فرهنگ جامع زبان فارسیفرهنگستان زبان و ادب فارسی

حیا(ء)

وضعیت: «در حال ویراستاری»
حیا(ء) ‎hayâ(’)‎
(اسم) ۱. حالتی آمیخته با خجالت و فروتنی در درون انسان که در برابر خدا یا در مواجهه با کسی، به‌خصوص شخصی بزرگتر یا درمورد زنان در مواجهه با مردی، به او دست می‌دهد و موجب پرهیز او از گستاخی و ارتکاب کار ناشایست می‌شود.
ق۴. به پریشانی مستان، به تنک‌ظرفی من / به صلاح و به صواب و به گناه و به خطا ــ به حیای نگه یار که از پردهٔ شرم / برنمی‌آید تا آنکه نگویی که بیا (منجیک ترمذی، ۲) ║ ق۵. آن را که خاموشی از حیا بوَد، کلامش مر دل‌ها را حیات بوَد (هجویری، ۴۶۶) ║ ق۶. یا چو عثمان پرحیا و حلم باش / یا چو حیدر بحرِ جود و علم باش (عطّار۱، ۳۴) ║ ق۷. به نیرانِ شوق اندرونش بسوخت / حیا دیده بر پشتِ‌ پایش بدوخت (سعدی۱، ۱۲۱) ║ ق۸. چه ابر با تو اگر لاف زد مرنج که ابر / گدای یم بود و در گدا حیا نبوَد (سلمان ساوجی، ۴۳۲) ║ ق۹. اوّل چیزی از آثار قوّت تمییز که در طفل ظاهر شود حیا بوَد. پس نظر باید کرد که اگر اکثر اوقات سر در پیش افکنده باشد و وقاحت ننماید، دلیل بر حیا و اصالت و اخلاق حمیدۀ او بوَد. چه سرمایۀ جمع حسنات حیاست. (شجاع، ۲۳۰) ║ ق۱۰. پیوسته از حیا چشمِ مبارک خوابانیده داشتی و هرگز سخنی در روی خلق نگفتی که باعث شرمساری خلق گردد (حافظ حسین، ۱‏/۲۶۰‏) ║ ق۱۱. نخل قد او دید و ز شرم آب نگردید / شاخ گل این باغ حیا هیچ ندارد (صائب، ۴‏/۲۰۸۸‏) ║ ق۱۲. از حیا هرلحظه رخسارش به رنگی می‌شود / در تماشای گلی سیرِ گلستان می‌کنم (تأثیر، ۷۶۷) ║ ق۱۳. اگر یک‌ بار چنین سخنان گفتی حیا را کنار می‌گذارم، آن‌چه از دهنم نامربوط بیرون می‌آید، می‌گویم (نقیب‌الممالک، ۸۶) ║ ق۱۴. شمس را حیا بگرفت و سرخ شده، سر به‌ زیر افکند. پس سر برآورده گفت: چون در این میانه صد دینار به شما عاید می‌شود، مضایقه ندارم (خسروی۱، ۱۷۵) ║ ۱۳۰۵ش. حیا و اخلاقی که به درست یا نادرست مادرش و محیط به او آموخته‌ بود، طبعاً او را وامی‌داشت که چشمان را از سیمای دختر برگرداند و حتی طلبِ استغفاری هم بکند، ولی گویی نیروی دیگری در کار آمد (مشفق۲، ۷۳) ║ ۱۳۲۰ش. یقین دارم که هر وقت چشمش به من می‌افتد، در دلش می‌گوید درِ دیزی باز مانده حیای گربه کجا رفته‌است (جمالزاده۲، ۱۷۹) ║ ۱۳۳۳ش. اسمال دست‌پاچه شد و مضطربانه گفت: اه، دختر خجالت بکش، چرا همچین می‌کنی؟ آخه آدم باهاس حیا داشته‌ باشه (مدنی۱، ۳۳۸) ║ ۱۳۶۴ش. در چشم او حیای دخترانه موج می‌زند. چگونه می‌تواند در این لحظه که درد بر حیا غلبه می‌کند، به‌ کمک لایه بیاید. سوری و مادرشوهرش عالیه هم، دیگر در این‌ موارد کاری از دستشان ساخته‌ نیست (مخملباف۱، ۱۳) ║ ۱۳۷۸ش. زن از کوره درمی‌رفت و می‌گفت: آدم باید حیا داشته‌ باشد ... این حرف‌ها را که می‌زنی، کافۀ آوانس نجس هم که می‌روی، زهرِماری هم که می‌خوری، باز می‌خواهی که خدا رحممان کند (عباسپور، ۱۴۱) ║ ۱۳۸۲ش. آقای آذریزدی با اخلاق پسندیده و تواضع و حُجب‌ و حیای خود و همچنین داشتن اطلاعات زیاد و ذوق خوش، در کارهای مطبوعاتی مورد توجه خاص دکتر معین بود (جعفری، ۱‏/۵۵۰‏)
۲. باران یا باریدن آن (در بعضی شاهدها به معنی حیا (معنی ۱) نیز ایهام دارد).
