║ ق۸. دگر کریم چو حاجی قوام دریادل / که نام نیک ببرد از جهان به بخشش و داد (حافظ، ۲‏/۱۰۶۵‏) ║ ق۱۴. کلّۀ گوسفند خریدم ... الحال این بدهمسایه استخوان را برداشته، به در خانۀ خود گذاشته‌است ... من خرج کنم و او نام نیک برد (ملا حبیب، ۱۲۷)
نام نیک گذاشتن (نیک: نکو)
۱. مشهور شدن کسی به خوبی و درستی معمولاً بعد از مرگ او با انجام دادن کارهای نیک و عام‌المنفعه.
ق۷. قارون هلاک شد که چهل خانه گنج داشت / نوشیروان نمرد که نام نکو گذاشت (سعدی۲، ۷۴) ║ هرکس را این هبه و بخشش و توفیق ندهند که در دنیا نام نیک گذارد (فخر مدبّر، ۳۱۸) ║ ق۸. تن چو خواهد گذاشت هرچه که داشت / نیک‌بخت آنک نام نیک گذاشت (امیر خسرو۳، ۳۱۵) ║ ق۹. هرچه داری ببخش و نام برآر / به نکویی و نام نیک گذار (جامی۳، ۱‏/۳۵۳‏) ║ ق۱۱. کسی گذاشت پس‌ از مرگ، نام نیک به دهر / که قیمت کفن و مزد نوحه‌گر نگذاشت (کلیم، ۲۷۴) ║ ق۱۳. معظم‌الیه در منصب قونسولی از حیثیت شأن و عظمت خود را در‌ نظر اولیای دولت بهیۀ روسیه بالاتر از وزرا و سفرا جلوه می‌داد و نام نیک در مملکت روسیه گذاشت (آخوندزاده، ۱۹۱) ║ ق۱۴. ای‌ خُنُک آن را که نام نیک گذارد / باقی و جاوید در صحیفهٔ کیهان (ادیب‌الممالک، ۲‏/۳۲۰‏) ║ ۱۳۳۴ش. آیا بهتر نیست که نام نیکی از رفته‌ای بمانَد؟ در این‌که نامِ نیک باید گذاشت فرزانگان ایران بسیار سخن گفته‌اند و می‌شود کتابی دراین‌زمینه پرداخت (نفیسی۱، ۳۴)
۲. نامگذاری فرزند با اسمی مناسب که باعث سرافرازی او باشد.
ق۱۲. در روز هفتم، عقیقه و سرتراشی و سنّت او یعنی ختنه اگر پسر باشد نمایند و نام نیکو گذارند اگر از پیشتر نگذاشته باشند (عقیلی خراسانی۱، ۲‏/۹۴۲‏)
نام نیکو
⇅ نام نیک.
نام نیک یافتن
مشهور و معتبر شدن.
ق۵. نکو داستان زد در این مرد نیک / که از راستی یافتم نام نیک / خرسندی پیشه گیرید (بدیع بلخی: شاعران بی دیوان، ۵۰۸) ║ ق۸. هرکه از حُکمت بگردانَد عنان شرّالدواب / وآنکه یابد نام نیک از درگهت خیرالانام (خواجو، ۵۶۹) ║ ق۱۲. هرکه نام نیک می‌خواهد که یابد از کسان / چون عقیق اندر جهان همواره می‌باید شدن (لامع، ۴۳۷) ║ ۱۳۷۴ش. وقتی روی نیمکت قهوه‌خانه‌ها دربارۀ کاری بودن کسی حرف زده شود، دیگر آن‌کس نام ‌نیک یافته‌است (دولت‌آبادی۲، ۲‏/۳۷۰‏)
نام و آواز
← نام و آواز.
نام و آوازه
← نام‌وآوازه.
نام و بانگ
← نام‌وبانگ.
نام‌ و فامیل
← نام‌ و نام‌ خانوادگی.
