وضعیت: «در حال تأیید»
زداینده zodâyande, ze-
یک. (صفت) ۱. (درمورد دارو یا مواد خوراکی) که رطوبتهای معمولاً نامطلوب یا مضر برجایمانده در اندامهای داخلی یا پوست را از بین میبرد و پاک میکند.
ق۴. اکنون نیز یاد کنم از طعامها هرچیزی که زداینده بوَد، چُن ترب و سرکای قوی و کبَرِ تر و حَرشَف و عُنصُل (اخوینی، ۴۹۹) ║ ق۶. هرگاهکی استفراغ ... از خوره باشد، موضع خوره را به داروهاء زداینده پاک کنند (جرجانی۱، ۱۶۵) ║ قنابری، برغست، گرم است بهدرجۀ اول، لطیف است و زداینده، کلف و بهق را ببرد (جرجانی۲، ۱/۲۶۴) ║ ق۷. نوشادر ... زداینده است و سپیدی که در چشم افتد ببرد و زرداب از عروق و امعا ببرد (ابوبکر کاسانی، ۲/۶۹۹) ║ ق۸. نمک گرم و خشک است در درجه دوم. زداینده است. تشنگی آورد و معدة سرد را سود دارد (نجمالدین شیرازی، ۲۴۹) ║ ۱۳۶۳ش. حرارتیمزاجها، گیاهان سبُک زداینده، چون عناب ... و گل کاسنی و خارخسک میخوردند (ندوشن، ۱/۲۸۰)
۲. (درمورد چیزی یا کسی) که هر نوع آلودگی و چیز زاید را کنار میزند و از بین میبرد.
ق۵. عقل گفت: من گشایندة درِ فهمم، زدایندة زنگ وهمم، بایستة تکلیفاتم (خواجه عبدالله۱، ۲/۵۴۷) ║ ۱۳۶۳ش. ظرفها در همان جوی آب روان شسته میشد که آب آلوده بود، ولی درمقابل، یک حُسن درکار بود و آن آفتاب زداینده و پاککننده بود (ندوشن، ۱/۵۷) ║ ۱۳۹۶ش. آتش از نقطهنظر اسطورهای، عنصری زداینده و پاککننده است که سوژه با عبور از آن، پاکی و دوری از آلودگی خود را به محک میزند (علامی- باباشاهی: پژوهش زبان و ادبیات فارسی، ش۴۶، ۱۷)
۳. (درمورد چیزی یا کسی) که چیزی غیرمادّی، به ویژه عیب یا حالتی نامطلوب را از بین میبرد و برطرف میکند.
ق۵. ز هرسو رَم آهو و رنگ و عُزم/ ز دلها دَم کل زداینده گرم (اسدی۳، ۳۳۷) ║ ق۷. از حزم سرخروی شود مرد اگرچه او/ چون زعفران ز سینه زدایندة غم است (دهستانی، ۳/۱۱۶۱) ║ ق۸. عُمَر بن الخطاب... به شمع عدل زدایندة ظلمت و جهالت... گشت (منشی کرمانی۱، ۲) ║ ق۹. به یک پهن دشتی چو صحن ارم/ فزاینده شادی زداینده غم ... (ابوبکر طهرانی، ۲۶) ║ ۱۳۴۰ش. درد و سوز ما... سبب کمال و اتّصال است و گرمی طلب و شوق و سوز درون زدایندة زشتیها و ناپاکیهاست (فروزانفر، ۲۱۳) ║ ۱۳۷۱ش. مطرب و مقلد و عملة طرب یعنی کسانیکه پیامآور شادکامی ... و زدایندة غم و دلتنگی ... بوده نه خلاف آن باشند، که ... با خنداندن و شاد داشتن افراد درسی نیز به ایشان بیاموزند (شهری۱، ۲/۸۵) ║ ۱۳۸۲ش. تلّ اجساد در بم چندان هولناک بود که زدایندة ارزشها بود و گاهی خشونت و گریز از هنجارها را میآفرید. {ش۲۷۳۰} (ایران۳، ش۲۷۳۰/۶)
۴. (درمورد چیزی یا کسی) که چیزی را از طریق برطرف کردن عیبها یا ویژگیهای نامطلوبش بهبود میدهد و اصلاح میکند.
ق۷. کتاب را ده فن نهادیم و هر فن را بر پنج مقالت و هر مقالت را بر طریق اختصار و سبیل اجمال یاد کرد، تا زدایندة دلها و فروزندههای دلها باشد و در مطالعه ملالت نیفزاید و نامش را نوادرالتبادر... نهادیم و بهالعونوالتوفیق. [ضمیمه] (دنیسری، ۲۹۱)
۵. نابودشده و ازبینرفته.
ق۱۴. سلطانالسلاطین، ملکالملوک، اعلیحضرت قدرقدرت، ناصرالدین شاه، که دولتش پاینده و دشمنش زداینده باد... (اعتمادالسلطنه۴، ۱۹۷)
دو. (اسم) ۱. کسی که چیزی، به ویژه آینه را با صیقل دادن، از آلودگیها پاک میکند تا شفاف و درخشان شود.
ق۵. چون آینه را زنگ افتد، از دیدار بازدارد، و چون زنگ را بزدایند، دیدار بازافتد. زداینده را جلا {ظ. جالی} گویند از بهر آنکه آنچه پنهان بود آشکارا کرد (مستملی، ۲/۴۹۹) ║ دستش هرگاه گشاینده باد/ رایش هر زنگ زداینده باد (منوچهری، ۱۶۳) ║ ق۶. چه چربدست زدایندهای کی حشمت اوست/ همه جز آینه دین و مُلک نزداید (ادیب صابر، ۷۹) ║ ق۷. عجایب غیر و لاغیری که معشوق است با عاشق/ وصال بوالعجب دارد زدوده با زداینده (مولوی۱، ۵/۱۱۰)
۲. ⇅ زدایندهیک. ۴.
ق۵. موحّدان در شعر شاعر نظر کردند آفرینندة طبع ورا دیدند و زدایندة خاطرش را (هجویری، ۵۲۶)
۳. ⇅ زدایندهیک. ۳.
ق۱۳. بُوَد راهبان را به آیین و راه/ زُدایندة هوش خوردن گناه (سروش، ۲/۱۱۳۴)