فرهنگ جامع زبان فارسیفرهنگستان زبان و ادب فارسی

راحت

وضعیت: «در حال تأیید»
راحت۱ ‎râhat‎ [املای دیگر: راحة۱؛ فعل همایند: فرمودن، کردن، گرفتن، نمودن]
‌یک‌. (اسم) ۱. آسودگی و فراغت از وضعیت یا موقعیت‌های نامطلوب و دشوار زندگی مانندِ فقر، رنج و سختی، ناامنی و حوادث بد؛ آسایش و رفاه ؛ استراحت ‏‌یک‌. ۶؛ راحتی۱‏۳.
ق۴. به روزگار جمشید جهان همه بت‌پرست گشته‌ بودند و ازبهر آن بود که او به خویشتن به غلط افتاده‌ بود از راحت و عافیت و کامرانی خویش (تفسیر طبری، ۶‏/۱۴۸۰‏) ║ به لب و چشم، راحتی و بلا / به رخ و زلف، توبه‌ای و گناه (کسایی، ۹۲) ║ ق۵. سلطان ما را از دست دیلمان بستد و اهل ری راحت در این روزگار دیدند که از ایشان برستند (بیهقی۱، ۴۵) ║ ق۶. مصلحت آن است که در سواد بصره بنشینم، و رفاهیتی و راحتی بگزینم (لمعة‌ السراج، ۵۹) ║ ق۷. هر کاری که نه فرض است و هر کاری که سبب راحت دیگری نیست، بر آن کار عادت مکن (عزیز نسفی، ۱۳۸) ║ ق۸. گر رنج پیشت آید و گر راحت ای حکیم / نسبت مکن به غیر که این‌ها خدا کند (حافظ، ۱‏/۳۷۸‏) ║ ق۹. آن‌که دارد اندکی راحت، سپندی گو بسوز / کآرزوی پادشاه کامران زین بیش نیست (آذری، ۱۳۸) ║ ق۱۰. تا به راحت تکیه‌ کردی، گفت دنیا: الرحیل / بانگ بی‌هنگام دارد مرغ خوش‌آهنگ، حیف (نظیری، ۲۶۲) ║ ق۱۱. گر پدر را هست سامانی، پسر در راحت است / ریشۀ گلبن چو سیراب است، شاخش خرّم است (سلیم تهرانی، ۱۰۳) ║ ق۱۲. ای برادر، چند روز گردش روزگار چنین است که تو از من و من از تو دور بمانیم. از فضل خدا امیدوارم که بعد از محنت راحت دست دهد (حاتم‌نامه۲، ۳۵۹) ║ ق۱۳. از روزی که این شخص سلطان و رئیس شد تابه‌حال که پادشاه اوّل روی زمین است، برای ماها چه فایده، ما که راحت نداشتیم (سیّاح، ۱۶۴) ║ ق۱۴. هرگاه در میان اردبیل و مراغه راه‌آهن باشد، زیاده‌ بر شش‌هفت ساعت این مسافرت طول نخواهد کشید، آن هم در نهایت راحت (مراغه​ای، ۱۱۳) ║ ۱۳۰۹ش. این‌قدر مخارجی که در راه دشمنی می‌نمایند، ده‌یک آن را در راه دوستی خرج کنند و نُه‌ عُشر آن را به‌ جهت اقربا و خویشان خود بدهند و تمام عمر در راحت باشند (نواب رضوی، ۲‏/۱۰۱۸‏) ║ ۱۳۴۴ش. او به خانۀ من آمده‌ بود. راحت و آزادی مرا بر هم زده‌ بود (چوبک۲، ۱۷۴) ║ ۱۳۸۲ش. ارزش خودرو به‌ قاعده آن است که مجهز باشد، کم‌مصرف باشد، لوازم آن ارزان و در دسترس باشد، آن‌ها که سوارش می‌شوند احساس امنیت و راحت کنند (بهنود، ۱۴۷)
۲. ← استراحت‏‌یک‌. ۱.
ق۴. بوَد که درد پشت از ماندگی بوَد و علامت وی آن بوَد کی از پسِ ماندگی پدید آید و علاجِ وی تن‌آسان بودن بوَد و راحت، و مالیدن به روغنِ خیری و به روغنِ بُنفش و به گرمابه اندرآمدن و شراب با آب خوردن (اخوینی، ۵۷۶) ║ ق۵. برآرنده صبح روز و شب از نیست اندر هست‌آرنده، اُو اوی کرده‌ست شب را آرامی و آرامگاهی و راحت و آسایشی، اُو آفتاب را و ماه را به شماری مقدّر به منزل‌ها اندر (شنقشی، ۱۵۴) ║ ق۶. اهل کش و نخشب و چغانیان و ترمذ در خواب راحت بر بستر فراغت بیاسودند (ظهیری۱، ۴۲۲) ║ ق۷. همچنین سنت است دعا خواندن و پیاده سعی کردن. و روا بوَد در میان سعی بنشستن برای راحت (مختصر نافع، ۱۲۲) ║ ق۸. گل‌خندان ... از خدمت رای به امارت خطه‌ای اختصاص یافته و مثال داده که هم در آن بقعه به‌ عشرت و راحت مشغول باشد (ثغری، ۲۶۹) ║ ق۹. آن طایفه هنوز در بستر راحت مست خواب غفلت بودند (عبدالرزاق سمرقندی، ۱‏/۲۲۷‏) ║ ق۱۰. چون مهمان به منزل ما نزول می‌فرماید اگر سیر نیز باشم که به‌واسطۀ آنکه مهمان میل به طعام کند، موافقت می‌کنم و چون خواب می‌کند، ازآن‌جهت که راحت و استراحت نماید، زود برنمی‌خیزم (حافظ حسین، ۲‏/۴۳‏) ║ غفلت حرام است بر سلطان، نه خواب و راحت. چه خواب یکی از شش امر ضروری آدمی است که زندگانی بی یکی از آن‌ها متصور نیست (محمد حکیم، ۵۲۸) ║ ق۱۱. نه راحت می‌کنم بی‌ دوست، چشم از خویش می‌پوشم / دلم را در کنار غم بَرَد خوابی که من دانم (شفائی، ۶۱۵) ║ ق۱۲. غلظ بول که از اندفاع فضله بوَد، عام است که در حالت صحّت افتد یا حالت مرض. و هرچون‌ که باشد، به عقب راحت لازم دارد (ارزانی، ۲‏/۶۴۱‏) ║ ق۱۳. [پدرم] رگ وریدی در سینه‌اش پاره شده‌ بود. برای تسلی‌ خاطر مادرم گفت نقلی نیست امروز راحت می‌کنم فردا رفع می‌شود، ولی روز بعد نتوانست برخیزد (ایران۱، ۲‏/۱۰۲۷‏) ║ کان‌ماکان سوار را از اسب فرود آورد و جرعه‌ای آبش بداد و اندکی صبر کرد تا سوار راحت گرفت، پس کان‌ماکان با او گفت: کیست که با تو چنین بدی کرده؟ (طسوجی: هزار و یک شب،۱، ۵۲۳؛ کلالۀ خاور، ۱۳۱۵ش.) ║ در آخر درّۀ کمربن و آخر درّۀ ایلکا چادر زدند، راحتی نمودیم (ناصرالدین شاه۴، ۱۷) ║ ق۱۴. در این بین بدون مقدمه پرده بالا رفت و بی‌خبر شاه وارد شدند. معلوم شد که دیشب به‌واسطۀ کثافت‌ هوای پیازچال راحت نفرموده،‌ صبح قبل از طلوع برخاسته سوار شده‌ بودند (اعتمادالسلطنه۱، ۹) ║ ۱۳۰۸ش. به عبارة اُخری متعاقباً در کار اشتغال نورزند، برخی در غوص، جمعی در راحت؛ چون گروهی خسته شوند، گروه دیگر به کار پرداخته به‌ همین‌ منوال روز را به پایان آرند (سدیدالسلطنه کبابی۲، ۷۰) ║ ۱۳۵۸ش. بچه‌ها در آن گُله‌ جا، وقت راحت قیامت می‌کردند (کلباسی، ۱۴۱) ║ ۱۳۶۳ش. کسانی در کمیتۀ مرکزی نشسته‌ بودند که ... دیگر اصلاً باوری نداشتند و برحسب مصلحت روز برای اینکه چند روز به مرخصی بروند و در آسایشگاه‌ها راحت بگیرند، هر روز از شاخی به شاخ دیگر می‌پریدند (علوی۸، ۲۶۲) ║ ۱۳۷۷ش. امشب را این‌جا راحت کن. فردا راه را به تو نشان می‌دهیم (جولایی۲، ۳۰)
۳. حس یا حالت آرامش، خوشی، لذت، آسودگی و رضایت خاطر یا خیر و فایده و گشایشی که از چیزی یا کسی یا امری به کسی دست دهد یا نصیبش شود ؛ راحتی۱‏۱.
