فرهنگ جامع زبان فارسیفرهنگستان زبان و ادب فارسی

زدودن

وضعیت: «در حال تأیید»
زدودن ‎zodudan, ze-‎ [بن مضارع: زدا(ی)]
‌یک‌. (فعل متعدی) ۱. (معمولاً با حرف اضافۀ از) (درمورد هر نوع آلودگی و چیز زاید، به‌ویژه زنگ،یا نقش و رنگ) کنار زدن یا از بین بردن و محو کردن آن، به‌ویژه با صیقل دادن.
ق۴. گر کند یاری‌ای {متن: یارئی} مرا به غم عشق آن صنم/ بتواند زدود زین دل غمخواره زنگ غم (رودکی، ۱۰۶۳) ║ ق۵. باد بگشاید ز روی نرگس و نسرین نقاب/ ابر بزداید ز روی سوسن و خیری غبار (قطران، ۱۳۷) ║ ق۶. زدوده زنگ درختان سپهر آینه‌گون/ کمال عدل تو زنگ دلم چرا نزدود؟ (امیر معزی، ۱۸۴) ║ ق۷. به ره در یکی دختر خانه بود/ به مِعجَر غبار از پدر می‌زدود (سعدی۱، ۱۸۸) ║ ق۸. ساقی به میِ چو زنگ بزدای/ ز آیینۀ جان خستگان زنگ (خواجو، ۵۱۴) ║ ق۹. ای زلیخا، غبار غم و اندوه از آینۀ دل بزدای که آنچه مقصود است باقی است (معین‌الدین فراهی، ۵۷۸) ║ ق۱۰. نقش دگر بتان که نمی‌رفت از نظر/ آن بت به نوک خنجر مژگان زدود و رفت (محتشم، ۲‏/۹۱۵‏) ║ ق۱۱. هر خطبه که نام تو در آن نیست، خطیبان/ چون حرف غلط از ورق دل بزدایند (قدسی، ۲۵۰) ║ ق۱۲. ای جشن، نقاب چهره برکش/ ای بزم، غبار طرّه بزدا (نشاط، ۲۴۴) ║ ق۱۳. رنگ زداید کسی ز لالهٔ حمرا؟/ بوی‌ رباید تنی ز نافهٔ اذفر؟ (قاآنی، ۲۵۰) ║ ۱۳۳۴ش. هرکس در منزل خود صاحب دو شاخه گُل و سبزی و یا دو کوزه شمعدانی و خرزهره است آب‌پاش یا آفتابه به دست به آب‌پاشی مشغول است و از زدودن گردوغباری که بر عارض عروسان چمن نشسته کِیف و حالی دارد (جمالزاده۵، ۷۹) ║ ۱۳۶۴ش. وقتی موتی طفل را می‌شست که خون‌های صورت و سینه‌اش را بزداید، می‌گریست (منصوری، ۲‏/۶۶۹‏) ║ ۱۳۸۶ش. دباغی پوست، فرایند زدودن مو، چربی و دیگر موادی است که در درازمدت موجب فساد و از بین رفتن پوست و محصولات ساخته‌شده از آن می‌گردد. (بهادری- بحرالعلومی: نامۀ بهارستان، ش۱۴و۱۳‏/۴۰۹‏)
۲. (درمورد رطوبت‌های معمولاً نامطلوب یا مضر برجای‌مانده در اندام‌های داخلی یا پوست) از بین بردن و پاک کردن آنها با دارو و مواد خوراکی.
ق۴. و مامیشا طلی را نیک شاید/ ورم کو گرم باشد او زداید (میسری، ۳۳) ║ ق۵. بنگر به خویش‌تن وگرت خیره گشت مغز/ بزدای از او بخار به پرهیز و غرغره (ناصر خسرو۱، ۱‏/۲۶۸‏) ║ ق۶. اسباب درشتی شش نوع است: یکی چیزهای زداینده کی به قوّت زدودن اجزا اخلاط غلیظ را ازهم ببَرَد چون سرکه و انگبین (جرجانی۱، ۱۰۷) ║ ق۷. فانیذ... امعاء را بزداید و بشوید و بر و سینه را پاکیزه کند از اخلاطِ ناشایست و سرفه را تسکین دهد (ابوبکر کاسانی، ۱‏/۳۸۲‏) ║ ق۱۲. وِشاقان وَشَق‌پوشِ نوش‌لب با نَهَل و عَلَل، عِلَل غَلَل از مزاج مجلسیان زدودند (مهدی استرآبادی، ۳۷۶) ║ ۱۳۷۱ش. خوردنِ یک مثقال (پنج گرَم) از گل و برگِ خشکِ سائیدة او... سببِ به‌بودِ زخمِ روده و خون‌ریزی و سرفة گرم و اسهال و دردِ روده و زدودنِ موادِ سوداوی و خلطِ خام می‌گردد (شهری۱، ۵‏/۲۹۲‏)
۳. (معمولاً با حرف اضافۀ از) (درمورد چیزی غیرمادّی یا حالتی نامطلوب) برطرف کردن آن ؛ زداییدن‏۱.
