فرهنگ جامع زبان فارسیفرهنگستان زبان و ادب فارسی

نامدار

وضعیت: «در حال ویراستاری»
نامدار ‎nâmdâr‎ [جمع: نامداران]
(صفت) ۱. (معمولاً با حرف اضافۀ به) (درمورد کسی یا چیزی) که به دلیل ویژگی‌های خوبش مانند ثروت، قدرت، جنگاوری، مقام و منصب، هنر، اصل و نسب و مهارت در چیزی نزد بسیاری از مردم شناخته‌شده است و از اعتبار برخوردار است؛ مشهور، معروف ؛ اسم‌دار ‏۱؛ اسمی ‏‌یک‌. ۶ ‎(esmi)‎؛ بانام‌ونشان؛ بانام ‏۴؛ به‌نام ‏۴؛ نام‌آور ‏۲؛ نام‌یافته ‏۲؛ نامبردار ‏‌یک‌. ۱؛ نامبرده ‏۶؛ ناموار ‏۲؛ نامور ‏۱ ‎(nâmvar)‎؛ نامی۱‏۳.
ق۴. شمشیری بود آنِ منبة‌الحجّاج برده‌ بود و شمشیری نامدار بود به عرب اندر و نامش ذوالفقار بود (بلعمی۲، ۳‏/۳۱۸‏) ║ ق۵. و آن معویه مردی بود محتشم، سخنگوی، نامدار به مهمان‌داری (سورآبادی۲، ۲‏/۱۰۵۲‏) ║ ق۶. اگر ندایی در لشگرگاه میمونت دهند که: ای مفلس، هیچ‌کس نماند امیر و مأمور و خامل و مشهور و سرهنگ و سوار و مجهول و نامدار که نه لبیک‌زنان استقبال آن ندا کنند از غایت اختلال و اختزال (محمود اصفهانی، ۱۰۷) ║ ق۷. نامم ز شرق و غرب گذشت از سخنوری / واجب کند به پای چنین نامدار بند؟ (لویکی، ۱۰۱) ║ ق۸. وین عناصر چو دست برهم داد / زآن سه‌ مولود نامدار بزاد {؟؟؟} (اوحدی، ۵۱۱) ║ بی‌مایه‌تر میان اهل افتخار و کرم و بی‌نام‌تر میان نامداران و پیشوایان امم و خوار‌قدرتر نزدیک ارباب وقع و مقدار (حسین آوی، ۱۰۸) ║ ق۹. همه جفت خانان و دخت شهان / به‌ خوبی شده نامدار جهان (شرف​الدین یزدی، ۱‏/۹۰‏) ║ ق۱۰. امیر نظام‌الدین علی‌شیر ... اشعار نامدار ترکی‌اش بنابر فرط وضوح مناسب ندید به همین یک معمای ترکی اختصار رفت ... (سام میرزا، ۳۳۷) ║ ق۱۱. دامن از دست زلیخای هوس بیرون بکش / تا شوی چون ماه کنعان در عزیزی نامدار (صائب، ۶‏/۳۶۱۶‏) ║ ق۱۲. تواند نامدار عالمی همچون نگین گشتن / ز حرف خویشتن «تأثیر» هرکس برنمی‌گردد (تأثیر، ۴۵۰) ║ ق۱۳. چندین «فنتز مگوریه»، که تماشای اقسام فواره و صنعت‌های آب و تمثال حی و میت مردم نامدار در آن نمایند (میرزا ابوطالب، ۳۱۲) ║ ق۱۴. کدام خدمت بزرگ و فداکاری شگرف به این بزرگان و رجال نامدار تاریخی حق داده‌است که مسندهای دادرسی و داوری ملت ایران را ارث آباء کبار خود دانسته، و در روی سفرۀ دموکراسی نان دموکراسی را خورده و جان دموکراسی را بگیرند؟ (قبالهٔ تاریخ، ۱۷۰) ║ ۱۳۲۵ش. گوته، شاعر نامدار و فیلسوف آلمانی ... ترانۀ پرنده را همان‌جور که در افسانه‌های ماست، آورده‌است (صبحی، ۱‏/۵۷‏) ║ ۱۳۵۵ش. برای بزرگداشت دکتر ارانی و دیگر درگذشتگان نامدار حزب، اجتماعی در امامزاده عبداللّه ترتیب داده شد (به‌آذین۱، ۱‏/۱۲۰‏) ║ ۱۳۹۹ش. مشاهیر و معاریف و نامداران نشر ... تعداد کمی از خیل ناشران را تشکیل می‌دهند (محمدرضا خسروی: پاژ، ش۳۹‏/۹۸‏)
۲. (درمورد کسی) که دارای ارزش، اهمیت، اعتبار و منزلت است ؛ بانام‌وننگ؛ بانام ‏۱؛ نام‌آور ‏۱؛ نامبردار ‏‌یک‌. ۲؛ ناموار ‏۱؛ نامور ‏۲ ‎(nâmvar)‎؛ نامی۱ ‏۱؛ نامیاب‏۱.