ق۴. چون به زیرِ درخت اندر سایه بنشینی، ایدون باید که از میوۀ درخت تو نیز بخوری تا راحتِ آن به تو رسد (بلعمی۱، ۳۹۲) ║ ق۵. این غلام بدین قیمت بخریدم او را عزیز و گرامی دار و چنان مدار که بندگان را دارند که باشد که ما را ازو خود راحت بوَد یا خود این را به فرزندی گیریم (ابواسحق نیشابوری، ۹۴) ║ فرمان دادیم تا هم امروز زندان‌ها را عرض کنند و محبوسان را پای برگشایند تا راحتِ آمدنِ ما به همه دل‌ها برسد (بیهقی۱، ۴۳) ║ ق۶. احمد حواری ... گفت شبی در خلوت نماز می‌کردم و در آن‌ میانه راحتی عظیم یافتم (عطّار۲، ۱‏/۲۲۹‏) ║ ق۷. گل گرچه از او راحت دل می‌بینم / بی روی تو دردی است که برمی‌چینم (قمری آملی، ۶۱۰) ║ ق۸. [علم موسیقی] ... بر مثالِ محیط تعمقی دارد، بل به منزلت چشمه‌ای است که هرچند بکاوند، راحتش بیشتر و بهتر باشد و نهایتی نبوَد (ثغری، ۱۷۳) ║ ق۹. پس کریم‌نهاد باش نه لئیم‌طبع. خسیس‌همّت مباش و به مردم راحت رسان و نفس خویش را نیز خوش دار (شجاع، ۱۲۳) ║ ق۱۰. چه راحت از وطن آن را که یارش در سفر باشد / کجا بی ‌روی گل آرام بلبل در چمن گیرد (نظیری، ۱۲۷) ║ ق۱۱. فلک در گردش است از بهر خواب بخت ناسازم / بوَد در جنبش گهواره راحت طفل بدخو را (غنی کشمیری، ۲) ║ ق۱۲. حاتم ... مذبذب بود و می‌رفت. تمام روز راه رفت تا در میدان وسیع فرود آمد. قرار گرفت و جامِ جم را برآورده، می‌دید و می‌گفت که درین چه حکمت است که چندین خاصیت دارد؟ عجب جام است که مرد را قوّت دهد و زن را راحت بخشد (حاتم‌نامه۲، ۱۲۳) ║ ق۱۳. آن شب تا صبح در آن محفل جنّت‌مشاکل غافل از ملال و غم بوده، [از] تماشای محفلیان و نظارۀ مهوشان راحت کامل حاصل آمده، قریب به صبح به خانه رجعت کرده (رضاقلی میرزا، ۴۱۷) ║ ق۱۴. کدام راحت زین خوب‌تر که همچو منی / همی‌سراید در محضر امیر سخن (ایرج میرزا، ۴۱) ║ ۱۳۰۸ش. ای‌کاش بدانی که شهوت را فدای عشق کردن چه لطف و صفایی دارد! به‌ یاد معشوق چشم بر همه بستن، چه راحت و مناعتی بر روح می‌بخشد! (حجازی۱، ۱۱۶) ║ ۱۳۳۸ش. [سیدمیران] ... می‌توانست از راحت دل آهی بکشد و بگوید که به سعادت و آرزوی خود رسیده‌است؛ آرزویی که فنا شدن در عشق را زندگی جاویدان می‌دانست (افغانی، ۷۹۸) ║ ۱۳۵۶ش. [تریاک] ... بعضی‌ها را فی‌المجلس و بعضی را نصف‌شب و صبح به استفراغ و سرگیجه و دردِ سر کشانید. معلوم شد هر فسقی هم لذت و هر تفریحی راحت نمی‌آورد (شهری۳، ۱۲۲)
۴. (معمولاً با حرف اضافۀ از) رها و خلاص بودن یا شدن از موقعیت یا امری نامطلوب یا آسیب کسی؛ رهایی و خلاصی ؛ راحتی۱‏۵.
ق۴. آن علاج‌ها که فرمودم کردی، اکنون ریش را گوشت باید برآوردن و خاصه آن وقت کی بیمار گوید کی راحت یافتم از گرانی که به پهلویِ راست من بود و سبُک گشتم و این نشانِ آن بوَد که ریم پاک شد (اخوینی، ۴۴۵) ║ ق۵. بگفت ار کنون کشته گردم رواست/ که کشتن مرا راحت از هر بلاست (عیّوقی، ۳۶) ║ ق۶. کز رنج تو نیست هیچ راحت / جز بر در خاص شهریارم (سید حسن غزنوی، ۱۱۰) ║ ق۷. بزرجمهر را سؤال کردند که مردم را چه بهتر؟ گفت: خردِ مادرزاد. گفتند: اگر نبود؟ گفت: فرهنگ آموخته که ادب مر وی را راست کند ... گفتند: اگر نبود؟ گفت: مرگ بهتر او را تا راحت یابد او از خود و خلق از وی (عوفی۱۱، ۷۹) ║ ق۹. اهل مسجد چون گناهکاران که به‌ پای دار انتظار راحت کشند، حاضر شده (ابوبکر طهرانی، ۵۰۶) ║ ق۱۱. از سوز عشق چون شمع راحت کجاست ما را؟ / تن بوتۀ گداز است تا سر به‌جاست ما را (صائب، ۱‏/۴۰۳‏) ║ ق۱۲. دریغت ناید از آنان که تن پرورده‌اند از جان / سری با زحمت از سامان، دلی در راحت از غوغا (نشاط، ۱۹۶) ║ ۱۳۳۴ش. دلا، زین تاب‌وتب راحت مُحال است / مگر در سایهٔ گیسویِ ... (دهخدا۴، ۱۶۱)
۵. (درمورد جراحت و بیماری) بهبود و التیام که در اثر دارو و مرهم پدید آید ؛ قس: استراحت‌پذیر.
ق۴. باید که هر روز دو کس را بکشی و مزغ سر ایشان بر آن ریش می‌نهی تا درد بنشاند و راحت یابی (تفسیر طبری، ۶‏/۱۴۷۶‏) ║ گر از معده بوَد این علّت وی / ز یاره خوردن آید راحت وی (میسری، ۷۱) ║ ق۵. نیز گفته‌اند که مسیح برای آن گفتندی که بر هر بیماری دست بسودی در ساعت راحت یافتی (ابواسحق نیشابوری، ۳۶۶) ║ ق۶. هرگاه‌ کی نشان‌های آماس و نشان پختن و سر کردن آن پدید آمده باشد، پس ریم و خون پالودن گیرد، تب و درد و گرانی آن موضع همه زایل گردد و راحت پدید آید (جرجانی۱، ۷۷) ║ ق۷. رئیس ما را مار گزیده‌است و سخت بی‌آرام شده‌است و بر زمین قرار نمی‌گیرد، به نزدیک شما چیزی باشد که بدان راحت وی باشد؟ (شهاب الاخبار۱، ۱۱) ║ ق۸. صدید جراحت را مرهم راحت گویند و طوفان ممات را سرچشمۀ حیات پندارند (رشیدالدین فضل​الله۶، ۲۷۴) ║ ق۹. چشم‌زخمی که دست مبارک حضرت صاحب‌قرانی را دست داده‌ بود، به پایمردیِ «و اذا مرضت فهو یشفین» به‌ سر آمد و جراحت به راحت و زحمت به رحمت مبدّل گشت (شرف​الدین یزدی، ۱‏/۲۸۹‏) ║ ق۱۰. فرس را که بر تن جراحت رسد / بگویم به او از چه راحت رسد (صبایی، ۲۱۴) ║ ق۱۱. درمان مطلب مخواه راحت / با درد بساز در ره عشق (فیض کاشانی، ۲۲۹) ║ ق۱۲. نشان بحرانی آن است که اواخر امراض مذکور واقع شود و ایضاً روز بحران افتد و عقب او خفت و راحت پدید آید، به‌شرطی‌که بحران محمود بود (ارزانی، ۲‏/۶۱۰‏) ║ ق۱۳. یوسف خبر آورد که مریم به‌ خود آمده و راحتی یافته، امّا از کثرت خون ضعفی بر او طاری است و به‌جهة صدمۀ ساق پایش در اضطراب است (میرزا حبیب۱، ۳۵۷) ║ ق۱۴. دولت اندر پیِ آسایش درویش افتاد / صحّت اندر طلب راحت بیمار آمد (ادیب‌الممالک، ۲‏/۱۷۰‏)
۶. هر چیز یا کسی که موجب آسایش و آرامش تن و جان و شادی و رضایت خاطر کسی و گشایش در کار او باشد (مدخل در این کاربرد بیشتر در نقش مسند و همراه با مضاف‌الیه به کار رفته‌است، از این رو گاه آن را صفت نیز دانسته‌اند).
ق۵. عمر گفت: زهد دنیا هم راحت دل است و هم راحت تن (غزالی۱، ۲‏/۴۴۰‏) ║ آن ز بلا راحت هر مبتلی / وآن ز محن راحت هر ممتحن (فرّخی، ۳۱۸) ║ ق۶. آن ندیده‌ای که آفتاب راحتِ همه جهان باشد و رحمت جملۀ عالمیان آمد؟ اما اگر بر گلخن تابد، بوی‌های کریه از آن برآید و پیدا شود و اگر بر گلشن تابد، بوی‌های خوش از آنجا برآید و بادید آید (عین القضات۱، ۱۸۵) ║ زنهار تا به هیچ موضع مقام نسازی مگر در بغداد که آنجا بر دست تو بسیار راحت‌ها و گشایش‌ها پدیدار آید این طایفه را (محمد منوّر، ۱‏/۳۵۴‏) ║ ق۷. چون به شهر ارزروم رسیدم و آن را به نعمت و راحت مشحون دیدم، مدتی آنجا اقامت کردم و نعمت متکاثر به دست آوردم (مختصر سلجوق‌نامه، ۲۰۲) ║ ق۸. خواب راحتِ بدن است و مجاهده رنج بدن است و هردو ضدّ یکدیگرند (باخرزی، ۲‏/۳۱۷‏) ║ ق۹. مرد را گریه گر ز ترس خداست / چشم را راحت است و عین صفاست (ابن حسام خوسفی، ۴۸۰) ║ ق۱۰. از راه دور شوید که ملکۀ زنان و خاتون جهان و ماه آسمان و قبلۀ بتان و راحت جانِ پسر امیر خراسان، سرو سیمین درگذرد (ابومسلم‌نامه، ۱‏/۶۵۴‏) ║ ق۱۱. کلام بلاغت‌فرجامش راحت دل‌های شورانگیز و زبان معجزبیانش مرهم جان‌های مشتاق بود (بداؤنی، ۳‏/۳۰‏) ║ ق۱۲. گوهر شاهوار من، مایۀ افتخار من / باغ من و بهار من، راحت روزگار من (حزین، ۳۹۷) ║ ق۱۳. از جملۀ چیزهایی دیگر مسکو که به‌جهتِ مردم راحت است، گاری کوچک است. تخمیناً دوهزار کالسکۀ کوچک در کوچه و برزن ایستاده، حمل‌ونقل مردم را نموده (میرزا صالح۲، ۱۰۱) ║ خروج باد راحت بدن است در تنهایی نه در بالای منبر (نورالدین جزایری، ۱‏/۶۲‏) ║ ق۱۴. هوای چهار فصلش معتدل و نسیم صبا و شمالش راحت دل، آب تابستانه را به برف کوه دراک دو فرسخ مغربی شیراز سرد کنند (حسن فسایی، ۲‏/۹۰۳‏) ║ ۱۳۲۴ش. راحت روح بود هر سخنش «رضوانی» / گرچه باشد همه با خشم و عتاب آلوده (فصیح‌الزمان، ۱۱۷) ║ ۱۳۳۴ش. گفتم به بُتِ ترکِ خود: ای راحتِ جان! / یک بوسه بِدِه نَقدِ روانم بِستان! (دهخدا۴، ۱۷۷)
۷. ← استراحت‏‌یک‌. ۵.
