فرهنگ جامع زبان فارسیفرهنگستان زبان و ادب فارسی

زبر

وضعیت: «در حال اصلاحات ویراستاری»
زبر ‎zabar, ze-‎ [گونۀ دیگر: ازور، زور؛ (توضیح: در بعضی شواهد ممکن است که مقصود زِبر (ز + بر) باشد.)]
‌یک‌. (اسم) ۱. سمت یا جهت بالا ؛ ازبر ‏‌دو‌. ۲؛ زور‏‌یک‌. ۱.
ق۴. یکی چشمه دیدم به دشتی فراخ/ وز او بر زبر راهِ ایوان و کاخ (فردوسی، ۶‏/۱۴‏) ║ ق۵. محنت به‌سانِ آتش تیز است کس ندید/ هیچ آتشی که میل نبودش سوی زبر (بهرامی سرخسی: شاعران بی دیوان، ۴۰۷) ║ ق۶. هوا ... از آب و خاک سبک‌تر است ... و آتش چون از این هر سه سبک‌تر است، لاجرم بر زبر عناصر است و به فلک نزدیک‌تر (ابن سهلان، ۱۰) ║ ق۷. اگر سنگی خرد بر زبر سر مرده آویزند، بعد از آن بازگشایند، چون کسی را تب گیرد و تب دیرینه باشد، آن سنگ بر وی آویزند شفا یابد (خواجه نصیر۴، ۱۹۵) ║ ق۸. از سیر سپاهت خم چوگان فلک را/ گه گوی زمین زیر و گهی بر زبر آمد (سلمان ساوجی، ۸۴) ║ ق۹. صورت پستی افلاک بوَد با قدرش/ اینکه بینی که زمین زیر و فلک بر زبر است (جامی۱، ۲‏/۴۴۳‏) ║ ق۱۰. سر تا پایش را آتش فراگرفت. خود را در فرات انداخته، بر زیر سر وی می‌گردید. هرگاه که سر از آب برمی‌آوردی، آتش در وی می‌افتادی، تا که در میان آب و آتش به عقوبت تمام جان بداد (حافظ حسین، ۲‏/۴۱۹‏) ║ ق۱۱. چوگان قضا سوی زبرشان ببرد گه/ افتند گهی زیر سراسیمه چو گوی‌اند (فیض کاشانی، ۱۲۸) ║ ق۱۲. به این طریقه اگر نیست گردش گردون/ چرا زحل ز مَه و آفتاب بر زبر است (تأثیر، ۱۰۱) ║ ق۱۳. سر از جای برداشت لختی نشست/ فروغ خدایش برده ز دست ـ که فرمان رسیدش که بار دگر/ نظاره یکی کن به‌سوی زبر (سروش، ۲‏/۱۰۷۰‏) ║ ق۱۴. جمله بهرِ مصلحت کردیم در بحری شناه/ من شدم چون دُر به زیر آنان چو خس اندر زبر (ادیب‌الممالک، ۲‏/۲۲۱‏) ║ ۱۳۲۳ش. من در همان ساعت از زبر عرش ناظر و شاهد کردار تو بودم (جمالزاده۴، ۸۵)
۲. جایی یا فضایی که در سطح چیزی یا روی آن قرار دارد ؛ ازبر ‏‌دو‌. ۱؛ زور‏‌یک‌. ۲.
ق۴. بفرمود تا همه سپاه را گِرد کردند و بالش‌های دیباه بر زبر یکدیگر نهادند و آنجا برنشست تا همة سپاه او را بدیدند (بلعمی۲، ۲‏/۷۸۹‏) ║ ق۵. موش چون شیشه‌ای یابد که اندر آن روغن باشد بر زبر آن نشیند (شهمردان۱، ۱۱۷) ║ ق۶. بر آن خوان پنج نان بود و بر سر هر نانی ناری بود پوست‌بازکرده، و بر زبر هر ناری سیبی (ابوالفتوح، ۴‏/۴۶‏) ║ ق۷. در صفت حجر نیلوفر و خواصّ او: سنگی است در دریاء محیط، روز با زیر آب می‌شود و شب بر زبر می‌آید (خواجه نصیر۴، ۱۶۳) ║ ق۸. ظاهر اعضای او سنگ است و باطنش حیوان ... به‌ قوّتِ ارادی، که آفریدگار او را اعطا کرده‌است، با زیر آب می‌شود و باز بر زبر آب می‌آید (ابوالقاسم کاشانی، ۱۸۶) ║ ق۹. آسمان گر ز تو بالاترک استاد چه شد/ بحر را چبود اگر خار باستد به زبر؟ (بدر شیروانی، ۵۷) ║ ق۱۰. بعضی که نفسی چند از حیات باقی داشتند، پای بر زبر مردگان نهاده، بر سر آن دیوار می‌آمدند و به تیغ غازیان شربت مرگ می‌چشیدند (روملو، ۲‏/۱۰۵۳‏) ║ ق۱۱. عجایب دیگر در ناحیۀ قلعه‌گاه اوق ریگی‌ است به بلندی کوهی ... چون شخصی چیزی آلوده بر زبر او اندازد، آن کوه بنالد همچو رعد (ملکشاه، ۱۵) ║ ق۱۲. گل مکان بر زبر شاخ گرفت/ سرو سر از کَنَف باغ کشید (نشاط، ۹۶) ║ ق۱۳. یک‌چند نشستی به سعادت زبر زین/ اکنون به سلامت بنشین بر زبر گاه (سروش اصفهانی: خورموجی، ۲۵۴) ║ ق۱۴. دیدم چون کاروان کواکب گردون/ بر زبر بُختیان نهاده ظعاین (ادیب‌الممالک، ۲‏/۳۴۶‏)