ق۴. بیفگند شاهی شما را گزید / چنان کز ره نامداران سزید (فردوسی، ۱‏/۱۱۷‏) ║ خوی مردمی هیچ دارد همی؟ / پی نامداران سپارَد همی؟ (فردوسی، ۱‏/۱۸۶‏) ║ ق۵. یکی نامداری که از پشت آدم / نیامد به افضال او هیچ فضلی (منوچهری، ۱۳۳) ║ ق۶. هنر بباید تا نامدار باشد مرد / گهر بباید تا قیمتی بوَد پولاد (امیر معزی، ۱۳۷) ║ ز پیران هندو یکی نامدار / فرستاد با قاصد شهریار (نظامی۷، ۳۶۹) ║ ق۷. دستگیر مرد و زن باشد ز نیکوسیرتی / زین‌قبل شد در زمانه سرخ‌روی و نامدار (سعدالدین مسعود دولت‌یار: عوفی۱، ۲‏/۵۱۹‏) ║ از اهل فضل و طبع به میدان این ردیف / هرگز نرانده‌ بود یکی نامدار اسب (کمال‌الدین اصفهانی، ۹۷۴) ║ ق۸. مرد را عشقی بباید معتبر / عشق را مردی بباید نامدار (نزاری، ۱‏/۱۱۹۷‏) ║ حسین شایستۀ دولت و مستعدّ خلافت بود چون بمرد آن منصب به پسرش ابوهاشم عبداللّه که از نام‌داران بنی‌هاشم بود داد (هندوشاه نخجوانی، ۸۸) ║ ق۹. چون قدر هر یکی بر دانا محقق است / بشنو نصیحتی ز من ای نامدار حرّ (شجاع، ۲۱) ║ ق۱۰. به خدمت بسیار از اکابر نامدار و اولیاء صاحب‌اعتبار رسیده و ... از برکت توجه وی مردم به مرتبۀ عالیه می‌رسیده‌اند (حافظ حسین، ۱‏/۱۵۸‏) ║ ق۱۱. قطب فلک نجابت و خسروی با عم بزرگوار و برادر نامدار و اقوام عالی‌مقدار و امرای کبار ... [جهت] ترفیه حال رعایا آنچه لازمۀ اجتهاد بود به جای آوردی (ملکشاه، ۱۲۶) ║ ق۱۲. از خودی بی کَندن دل کس نگردد نامدار / هرکه نام‌وننگ خود را حلقه گیرد خاتم است (تأثیر، ۴۰۳) ║ ق۱۳. سوی ما ز ما پاک پروردگار / فرستاده پیغمبری نامدار (سروش، ۲‏/۱۰۹۱‏) ║ ق۱۴. ای‌ خوشا دوران اصحاب رسول نامدار / کز شمیم کلکشان بر آسمان شد بوی طیب (ادیب‌الممالک، ۲‏/۶۸‏) ║ شرح حال میرزا عیسی،‌ پدر بزرگوار او و ذکر فضایل و آثار آن نامدار در تواریخ ضبط است، محتاج به تکرار نیست (اعتمادالسلطنه۴، ۱۴۰) ║ ۱۳۰۵ش. کسانی‌ که در آن‌ روزها از جانب قزاق‌ها صدمه‌ای ندیده بودند، به‌ این‌ معنی که پدر بزرگوار یا برادر نامدار و یا همسر وفادارشان دستگیر نشده و راه زندان را پیش نگرفته‌ بود به‌ جانب مجلس شورای ملّی روان بودند (مشفق۲، ۱۱۱) ║ ۱۳۳۷ش. ویرانۀ حق را وجودش گنج و مولدش اورگنج است از اولیای کبار و اصفیای نامدار است در وادی سخن نیز سرچشمۀ ولایت و کوثر هدایت (پرتو بیضائی، ۱۱۱) ║ ۱۳۵۴ش. با همۀ غروری که شخص می‌تواند بر نامداران خاندان خود داشته‌ باشد، حق با شاعر است (احسان طبری۱، ۱۱۹)