ق۵. منفعت [استفراغ]: راحت قوۀ ماسکه را (تقویم الصحه، ۱۳۴) ║ ق۶. بعضی از حکما گفته‌اند که خواب گذاشتن روح است استعمال حواس را، و بعضی گفته‌اند که خواب فعلی است از افعال دِماغ، از اندام‌های دیگر نیست و او فعل طبیعی است، بیماری نیست، زیراکه او راحت قوّت‌های دِماغ است، یعنی قوّت تخیل و قوّت فکر و قوّت ذکر را از او نیز راحت است (تفلیسی۵، ۱‏/۱۱‏) ║ [مردم] ... هرگاه‌ کی خوابی به‌اعتدال یابد و از آن خواب بیدار شود و آهسته و بی‌ملالت باشد و عقل و دانش او صافی‌تر باشد و تدبیر و اندیشه خوب‌تر و حاست‌ها درست‌تر و قوّت حیوانی اندر خواب راحت یابد ازبهر آنک حمال تن است (جرجانی۱، ۱۵۲) ║ ق۸. ای راحت دو دیده ز چشمم ببرده‌ای / آن راحت دو دیده که خوابست نام او (نخشبی، ۷۷) ║ ق۱۰. در مجلس شراب باید که همه چیزی از محبوبات و مطلوبات طبیعت باشد و شراب را اندک اندک در قدحی کوچک باید خورد و تنقل ترک باید کرد، و مستی در یک ماه دو بار جهت راحت قوت‌ها جایز است (محمد حکیم، ۵۴۰) ║ ق۱۱. چنان‌که راحت چشم است در ندیدن‌ها / حضور گوش به نشنیدن خبر بسته‌ست (صائب، ۲‏/۸۵۹‏) ║ ق۱۳. واقع فی‌الوسط، و آن نبضی است مختلفِ قویِ متواتر که هنگام توقّعِ سکون در آن حرکت واقع شود. و این حرکت نه از مرکز به سوی محیط بود و نه بالعکس، بلکه واقع شود میان آن هر دو (بنابر امری که محتاج کند طبیعت را بر تحریک در زمان راحت) (اعظم خان۱، ۲۹۰) ║ ق۱۴. [در] اقالیم بارده، که از ۶۰ درجهٔ عرض تا به قطبین می‌روند، اوضاع به‌کلی برخلاف سابق می‌باشد؛ جِلد و کبد به ملاحظه صرفهٔ حرارت و عدم اتلاف آن، عملشان به منتهیٰ درجهٔ قلّت رسیده و بالعکس عمل هضم به ملاحظۀ آنکه حتی‌الامکان مواد قابل احتراق را بیشتر جزء بدن نماید، به کمال شدت مُجریٰ شود و چون کمیّت دم به جهت اعطاء اکسیژن زیادتری برای احتراق ازدیاد پیدا می‌کند، دَوَران، بطیء گردد و سلسلهٔ عصبانی هم سکون و راحت اختیار نموده، تفکرات بطیء شوند (ناصرالحکما، ۴۲)
۸. (مجاز) شراب؛ راح (گاه در شواهد تفکیک‌های معنایی اصلی ایهام به این معنی دیده می‌شود).
ق۹. ساغر راحت بوَد از کسب بر کف آبله / وقت آن‌کس خوش که راحت‌یافته زین ساغر است (جامی۱، ۱‏/۷۰‏) ║ ق۱۰. صاف و راحت نوش می‌کردید در دوران من / ساقی نو تا چه خواهد ریخت در جام شما (میر حیدر معمایی: قاضی میر احمد۱، ۱‏/۵۹۴‏)
۹. ← راحت‌الحلقوم؛ قس: راحتی۱‏۱۰.
۱۳۶۸ش. شیرینی‌ها در کاغذ‌های زرورق آبی و قرمز پیچیده شده‌اند. راحت‌های شکرزده را به دهان می‌گذاریم و کاغذ‌هایش را در جیب قایم می‌کنیم (درویشیان۱، ۲‏/۹۰۱‏)
‌دو‌. (شبه‌جمله) ۱. بشارت خلاصی و امان یافتن مجرم از مجازات یا بیمار از مرگ که معمولاً به صدای بلند اعلام می‌شده‌است.
ق۶. شاه بفرمود تا آن دو جوان قصاب را به بارگاه درآوردند. آواز راحت! راحت! برآمد و مردم شهر فریاد نشاط و خرمی برآوردند، شحنه بیامد و ایشان را از زیر دار به بارگاه شاه آورد، شاه ایشان را بنواخت و گرامی کرد و خلعت داد و گسیل کرد (سمک، ۱‏/۲۵۴‏) ║ ق۷. ز ناگه دررسید آواز راحت / که دادت خواجه تشریف عیادت ـ از آن یک انتعاشم گشت معلوم / که روز حشر چون باشد اعادت (کمال‌الدین اصفهانی، ۲۹۸)
۲. زمانی به کار می‌رود که بخواهند بر آسوده‌خاطری کسی یا آسان بودن انجام کاری تأکید کنند.
۱۳۴۶ش. اصلاً ببینم وقتی اطوی شلوار مباشر یک دِه، مال زیر دشک باشد، تو چه می‌گویی؟ و اصلاً همۀ این کارها یعنی چه؟ یعنی تمدن؟ یا ادای فرنگی؟ یا وسیلۀ تشخص از دهاتی؟ که دیدم هرروزه چه حرکات احمقانه‌ای که نمی‌کنیم. بله، راحت، همۀ این قرتی‌بازی‌ها باشد برای شهر (آل‌احمد۱۵، ۴۶) ║ ۱۳۵۵ش. زن یکی از دوستانش به او وفادار نمانده بود و با علی مشورت کرده بود که چه کند. میانِ حرفش دویدم و گفتم: چه کنه؟ خُب معلومه، طلاقش بده، راحت (میرصادقی۶، ۸۹)
‌سه‌. (قید) ۱. به آسانی و بدون دشواری و زحمت ؛ به‌ استراحت ‏۲؛ به‌ راحت ‏۵؛ به‌ راحتی‏۱.
ق۱۳. واپور خوب در یک ساعت ده میل را خوب و راحت طی می‌کند و تقریباً در شش شبانه‌روز از این حرکت دوره از اسکندریه به اسلامبول می‌رسد (فرهاد میرزا، ۲۴۳) ║ ق۱۴. عیالی که من گرفته‌ام، یک زنی است که هیچ کس و هیچ چیز نداشته ... بعد به ملاحظۀ اینکه کسی و چیزی ندارد، راحت دانسته که باشد (محمد کمره‌ای، ۱‏/۳۷۵‏) ║ ۱۳۱۲ش. اگر مرا دوست داری همچه که من نفهمم، یک زهری به من بخوران که راحت جانم را بگیرد (حجازی۲، ۲۸۱) ║ ۱۳۴۱ش. تسمه‌های چرمی کلفتی که به‌ شکل ضربدر از روی سینه‌اش می‌گذشت، آن را می‌فشرد و نمی‌گذاشت درست و راحت نفس بکشد (آموزگار، ۱۱۰) ║ ۱۳۶۴ش. زائو باید راه برود که راحت‌تر بچّه را بیاورد (مخملباف۱، ۸) ║ ۱۳۸۹ش. رفتم نشستم گوشۀ کاناپه. حبیب بلند گفت: اینجا رو راحت پیدا کردی؟ بلند گفتم: خیلی سرراست بود (سیامک گلشیری، ۳۳)
۲. همراه با آسودگی خاطر و بدون مزاحمت چیزی یا کسی؛ با خیال راحت ؛ به‌ استراحت ‏۱؛ به‌ راحت ‏۴؛ به‌ راحتی‏۲.
ق۱۳. اگرچه به لشکر پادشاهی که به کرّات‌ و مرّات بر سر من فرستاد، مقاومت نتوانستم، امّا این‌قدر ابله فریفتم که از کیسۀ آنان در تمام عمر راحت می‌توانم زیست (میرزا حبیب۱، ۱۳۲) ║ منزل ما آنجا بود، خانهٔ بسیار محقری بود در روی تپه، پایینش باغ بسیار کوچک داشت، یک حوض کوچک، یک ذرع فواره‌اش می‌جَست. شب را راحت خوابیدیم (ناصرالدین شاه۵، ۳۷۵) ║ ق۱۴. به مرگ خودت قسم که با همۀ شور و عشق به کار، به طوری مأیوس و بی‌میل شده‌ام که راضی هستم مرا آسوده گذارده از این مأموریت معاف کنند، بروم به خانۀ خودم راحت بنشینم (نظام‌السلطنه مافی، ۳‏/۷۰۲‏) ║ ۱۳۰۰ش. دیشب پس از شش سال اولین بار معقول کمی راحت خوابیدم و معلوم می‌شود اثر مشت‌مال تو است (جمالزاده۱، ۸۷) ║ ۱۳۳۱ش. [زن] ... روی صندلی راحت نشسته‌ بود و تصویر استاد را تماشا می‌کرد (علوی۲، ۳۲) ║ ۱۳۵۰ش. من دلم می‌خواهد بیایی و رسماً از من خواستگاری کنی تا راحت با هم معاشرت کنیم، به‌ گردش برویم (راصع، ۱۱) ║ ۱۳۸۲ش. باور کن خود من هم کم بد‌بختی ‌نکشیدم، ولی هیچ‌وقت نا‌امید ‌نشدم، ناامیدی اصلاً چیز خوبی نیست، مخصوصاً سم ‌است برای شما که قلبت را عمل‌ کرده‌ای. ـ با این حرف شما من راحت سرم را می‌گذارم زمین (محمدعلی۲، ۱۳)
۳. بدون پروا و ملاحظه یا رودربایستی و خجالت ؛ به‌ راحتی‏۳.