۱۳۴۷ش. پشت جلد همه خیلی منظم نام و فامیل، کلاس و دبیرستان نوشته شده‌ بود (امیرشاهی۲، ۷۵) ║ ۱۳۷۰ش. خانم میثمی فارسی را بسیار لطیف صبحت می‌کند ولی البته ایرانی نیست و نام و فامیل‌ او حکایت از بستگی با یک خانوادۀ شرقی دارد (محمدابراهیم باستانی پاریزی: کلک، ش۱۴-۱۵‏/۵۱‏) ║ ۱۳۹۷ش. اگر از بسیاری افراد دربارۀ کیستی‌شان پرسش شود، ممکن است نام و فامیل خود را به زبان ‌آورند اما این پاسخ حداقلی بیشتر وقت‌ها ناکافی است (غلامرضا پرهیزکار: معرفت فرهنگی اجتماعی، ش۳۷‏/۷‏)
نام و کام
⇅ نام و کام.
نام‌ و نام‌ خانوادگی
نام کوچک و نام خانوادگی کسی که معمولاً به همراه هم در اسناد و دفاتر رسمی درج می‌شود ؛ اسم‌وفامیل؛ نام‌ و فامیل‎(nâmofâmil)‎.
۱۳۱۸ش. دفتر مزبور دارای توضیحات ذیل خواهد بود: الف ۱- نام و نام خانوادۀ صغیر ۲- القاب و عناوین صغیر ۳- نام و نام خانوادگی پدر و مادر ... (ش. امیرعلائی: مجموعۀ حقوقی، ۱۰۲۰) ║ ۱۳۳۸ش. بچه با اینکه نام و نام خانوادگی و حتی شغل پدرش را می‌دانست و به خوبی تلفظ می‌کرد وقتی در کلانتری از او پرسیده‌ بودند پسر کی هستی سکوت نموده‌ بود (افغانی، ۴۴۹) ║ ۱۳۵۸ش. عاقبت ثبت احوال به صحرای ترکمن هم رسید. اعلامیه دادند که همه باید نام‌ و نام‌خانوادگی داشته‌ باشند. همه باید سجل‌ احوال داشته‌ باشند (ابراهیمی۱، ۴‏/۷۷‏) ║ ۱۳۸۳ش. نعیم کنار نام و نام خانوادگی و کلاس گل یا پرنده می‌کشید (پیرزاد۲، ۲۱۲)
نام و ناموس
← نام‌وناموس.
نام و نشان
← نام‌و‌نشان.
نام‌ونشان از کسی دادن (دادن: بازدادن)
← نام‌ونشان کسی یا چیزی دادن.
ق۶. گفت کزو نام‌ و نشانی بده / ایمه چه نام و چه نشان می‌زیم (سید حسن غزنوی، ۲۸۸) ║ تا ابد کس ندهد نام‌ و‌ نشان از وی باز/ دل که در سایه زلف تو چنین پنهان شد (عطّار۳، ۲۰۴)
نام‌ونشان کسی برگرفتن
⇅ نام‌ونشان کسی افکندن‏۲.
نام و نشانی
← نام‌ونشانی.
نام و ننگ
← نام‌وننگ.
نام و نورد
← نام‌ونورد.
نام هنری
← اسم هنری.
۱۳۴۹ش. بر آن شد تا برای یکی از قهرمانان خونسرد و بی عاطفۀ خود که نام هنری مرگان بر او نهاده بود یک چارچوب اجتماعی تدارک ببیند و در او احساس مسئولیت بدمد (ح. عباس‌پور تمیجانی: نگین، ش۶۶‏/۵۳‏) ║ ۱۳۹۹ش. در نشست ۱۲ مردادماه نیز بانو فاطمۀ حبیبی‌زاد با نام هنری گردآفرید بانوی نقال ایرانی ... نقلی از «تازیانۀ بهرام» را اجرا کرد (حامد مهراد: پاژ، ش۳۸‏/۱۴۴‏)
نامی از چیزی بودن
وجود داشتن و برقرار بودن آن.
ق۱۴. تا از این سلطنتِ خانه‌برافکن نامی / هست ایران نتواند سروسامان گیرد (عارف، ۴۳۶)
نامی از چیزی یا کسی نبودن
← اسمی از کسی یا چیزی نبودن؛ نامی از چیزی یا کسی (در میان) نبودن.
نامی از چیزی یا کسی (در میان) نبودن (در: اندر؛ میان: میانه)
← نامی از چیزی یا کسی نبودن.