۳. (درمورد کسی) که از خاندان اصیل، مشهور و با اعتباری است ؛ نام‌آور ‏۳؛ نامبردار ‏‌یک‌. ۴؛ نامبرده ‏۳؛ نامور ‏۳ ‎(nâmvar)‎؛ نامی۱‏۸.
ق۴. سپهبد سوی کاخ بنهاد روی / چنان‌چون بوَد مردم جفت‌جوی ... چون از دور دستان سام سوار / بدید، آمد آن دختر نامدار - دو بیجاده بگشاد و آواز داد / که شاد آمدی ای جوانمرد و راد (فردوسی، ۱‏/۱۹۸‏) ║ ق۵. نشگفت باشدکه چون تو باشد / فرزند تو نامدار و فهام (فرّخی، ۲۲۳) ║ ق۶. ای وارث نامدار سلطانان را / فخر است به تو جمله مسلمانان را (امیر معزی، ۸۰۰) ║ ما را فرزندی است، نه فرزندی، بلکه دلبندی است جهان‌آرای ... و در مردی بی‌نظیر و نام‌گستر عالم و نامداری از بنی‌آدم، نام او خورشیدشاه (سمک، ۱‏/۲۶۷‏) ║ ق۷. ما همه نامدار ز اصل‌ و نسب / از صغر در صلاح و طالب رب (سلطان ولد، ۴۳) ║ ق۸. لهراسب ... بر دل اکابر ایران گران بود. جهت آنکه پدران او اگرچه شهزاده بودند، نامدار نبودند (حمداللّه مستوفی۲، ۹۱) ║ بحمداللّه این نامدار خَلَف / جگرگوشه جان و دُرّ صدف - به علم از تو بسیار داناتر است / به بازو و قوّت تواناتر است (عضد یزدی، ۲۷۶) ║ ق۹. بر الواح خاطر خردمندان و صحایف ضمایر هنرمندان مصدوقۀ حکایت امیر صاحب‌قران و احدوثۀ روایت اورق نامدار او ... پوشیده نمانَد (حافظ ابرو۱، ۱‏/۱۲‏) ║ ق۱۰. مدحت شهزاده‌های کامکار نامدار / تا به آدم نامدار و تا به خاتم کامکار (وحشی، ۳۰۵) ║ ق۱۱. به نام فخر بوَد جمله نامداران را / تو آن قوی‌نسبی کز تو نام را شرف است (طالب آملی، ۱۵) ║ شهزادۀ نامدار، مُلک دل خود را دل بسته به‌دست آن نگار داد (منوچهر نقّال۲، ۱۳۵) ║ ق۱۲. محمدعلی بیگ ... داعی حق را لبّیک اجابت گفته رحلت نمود و از آن، سه خلف نامدار ماند: فولاد بیگ و علی‌رضا بیگ، و شاه‌قلی بیگ (محمد مروی، ۱‏/۵۷‏) ║ ق۱۳. بار الاها، کن عیان بر من تو اسرار نهان / در کجا باشد حسین آن نامدار فاطمه (تعزیه، ۱‏/۱۹۲‏) ║ هم از دودۀ هاشم نامدار / یکی کرد بایست با خویش یار (سروش، ۲‏/۱۱۱۶‏) ║ تأویل سنبل به فرزند نیز کرده‌اند و فرزندی نامدار و نیکوکار بوَد (نوری، ۲‏/۱۳۷‏) ║ ق۱۴. موکب فیروزی کوکب شاهنشاهی ... روی سعادت به جانب چمن سلطانیه آورد و همواره در انتظار خبر از جانب فرزند نامدار بود (حسن فسایی، ۱‏/۶۸۷‏) ║ ۱۳۴۲ش. ورزش در ایران باستان هم مقام بلندی داشته‌است و در تاریخ می‌خوانیم که نیاکان نامدار ما اسب‌سواری را از جملۀ اصول تربیت می‌شمرده‌اند (جمالزاده۸، ۲۲۹)