۱۳۴۵ش. کیکاووس گفت: صغراکبرا نچین. راحت بگو. با رفتن موافقی یا مخالف؟ (ساعدی۳، ۱۳۵) ║ ۱۳۵۵ش. خوبی جوانی همین است. آدم می‌تواند راحت حرف‌هایش را بزند و جوابش را هم بگیرد (میرصادقی۶، ۷۷) ║ ۱۳۷۷ش. چه‌قدر راحت به‌ خودتان حق می‌دهید (مندنی‌پور۲، ۱۱۲) ║ ۱۳۸۲ش. رائین نه گذاشت و نه برداشت، خیلی راحت گفت آقای جعفری شما یک آدم کلاه‌بردار هستید (جعفری، ۲‏/۱۰۰۴‏)
‌چهار‌. (صفت) ۱. (معمولاً با حرف اضافۀ از) ( درمورد کسی) آسوده و فارغ و رها از وضعیت‌های نامطلوب و دشوار مانند فقر، رنج، درد، بیماری، حوادث بد یا آسیب کسی یا از حس‌های ناخوشایندی مانند نگرانی، اندوه و ترس ؛ استراحت ‏‌دو‌. ۳؛ به‌ راحت‏۱.
ق۱۳. به‌ جهت این‌که مفلوج است بتوانند او را حرکت بدهند در خانه، به‌ روی صندلی نشسته حرکت می‌دهند و در سواری به درشکه سوار می‌کنند. در ایستادن راحت‌تر است و در نشستن خیلی عجز دارد (فرهاد میرزا، ۱۹۷) ║ بیا در تماشاخانه چند جامی شراب به‌ من بده قدری راحت شوم (نقیب‌الممالک، ۱۶۵) ║ ق۱۴. در تمام دنیا هرجا که طبقات رعایا و کارگر راحت‌ترند، به همان نسبت هم احترام کار در انظار بیشتر، طبقۀ کارگر زیادتر، اهالی به تحمل زحمت و رنجبری راغب‌تر، و مملکت نیز آباد‌تر (دهخدا۵، ۱۴۶) ║ ۱۳۰۰ش. واخ که این زنجیر گردن خشک‌شده‌ام را شکست. خدایا تا کی باید در این زندان بمانم آخر بکشم و راحتم کن (جمالزاده۱، ۷۰) ║ ۱۳۲۷ش. این بار من همۀ این سروصداها را با چشم هم می‌دیدم، نتوانستم راحت بمانم، ایستادم و دوسه بار طول مهتابی را قدم زدم. می‌خواستم فحش بدهم. می‌خواستم عربده بزنم (آل‌احمد۱۰، ۱۱۳) ║ ۱۳۴۸ش. سودابه تا آخر هم زنِ پدرِ من نشد. می‌گفت همین‌طوری راحت‌تر است (دانشور۱، ۷۳) ║ ۱۳۷۷ش. در این‌ جور مواقع او به‌ نظر راحت می‌آمد، مگر این‌که مشروب زیادی خورده‌ باشد، در آن‌ صورت کج‌خُلق یا پکر می‌شد و به یکی از ماها پیله می‌کرد (دریابندری۴، ۲۲۴)
۲. (درمورد خیال، فکر، دل، وجدان و مانند آن‌ها) به‌دور از نگرانی و دغدغه یا حس گناهکاری ؛ استراحت ‏‌دو‌. ۵؛ باراحت ‏۶؛ به‌ راحت‏۳.
ق۱۴. آنچه در موضوع مقرری خود از طرف دولت نوشتم برای این بود که از این قسمت خیالت راحت باشد و چیزی برایم نفرستی (عارف، ۴۶۸) ║ ۱۳۰۱ش. چشمش در زیر ساباطی که در کنارِ خیابان مقابلِ آخرین ایستگاه واگنِ شهری وجود داشت، به فقیری افتاد که با دلی راحت در روی زمین خفته‌ بود (مشفق۱، ۱۹۸) ║ ۱۳۲۱ش. این رویه برای من خسارت مادی زیادی داشته‌است، ولی همیشه وجدانم آسوده و قلبم راحت و روحم تروتازه است (عبدالله مستوفی، ۱‏/۱۸۱‏) ║ ۱۳۳۴ش. انسون خیال می‌کنه تو خارجه فکرش راحته، اما به مرگ همتون، آدم وقتی پاشو از دروازۀ مملکتش گذاش بیرون، غم دنیا میاد تو دلش (مدنی۲، ۱۲) ║ ۱۳۴۷ش. خواب اعصابش را راحت می‌کرد و تحمل بیشتری به او می‌داد. از قرص خواب‌آور نفرت داشت (میرصادقی۱۰، ۱۶۴) ║ ۱۳۵۲ش. دایی اکبر گفت: ... الحمداله که به خیر گذشته و اون مرحوم حالا زیر خاک خاطرش راحته (فصیح۲، ۱۶۴) ║ ۱۳۶۸ش. نقش خرسندی و رضایتی که وجدان راحت و بی‌دغدغۀ او را بر چهره‌اش منعکس می‌کرد، به نظرم لبخندی عارفانه بود (زرّین‌کوب۲، ۸۹) ║ ۱۳۸۷ش. چیزی که کمی اعصاب‌ش را راحت می‌کند، کویرِ بی‌انتهاست. کویری ناجور که با تنهایی‌ش جور شده‌است (امیرخانی، ۴۳۵)
۳. (درمورد چیزی یا امری) که آسان و بدون سختی و زحمت بدست آید یا انجام گیرد ؛ استراحت ‏‌دو‌. ۲؛ باراحت‏۵.
ق۱۴. نمی‌توانیم ذره ذره جان بکَنیم، جان دادن یک‌دفعه راحت‌تر است (قبالهٔ تاریخ، ۷۸) ║ بحمدالله‌تعالی محتاج نیستید، یک لقمه نانِ راحتِ بی‌منت دارید (نظام‌السلطنه مافی، ۳‏/۷۲۷‏) ║ ۱۳۱۲ش. دیدم راحت‌تر این است که با وجود آن‌همه عذاب جهنّم، تریاک بخورم و بروم در بیابان‌ها بمیرم. شاید روز حساب گوش شنوایی به دردهای دلم پیدا کنم! (حجازی۲، ۴۱۴) ║ ۱۳۳۶ش. چه باعث شده که می‌خواهی از این شغل راحت و آسان دست برداری و شغلی را پیش بگیری که دست‌های پاک و لطیفت را مانند این دست‌ها بکند که تقریباً از شکل دست آدمیزاد بیرون آمده به شکل دست بهائم درآمده‌است (جمالزاده۱۵، ۱‏/۱۹۱‏) ║ ۱۳۷۷ش. اگر نمی‌شناختمت، چه راحت بود دل کندن از همه (مندنی‌پور۲، ۱۵۶) ║ ۱۳۸۲ش. مسئلۀ حمل‌ونقل در آن کشور راحت و بدون اشکال بود، و به‌ همین‌ جهت دوری روستا از شهر مسئله‌ای از لحاظ حمل‌ونقل نداشت (جعفری، ۲‏/۹۰۴‏)
۴. (درمورد جایی یا وسیله‌ای) دارای شرایطی مطلوب و مناسب برای سکونت، نشستن، خوابیدن، سفر و مانند آن‌ها، به طوری که شخص در آن احساس آسایش کند ؛ استراحت‏‌دو‌. ۱.
ق۱۴. در تمام روز، این خیابان سایه داشت و حقیقت، جای ما از هر جهت راحت و باصفا بود (افضل‌الملک، ۳۳۳) ║ صندلی‌های تو را نیز فنردار کنم / صندلی‌های فنردار بوَد راحت‌تر (ایرج میرزا، ۲۴) ║ ۱۳۰۱ش. هیچ مایل نبودم آن تختخواب راحت و نرم را ترک کنم، ولی چون شوهرم خیلی آمرانه می‌گفت، هرطور بود به خود قوّت داده از جای برخاسته، از تختخواب بیرون پریدم (مشفق۱، ۶۷) ║ ۱۳۳۱ش. [سرتیپ] ... بلند شد و یک عسلی از گوشۀ اطاق آورد و کنار مبل راحت من گذاشت و روی آن نشست (علوی۲، ۲۰۳) ║ ۱۳۵۰ش. نمی‌دانم چرا اتاق‌های خوب و بزرگ و جادار و پُرنور و راحت رو اجاره نمیدن (محمود۵، ۱۲۵) ║ ۱۳۷۰ش. من هیچ‌وقت اتومبیل شخصی نداشته‌ام. ازاین‌گذشته تاکسی خیلی راحت است (کوثری، ۱‏/۱۵۴‏) ║ ۱۳۷۷ش. خونۀ راحتیه. هرکی بیاد توش زود بهش عادت می‌کنه. فقط دو زمسون کاهگل بومش غلطک نشده (مندنی‌پور۲، ۱۸۰)
۵. (درمورد امری) که همراه با آسایش و رفاه باشد ؛ باراحت ‏۲؛ به‌ راحت‏۲.
ق۱۴. زن او بسیار بدگل بود، حقیقتاً اگر زن او هم خوشگل بود، ما به او حسادت می‌بردیم. به‌ طرزی ییلاق او عالی، باصفا و وضع زندگانی او راحت بود که جای حسادت داشت (ناصرالدین شاه۳، ۲‏/۱۸‏) ║ ۱۳۰۰ش. دست زن‌وبچه‌مان را گرفتیم و حالا مدتی است زندگانی راحتی داریم (جمالزاده۱، ۵۳) ║ ۱۳۰۱ش. جوان که از زندگانی راحتِ سابق به این وضعِ سخت دچار شده بود، از روزگار زیاد عصبانی و دلتنگ بود، نتوانست تحملِ این گفته را بنماید، از محل کار خارج شد و با خود شرط کرد دیگر در پی این‌ قبیل کارها نرود (مشفق۱، ۹) ║ ۱۳۳۷ش. او نیز از وضع راحت و محترمی که داشت دوباره سروکارش به رنج زندان افتاد و این بار او را به قلعۀ تبرک که در گرمسیر فارس است، بردند و او در آنجا رنجور و مهجور ماند (ناظرزاده، ۱‏/۵۲‏) ║ ۱۳۶۳ش. اگر بری سربازی می‌تونی بعدش تو ارتش استخدام بشی و یه زندگی راحت و بی‌دردسر برای خودت داشته باشی (میرصادقی۳، ۴۱)
۶. (درمورد بدن کسی یا اندام‌های آن) بدونِ انقباض و فشار و درد یا قرارگرفته در وضعیت آسوده.