ق۱۳. از گل آدم هنوز اندر میان نامی نبود / کاو شمار نسل آدم ‌کرد تا روز شمار (قاآنی، ۳۲۷) ║ گر نبودی داستان توبه و لیلی مثل / از حد اوهام نامی می‌نبودی در میان (قاآنی، ۶۵۴) ║ ق۱۴. در مملکتی بدین قدمت و وسعت، نه برای تعلیم و تربیت اولاد وطن مکتبی هست و نه دوائر صحیّه. نه قانونی که حدود حقوق سکنه بدان معین گردد و نه نامی از علوم و فنون متداوله در میان است (مراغه​ای، ۶۸) ║ فقط در بیستون فرهاد داریم / ز شیرین نیست نامی در میانه (نسیم شمال، ۱‏/۱۱۱‏) ║ ۱۳۸۲ش. خیابان‌های معدود تهران جز چندتایی که سنگ‌فرش‌اند بقیه همه خاکی‌اند هنوز از آسفالت نامی در میان نیست (جعفری، ۱‏/۶۸‏)
نام یافتن
۱. ← نام گرفتن‏۱.
ق۴. بکوشیم بر نیکنامی به تن / کز این نام یابیم بر انجمن (فردوسی، ۶‏/۲۳۷‏) ║ ق۵. که چون او به‌ دست تو اسلام یافت / وزین بی‌رهی جان او نام یافت - به تو گست مهر نبوّت درست / شود بند اهریمنی پاک سست (یوسف و زلیخا، ۲۱۹) ║ ق۶. هردوگیتی از وجودش نام یافت/ عرش نیز از نام او آرام یافت (عطّار۱، ۱۵) ║ ق۷. ای آدم از چو تو خلفی کام یافته/ عالم ز آفرینش تو نام یافته (همگر، ۴۹۳) ║ ق۸. کنون این درج گوهر یافت نامی / که هست از دُر معراجش ختامی (عماد فقیه، ۲۰۲) ║ ق۹. ای از تو نام یافته سادات از آنک هست / ذات تو نام یافته از شحنۀ نجف (بدر شیروانی، ۲۸۹) ║ ق۱۱. زبانم یافت از فیض سخن نام / پذیرفت این همایون ‌نامه انجام (منیر لاهوری، ۱۸۹) ║ ق۱۲. گزند از عالمی دید آن‌که نامی یافت از دولت / تو گویی این نگین را کنده‌اند از نیش عقرب‌ها (نجیب کاشانی، ۸۴)
۲. ← نام گرفتن‏۲.
ق۵. صحن دیوان کفایت آنکه دیوان نام یافت / مثل او هرگز نبیند در همه عالم سوار (ازرقی، ۴۲) ║ ق۶. بعد از آن ‌نور پاک آرام یافت / عرش عالی گشت و کرسی نام یافت (عطّار۱، ۱۶) ║ ق۷. بدان‌ سبب که ... کتاب از افتتاح به اختتام پیوست ... و مقامات و عزماتِ ... کی‌قباد را ... برُمّتها متضمن بود، الاوامرالعلائیه فی‌الامورالعلائیه نام یافت (ابن بی‌بی، ۱‏/۱۴‏) ║ ق۸. قوای آبا و امهات با هم امتزاج گرفتند روح نامیه نام یافت (حمدالله مستوفی۲، ۱۶) ║ ق۹. او را از درج سلطنت دُری و از برج خلافت دُرجی به ظهور آمد ... و جلال‌الدین شاه محمود نام یافت (اسفزاری، ۲‏/۱۳۲‏) ║ ق۱۲. غنا بال زد حسن در دام یافت / طلب داغ شد عاشقی نام یافت (بیدل، ۳‏/۶۱۱‏) ║ ق۱۳. طایفه‌ای که پایین قلعه بودند اشاق‌باش نام یافتند (اعتمادالسلطنه۲، ۳‏/۱۳۶۶‏) ║ پسری نیکومنظر بزاد و سلطان محمود میرزا نام یافت (لسان‌الملک سپهر، ۳‏/۱۰۹۴‏) ║ دیگر بند شوشتر را که از لطمات آب مطموس گشت نیکوتر از نخست استوار کردند و به سدّ ناصری نام یافت (لسان‌الملک سپهر، ۳‏/۱۵۱۴‏) ║ ق۱۴. این زندان پنجاه حجره داشت، پس محبوسین را به همان شماره و عدد حجرۀ آن‌ها تمیز و تشخیص می‌دادند. پس بدبخت جوان ... نمرۀ سی‌وچهارم نام یافت (طاهر میرزا۲، ۱۷۰) ║ ۱۳۴۸ش. پس از تأسیس حکومت مساواتیان در قفقاز سرزمین آران و شیروان،‌ جمهوری آذربایجان نام یافت (عنایت‌اللّه رضا: بررسی‌های تاریخی، سال چهارم، ش۱‏/۴۹‏) ║ ۱۳۹۴ش. خدای صاحب عرش محمود است و این بزرگوار محمد نام یافت (مرتضی فرج‌پور: مطالعات قرآن و حدیث سفینه، ش۴۷‏/۸۴‏)
۳. ← نام گرفتن‏۴.