ق۴. ای راهنمای راست‌سخن، سخن من بشنو و دلیل من باش بر حق، تا شک از دل من بزدایی (بلعمی۲، ۱‏/۱۱۸‏) ║ ق۵. زدود از دل کافران کافری/ به شمشیر و برهانِ پیغانبری (عیّوقی، ۵) ║ ق۶. چون غراب از مشقت سفر آسوده شد و تعب حرکت از بِنیَتِ او زدوده گشت، روی به حضرت مَلِک مصر آورد (لمعه السراج، ۱۷۰) ║ چو شاه از جهان رسم آتش زدود/ برآورد از آتش‌پرستنده، دود (نظامی۷، ۲۵۴) ║ ق۷. از خروش این واجد، مهر دنیا از دل زدوده گردد و ساختن اسباب برخیزد و خلق را فراموش کند (محمد بن مطهر، ۸۱) ║ ق۸. پرتو نور تجلی چون ز شب ظلمت زدود/ بر سپهر ار تابش اختر نباشد گو مباش (ابن یمین، ۱۱۵) ║ ق۹. عشق اولِ او سرود و شادی است/ بیرون ز آهنگ نامرادی است - محنت کاهد طرب فزاید/ وز دل غم روز و شب زداید (جامی۳، ۲‏/۲۵۴‏) ║ ق۱۰. آرزوها بزدا تا نگری جلوۀ حسن/ که دل بی‌غرض آیینۀ بی‌زنگار است (وحشی، ۱۷۹) ║ ق۱۱. پیچ‌وتاب عشق را از دل زدودن مشکل است/ کِی به افشاندن توان بی‌نقش کردن بال را؟ (صائب، ۱‏/۵۸‏) ║ ق۱۲. ساقی به صفای طینت می/ بزدا غم دل به همّت می (حزین، ۶۹۷) ║ ق۱۳. اهالی آذربایجان به اخلاص و ارادت تمام روی به اردوی همایون آوردند و به شرف آستان‌بوسی مشرّف می‌شدند و به شکرانهٔ وجود پادشاه مرحوم غم‌های گذشته را از خاطر می‌زدودند (جهانگیر میرزا، ۲۱۰) ║ ق۱۴. شنیدن سخن راست خشم وی بزدود/ گناه او همه بخشید و عذر او پذرفت (ادیب‌الممالک، ۲‏/۷۵۷‏) ║ ۱۳۱۶ش. اگر این‌طور است اندوه را از صفحۀ خاطر بزدای که خداوند بندگان بینوا و مستمند خود را دوست دارد (مؤتمن، ۱۴) ║ ۱۳۵۵ش. موجّه وانمودن و اعلام این اصل برای آگاهی دوست‌ و دشمن می‌تواند سودمند و نیروبخش باشد و بسا اوهام ناسیونالیستی را از ذهن توده‌ها بزداید (به‌آذین۱، ۱‏/۱۱۱‏)
۴. (معمولاً با حرف اضافۀ از) (درمورد چیزی، به‌ویژه آینه) پاک کردن آن ار آلودگی‌ها و زواید، به‌ویژه با صیقل دادن، معمولاً برای شفاف و درخشان کردن آن ؛ زداییدن‏۲.