ق۱۴. بحمدالله مرا تن گشته راحت / همه بار سفر ننهاده بر تن ـ ندیده صدمه‌ای از سختی راه / نخورده لطمه‌ای از بیم رهزن (ایرج میرزا، ۴۴) ║ ۱۳۰۹ش. سرم گیج می‌رود، تنم راحت و آسوده است (هدایت۴، ۲۵) ║ ۱۳۲۱ش. [سگ] ... همین‌که شیرمست می‌شد، بدنش گرم و راحت می‌شد گرمای سیالی در تمام رگ‌وپِی او می‌دوید (هدایت۲، ۱۸) ║ ۱۳۴۳ش. پا در این نعلین‌های لاستیکی راحت نیست و تاول کرده (آل‌احمد۴، ۴۵) ║ ۱۳۵۸ش. با حرص دود را می‌بلعم و تو سینه‌ام حبس می‌کنم. تنم به خارش افتاده‌است. ریه‌ام راحت شده‌است. نفسم سنگین است و آرام (محمود۷، ۲۱۱)
۷. (درمورد لباس و کفش) که سبک و مناسب باشد و شخص بتواند به‌آسانی آن را بپوشد یا درآورد و هنگام فعالیت با آن احساس آسایش کند.
۱۳۱۲ش. شما و امثال شما آقایان کفش راحت «ساکوسگی» دارید، ردنگوت‌های ضخیم خزدار می‌پوشید. مثل مطران‌ها هستید (مستعان، ۱‏/۴۰۲‏) ║ ۱۳۳۸ش. تازه‌وارد لباس راحت تابستانی در بر کرد و به جلو دروازۀ مسافرخانه که فضایی باز و خنک بود، فرود آمد (قاضی۱، ۲‏/۱۲۶۶‏) ║ ۱۳۴۷ش. فرشته کنار تختش نشسته بود. لباس راحت خانه تنش بود (میرصادقی۴، ۱۵۸) ║ ۱۳۶۸ش. همیشه لباس‌های ساده و راحت را می‌پسندید. بااین‌همه، سرووضعش برازنده بود (نجفی۱، ۳‏/۱۵۵۴‏) ║ ۱۳۷۱ش. خوشبخت‌ترین عروس‌ها آن بود که کفشش راحت و اندازه بود، تنگی و لقّی نداشته‌ باشد (شهری۱، ۳‏/۷۳‏) ║ ۱۳۹۵ش. این یادداشت‌ها حیاط‌خلوت اهل فضل محسوب می‌شود که در آن گویی با لباس راحت منزل، حال درونی لحظات شخصی خود را برای دل خود بر صفحۀ کاغذ آورده‌اند (محمدرضا ضیاء: بخارا، ش۱۱۳‏/۳۵۷‏)
۸. (درمورد اعمالی مانند خوابیدن یا نفَس کشیدن) که از روی آسودگی و آرامش خاطر باشد ؛ استراحت‏‌دو‌. ۴.
۱۳۳۴ش. از نعمت خواب راحتی که پاداش کار خسته‌کننده و شرافتمندانه است، برخوردار گردید (جمالزاده۱۱، ۲۰۶) ║ ۱۳۴۱ش. گرچه هنوز خاک‌ها را پس نکرده بود، توانست نفس‌های بلند راحت بکشد (آموزگار، ۱۱۶) ║ ۱۳۴۳ش. هژیر ... نزدیکی‌های صبح خوابش برد. خوابی سبک و راحت که چندان دوامی نداشت (فقیری، ۹۲) ║ ۱۳۵۲ش. مرحب رویِ لبۀ صندوق نشست و کوشید تا نفس راحتی بکشد و تپش سینۀ خود را آرام کند (دولت​آبادی۵، ۷۸) ║ ۱۳۶۸ش. ژروم بی‌اختیار آهی کشید که شبیه‌ به نفَس راحت بود (نجفی۱، ۱‏/۵۵۹‏) ║ ۱۳۸۲ش. ما از دست این ماشینِ صاحب‌مرده خواب راحت نداریم! این ترجیع‌بند شکوه و شکایت همسایه‌ها بود (جعفری، ۱‏/۱۲۹‏)
۹. (در مورد قیافۀ کسی) که نشان‌دهندۀ آرامش خیال و رضایت درونی او است.
۱۳۳۷ش. ماشاء‌الله‌خان با قیافۀ راحت و شنگول در محل متهمین بین یک نگهبان و وکیل‌مدافعش بر جا نشست و به چشم‌چرانی بین خانم‌های تماشاچی ادامه داد (پزشکزاد۵، ۳۵۸) ║ ۱۳۴۸ش. چهرۀ آشنای تو را در انبوه قیافه‌های راحت و بی‌اضطراب خلایق بازشناختم و محتاج تو شدم و بوی خوش دوست داشتن مشام بودنم را پر کرد (شریعتی، ۳۷۶)
۱۰. (درمورد کسی یا رفتار و گفتار او) ساده و بدون تکلف و تعارف.
۱۳۳۸ش. سیدمیران با چند پک پیاپی سیگارش را نصفه‌نیمه کشید، آن را دور انداخت و با بیانی راحت گفت... حرف من این‌جاست (افغانی، ۱۰۰) ║ ۱۳۴۳ش. صبح امروز از وزیر بهداری دیدن کردیم. آدمی راحت و بی‌پُزوافاده و خودمانی که گمان می‌کرد بی‌ انقلاب اکتبر الان باکو پُر بود از امراض عفونی و مسری (آل‌احمد۸، ۱۷۳) ║ ۱۳۷۷ش. گریگوری که از رفتار راحت او خوش‌اش آمده‌ بود، پرسید: مال کدام خوتورید؟ (شاملو۱، ۲‏/۷۲۲‏) ║ ۱۳۸۰ش. اگه بار اول با من پیش مانا بروی، بار دوم هم دنبال من می‌گردی. تنهایی شروع کنی، زودتر باهاش صمیمی می‌شوی. آدم راحتی است (کریم‌زاده، ۳۲۹)
با کسی راحت بودن
بدون رعایت آداب خاصی و حس شرم و خجالت با او سخن گفتن و رفتار کردن.
۱۳۶۷ش. آذر هر چه‌قدر سر از جهان غریب حمایل درنمی‌آورد و در برابر چشمان درشت و خندان او گیج می‌ماند، با شمایل راحت بود (روانی‌پور۳، ۳۸۱) ║ ۱۳۷۷ش. [مادر] ... با آن‌ها راحت‌تر و خودمانی‌تر است و اخلاقشان را بهتر می‌داند (سناپور۱، ۱۴۵) ║ ۱۳۷۸ش. آقای رادپور، اومدم با شما مشورت کنم. با پدرم نمی‌تونم حرف بزنم، ولی با شما راحتم (مؤدّب‌پور، ۱۱۹)
به‌ راحت
۱. ↑ راحت۱‏‌چهار‌. ۱.
ق۵. چون مردم در میان اهل و وطن خویش باشند، به‌راحت‌تر باشند. و کار خوردن و خفتن ایشان راست باشد (مستملی، ۳‏/۱۱۷۹‏) ║ جهان مار بدخوست منوازش از بُن / ازیرا نسازدش هرگز نوازش ـ ... به‌راحت شدم من چو زو بازگشتم / درست است این قول و این است رازش (ناصر خسرو۱، ۱‏/۴۸۰‏) ║ ق۶. از هر اتفاقی کی استفراغ افتد سودمند آن باشد کی از پسِ نُضج افتد و از خلط آید کی مادۀ بیماری است و بیمار از پسِ استفراغ سبک‌تر و به‌راحت‌تر شود (جرجانی۱، ۲۲۶) ║ ق۷. هم دولت‌ و دین از او به راحت / هم جور‌ و ستم از او به فریاد (دعویدار، ۱۰۶) ║ ق۱۰. به راحتند شهیدان ز قتل خود که ترا / بدین بهانه دم رستخیز می‌جویند (میلی، ۹۴)
۲. ↑ راحت۱‏‌چهار‌. ۵.
ق۶. بس وفاپرورد یاری داشتم / بس به‌راحت روزگاری داشتم (خاقانی۱، ۳۰۷) ║ همه اوقات تو بادا به‌راحت / همه احوال تو بادا به‌سامان (وطواط۱، ۶۰۰)
۳. ↑ راحت۱‏‌چهار‌. ۲.
ق۷. دل‌های متعبدان را مسجدها به‌راحت‌تر باشد (مؤیّد خوارزمی، ۲‏/۴۱۵‏)
۴. ↑ راحت۱‏‌سه‌. ۲.
ق۶. بلا مخصوص است بدان که مردمان را شناسد. و به‌ راحت زندگانی کند در میان مردمان آن‌ کس‌ که مردمان را نشناسد و نشناسندش. زیرا که هرکه در میان مردمان شد، و مردمان را بشناخت، و مردمان وی را بشناختند؛ در رنج مردمان افتد (شهاب الاخبار، ۷۰) ║ ق۷. گر روز پسین چراغ عهدم نکشی / جانی بدهم به راحت و خوش‌منشی (نجم دایه، ۴۰۰) ║ ق۹. هفت سال که قحط کمال در شهر مصر روی نمود و خلائق آن مکان به تقدیر حضرت سبحان ابواب اضطرار گشود و هیچ تنی بر بستر راحت به‌ راحت نیاسود، در این‌ مدّت مهتر یوسف علیه‌ السلام طعام سیر نخوردی (شمس عفیف، ۳۴۳) ║ ق۱۰. ز تن چگونه به راحت برون رود جانم / خیال گردش چشمت نمی‌رود از پیش (نظیری، ۲۳۷) ║ ق۱۲. ندارد آگهی از محنت شب‌های مهجوران / کسی کو شب به‌ راحت خفته باشد در بر یارش (طبیب اصفهانی، ۱۲۲) ║ ق۱۳. بعداز این آدم‌وار لقمۀ نانی به‌ کف آرم و به‌ راحت عمر گذارم (میرزا حبیب۱، ۶۲۷) ║ ق۱۴. ازبس‌ که غذاهای بد کثیف به ما دادند خوردیم ذله شدیم، گفته‌ بودم که کبابی درست کند به‌ راحت بخوریم (ناصرالدین شاه۳، ۳‏/۲۱‏) ║ ۱۳۱۶ش. عادل بیک نفسی به راحت کشید و با خود گفت: آه، نزدیک بود که خود را با پای خود به ورطۀ هلاکت اندازم (مؤتمن، ۵۳۲) ║ ۱۳۳۸ش. همه سکوت اختیار کنیم و نفسی به‌ راحت برآوریم و بهتر حرف بزنیم و راهِ خود را در پیش گیریم (قاضی۱، ۱‏/۲۱۱‏) ║ ۱۳۵۰ش. در کوپۀ درجۀ اول چهار نفر به راحت می‌خوابند (راصع، ۱۹۱) ║ ۱۳۶۸ش. چرا از او جدا نمی‌شود که به راحت زن دوم اختیار بکند؟ (شهری۲، ۶‏/۳۵۳‏)
۵. ↑ راحت۱‏‌سه‌. ۱.