۴. (درمورد نسل، نژاد و مانند آن) که متعلق به خاندانی با اصل و نسب عالی باشد ؛ بانام ‏۵؛ بانام ‏۷؛ نامور ‏۶ ‎(nâmvar)‎؛ نامی۱‏۱۱.
ق۴. هنر بهتر از گوهر نامدار / هنرمند را گوهر آید به‌کار (فردوسی، ۲‏/۴۰۷‏) ║ کز این تخمۀ نامدار ارجمند / نمانده‌است جز شهریار بلند (فردوسی، ۸‏/۴۱۷‏) ║ ق۹. از نسل نامدار امیر قزاغن آنچه به دست آمد مجموع را هلاک کردند و امیر بیان بر سریر امارت متمکن شد (معین‌الدین نطنزی، ۲۰۳) ║ ق۱۴. که این پاک دستور فرخنده‌پی / شد از تخمهٔ نامداران کی (ادیب‌الممالک، ۲‏/۷۰۰‏)
۵. (درمورد چیزی) که دارای جنس و کیفیت عالی، مرغوب و ارزشمند است؛ نفیس؛ ارزنده ؛ بانام ‏۶؛ نامبردار ‏‌یک‌. ۳؛ نامبرده ‏۴؛ نامور ‏۱۰ ‎(nâmvar)‎؛ نامی۱‏۵.
ق۴. سر ماه با افسر نامدار / سر شاه با تاج گوهرنگار (فردوسی، ۱‏/۲۶۳‏) ║ ق۶. گه ز مال طفل می‌زن لوت‌های معتبر / گه ز سیم بیوه می‌خر جامه‌های نامدار (جمال‌الدین اصفهانی، ۱۶۶) ║ ق۷. قضا خلعتی نامدارش دهد / قَدَر میوه در آستینش نهد (سعدی۱، ۱۹۶) ║ جمله تیغ‌ها نامدارند اما از همه تیغ‌ها هندی بهتر و گوهر‌دارتر و برّنده‌تر آید (فخر مدبّر، ۲۵۸) ║ ق۸. مجرّب است که بهترین نی‌شکر آن است که آب نیل می‌خورد و جهت آن مشهور که قند مصری و نبات مصری نامدار و نیکو بوَد (رشیدالدین فضل‌اللّه۷، ۱۸۲) ║ ق۹. به رسم پیشکش، بسی ظرایف و تحف از جواهر نامدار و لآلی شاهوار ... بفرستاد (شرف​الدین یزدی، ۱‏/۵۲۱‏) ║ ق۱۰. طبع ... سهیلی ... چون عقیق یمانی آبدار است و همچون لعل بدخشانی نامدار (سام میرزا، ۳۳۸) ║ چو انبان یکی ترکش نامدار / درونش پُر از تیر چون تیر مار (نازکی: سام میرزا، ۲۸۹) ║ ق۱۱. از دل پرخون من گردید طالع چون سهیل / آن عقیق نامداری کز یمن می‌خواستم (صائب، ۵‏/۲۵۷۲‏) ║ ق۱۲. طلا و نقره نامدار و زیب و زینت شهریاران روزگار و رشک مهر انور و غیرت ماه و اختر گشت (محمدابراهیم نصیری، ۲۰) ║ ق۱۳. انگور آنجا بسیار شیرین، و شراب آن قوی‌تر و شیرین‌تر شراب‌ها می‌باشد. در تمام فرنگ نامدار و قیمتی است و به تحفگی خورند (میرزا ابوطالب، ۳۸)
۶. (درمورد حیوان) که از نژاد خوب و اصیلی باشد ؛ نامبردار ‏‌یک‌. ۷؛ نامور ‏۵ ‎(nâmvar)‎؛ نامی۱‏۷.