ق۶. چون حیا وقت حیا باشد عرق باریدنش/ چون قضا اندر قضا باشد تکاهل کردنش (جمال‌الدین اصفهانی، ۲۰۷) ║ ق۷. به‌ پیش فیض وی از شرم آب شد باران / از این جهت لغوی نام او نهاد حیا (قمری آملی، ۶۹) ║ ق۸. آب شود یم ز حیای کَفَش / ابر خجل پیش عطای کَفَش (عماد فقیه، ۳۵) ║ آن خسروی که رشک کَفَش چشم ابر را / دارد همیشه غرق حیا موسم بهار (نظام تبریزی، ۱۲) ║ ق۹. آن امامی که کشتزار وقار از حیای حیای او نامی گشته، و عرق استحیایش باران مزرع عفت و نیک‌نامی شده‌است (خنجی۳، ۱۶) ║ ق۱۲. عمری‌ست می‌کنم عرق و می‌چکم به خاک / بیدل سرشته‌اند گِلم از حیای ابر (بیدل، ۲‏/۲۵۸‏)
۳. ← آبرو[ی].
ق۶. چنان تصور کردند که قصاب بر احوال ایشان عثور یافته‌است و آن تأهّب و تشمّر جهت سفک دما و هتک حیای ایشان است (محمد ملطیوی۱، ۳۲۸) ║ ق۷. سکندر در این معنی از او استصواب فرمود. مرد را غایت عداوت او در غلیان آورد، با خود گفت او را بر سفکِ دماء اخیار و هتکِ حیاء ابرار و تقدیم مشتی خامل و تعظیم طایفۀ جاهل محرّض باید بود، تا خون در میان آید و اخیار تسلط اذمار بینند به انتقام آن سفک و اختصام جهتِ آن هتک، مستعدِ معادات و مستبدِ مناوات شوند (محمد ملطیوی، ۳۶۳) ║ ق۱۲. پادشاه گفت: من والی این شهرم و در مُلک من بلای عظیم نازل شده‌است، تمام رعایای من و سپاهیان من، زن‌ و فرزندان خود را گرفته و از این شهر گریخته‌اند؛ و لشکر من از من روی‌گردان شده‌اند. چه کنم که علاج این بلا از‌ دستِ کس نبرآمده. آخر، همه کس لاعلاج شدند و زن‌ و فرزندان خود را گرفته، به‌ طرف دیگر رفتند. و من جهت حیا و ناموس در اینجا مانده‌ام (حاتم‌نامه۱، ۲۸۹)
۴. (درمورد خداوند) ویژگی‌ای که باعث می‌شود گناهان و خطاهای بنده را بپوشاند تا موجب شرمساری او نشود.
ق۶. شرم خداوند تعالی بر صفتِ شرم بندگان نبوَد. حیا از وی به معنی ترک بوَد (ابوعلی عثمانی، ۳۳۹) ║ ق۷. در صفت حق‌ تعالی حیا را به ترک و امتناع تفسیر توان کرد، چه مقصود و غایت حیا این است و بدایت او انکساری است از زشتی، و باری‌ تعالی از آن منزه است (مؤیّد خوارزمی، ۱‏/۶۶۴‏) ║ ق۸. حیای بنده حیای نَدَم است و حیای حق حیای کَرَم (حمدالله مستوفی۲، ۶۴۳) ║ ق۱۰. ما ز قصور ادب غرق گنه گشته‌ایم / تو ز عُلوّ حیا سترِ خطا کرده‌ای (نظیری، ۳۷۴)
۵. زنده بودن؛ حیات داشتن.
ق۷. حمید مستوفی که هر فاضلی که سخن او مستوفی بشنیدی، مست وفای او شدی، عارض نیسانی چون به عقد منظوم آن مستوفی ناظر گشتی، از حیای حیای خود در عرق غرق شدی (عوفی۱، ۱‏/۹۷‏) ║ روی متاب از وفا، خاک مریز بر صفا / آب حیاتی و حیا، پشتِ دل و بقا توی (مولوی۱، ۵‏/۲۱۴‏) ║ هین که اسرافیلِ وقت‌ اند اولیا / مرده را زیشان حیات است و حیا (مولوی۲، ۱‏/۱۱۷‏)
حیا در (در: اندر، به) چشم کسی نبودن
از حیا بهره نداشتن؛ حیا نداشتن (معنای حیا(ء) ۱).