ق۸. علی‌الفور باد بگردید و ایشان بادبان نصب کردند و روان شدند و ما بادبان فروگرفتیم و به دست کشتی می‌راندیم، تا بعد از مشقّت تمام به مقام رسیدیم به شب، و ایشان به راحت برفتند (ابن بزّاز، ۲۳۹) ║ ق۱۰. اگرچه دل که ز پیوند تو بریده‌ شود / به‌ راحتش نتوان دوختن به صد سوزن (نظیری، ۵۲۰) ║ ق۱۲. دل عاشق نمی‌گردد به‌ راحت مهربان هرگز / که بلبل در چمن از گل نبندد آشیان هرگز (طبیب اصفهانی، ۱۲۰) ║ ق۱۳. وارد منزل شدیم. راه کالسکه خوب بود. الحمدلله‌تعالی به راحت آمدیم (ناصرالدین شاه۱، ۲۰۲) ║ ق۱۴. بحمدالله راه و جادّه صاف و ریگ‌بوم بود و گِل نبود و مال‌ها به راحت می‌رفتند (حاجی پیرزاده، ۲‏/۴۳۶‏) ║ ۱۳۱۲ش. دیوهای مهیب اشکالات و کوه‌های گران محظورات و چاه‌های سهمناک شک و تردید همه نابود می‌شوند وگرنه هیچ دل جسور و توانائی نمی‌تواند در ظلمت ادبار و تیره‌روزی، راه زندگانی را به‌ راحت و بی‌ سانحه بپیماید (حجازی۲، ۲۰۲) ║ ۱۳۲۱ش. اکثر دو تا و سه تا حسین و حسن و علی در یک دِه پیدا می‌شوند. برای تمیز آن‌ها باید هریک لقبی داشته‌ باشند که به راحت شناخته شوند (عبدالله مستوفی، ۱‏/۲۰۱‏) ║ ۱۳۴۷ش. گاهی تا چهار پنج یدک‌کش هم بار و بنه و خدمۀ آن‌ها را حرکت می‌دهد و به‌نسبت به‌ راحت‌تر سفر می‌کنند (شهری۴، ۱۰۳)
به راحت داشتن
(درمورد کسی یا جسم و جان او) آسوده و خشنود کردن او یا آن.
ق۵. یحیی‌ بن زکریّا (ع) پلاس پوشیدی تا نرمی جامه تن وی را به‌ راحت ندارد که آن از حظوظ نفْس است (غزالی۱، ۲‏/۴۴۳‏) ║ ق۷. نفس خویش را بر طاعت رای و مشورت من و دیگر ناصحان امینِ مکین به راحت داشت (ابن اسفندیار۲، ۵۰) ║ نیک‌خوی خود را و دیگران را به راحت دارد و بدخوی خویشتن را و دیگران را رنجور دارد و نیک‌خوئی گناهان بگدازد همچنان که آفتاب یخ را بگدازد (شهاب الاخبار۱، ۱۲۸) ║ ق۸. ایشان قومی‌اند کی واجب است عقول ایشان را به‌ راحت داشتن چه ایشان مشغولند به ساختن کارهای بزرگ و از عهدنامهٔ اردشیر بابک معلوم می‌شود کی کتّاب پیش ملوک عجم تا چه حد معتبر و معظم بوده‌اند (ابن هندوشاه۱، ۱، جزء۱‏/۶۶‏)
خود(ش) را راحت کردن
۱. (مجاز) خود را از دشواری‌های زندگی با کشتن خود خلاص کردن؛ خودکشی کردن.
ق۱۴. میرزا رضا گفت: افسوس! دیگر ما را بیرون نمی‌برند والّا خود را در آب تلف می‌کردم. خدایا وسیله کن، چاقوئی برسان، خودم را راحت کنم (سیّاح۱، ۳۸۹) ║ ۱۳۲۶ش. ما بالاخره تصمیم گرفتیم خودمونو راحت کنیم. دیگه چی کار می‌تونستیم بکنیم؟ من دیگه از این دنیا چی می‌خواستم؟ زنم هنوز از خدا می‌ترسید، اما من راضیش کردم (آل‌احمد۱۲، ۷۸) ║ ۱۳۴۶ش. من اگه بدونم از این بیغوله نجات پیدا نمی‌کنم، همین امروز خودمو راحت می‌کنم (ساعدی۵، ۳۱) ║ ۱۳۶۸ش. من به چه دردی می‌خورم. آبرویم رفته. فردا با چه رویی نزد بچه‌ها به مدرسه بروم. نمی‌توانم درس بخوانم. حواسم پرت است. شب در تاریکی، روی جا می‌غلتم. بهتر است که ... ها ... خودم را راحت کنم (درویشیان۱، ۲‏/۸۰۲‏)
۲. (مجاز) دفع ادرار و قضای حاجت کردن.
۱۳۴۴ش. مضطربانه با چشم‌های پف‌کرده و خواب‌آلودم عقبِ جایی می‌گشتم تا خودم را راحت کنم (هاشمی، ۲۲۲) ║ ۱۳۵۳ش. فشار شاش ثانیه به ثانیه بیشتر می‌شد ... حتی یک بار، یک آن هم این فکر به سرش نرسید که زیپش را پایین بکشد و همان‌ جا خودش را راحت کند (گلاب‌درّه‌ای۱، ۱۷۵) ║ ۱۳۶۸ش. ناگهان سگ گنده‌ای دوان‌دوان به حجرۀ تاریک وارد شده و یک‌راست رفت و در گوشه‌ای نشست به قضای حاجت ... سگ که خود را راحت کرد، زد بیرون (درویشیان۱، ۲‏/۹۰۷‏)
راحت باش (باش: باشید، باشین)
۱. فرمان مافوق نظامی به نظامیان زیردست خود که از حالت خبردار به حالت راحت‌باش بایستند (معنای راحت‌باش ‌یک‌. ۲).
ق۱۳. به جهت اینکه توپچی‌ها را به حالت استراحت درآورند، معلم فرمان می‌دهد: راحت‌ باش (میراث شهاب، ش۷۱‏/۷۶‏) ║ ۱۳۱۱ش. معلم مثل اینکه استادِ کار باشد، از سر تا آخر وراندازی کرده، فرمان می‌دهد: راحت‌ باش (مسعود۱، ۱۰۱) ║ ۱۳۶۲ش. همه با حالتی ناراحت دست‌ها را از پشت به هم قلاب کرده بودند و نمی‌دانستند که آیا باید کاملاً خبردار بایستند یا نه. کامینگز گفت: راحت باشید (باستانی، ۲‏/۶۶۵‏) ║ ۱۳۶۴ش. گزارشِ ماوقع را می‌دهد. فرمانده بدون اظهارِ‌ نظر، به‌ طرف ما می‌آید ... پاشنه‌های پوتین‌هایش را مثل همیشه به هم می‌زند و خبردار می‌ایستد. آقایان! راحت باشید. پاهایش را به‌اندازۀ طول شانه‌هایش باز می‌کند (کوشان۱، ۱۱۴) ║ ۱۳۷۰ش. سوت سرگروهبان ناجی. ایست، خبردار! ستوان‌یکم لطیف، فرماندۀ گروهان؛ دراز، باریک، با ابروهای نازک و خنجری: آزاد! نظام‌جمع، راحت‌ باش (شیرزادی، ۹۲)
۲. خطابی که معمولاً از سوی میزبان یا بزرگتری به مخاطب گفته می‌شود تا حالت خود را از خودمانی به رسمی تغییر ندهد یا اگر در وضعیت خودمانی قرار دارد، در همان حال بماند یا تعارف و رودربایستی را کنار بگذارد.
۱۳۴۶ش. گفتم: یاالله. جوابم داد: زحمت نکشین. راحت باشین (گلستان۲، ۵۳) ║ ۱۳۶۳ش. بیاین تو بچّه‌ها ... راحت باشین. خانۀ خودتونه (میرصادقی۱، ۳۹) ║ ۱۳۷۲ش. بیژن دست روی شانهٔ یکی‌شان گذاشت و گفت: راحت باشید. نویدی خواست بلند بشود، نتوانست، باز شکمش تکمهٔ کت نونوارش را پراند (دانشور۴، ۱۳۴) ║ ۱۳۸۳ش. برگشتم و نگاهش کردم. لابد توی صورتم چیزی دید که آن‌قدر مهربان گفت: راحت باش. و انگار با همین دو کلمه بود که راحت شدم. فکر کردم هیچ‌چیز مهم نیست، که چیزی ارزش ندارد. قوطی کبریت را میان انگشتانم له کردم و بلند گریه کردم (وفی، ۲۹)
راحت دادن
۱. (معمولاً با حرف اضافۀ از) خلاص کردن؛ رهایی بخشیدن.
ق۵. خدای عزّوجل ... تو را برهاناد و از آنچه در آنی، یعنی از دنیا و شغل آن و بازار، راحت دهاد (خواجه عبدالله۱، ۱‏/۶۷‏) ║ ق۶. یکی از ایشان گفت ... روزی به طلب شیر شده بودم، چون بازآمدم، ایشان خفته مانده بودند. من کراهیت داشتم ایشان را از خواب بیدار کردن، آن قدح شیر بر دست نگاه داشتم تا ایشان بیدار شدند و آن بخوردند. یارب اگر دانی که آن برای تو کردم، ما را از این بلا راحت ده (ابوعلی عثمانی، ۶۳۹) ║ مرا یزدان پاک از دست تو خلاص داد که طرماس و قسطاس هردو یکی شدند و خونیاس را بکشتند و مرا راحت دادند (طرسوسی، ۱‏/۵۳۰‏) ║ ق۱۰. سَری آن یتیم را جامه داد، معروف شاد شد و گفت: خدای دنیا بر تو دشمن کناد و ترا راحت دهاد از این شغل که در اویی (حافظ حسین، ۲‏/۳۵۹‏)
۲. ← استراحت دادن‏۱.