ق۴. خردمند بزدود آهن چو آب/ فرستاد بازش هم‌ اندر شتاب (فردوسی، ۶‏/۲۹‏) ║ ق۵. اگر خواهی آئینه را آب دهی چنان‌که روی نیکو نماید ... آئینه را پاک بزدای (تحفة الغرائب، ۲۱۰) ║ ق۶. شاه جهان ... به هر زبانی ستوده است و آینۀ دولت از زنگ فنا به مصقلۀ بقا زدوده‌است (محمد بخاری، ۴۸) ║ ق۷. هرچه شهوت‌ها متراکم‌تر، معانی کلام محجوب‌تر ... چه دل چون آینه است و شهوت‌ها چون زنگ و معانی قرآن چون صورت‌هایی که در آینه بنماید و ریاضت دل به دور کردن شهوت چون زدودن آینه (مؤیّد خوارزمی، ۱‏/۶۱۶‏) ║ ق۸. عید نو کآئینۀ دل‌ها ز زنگ غم زدود/ بر وزیر شه‌نشان فرخنده و پیروز باد (ابن یمین، ۳۹۱) ║ ق۹. با صیقل محبت بزدای پاره‌پاره/ آینۀ درون را از زنگ بی‌نیازی (عصمت بخارائی، ۴۶۵) ║ ق۱۰. اگر شاهزادۀ عالمیان آئینۀ ضمیرِ منیر را از زنگ دغدغه زدوده، به نور توکل بیاراید ... من بنده متعهد می‌شوم که امیرنوروز را با لشکر دشمن‌سوز ... بر سر بایدو رسانم (خواندمیر۲، ۳۰۸) ║ ق۱۱. گرچه گردید دوتا قامت ما چون صیقل/ تیغ خود را نزدودیم ز زنگار دریغ (صائب، ۵‏/۲۴۸۱‏) ║ ق۱۲. تمثال غبار من‌ومایید چو بیدل/ صد سال گر آیینه زدایید همین‌اید (بیدل، ۱‏/۸۱۰‏) ║ ق۱۳. زدائید اگر لوح دل از زنگ اضافات/ همه جام جم و آینهٔ غیب‌نمائید (صفای اصفهانی، ۲۲۱) ║ ق۱۴. معین‌الملک دست بالا زد و با دقت کامل این وصلۀ فیض و شرف و آیت فوز و برکت را به‌ مدد مسواک و ماهوت‌پاک‌کن از گرد‌ و‌ غبار زدود و با یک توپ تنزیب لفافه کرد (امین‌الدوله، ۲۰۶)
۵. (معمولاً با حرف اضافۀ از) (درمورد چیزی غیرمادّی) بهبود دادن و اصلاح کردن آن از طریق برطرف کردن عیب‌هایی که بر آن عارض شده‌است یا ویژگی‌های نامطلوبش ؛ زداییدن‏۳.
ق۴. کنون با پرستنده و دایگان/ از ایران بزرگان و پُرمایگان ـ فرستید زودش به‌نزدیکِ من/ زداید مگر جان تاریک من (فردوسی، ۶‏/۴‏) ║ ق۵. زهی زدوده و افزوده دین و دولت را/ به رای‌های صواب و به عزم‌های متین (مسعود سعد، ۲‏/۶۵۲‏) ║ ق۶. اگر عطا دهد تو بدان آلوده شوی ... و اگر بلا دهد تو بدان از گناه زدوده شوی (احمد طوسی، ۱۷۴) ║ از هوای هرکه جز تو جان‌ و دل بزدوده‌ام/ وز وفای تو چو نار از ناردان آگنده‌ام (سنایی۱، ۹۲۲) ║ ق۷. بدین رأفت همه مطیع گشتند و ضمایر از نفاق بزدودند تا به وقت آنک خبر رسید که سلطان محمد منهزم از ماوراء‌النهر مراجعت کرده‌است (جوینی، ۲‏/۲۰۹‏) ║ ق۱۱. گوشه‌گیرانی که دل را از هوس نزدوده‌اند/ خلوت خود را ز فکر پوچ محفل کرده‌اند (صائب، ۳‏/۱۲۲۰‏) ║ ق۱۲. دلت از هوس نزدوده‌ای، ره معنی‌ای {متن: معنیی} نگشوده‌ای/ ز جنون سر به‌ هوا مرو چو سحاب دامن تر به کف (بیدل، ۲‏/۳۷۶‏)
‌دو‌. (فعل لازم) (درمورد هر نوع آلودگی) کنار زده شدن و از بین رفتن.
ق۱۱. به آن ناخن کزان کاری گشاید/ به آن صیقل کز آن زنگی زداید ... که رشک طور گردان منزلم را/ نجات از تیه ظلمت ده دلم را (سنجر کاشی، ۴۸۴) ║ ق۱۲. دشوار بود منّت همجنس کشیدن/ زنگ از دل آیینه به شستن نزداید (تأثیر، ۴۵۶)

معنی زدودن | فرهنگ جامع زبان فارسی