ق۶. سَنانت چو عکس افکند نام یابد / کواکب‌نشان محور آفرینش (اخسیکتی، ۱۹۴) ║ ق۷. منشی کلمات حسّان بود از آن‌ روی حسان‌العجم نام یافت (عوفی۱، ۲‏/۴۰۵‏) ║ ق۹. سلطنت از کنج خلّت کام یافت / بر حق ابراهیم سلطان نام یافت (شرف​الدین یزدی، ۱‏/۷۸۹‏) ║ ق۱۳. از آن پس خازن‌الدّوله نام یافت چندانکه شهریار را جواهر شاهوار و درهم و دینار و ادات سیم و زر و آلات مرصّع به جواهر و درر و رزمه‌های دیبا و سلب‌های زیبا به دست شد به تمامت سپردۀ او بود و هرگز محاسبی و آواره‌نگاری نداشت (لسان‌الملک سپهر، ۱‏/۵۵۵‏) ║ ۱۳۲۶ش. ای پدر ایران، ایرانی که به دست تو برای بنای لایزال آن شالودۀ بزرگی ریخته شد و پدر تمدن جهان نام یافت تا جهان بر جا است بر پا خواهد ایستاد (رکن‌الدین همایون‌فرّخ: اخگر، ش۲۳‏/۴۱‏) ║ ۱۳۹۸ش. از زنان مشهور به عفت در آن زمان که به همین دلیل عفیفه نام یافت، لیلی بنت لکیز بود (امیر مقدم متقی: مطالعات قرآن و حدیث سفینه، ش۶۳‏/۴۳‏)
نامی به میان آوردن
(در مورد چیزی یا کسی) ← اسم کسی یا چیزی را به میان آوردن.
۱۳۴۳ش. نمی‌توان از نهرو یادی کرد و از زندان نامی به میان نیاورد (محمدعلی اسلامی ندوشن: یغما، ش۱۹۱‏/۱۰۳‏) ║ ۱۳۹۸ش. قرآن از برخی از اشخاص یا حوادث زمان نزول خود با ذکر نام یاد می‌کند ... از جنگ بدر و حنین به اسم یاد می‌کند اما از جنگ احد و تبوک نامی به میان نمی‌آورد (فلاح‌زاده - مولائی‌نیا: پژوهش‌های عقلی نوین، ش۷‏/۸۸‏)
نامی به هم زدن
← اسمی به هم زدن.
۱۳۴۹ش. این دکان نامی به‌هم زده و مثل آن مرغی شده‌ بود که روزی یک تخم طلا می‌گذاشت (مینوی۲، ۲۷۴)
نام یزدان بردن
⇅ نام یزدان خواندن‏۳.
نام یزدان بر کسی خواندن (بر: به)
به زبان آوردن نام خداوند برای دور کردن چشم‌زخم به هنگام دیدن کسی که بسیار زیبا و کامل است.