ق۵. التَرویح: راحت دادن، و خوش‌بوی گردانیدن، و با مأوی بردن چهارپای را شبانگاه (زوزنی، ۲‏/۵۹۸‏) ║ ق۶. مرو اوّل شب به‌درستی که خدای‌تعالی گردانید او را آرامگاه و آرامش، و تقدیر کرد او را جای اقامت نه کوچ کردن، پس با راحت انداز در او تن خود را، و راحت دِه پشت دابّۀ خود را چون اسب و استر، پس چون واقف شوی تو هنگامی که رو بنماید سحر یا هنگامی که شکافه شود بامداد برو به برکت خدا (ترجمۀ نهج البلاغه، ۲‏/۱۹۴‏) ║ ق۸. الاِراحَه: چهارپای را شبانگاه به مأوی بردن و راحت دادن (بخارایی، ۱۰۲) ║ ق۹. التَرویح: یاد کردن ـ و راحت دادن، و منه‌ الترویحة ـ و خوشبوی کردن ـ و به مأوی بردن بهیمه به شبانگاه (دهار، ۱‏/۱۴۰‏)
۳. موجب آسایش و آرامش کسی یا خاطر و دل و جان او شدن.
ق۶. آنگاه که آفتاب سر از پردۀ نیلی برآورد و به گلگونۀ ملاحت روی را رنگ داد و به جای شَعر لاجوردی، شَعر نارنجی اندرپوشید و چشم باز کرد و لب بگشاد و در جهان بنگریست و غمگینان را راحت داد و بر بام مشرق برآمد (طرسوسی، ۲‏/۱۱۹‏) ║ ق۷. فایدۀ سوم راحت دادن و شاد کردن نَفْس است به همنشینی و نگریستن و بازی کردن، برای طلب آسایش دل و قوی گردانیدن بر عبادت (مؤیّد خوارزمی، ۲‏/۶۲‏) ║ ق۸. آن‌کس‌ که در حقّ مردم نیکوگمانی کند، نفْس خود را راحت داده‌ باشد (ابن هندوشاه۱، ۱، جزء۲‏/۱۸۸‏) ║ ق۱۱. ضابطه چنان است که در آن روز کاهنان و مجاوران بت‌خانه‌های ایشان، کاغذها را به روش خاص پیچیده و ترتیب داده، می‌سوزانند و نیز پارچه‌های ابریشمی سفید آورده می‌سوزند و می‌گویند که بدین فعل مرده را راحت می‌دهیم (محمد زمان، ۶۷) ║ ق۱۳. گریه دل را راحت می‌دهد (نورالدین جزایری، ۱‏/۱۶‏)
راحت شدن
۱. استراحت کردن؛ خستگی درکردن.
ق۱۳. قدری راحت شدم تا صبح طالع شد روانه به مرند گشتم. لدی‌الورود شخصی را ملاقات کردم که در مشهد مقدس با هم آشنا شده‌ بودیم (سیّاح، ۴۲) ║ قدری نشستیم، قدری ایستادیم، قدری به اطاق دیگر رفته راحت شدیم. متصل چیز می‌خوردم و راه می‌رفتم (ناصرالدین شاه۵، ۶۴) ║ ق۱۴. چون من داخل شدم اظهار مرحمت فرمودند، فرمودند برو راحت شو و به میرزا مهدی فرمودند ایلخانی را چای دهید و متوجه شوید تا بعد از شام پیش من بیاید که عرایض را بخوانم و او صحبت کند (اعتمادالسلطنه۴، ۱۸۹) ║ من بداحوال شدم. یوسف را فرستادم دوغ بیاورد. جعفر یک ظرف دوغ آورد خوردیم. آمدیم تا زیر درخت‌های سنجد. قدری راحت شده آمدیم به خانهٔ خداداد (بصیرالملک، ۱۸۷)
۲. (مجاز) از رنج و سختی زندگی با مرگ خلاص شدن؛ مردن.
۱۳۰۸ش. شنیدم به علی دستور دادند که برو فوری مقداری تریاک خریداری نموده بیاور ... در آن موقع شنیدم صدای علی آمد که گفت خریدم. سپس علی‌اصغر گفت: تو زود آن را آب کن و قدری شربت داخلش نموده و در گلوی او بریز که راحت بشود و دیگر از این غلط‌ها نکند (ربیع انصاری، ۱۱۰) ║ ۱۳۲۶ش. کاشکی این تنۀ لش من زیر همین جرزها می‌موند و راحت می‌شدم (آل‌احمد۱۲، ۲۶) ║ ۱۳۴۸ش. کس‌و‌کارشان از خدا می‌خواهند که این‌ها راحت بشوند. فایدۀ نگه داشتنشان چیست؟ (دانشور۱، ۱۰۵) ║ ۱۳۷۵ش. پسر تنهای من، مادرت همین الان له شد زیر ماشین و راحت شد (مندنی‌پور۱، ۲‏/۴۷۸‏)
راحت کردن
۱. با آسایش و خوشی وقت یا روزگار را گذراندن؛ آسوده زندگی کردن ؛ راحت نمودن‏۲.
ق۱۲. مقیم عالم تسلیم باش و راحت کن / بلند و پست جهان سایه است همواری (بیدل، ۲‏/۸۳۰‏) ║ زیردستان راحت از رنج زبردستان کنند / خوابْ مخمل کرد و مخمل‌باف بیداری کشید (تأثیر، ۷۴۷) ║ ق۱۳. فراغت داشتیم، امنیت بود و راحت می‌کردیم در حالتی که از یاد آن حال‌ها، تن همه نشاط بود و جان همه انبساط (قائم‌مقام۱، ۱۱۰) ║ ایمپراطور با نظام‌العلما فرمود که این گوهر گرانمایه را با تو سپردم در خدمت او نیکو همی‌باش تا اهل ایران در سایۀ این درخت تناور راحت کنند (لسان‌الملک سپهر، ۲‏/۶۷۱‏) ║ ق۱۴. شمس گفت: عزیزم برای شما دانستن این مطلب چه ثمری دارد که بدانید از کجا آمده، همین‌قدر کافی است که اگر تمام مال دنیا را داشته باشم، همه را برای تو می‌خواهم. آنچه می‌بینید می‌خرم و مهیا می‌کنم، محض این است که روزی در آنجاها خوش بگذرانید و با آن اسباب‌ها راحت کنید (خسروی۱، ۱۵۶)
۲. (درمورد کسی) اسباب آسایش و رفاه او را فراهم کردن.
ق۱۳. اگر کلاه بر سرش باشد دهانش باز نمی​‌شود و آن صفرا در دماغش می​‌آید و از این علت بالابان تو بی​دماغ و ناخوش خواهد شد. پس زحمت بر خودت روا دار تا آن را راحت کنی (تیمور میرزا، ۱۷۰) ║ ق۱۴. انسان حیرت می‌کند منزل‌هائی که سالیانه صدهزار بیشتر غیر از قافله و تجار فقط زوار از قبیل اعیان و علماء و شاهزادگان و تجار و هر قبیل اشخاص ایران در این منازل نزول کرده و عبور و مرور دارند، گویا کسی تصور نکرده منزل‌های خوب پاک و مهمانخانه‌های دلکش و طعام و اثاثۀ عالی در آنجاها تهیه نموده، مردم را راحت کرده خود هم دخل ببرند (سیّاح۱، ۲۲۹) ║ اگر وصیت نکرده باشند کمافرض‌الله تقسیم می‌شود، زیراکه در آن‌ صورت چون هرکس با اقارب خود مهری دارد و می‌خواهد آن‌ها را راحت کند، بیشتر صرفه‌جوئی و پس‌انداز می‌نماید (فروغی۲، ۱۶۵) ║ ۱۳۲۱ش. همین‌ که از راحت کردن واردین پیش‌رس تا حدّی فراغت حاصل کردیم، گرفتار اولتیماتم آشپزها شدیم که می‌گفتند نهار ما خراب خواهد شد (عبدالله مستوفی، ۲‏/۱۵۲‏)
۳. (مجاز) (درمورد کسی یا حیوانی) او را کشتن یا روند مرگ او را تسهیل یا تسریع کردن تا از موقعیت بدی که در آن است، خلاص شود ؛ راحت نمودن‏۳.
ق۱۴. یکی میرزا محمد خان بیگلربیگی فارس است که در گرفتاری پدر خود در طهران او را هم در شیراز برحسبِ اشارت دولت گماشتگان شاهزاده حسینعلی میرزا گرفتند و راحتش کردند (اعتمادالسلطنه۴، ۳۶) ║ ۱۳۰۹ش. شاهزاده می‌گوید حق این است که باید رعیت را ایمن کرد و از آن‌ طرف هم حسن‌جعفر زحمت کشیده جلو آمده‌است و حق او و رعیت هر دو به عهدۀ من است؛ اما حق رعیت امنیت است و حقّ حسن‌جعفر رفع زحمت از او. میرغضب الآن برود جلو قلعه او را راحت کند (نواب رضوی، ۱‏/۳۰۳‏) ║ ۱۳۲۷ش. این سه قرص را برداشتم که اگر روزی زندگی با شما برایم تحمل‌ناپذیر شد، دیگر به خانه برنگردم. دکتر، من محض خاطر شما حاضر بودم که جان خود را بدهم. شما هم جرأت داشته‌ باشید و مرا راحت کنید (علوی۵، ۱۵۳) ║ ۱۳۶۳ش. گوشۀ چادر زنونۀ مسجد رو گرفتم گفتم: به حقّ عصمت زهرا، به حقّ صدیقۀ طاهره منو راحت کن ای‌ خدا (مخملباف۲، ۳۷) ║ ۱۳۷۸ش. بیشتر از ۷ تا چاک توی شکمش و یک جای دیگرش درست شده‌ بود، ولی هنوز داد می‌زد. دلم نیامد مثل آدم راحتش کنم، چون خیلی کثیف و جیغ‌جیغو بود (کاتب، ۴۵)
۴. (درمورد چهارپای سواری یا باری) آن را از قید زین و پالان و بار و بنه خلاص کردن و خوراک دادن ؛ راحت نمودن‏۴.
