فرهنگ جامع زبان فارسیفرهنگستان زبان و ادب فارسی

بارحم

وضعیت: «در حال ویراستاری»
بارحم ‎bârahm‎ [<← با۲ + رحم>]
(صفت) (کسی) که نسبت به دیگران مهربان، دلسوز و غمخوار است.
ق۵. دست بارحم و تیغ بی‌رحمش/ گه زرافشان و گه سرافشان (مسعود سعد، ۱‏/۱۳۲‏) ║ ق۶. اهل‌ معرفت چنین گفته‌اند که رحم از رحمت مولی‌ تعالی خیزد، هرچند بر دل رحم بیشتر شود، بر تن خود و با خَلق بارحم‌تر شود (عبدالله قلانسی، ۲۹۰) ║ ق۱۳. نرسس مرد کامل درستی بود، بسیار باتدبیر و باسلوک و با هر ملّت هم‌زبان و از هر جهت آراسته و بارحم و غریب‌دوست (سیّاح، ۴۷) ║ ق۱۴. او به مذهب اهل سنت است، بسیار آدم خوب و بارحمی است، خداپرست و امین است، با مردم بسیار خوب رفتار می‌کند (سیّاح۱، ۱۵۳) ║ ۱۳۲۴ش. خانۀ نشیمن را هم طلبکارها، اگرچه آن‌وقت‌ها بارحم‌تر بودند، ازش گرفتند (آل‌احمد۶، ۳۵)

معنی بارحم | فرهنگ جامع زبان فارسی