فرهنگ جامع زبان فارسیفرهنگستان زبان و ادب فارسی

بازستاندن

وضعیت: «در حال ویراستاری»
بازستاندن ‎bâzsetândan‎
۱. ← ستاندن‏۵.
ق۴. کسری را مشورت کردم تا نعمان را مُلک داد و اگر خواهم مُلک از وی بازستانم (بلعمی۱، ۱۱۰۱) ║ ق۵. رسول قصّه و احوال که رفته بود جمله بگفت، و گفت اگر خواهی تا پیش ابوجهل شویم و مال تو بازستانیم (ابواسحق نیشابوری، ۴۱۶) ║ ق۶. النقیذة: آن چهارپای که از دزدان بازستانند (ابوالفتح بادی، ۲۱۳) ║ ق۷. هرچه روزگار ببخشد هم روزگار بازستاند. مرد باید که در این میان نیکونامی حاصل کند (فخر مدبّر، ۴۹۰) ║ ق۸. صاحب‌دل هرچه ببخشد، بازنستاند و شیر هرچه بخورَد، ردّ نکند و سلطان هرچه ببخشد، بازنستاند (ابن بزّاز، ۹۴۲) ║ ق۹. دوران فلک هرچه دهد بازستاند/ با هیچ‌کس ایام به یک حال نماند (ابن حسام خوسفی، ۴۰۷) ║ ق۱۰. ایزد تعالی این هر دو را از برای تو جمع نخواهد کرد و یکی را از تو بازخواهدستاند (خواندمیر۱، ۲‏/۳۴‏) ║ ق۱۱. ز معده بازستاند به پنجۀ امساک/ ز نان سفله اگر پُر کنی شکم چو تنور (شفائی، ۵۲) ║ ق۱۲. آن زر که به شما داده‌ام کافی است که شما را امروز به کار آید والّا، بوزنه همین زمان همه را از شما بازمی‌ستاند (حاتم‌نامه۲، ۳۸۶) ║ ق۱۳. چنانکه سابقاً مرقوم کلک‌بیان گردید شیخ‌الملوک مأمور بود که به قبه رفته قصبهٔ قودیال را از لشکر روس بازستاند (جهانگیر میرزا، ۵۰) ║ ق۱۴. باید از این واقعه بگریختن / ورنه پشیمان شود از ماسلف ـ دبّه همی آرد و خرگوش را/ بازستاند، چه کنیم از اسف (قاسمی کرمانی، ۲۵۹) ║ ۱۳۱۲ش. در این چند روز آزادی توانسته‌است مبلغ معتنابهی را که خود به یکی از بانک‌داران عمده سپرده بود، بازستاند (مستعان، ۱‏/۱۵۵‏) ║ ۱۳۳۸ش. من مطالبۀ پول خود را نکردم؛ زیرا نمی‌خواستم که برای بازستاندن این وجه او را به مضیقه‌ای سخت‌تر از مضیقۀ روز استقراض دچار سازم (قاضی۱، ۲‏/۱۰۱۵‏) ║ ۱۳۶۲ش. چه زود، اطمینانش را، جوانیش را، خودش را، یابویش را از او بازستاندند (دولت‌آبادی۱، ۳‏/۹۴۰‏) ║ ۱۳۸۷ش. دهخدا... میرزا علی‌اصغر را برانگیخت که به هر طریق کتاب را بازستاند (احمد سهیلی خوانساری: نامۀ بهارستان، ش۱۳-۱۴‏/۴۷۹‏)
۲. ← ستاندن‏۱.
ق۴. من هدیه‌ای همی فرستم، بدو سپار و خط بر آن بازستان (بلعمی۲، ۴‏/۸۵۴‏) ║ ق۵. به خط خود منشوری دادش به ولایت تا علی را بگیرد ناگاه و بند کند و انصاف رعایای خراسان از وی بازستاند (بیهقی۱، ۵۴۳) ║ ق۶. می‌دانم که تو در طلب آنی که دل خود بر من خوش گردانی و کینۀ خود بازستانی (محمد بخاری، ۲۲۶) ║ ق۷. و از مهتران هر صنف خط تأکید بازستاند تا بر آن جمله نرخ‌ها که قرار داده باشد کم و زیادت نفروشند (فخرمدبّر۱، ۴۰) ║ ق۸. و