فرهنگ جامع زبان فارسیفرهنگستان زبان و ادب فارسی

زاخر

وضعیت: «تأییدشده»
زاخر ‎zâxer‎ [جمع: زاخرات؛ صورت تفضیلی و عالی: ازخر؛ <عربی>]
(صفت) ۱. (درمورد دریا و گاه رود و چشمه) دارای آب فراوان؛ پُرآب.
ق۵. بهارستش کف و نعمت بدان فاضل بهار اندر/ بحارستش دل و حکمت بدان زاخر بحار اندر (عنصری۱، ۱۶۶) ║ ق۶. نیل زاخر به دریای محیط پیوست (خاقانی۲، ۷۱) ║ ق۷. پادشاه چون بحر زاخر است؛ هرگز از هزینه خزانۀ او به آخر نرسد (محمد ملطیوی، ۱۲۷) ║ ق۸. چون ... کسوت وزارت بر قد قدرِ بلند او خلعتی فاخر و ارباب حاجات را از اهتمام همت و اجتهاد رای او مشربی زاخر [است]، معدلت فایض پادشاهانه و دقت نظر ثاقب خسروانۀ ما مقتضی تفویض منصب وزارت به صدر رفیع ... او شد (ابن هندوشاه۱، ۲‏/۸۲‏) ║ ق۹. زند ز رشک ایادیش دم‌به‌دم بر روی/ کف از تلاطم امواج قلزم زاخر (جامی۱، ۲‏/۴۵۰‏) ║ ق۱۰. جماعة مخالف، که تزاحم افواج عساکر محیط آب و تلاطم امواج بحر زاخر هیجا مشاهده کردند، التجا به قلعۀ جتن آوردند (واصفی، ۲‏/۴۰۵‏) ║ ق۱۱. صانعی که تطبیق طبقات سماوات و تنویر نیّرین سایر سیّارات و ترتیب صفحات ارضین با جبال شامخات و بحار زاخرات که {ظ: + نقطه‌ای} از ظهور صنعت {متن: منقبت} اوست (محمود افوشته‌ای، ۱) ║ ق۱۲. راجِز را {ظ: - را} جز دُرِّ مدحش از بحر زاخرِ خاطر به کنار نتواند آورد (مهدی استرآبادی، ۷۱) ║ ق۱۳. نمی‌دانم در مرثیۀ نواب غفران‌مآب فکری کرده‌اید و دستی به گنجینۀ طبع قادر و اصداف بحر زاخر خواهید زد یا مانند بحر بی‌غواص و بزم بی‌رقاص مهمل و عاطل دارید (قائم‌مقام۱، ۲۴) ║ ق۱۴. بحر زاخر ادب و طوْد شامخ هنر، شمس بازغ اعلا {متن: علا} و نجم ثاقب ازهر (اعتمادالسلطنه۴، ۲۹۷)
۲. (درمورد مقدار یا تعداد چیزی) بسیار؛ فراوان.
ق۸. عرصهٔ مملکت ایران تا انقراض زمان به یمن ایالت زاهر و معدلت زاخر سلطان اعظم ... مزین و مشرف باد (ابن هندوشاه۱، ۱، جزء۱‏/۱۲۷‏) ║ او علمی زاخر و فضلی بارع و جاهی عریض داشت (رشیدالدین فضل‌اللّه۱۵، ۶) ║ ق۱۲. از ممالک طُغاة ... خارج دربند را قرارگاه جیش زاخر ساختند (مهدی استرآبادی، ۵۷۷)
ترکیبات: عِرق زاخر

معنی زاخر | فرهنگ جامع زبان فارسی