ق۶. ای پیرمرد مفسد رعنای شوخ‌چشم / در چشم و دل تو را نه حیات است و نه حیا (قوامی، ۱۰۱) ║ ق۹. کسی‌ کو را به چشم اندر حیا نیست / فتوّت در جهان او را روا نیست (فتوت‌نامۀ عزّی مروی: خاکساریه، ۳۸) ║ ق۱۰. در این آب‌و‌هوا بوی وفا نیست / به چشم نرگس باغش حیا نیست (وحشی، ۵۲۳) ║ ق۱۳. حیا یک‌ ذرّه در چشمِ فلک نیست / نمی‌داند سزاوارِ کتک کیست (یغما، ۱‏/۲۱۳‏) ║ ۱۳۵۸ش. اگر یک‌ جو حیا به چشمش بود، حال‌ و وضعش این نبود (یونسی، ۴۳۳) ║ ۱۳۶۲ش. حیا به چشم گرگ هست و به چشم این مرد نیست (دولت‌آبادی۱، ۱‏/۷۱‏)
حیا را خوردن
← حیا را خوردن (و) آبرو را قی کردن (قی کردن: سر کشیدن، قورت دادن).
۱۳۴۳ش. می‌دونستم که آخرش این بچه‌های تو به شیرشون رجوع می‌کنند. می‌بینی چشم‌دریده‌ها چطور حیا رو خورده‌ند! (کیانوش۱، ۱۰۸)
حیا را خوردن (و) آبرو را قی کردن (قی کردن: سر کشیدن، قورت دادن)
با وقاحت و بی‌شرمی بسیار کاری کردن یا سخنی گفتن و به فکر آبروی خود نبودن؛ شرم و حیا را به‌کلی کنار گذاشتن (معنای حیا(ء) ۱) ؛ حیا را قورت دادن و تف کردن.
ق۱۴. هرچه پول می‌دهی آش می‌خوری، مردکه حیاش را خورده آبروش را قورت داده، با پانصد تومن تعارف می‌خواهد برود خونسار (دهخدا۳، ۲۶۲) ║ ۱۳۲۴ش. زنیکۀ سربازی حیا رو خورده و آبرو رو قی کرده، مگه از رو رفت؟ مگه خودش رو از تک‌وتا انداخت؟ اصلاً تنبونش رو بالا کشید و زد به چاک (چوبک۳، ۱۶۰) ║ ۱۳۴۸ش. جوون‌های این دوره حیا رو خورده‌ن، آبرو رو قی کرده‌ن (امیرشاهی۱، ۱۶۱) ║ ۱۳۶۹ش. [قهرمان پری‌] به شوکت رو کرد، ملاحظه می‌کنید؟ حیا را خورده‌اند و آبرو را سر کشیده‌اند (علیزاده، ۱‏/۲۲۵‏) ║ ۱۳۷۹ش. اینجا دیگر کرامت چشم‌ها را می‌بست، زیرِ لب فحشی می‌داد و می‌گفت: بی‌شرفا؛ حیا رو خورده‌ن و آبرو رو قی کرده‌ن! (چهل‌تن۱، ۱۰۶)
حیا را قورت دادن و تف کردن
← حیا را خوردن (و) آبرو را قی کردن (قی کردن: سر کشیدن، قورت دادن).
۱۳۵۸ش. تو هم ماشاالله خیلی ساده‌ای؛ کجاش بچه است؟ از حالا انگار چشماش هزارتا چشم دیده‌ باشند، حیا را قورت داده‌اند و تُف کرده‌اند! به همه‌جور کارش می‌رسد، به بچه‌های من که می‌رسد، وا می‌رسد (یونسی، ۴۸۱)
حیا کردن (کردن: داشتن، نمودن)
خودداری کردن از انجام دادن کاری معمولاً ناشایست یا غیر متعارف یا گفتن سخنی در برابر کسی به سبب داشتن حیا (معنای حیا(ء) ۱) ؛ استحیا(ء)‏۱.
