فرهنگ جامع زبان فارسیفرهنگستان زبان و ادب فارسی

داهی

وضعیت: «در حال تأیید»
داهی۱ ‎dâhi‎ [گونۀ دیگر: داهیه۱؛ جمع: داهیان، دهاة؛ صورت تفضیلی و عالی: ادهی؛ <عربی>؛ (مرز بین دو معنای ۱ و ۲ همیشه معلوم نیست.)]
‌یک‌. (صفت) ۱. زیرک و دانا و کاردان.
ق۵. اصل نام بخت‌النّصر بخت نرسی است و مردی بودست بارای و داهی و مردانه (ابن‌ بلخی، ۴۸) ║ داناست بی معلم و داهی‌ است بی‌ دسیس/ راد است بی‌ سپاس و کریم است بی‌ ریا (قطران، ۷) ║ ق۶. زن در خانه طفلی دوساله داشت، به‌غایت فهیم و حاذق و زیرک و داهی (ظهیری، ۲۸۸) ║ ق۷. چون خدمتگاران ناصح کافی کاردان بر آن‌ جمله بودند، پادشاهان کریم داهی ممیّز بنده‌پرور هم بر آن‌ جمله تربیت فرموده‌اند (فخر مدبّر، ۱۰۹) ║ ق۸. عاقل داهی در کارها به عواقب نگرد و اندیشه را در مآل امور گمارد تا از نوایب روزگار ایمن باشد (ثغری، ۲۳۸) ║ ق۹. چون او مردی داهی و صاحب‌کفایت بود، مداخل فواید را بر سایر مباشران اَشغال فروبست (حافظ ابرو۱، ۱‏/۱۶۹‏) ║ ق۱۲. ای فرزند، من تو را داهی و دانا دانسته‌ بودم، اما در تو هیچ شعوری نیست (حاتم‌نامه۲، ۱۴۷) ║ ۱۳۱۵ش. چون به این پایه رسید، او را داهی می‌خوانیم و صاحب دها می‌گوئیم و آن که به‌راستی داهی باشد، حکیم واقعی اوست (فروغی، ۳‏/۹۵‏) ║ ۱۳۳۰ش. ناصرالدین شه به ری رخ کرد چون شد شاه‌مات/ بود همراهش وزیری داهی و عالی‌صفات (بهار، ۱‏/۹۵‏)
۲. زیرک و مکار و حیله‌گر ؛ داهیه۱‏‌یک‌. ۲.
ق۴. اندر عرب شش تن را به مکر و دستان دانستند ... از این همه قیس‌ بن سعد بن عُباده داهی‌تر بود (بلعمی۲، ۴‏/۶۸۰‏) ║ ق۵. چون ز شب نیمی بشد گفتم مگر/ باز شد مر دهر داهی را دهن (ناصر خسرو۱، ۱‏/۱۶۰‏) ║ ق۶. من از رای روشن مَلِک ... در شگفت بمانده‌ام که کار این غدّار داهی بر وی چگونه پوشیده شده‌است (نصرالله منشی، ۳۱۸) ║ ق۸. با فروغش چرخ سرکش خادمی مشعل‌فروز/ با وجودش دهر داهی لولئی آئینه‌دار (خواجو، ۳۶) ║ ق۹. طاشتمور مردی داهی و جربز بود (عبدالرزاق سمرقندی، ۱‏/۹۱‏) ║ ۱۳۳۰ش. داهی‌ای پشت‌هم‌انداز چنین گفت که وی/ پادو و پشت‌هم‌انداز و پُر از مکر و دهاست (بهار، ۱‏/۷۷۷‏) ║ ۱۳۳۷ش. لغت شاطر و شطّار در فرهنگ‌های عربی به‌معنی داهی و محیل تعریف گردیده (پرتو بیضائی، ۶۵)
‌دو‌. (اسم) ۱. ⇅ داهی۱‏‌یک‌. ۱.
ق۵. نه از آن بزرگان و زیرکان و داهیانِ روزگاردیدگان بود که چنین چیزها بر خاطر روشنِ وی پوشیده مانَد (بیهقی۱، ۳۳۷) ║ ق۶. از حقوق رعیّت بر مَلِک آن است که ... کسانی را که در کارها غافل و از هنرها عاطل باشند بر کافیان هنرمند و داهیان خردمند ترجیح و تفضیل روا ندارد (نصرالله منشی، ۶۸) ║ ق۷. به میزان جفا یک پاره کوهی/ به معیار وفا یک پرّ کاهی - زهی یار سبک‌ سنگین که چون تو/ نشان ندهد کس از دانا و داهی (همگر، ۳۷۷) ║ ق۸. عاقل بصیر و داهی خبیر، بل هیچ غافل نادان و جاهل بی‌امتحان، این معنی به خاطر درنیارد (نظام تبریزی، ۲۶۲) ║ ق۱۲. داهیان دهر در پیش گویایی او ابترند (حاتم‌نامه۲، ۲۱)
۲. ⇅ داهی۱‏‌یک‌. ۲.
ق۴. و عمرو بن العاص به اَجنادین شد و اَرطبون را بگفتند که این داهی عرب است، چنان‌که تو داهی رومی (بلعمی۲، ۳‏/۴۵۹‏) ║ ق۵. تو پسر خویش را با پسر من فرستی. پسر من داهی‌ای هول است، نبایدکه در این خَرْجَت دهایی برآرد، فردا تو مرا جرمی نهی (سورآبادی۱، ۱‏/۶۰۰‏) ║ ق۷. خوف از کسی بود که مدافعتش ممکن نبود، خاصه که ظالم بود ... و دشمن و آن‌ کس‌ که پنهان قصد کند مانندِ مکّار و مخادع و ساعی و داهی (خواجه‌ نصیر۲، ۵۶۳) ║ ق۸. این آن داهی یکتا و مرایی بی‌همتاست که آوازۀ خضری او در زمانه فاش است و معتقدٌ فیه طَغام و اوباش (نظام تبریزی، ۸۹) ║ ق۹. مغیرة‌ بن شعبه، که او را یکی از داهیان عرب می‌شمارند، با معویه گفت ... (میرخواند، ۳‏/۶۲‏)

معنی داهی | فرهنگ جامع زبان فارسی