ق۴. فرودآمد از بارۀ نامدار / بسی آفرین خواند بر شهریار (فردوسی، ۷‏/۵۶۵‏) ║ ق۵. به حمله‌ای صد‌ و ده پیل نامدار گرفت / چنان‌که بود در اقلیم هندوان سرور (عنصری۱، ۱۳۷) ║ ق۶. کاموی چوپان برخاست و به گلّه رفت و دو اسب نامدار بیاورد (سمک، ۵‏/۱۲۹‏) ║ ق۷. ما ... به آتش سُم اسبان نامدار خاک از قعر جیحون برانگیزیم (جرفادقانی، ۳۷) ║ ق۸. مرا هرگز در خاطر نگذشت که ... از این سپاه اندک روی برتابی و بگریزی و اسب نامدار ترا همچو خرگور گرفتیم و تو چون گوسپند کوهی از آواز شیر ژیان گریزان شدی (رشیدالدین فضل​اللّه۱۳، ۲‏/۱۱۳۷‏) ║ ق۹. از یمن نظر دوربین حضرت صاحب‌قران کامگار، آن اسب نامدار سبب نجات آن شاهزاده شد (شرف​الدین یزدی، ۱‏/۴۶۸‏) ║ ق۱۰. آن حضرت ... بخشش‌های لایق فرمود و اسبان نامدار گرانبها به هرکس اِنعام کرد (روملو، ۱‏/۵۴۳‏) ║ ق۱۱. رای همیردیو ... ده‌هزار سوار و پیادۀ بی‌شمار و پیلان نامدار داشت (بداؤنی، ۱‏/۱۳۱‏) ║ ق۱۳. سُمت نازم ای مَرکب نامدار / بکن جوهر خویش را آشکار (تعزیه، ۱‏/۱۰۲‏)
۷. (درمورد امری یا اتفاقی) که مهم و باشکوه و عظمت باشد ؛ بانام ‏۳؛ نامبردار ‏‌یک‌. ۹؛ نامور ‏۹ ‎(nâmvar)‎؛ نامی۱‏۱۰.