ق۵. به‌درستی که خدای ندارد حیا ز آن که پدید کند مانند پشه، و آنچه مهتر ز پشه، اما آن کسانی که ایمان آرند می‌دانند که آن مثل حق است از خداوندشان (قرآن ری، ۵) ║ ق۶. چو سوسن گرچه هرمز ده‌زبان است / ز گل دارد حیا خاموش از آن است (عطّار۶ (؟)، ۹۷) ║ ق۷. مردی آمد و گفت: دو زن جوان از اهلِ‌ بیت من روزه گرفته‌اند و ایشان حیا می‌کنند به خدمت تو آیند. ایشان را دستور دِه تا بخورند (مؤیّد خوارزمی، ۳‏/۲۹۱‏) ║ ق۸. حیا نمی‌کند از روی خلق و معذور است / چنین که خیره شده‌ست از جمال خور چشمم (نزاری، ۲‏/۱۲۴‏) ║ ق۹. همچو ارباب فتوت منشین بی ‌تنبان / گر تو از دامن با چاک حیا می‌داری (نظام قاری۱، ۱۶۴) ║ ق۱۰. می‌خواست تحفۀ تو کند باغ خلد را / از روی همّت تو حیا کرد روزگار (عرفی، ۲‏/۱۰۰‏) ║ ق۱۱. اگر نه ز ایزد حیا کردمی / در اثبات ذاتش چه‌ها کردمی (زلالی، ۴۱۰) ║ ق۱۲. از معالجات جیّدهٔ مشترکةالنفع در اکثر امراض، فرح و سرور به لقای محبوب و امر مرغوب است، و ملازمت شخصی که مریض حیا می‌نماید از او و از کمال اظهار مرض خود و ظهور آثار آن نزد او و شخصی که محبت و انس بسیار به حضور او دارد (عقیلی خراسانی۱، ۲‏/۱۰۸۹‏) ║ ق۱۳. وقتی که انسان به خواندن کتب شریعت و تصنیفات فیلسوفان قادر شد، آیینۀ عقل او صیقل می‌پذیرد و قباحتِ هرگونه عمل مذموم در نظرش مجسم می‌گردد و او در چنین حالت صاحب ناموس و ننگ می‌شود و از ارتکاب به اعمال ذمیمه حیا می‌کند (آخوندزاده، ۱۵۹) ║ هرمزان امان خواست. لیکن ابوموسی گفت تا از عمر اذن حاصل نکنم امان نمی‌دهم و آن اشخاصی که در ارگ بودند و تمکین نداشتند جمیع را ابوموسی به قتل رسانید و هرمزان را نزد عمر فرستاد و عمر حیا نمود و از قتل او درگذشت (اعتمادالسلطنه۵، ۱‏/۶۸۱‏) ║ ق۱۴. از ترس اینکه مبادا خدای نکرده یک شرّی راست بشود، رو کردم به اویارقلی گفتم: مرد! حیا کن، هیچ می‌فهمی با کی حرف می‌زنی؟ کوتاه کن! حیا هم خوب چیزی است، قباحت دارد! (دهخدا۳، ۸۴) ║ ۱۳۰۵ش. خجالت نمی‌کشید، حیا نمی‌کنید، این دستمزد خدمات چندین‌سالۀ من است؟ (مشفق۲، ۳۰۸) ║ ۱۳۳۳ش. ای مرد، این چه وضعیتی است، حیا کن، زندگی را از دست داده، باز به این حالت نشسته‌ای (رمضانی، ۶۳) ║ ۱۳۴۷ش. [این شخص] از اهانت‌های لفظی نیز مضایقه ننموده، از صدر تا ذیل را به‌ باد ناسزا کشیده تا جایی‌ که جان‌نثاران صدر اعلی را تماماً دزد و خائن و کاذب و متملق و چاپلوس و دیگر و دیگر خوانده، حتی از مرتبۀ ظل‌اللهی نیز حیا ننموده، صاحب‌قران را نیز که ـ زبانمان بریده باد ـ بی‌ربط و گدا گفته، انکار مقامات او نموده‌است (شهری۴، ۱۲۲) ║ ۱۳۶۳ش. خواستم به خادمی بگویم من می‌ترسم تنهایی تو صندوق‌خانه. از شیخ‌عباس و آقایی که کنارش خوابیده‌ بود حیا کردم (مخملباف۲، ۱۴۱) ║ ۱۳۸۰ش. مرد صاحب‌خانه خم شد تکه چوبی از زمین برداشت، رو به زن تکان داد و فریاد زد: برو، برو بیرون، حیا کن. زن‌های جوان زیر دهان‌بندها خندیدند و زن پیر به ما گفت: نترسید، دیوانه است امّا بی‌آزار (پیرزاد۱، ۲۱۸)
ترکیبات دیگر: از روی کسی حیا کردن؛ حجب و حیا؛ شرم و حیا
ارجاعات: حجب‌وحیا؛ شرم‌وحیا

معنی حیا(ء) | فرهنگ جامع زبان فارسی