ق۱۴. مال‌ها را راحت کردیم. بعد سوار شده یک ساعت به غروب وارد منزل شدیم (اعتمادالسلطنه۱، ۹۰۱) ║ دو نفر سوار کُرد از بستگان ساعدالملک ... رسیدند ... چون اسب‌های آن‌ها خسته بود، به خیال بیتوته کردن وارد آن کاروانسرا شدند و ما به آن‌ها نزدیک شدیم و ماجرا را به ایشان گفتیم. یکی از آن‌ها مشغول راحت کردن اسب‌های خود شد و دیگری سر مساعدت با ما پیش آورد (ممتحن‌الدوله، ۱۴۷) ║ ۱۳۲۱ش. اسب را به او دادم، بُرد بَست تا مراجعت کاغذش تمام شده‌ بود، می‌خواست دستمزدی بدهد، گفتم: راحت کردن اسب را دستمزد حساب کن (عبدالله مستوفی، ۱‏/۲۴‏)
۵. راحت + کردن (معنای راحت۱ ‌یک‌. ۲).
راحت گذاشتن
(درمورد کسی یا فکر و خیال او) او را در همان وضع و حالی که هست، رها کردن و به کار او کاری نداشتن و زحمت و آزار ندادن.
ق۱۴. می‌بینم که اهلِ مغرب شما را راحت نخواهند گذاشت، و از اوطان خودتان آواره خواهند ساخت (مراغه​ای، ۲۹۴) ║ ۱۳۰۱ش. خواهش می‌کنم مرا راحت بگذاری، به‌خصوص که من تاکنون شما را ندیده‌ام و نمی‌دانم دربارۀ چه موضوعی می‌خواهی سرِ مرا درد بیاوری (مشفق۱، ۲۱۶) ║ ۱۳۲۷ش. این چه اضطراب موهومی است که صبح تا به حال او را ول نمی‌کند و فکرش را راحت نمی‌گذارد؟ (آل‌احمد۱۰، ۱۵۲) ║ ۱۳۵۵ش. وقتی منوچهر گفت که از ما خوشش نمی‌آید و بهتر است راحتش بگذاریم، دیگر سراغش نرفتم (میرصادقی۶، ۱۲۷) ║ ۱۳۸۲ش. روح ماشین در وجودم خانه کرده بود و آنی راحتم نمی‌گذاشت، مثلِ جن‌زده‌ها قرار و آرام نداشتم (جعفری، ۲‏/۹۰۵‏)
راحت گرفتن
۱. احساس آرامش و خوشی و رضایت کردن ؛ راحت نمودن‏۱.
ق۶. تفرّج: فرج گرفت انس گرفت و خوش جست، راحت گرفت (زمخشری، ۲۵۱) ║ ق۷. جهد در آن کنید که در بی‌راحتی راحت گیرید (بهاء ولد، ۱‏/۷۹‏) ║ هرکه را معنی باشد، از این سنگ و کلوخ راحت گیرد الا می‌باید که چشم باز باشد، تماشا کند در عالم خدا (شمس تبریزی، ۲‏/۲۵۰‏) ║ ق۸. حقیقت او ساحره‌ای مکاره است و این اوراق گل به طلسم و فسون ترا داده که هیچ گونه پژمرده نمی‌گردند و دیگرگون نمی‌شوند و بدین بهانه تو را تحمیق کرده‌است و از جهت خلوت و راحت گرفتن خود، تو را دفع کرده (ثغری، ۷۵)
۲. (معمولاً با حرف اضافۀ بر، به) (درمورد کسی یا امری) رفتار یا برخوردی همراه با نرمش و تساهل داشتن نسبت به او یا آن؛ سخت نگرفتن.
۱۳۸۴ش. طبیعی بود که این سیاست متساهلانه و آسان‌گیر عثمان به‌علاوه راحت گرفتن وی با نزدیکانش، خشم و غضب صحابیان پرهیزگاری چون عمار یاسر و ابوذر غفاری را برانگیزاند (سهند صادقی بهمنی: نامۀ فرهنگ، ش۵۸‏/۵۰‏) ║ ۱۳۸۷ش. جای این پرسش است که آیا این خود نوعی ناهنجاری فکری و آسیب روحی ـ روانی نیست که آدمی دائماً معترض و منتقد باشد؟ چرا نباید راحت گرفت و همراه زمانه شد؟ (حسین دیبا: علوم سیاسی (دانشگاه باقرالعلوم)، ش۴۴‏/۸۶‏) ║ ۱۳۹۴ش. راهکارهای مناسبی برای تقویت نیروی اخلاقی وجود دارد که ازجمله آموزش دقیق و درست، ایجاد حس مسئولیت‌پذیری و نهادینه کردن ارزش‌ها و باورهای اخلاقی، ... حس رفاقت و صمیمیت با کارمندان و همکاران، راحت گرفتن برخی از مسائل را می‌توان برشمرد (امین‌صارمی ـ قویمی: مطالعات امنیت اجتماعی، ش۴۴‏/۱۷۰‏) ║ ۱۳۹۹ش. کلّاً همسرم آدمی هست که معتقده به بچه راحت بگیر و اصلاً سخت‌گیری نکن (لیلا ترابیان: خانواده و پژوهش، ش۴۷‏/۱۸۲‏)
۳. راحت + گرفتن (معنای راحت۱ ‌یک‌. ۲).
راحت نشستن
(مجاز) دست از تلاش و تکاپو برای رسیدن به هدفی یا انجام دادن کاری کشیدن و با آسودگی در وضعیت موجود ماندن.
ق۱۴. از روش کلام شما چنین مستفاد می‌شود که هرگاه ترکمانان «مرو» راحت ننشسته، حدود روس را تجاوز نمایند آن وقت شهر (مرو) را استیلا خواهید کرد؟ (اختر، ۴‏/۲۵۳۴‏) ║ ۱۳۳۸ش. خوب ملوس من آخر نمی‌گویی که چه مرگت است؟ ولی مگر نه این است که تو ماده هستی و نمی‌توانی راحت بنشینی؟ (قاضی۱، ۱‏/۵۶۵‏) ║ ۱۳۵۲ش. این از غیرت نیست که آدم خودش با چشم خودش ببینه که یه مرد اجنبی رفت تو خونه‌ش و بازم راحت بشینه (دولت​آبادی۵، ۱۳۸) ║ ۱۳۵۸ش. گروهبان شهری باید خیلی گرفتار باشد که تا حالا پیدا نشده‌است. از آن پاردم‌سائیده‌ها و بخوبریده‌هائی است که تا تلافی نکند و زهرش را نریزد، راحت نمی‌نشیند (محمود۷، ۵۲۹) ║ ۱۳۹۰ش. توللی ... تا کودتای ۲۸ مرداد ۳۲ آنی راحت ننشست و مبارزۀ بی‌امان خود را در روزنامۀ صدای شیراز علیه استعمارگران و عمال آنان ادامه داد (حسن امداد: بخارا، ش۸۵‏/۳۰۰‏)
راحت نمودن
۱. ← راحت گرفتن‏۱.
ق۶. بدان که هیچ خصلتی نیست در آدمی بهتر از خوش‌خویی و خوش‌خویی نه خندیدن بوَد و نه بازی کردن است ولکن خوش‌خویی رنج کشیدن بوَد و راحت نمودن (ابن قضاعی، ۵۷۸)
۲. ← راحت کردن‏۱.
ق۱۳. قاعده و قرار کلیۀ عالم این است که هر ملتی که چندین سال راحت نمود و در مقابل دشمنی نداشت، از تهیۀ جنگ غافل و رشادت و بعضی خصایل لازمۀ قتال از او زایل می‌گردد (اعتمادالسلطنه۵، ۱‏/۷۳۹‏) ║ ق۱۴. محرمانه به من گفت: من به اسم معالجه می‌خواهم از ایران بیرون روم، می‌روم اسلامبول اگر دولت قبول کرد از طرف دولت در آنجا سفیر خواهم بود والا باقی عمر را شاید راحت نمایم (سیّاح۱، ۵۰۱)
۳. ← راحت کردن‏۳.
ق۱۴. بعد فکر کردم که این حیوان اگر امشب به این حال درد بماند خیلی صدمه است. بعد از خانه بیرون آمده سپردم اگر قصاب آمد و علاجی نتوانست بنماید، راحتش نماید (محمد کمره‌ای، ۲‏/۱۱۸۵‏) ║ ۱۳۴۰ش. حاجی علی خان، پیشخدمت خاصه، فراش‌باشی دربار سپهراقتدار، مأموریت دارد که به فین کاشان رفته، میرزا تقی‌ خان فراهانی را راحت نماید (مهاجر، ۲۴) ║ ۱۳۶۲ش. حکم نایب‌السلطنه رسید که راحتشان نمائید. حکم را به در خانۀ همۀ نواب‌ها و مستوفی‌ها و شاهزاده‌ها و چاکران آستان رسانیدند (جولایی۱، ۵۴)
۴. ← راحت کردن‏۴.
ق۱۴. قاعدۀ آن‌ها این است که در کاروانسرایی که منزل دارند، مال‌های خود را راحت ‌نموده ‌و غذا صرف نموده‌ با جمعیت و چاوش، حسین‌حسین‌گویان با کمال خضوع و خشوع و صدق تمام و اخلاص کامل وارد در صحن مقدس شده (حاجی پیرزاده، ۲‏/۳۵۱‏) ║ شترها هم از شدت گرسنگی حالِ آمدن را نداشتند، دلم سوخت، ساربان را به مجرد رسیدن چایی داده، قپان نزده شترهایش را دادم بردند در کاروانسرای جنب خانه. بعد که شترها را راحت نمودم، شام نان آبگوشت. (محمد کمره‌ای، ۱‏/۶۵۰‏)
۵. راحت + نمودن (معنای راحت۱ ‌یک‌. ۲).
راحت و روح
صورت نحویِ راحت‌وروح.
ترکیبات دیگر: آب راحت از گلوی کسی پایین نرفتن؛ با خیال راحت؛ با دل راحت (با: به)؛ پهلوی راحت به زمین گذاشتن (به: بر؛ گذاشتن: نهادن)؛خواب راحت؛ خواب راحت به چشم کسی آمدن؛ خواب راحت نداشتن؛ خواب راحت کردن؛ خیال کسی راحت شدن؛ خیال کسی را راحت کردن (کردن: ساختن، نمودن)؛ خاطر کسی راحت شدن (شدن: گشتن)؛ دل راحت؛ روح و راحت؛ زنگ راحت؛ سر راحت زمین گذاشتن (زمین: به زمین، به بالین، روی متکا)؛ نفس راحت کشیدن
ارجاعات: باراحت؛ بی‌راحت؛ روح‌وراحت؛ ناراحت

معنی راحت | فرهنگ جامع زبان فارسی