ق۵. میران‌شه بن‌قاورد، آن خسروی کز اوست / میری و خسروی طرب‌افزای و نامدار (ازرقی، ۲۶) ║ ق۶. ایالت و شحنگی بلخ و مضافات آن ... بر فرزند عمادالدوله‌والدین مقرر فرمودیم و مصالح این شغل خطیر و کار نامدار به تدبیر و رأی صایب او موکول گردانیدیم (منتجب‌الدین بدیع، ۷۷) ║ ق۷. قزل ارسلان ... غزوهای نامدار به‌ جای آورد (منهاج سراج، ۱‏/۲۶۴‏) ║ ق۸. آن مصاف به‌غایت بزرگ و نامدار بوده، چنانکه هنوز پیش مغولان، جنگ چینگگیز خان که به هونِگَان دابان کرده، عظیم معروف و مشهور است (رشیدالدین فضل‌اللّه۱۳، ۱‏/۴۴۵‏) ║ ق۹. امیرحسین و صاحب‌قران کامگار بعد از آن فتح نامدار عرض سپاهی که ملازم بودند بازدیدند، دوهزار سوار در شمار آمد (شرف​الدین یزدی، ۱‏/۲۹۳‏) ║ ق۱۰. خاقان سلیمان‌شان صاحب‌قران به‌ شکرانۀ این فتح نامدار، لوازم سپاس و مجاهد {ظ: محامد} پروردگار به‌ جای آورده (جهان‌گشای خاقان، ۱۷۵) ║ ق۱۱. بعد از این فتح نامدار به سه روز ملک‌الملوک با پانصد نفر از مردم اعتباری و اقوام رفیع‌مقدار خویش متوجه دارالسلطنۀ هرات شد (ملکشاه، ۱۴۳) ║ ق۱۲. بر تیسیر این فتح نامدار خسرو کامگار لوازم محامد پروردگار به‌ جای آورده (محمد مروی، ۱‏/۲۱۲‏) ║ ق۱۳. بعضی کهنسالان به نظر آمدند که کارهای نامدار کرده و تمول به هم رسانیده، از علم تجارت و بعضی هنرها وقوف کامل داشته‌اند (میرزا ابوطالب، ۸۵) ║ ق۱۴. به این فتح نامدار رونق بازار عظمت و اقتدار اتابکی یکی بر هزار شد (حسن فسایی، ۱‏/۲۶۲‏) ║ ۱۳۳۰ش. ناصر ملت نمود فتحی بس نامدار / هذا فتح قریب، هذا نصر مبین (بهار، ۱‏/۱۶۲‏)
۸. (درمورد چیزی) مهم و ارزشمند ؛ بانام ‏۲؛ نام‌آور ‏۵؛ نامبردار ‏‌یک‌. ۵؛ نامی۱‏۲.
ق۵. ای قلم دست خواجه را شایی / که بدان دست نامدار شوی (مسعود سعد، ۲‏/۹۰۳‏) ║ ق۶. از خلایق بزرگوار و شمایل نامدار آن پادشاه، دامَ‌ مُلکه، لطف طبع است و شمول رأفت و کمال رحمت (ابوحامد کرمانی، ۸۷) ║ تن به سر باشد عزیز و سر به افسر نامدار / بر تن دولت سری و بر سر مُلک افسری (امیر معزی، ۷۱۵) ║ امیراسفهسلار اجلّ شهید قماج ... بدین جاه و نام بزرگوار و منصب نامدار از اقران خویش پهلوانان و سپاه‌داران و فرمان‌دهندگان اطراف آفاق متفرّد شد (منتجب‌الدین بدیع، ۷۵) ║ ق۷. خدایا بر آن تربت نامدار / به فضلت که باران رحمت ببار [؟] (سعدی۱، ۳۹) ║ عاشقی در خشم شد از یار خود معشوق‌وار / گازری در‌ خشم گشت از آفتاب نامدار [؟] (مولوی۱، ۲‏/۲۹۲‏) ║ ق۹. زر اگرچه نامدار و سکه‌دار عالم است / لیک پیش همتش هرگز نیاید در شمار (بدر شیروانی، ۳۳۷) ║ ق۱۰. تا شد از نام شریفت نام‌دار انگشترین / بر ممالک یافت دست اقتدار انگشترین (واصفی، ۱‏/۵۱‏) ║ ق۱۳. آفتاب به تاریکی و ماه به خون مبدّل خواهد شد پیش‌ از آمدن روز عظیم و نامدار خداوند (فاضل همدانی۲، ۲۴۶) ║ ق۱۴. این اولین سور و نخستین سروری است که در این دولت نامدار زینت بزم روزگار گردید (حسن فسایی، ۱‏/۶۷۶‏)
۹. (درمورد سخن، نوشته و مانند آن) که سنجیده، پخته، فخیم و ارزشمند باشد ؛ نامور ‏۴ ‎(nâmvar)‎؛ نامی۱‏۶.