ق۴. دو یاقوت خندان دو نرگس دژم / ستون دو ابرو چو سیمین قلم - نگه کرد کاووس و خیره بماند / به سوداوه بر نام یزدان بخواند (فردوسی، ۲‏/۷۵‏) ║ ق۵. ز دیدار فرش فرومانده‌ام / بدو نام یزدان همی‌خوانده‌ام (ایران‌شاه۱، ۱۰) ║ ق۶. مرزبان‌شاه از کردار فرزند بانشاط بود، نام یزدان بر وی خواند (سمک، ۲‏/۴۹۲‏) ║ ق۹. فیروزشاه آنچه رفته بود از اول تا آخر جمله را بگفت از گشادن طلسم و فتح گنج و کشتن آن جِنّی. ملک‌داراب نام یزدان بر او خواند (بیغمی، ۱‏/۷۵۲‏)
نام یزدان به کسی خواندن
⇅ نام یزدان بر کسی خواندن.
نام یزدان خواندن (خواندن: بردن، فروخواندن)
۱. (معمولاً در آغاز انجام دادن کاری) نشان دادن عزم جزم با ذکر کردن نام خداوند.
ق۴. بنه نیزه و نام یزدان بخوان/ بگردان عنان تیز و لختی بران (فردوسی، ۲‏/۴۶۵‏) ║ ق۵. چو بهمن چنان دید خیره بماند / زمانی همی نام یزدان بخواند (ایران‌شاه۱، ۵۶۴) ║ ق۶. گفت همه نام یزدان بخوانید و آن طلسم برون آورد (اسکندرنامه، ۳۲۵) ║ نام یزدان برخواند و روی به راه نهاد و پنجاه جنیبت آراسته از دنبال وی تا پیش قاطوس آمد (سمک، ۴‏/۲۹۲‏) ║ ق۷. بسی نام یزدان بخواند از نخست / پس آنگه به نزدیک شه راه جست (زراتشت‌نامه، ۴۸) ║ ق۱۳. ببر نام یزدان و بگذر زآب / کسی کاو بَرَد بگذرد کامیاب (سروش، ۲‏/۹۷۴‏)
۲. بر زبان آوردن نام خداوند برای دور کردن چشم‌زخم به هنگام دیدن کسی که زیبا و کامل است.
ق۴. بدو آسیابان و زن خیره ماند/ همی هریکی نام یزدان بخواند (فردوسی، ۶‏/۴۵۷‏) ║ ق۵. خجسته نام یزدان را فروخواند / بسی زرّ و بسی گوهر برافشاند (فخر گرگانی، ۴۸) ║ ق۷. عروس طبع تو را آفتاب چونکه بدید / بر او ز مِهر بلرزید و نام یزدان برد (کمال‌الدین اصفهانی، ۴۰۰)
۳. نشان دادن تعجب، ترس، عجز، شگفتی و مانند آن با ذکر کردن نام خداوند.
ق۴. بترسید و زآن در شگفتی بماند / فراوان همی نام یزدان بخواند (فردوسی، ۲‏/۲۹‏) ║ چو لهراسپ اندر میانه بماند / به بیچارگی نام یزدان بخواند (فردوسی، ۵‏/۱۸۱‏) ║ ق۵. همه بازگشتند و رستم بماند/ برآن دیو بَد، نام یزدان بخواند (ایران‌شاه۱، ۵۵۶)
نام یزدان فروخواندن
⇅ نام یزدان خواندن.
نامی گذاشتن
(معمولاً با حرف اضافۀ در و متممی که مترادف با جهان و روزگار است) انجام دادن کاری ویژه و معمولاً عام‌المنفعه به‌ طوری‌ که یاد کسی حتی پس از مرگ در یادها بماند ؛ نامی از خویش گذاشتن.
ق۱۰. روی تو سفید که طرفه نامی در روزگار گذاشتی که تا بقای دنیا باشد از جرأت تو خواهند گفت (جهان‌گشای خاقان، ۳۸۷) ║ ق۱۱. گفت: نامی بگذاریم در این عالم و آن سیصد تن تمام تا کمر برهنه شدند و شکافتند آن دوهزار ازبک را (عالم‌آرا۳، ۳۰۱) ║ نامی از خویش در جهان بگذار / زندگانی برای مردن نیست (ناظم هروی: صیادان معنی، ۵۰۲) ║ ۱۳۴۵ش. جوانان دانشمندی که می خواهند نامی از خود در جهان بگذارند باید ... عاشق کار خود و ملت خود و زبان خود و بالاتر عاشق جهان و آدمی‌زادگان باشند (سعید نفیسی: وحید، ش۳۶‏/۱۰۰۸‏)