از ایشان خطّ گناه‌کاری بازستانده که در این دیار دزدی نکنند و معاون شریک قطاع طریق نشوند (سیف هروی، ۴۳۲) ║ ق۹. آنگه در میان ابر حاجزی ساخته‌است چون جسمی مغربل در او سوراخ‌ها به عدد قطرات باران تا تاب وی بازستاند (ابوالمحاسن جرجانی، ۱‏/۱۹۱‏) ║ ق۱۳. ناگه خبر آمد که ازو نستد و از من/ خواهد که زنو پیش‌کشی بازستاند (قائم‌مقام۲، ۵۶) ║ ق۱۴. در آن موقع اگر دستی از غیب برون آید از آستین هر کس که می‌خواهد باشد و داد ستمکش را از ستمگر بازستاند و حق مظلوم را مسترد دارد آیا آن دست را دست انتقام خدا و نتیجۀ عمل ظالم نباید دانست؟ (قبالهٔ تاریخ، ۳۹۴) ║ ۱۳۰۸ش. آخر منتقم و خدایی هست که کیفر اعمال شما را داده و انتقام ما را بازستانَد (ربیع انصاری، ۸۲) ║ ۱۳۱۶ش. فقط تو هستی که می‌توانی با این درندۀ آدمی‌صورت مقابل شوی و انتقام جمعی را بازستانی (مؤتمن، ۴۷۷) ║ ۱۳۳۸ش. کودکانش... می‌توانستند انتقام او را از پدر جفاکار، از زندگی و شادکامی‌هایش بازستانند (افغانی، ۵۵۳)
۳. ← ستاندن‏۷.
ق۵. فقیر از بهر خود نجنبید، و هرچند که جنبید برای اغیار جنبید، و او را از او بازستاند (مستملی، ۳‏/۱۲۴۳‏) ║ ق۶. خوی بدش که بازستانَد مرا ز من/ آن خوی بد ز هرچه نکوتر نکوتر است (خاقانی۱، ۷۴) ║ ق۷. شیخی صاحب تصرّف باید تا به تصرّف ولایت مرید را از وقفه و فترت بازستاند (نجم دایه، ۲۳۰) ║ ق۸. عشق تُرا گر ز تو بازستاند به‌کلّ/ هرچه نه عشق است آن از تو بماند بری (نزاری، ۲‏/۴۸۵‏) ║ ق۱۲. غیر یاری که مرا بازستاند از من/ بِه که با من دگری یار نگردد هرگز (طبیب اصفهانی، ۱۱۹)
۴. ← ستاندن‏۱۱.
ق۶. روی به غلامان کرد. گفت مردانه کاری بکنید و این سه تن از دست این قوم بازستانید (سمک، ۲‏/۵۲۹‏) ║ ق۷. آن زن به آواز بلند می‌گفت یا امیرالمؤمنین به تو مستغاث می‌کنم و از تو استعانت می‌خواهم مرا از دست این ناگرویدگان و اقلفان بازستانی تا بر من چیزی نگذرد که به قیامت درمانی و هیچ کس تو را فریاد نرسد (فخر مدبّر، ۴۴۸) ║ ق۸. اینک‌اینک بر سر کوی تو زارم می‌کشند/ گر ز کشتن بازنستانیم بازاری ببین (امیر خسرو۴، ۶۹۹) ║ ق۹. اینک امیر صاحب‌قران ایستاده است و اسیران شما را از دست لشکر خود بازمی‌ستاند و انواع ترحّم و شفقت دربارۀ شما مسکینان دارد (معین‌الدین نطنزی، ۲۵۷) ║ ق۱۰. امید از کرم لم‌یزل و پادشاه لایزال آن دارم که حمید را بی هیچ آفتی و مخافتی از دست دشمن بازستاند (ابومسلم‌نامه، ۳‏/۴۲۰‏) ║ ق۱۳. چون این خبر در حضرت پادشاه معروض افتاد، رضاقلی خان زعفرانلو حاکم خبوشان را منشور کرد که مهدی‌علی خان را از ترکمانان تکه بازستاند (لسان‌الملک سپهر، ۱‏/۴۴۶‏)

معنی بازستاندن | فرهنگ جامع زبان فارسی