ق۵. کجا این داستانی نامدار است / در احوالش عجایب بی‌شمار است (فخر گرگانی، ۲۹) ║ ق۶. این نامۀ نامدار را که آن مجلس فرموده‌است ... بر من منت جان است (منتجب‌الدین بدیع، ۱۱۴) ║ ق۸. به نظم آرم این نامه نامدار / به شرطی که مهلت دهد روزگار (عضد یزدی، ۹۸) ║ ق۹. که فحوای این نسخۀ نامدار / حدیثی‌ است فرسودۀ روزگار (شرف‌الدین یزدی۱، ۸۰) ║ ق۱۰. بر آنم که از خلق شاهانه‌ات/ وز اطوارعالم‌پناهانه‌ات ـ به‌ نظم آورم نامۀ نامدار / که دستور شاهان بوَد در شعار (عبدی بیک۱، ۱۰۸) ║ ق۱۱. نام بلند، مزد خراش جگر بوَد / یاد از عقیق این سخن نامدار گیر (صائب، ۵‏/۲۲۸۸‏) ║ ق۱۳. نبشته در آن نامۀ نامدار / که مردی شود از حَرَم آشکار (سروش، ۲‏/۱۰۲۸‏)
۱۰. (درمورد خداوند) که دارندۀ اسماء حُسنیٰ است ؛ نام‌آور ‏۴؛ نامبردار ‏‌یک‌. ۶؛ نامور ‏۱۱‎(nâmvar)‎.
ق۵. از نام به نامدار ره یابد / چون عاقل و تیزهش بوَد جویا (ناصر خسرو۱، ۱‏/۱۸۲‏) ║ نام دلیل است بر نامدار و نامدار از نام بی‌نیاز است (ناصر خسرو۴، ۹) ║ این است حد نام و نامدار که بازنموده‌ شد؛ وز این مر جویندۀ توحید را راه گشاید (ناصر خسرو۴، ۱۰) ║ اگر نام خود نامدار بودی، پس چه گوییم که پیغمبران به تن قرآن اندر یا در مصحف نشسته‌اند. پس درست شد که نام دیگر است و نامدار``` دیگر (ناصر خسرو۷، ۸۵) ║ ق۶. جلیل است و جبار خدای جهان و جهانیان، کردگار نامدار نهان‌دان (میبدی، ۱‏/۱۵۹‏) ║ نام نامداری که نامش یادگار جان است و دل را شادی جاودان است (میبدی، ۱۰‏/۵۹۲‏) ║ خداوند حکیم، جبار نامدار عظیم، کردگار رهی‌دار علیم ... منت می‌نهد بر فرزند آدم و نیک‌خدائی و نیک‌عهدی خود در یاد ایشان می‌دهد (میبدی، ۳‏/۵۷۰‏) ║ ق۹. السامی: نامدار (خطیب کرمانی، ۴۰) ║ ق۱۱. آن نامور چه شد که پس‌ از وی زمانه را / در دست، نامدار دگر نیست جز نگین (قدسی، ۳۲۴)
۱۱. (درمورد کسی یا چیزی) که به نامی خاص نشاندار شده‌است ؛ نامبردار ‏‌یک‌. ۱۰؛ نامور ‏۷ ‎(nâmvar)‎؛ نامور ‏۸ ‎(nâmvar)‎؛ نامی۱ ‏۹؛ نامیاب‏۲.
ق۵. اینک از آن آفتاب‌ها چندین ستارۀ نامدار و سیارۀ تابدار بی‌شمار حاصل گشته‌است (بیهقی۱، ۱۱۶) ║ ق۹. ز القاب این شاه عالی‌تبار / شود سکه و خطبه هم نامدار (شرف​الدین یزدی، ۱‏/۷۸۷‏) ║ ق۱۱. تلاش نام تهی‌دست اگر کند عبث است / نگین ز دولت زر نامدار می‌گردد (منیر لاهوری، ۲۹۶) ║ مرد در پیری ز اندک سختی‌ای یابد شکست / ز آب‌ورنگ افتد نگین وقتی که گردد نامدار (واعظ، ۲۳۸)

معنی نامدار | فرهنگ جامع زبان فارسی