۳. علامت فتحه.
ق۱۱. همچو کِلکی کو زبر را کرده از یک نقطه زیر/ رمحت از یک زخم سازد آسمان را خاکسار (اشرف مازندرانی، ۱۰۵) ║ ق۱۴. نقطه‌اش را بگذار، زبرش را بگذار بالا، زیرش را پائین (دهخدا۳، ۲۵۲) ║ ۱۳۲۹ش. خط فینیقی برای حرکات زبر، زیر و پیش علامتی نداشته (مخبرالسلطنه، ۲۳۹) ║ ۱۳۶۸ش. تکیة ملاهایِ این مکتب‌خانه‌ها کلّا ًبر روی صداهای حروف از فتحه و کسره و ضمّه و شَدِّه و مَدِّه و تنوین یا زبر و زیر و پیش و تشدید و اَلف‌ اَلفا و نونین، یا بالا و پائین و وسط و تشدید و کلاه و نونِ دوصدا بود (شهری۲، ۴‏/۴۴۹‏) ║ ۱۳۸۶ش. خوانش نَو در شاهنامه به زبر یکم و واوِ صامت است و با گَو ... قافیه می‌شود (جلال خالقی مطلق: نامۀ بهارستان، ش۱۳-۱۴‏/۲۳۰‏)
‌دو‌. (قید) بر بالا؛ در بالا ؛ اززبر؛ زور‏‌دو‌..
ق۴. بفرمود تا قفص کردند ... و آن قفص را دو در کرد، یکی زیر و یکی زبر (بلعمی۱، ۲۰۱) ║ ق۵. به‌ زیر درفش اژدهای سیاه/ زبر شیر زرّین و بر سرش ماه (اسدی۳، ۶۳) ║ ق۶. از صنعت چرخ و دستکردش/ دوزخ زبر و حمیم گِردش (خاقانی، ۴۶) ║ ق۷. لاله بررغم طبیعت زیرش/ دود تیره است و زبر آتش ناب (قمری آملی، ۸۴) ║ ق۸. ز آن طلسمی که کرد مرد دلیر/ مه زبر شد عطارد اندر زیر (امیر خسرو۳، ۱۳۲) ║ ق۹. الثنیّة: ... یکی از چهار دندان پیش که دو زیر و دو زبر است (دهار، ۱‏/۱۸۳‏) ║ ق۱۰. آن محبّ خاندان زیر بغلِ او را خالی دید، درآمد و تیغ خود را بر زیر بغلِ دغلِ آن خارجی زد که سر زیر و پای زبر از مرکب به‌مثابۀ دو لَخت دیوار به دو پاره شد (ابومسلم‌نامه، ۲‏/۳۰۲‏) ║ ق۱۲. یازی چون دست و پای سوی عنان و رکیب/ رخشِ گهرپوش زیر چترِ مرصع ‌زبر (هاتف، ۳۶)
‌سه‌. (صفت) ۱. (درمورد سمت و جهت بخشی از چیزی) بالا.
ق۴. همان است کز تور و سلم دلیر/ زبر شد جهان آن‌کجا بود زیر (فردوسی، ۲‏/۲۵۵‏)
۲. (درمورد کسی یا چیزی) که از نظر مکانی بالاتر از دیگری یا چیز دیگر واقع شده‌است.
ق۵. هرکسی دعوی همی‌کند که او زبر است و راستی او راست و دیگران نه راست‌اند یا باشگونه (بیرونی، ۱۷۱) ║ ق۷. گفتم که جای او زبَر از چرخ آفتاب/ گفتا که پای او زبر از فرق مشتری (فرید احول، ۲۵۹)
۳. (درمورد کسی یا چیزی) که از نظر مقام و مرتبه یا قدرت بالاتر و برتر از دیگران است.
ق۵. زبرین چرخ فلک زیر کمین همت توست/ نه عجب گر تو به‌ قدر از همه‌ عالم زبری (فرّخی، ۳۹۹) ║ ق۶. گر زبر از عشق غایتی است من آنم/ ور زبر از حسن صورتی است تو آنی (ادیب صابر، ۲۴۷)
۴. (درمورد عدد) که مرتبة بالاتری نسبت به اعداد دیگر دارد.
ق۵. اگر تجنیس خواهیم کردن، زبرترین مرتبه را در شست ضرب کنیم و آنچه گِرد آید بر آن بیفزاییم که زیر اوست (بیرونی، ۴۴)
۵. (درمورد چیزی) که از نظر مکانی، بالاتر و بلندتر از چیزهای دیگر است.
ق۵. کهی بلند و بر او قلعه‌ای نهاده بلند/ بلندهای جهان زیر و او ز جمله زبر (عسجدی۱، ۳۶)
۶. (درمورد ارزش و قیمت) بالاتر و زیادتر.
ق۵. خداوندا گهردانی که شهری پرگهر بیند/ بکوشد تا بچیند هرچه در قیمت زبر بیند (فرّخی، ۴۲۵)
۷. (درمورد قسمت و بخشی از چیزی) بالای آن.
ق۶. خدای عزّ و جلّ بیافرید و عقل را از نوری پوشیده‌کرده، ... و از رجا نیمة زبرش آفرید (ابونصر خانقاهی، ۲)
ارجاعات: زیروزبر

معنی زبر | فرهنگ جامع زبان فارسی