فرهنگ جامع زبان فارسیفرهنگستان زبان و ادب فارسی

رحم

وضعیت: «تأییدشده»
رحم ‎rahem‎ [جمع: ارحام؛ <عربی>]
(اسم) ۱. (پزشکی) اندامی در دستگاه تولید مثل زنان و بیشتر پستانداران ماده، واقع در حفرهٔ لگنی، دارای دیواره‌های ضخیم عضلانی که نطفه در آن تشکیل می‌شود و وظیفهٔ اصلی آن نگهداری، رشد و تغذیهٔ جنین تا هنگام زایمان است ؛ زهدان‏۱.
ق۴. رحم چنان آمده‌است به خلقت که تمدد پذیرد و فراخ شود بدان‌وقت کی زن بار گیرد، و تنگ شود و خُرد بدان‌وقت که بار ندارد (اخوینی، ۹۹) ║ ق۵. چون فرزند را اندر رحم صورت بندند فرشته‌ای بندد که ورا ملک‌ الارحام گویند (مستملی، ۲‏/۸۵۰‏) ║ ق۶. پس در پیشانی آدم علیه‌السلم دایره‌ای از نور همواره نمودی ... و همچنان می‌بود تا در رحم حوا قرار گرفت (نجم​الدین راوندی، ۱۰) ║ ق۷. بدان که نطفه چون در رحم افتاد، نمودار جوهر اول است. چون چهار طبقه شد، نمودار عناصر و طبایع است (عزیز نسفی، ۱۴۷) ║ ق۸. چون نطفه در رحم زن رسد، گرهی شود گرد و شش روز به رنگ خود بماند. و آنگاه درون آن گره در موضعی که به مرکز قریب‌تر باشد از نطفۀ او خون پدید آید (نخشبی، ۳۳۷) ║ ق۹. قذی: خاشاک و مثل آن چیزی که در چشم افتد و یا در آب و شراب افتد و مانند مذی آدمی چیزی است سفید که از رحم گوسفند بیرون آید بعد از زائیدن گوسفند (محمد بن عبدالخالق، ۲‏/۱۰۴۷‏) ║ ق۱۰. تخم لفاح هر کسی که بخورد رحم را پاک گرداند و اگر مخلوط سازند به کبریتی که آتش ندیده باشد و زن آن را حمول سازد قطع نَزف دَم از او بکند (عمادالدین شیرازی، ۱۵۷) ║ ق۱۱. محمد در حرم رفت، بازوبندی در بازو داشت گشوده، به روح‌افزا بانو داد و گفت: دانم که از من فرزندی در رحم تو نقش بسته است؛ اگر پسر باشد، این بازوبند را به بازوی او ببند (منوچهر نقّال۲، ۱۰۹) ║ ق۱۲. خطمی ... مُدرِ حیض است و هرچه مفتح افواه رحم و مُدرِ حیض بود، باعث اسقاط می‌شود در اکثر؛ خصوص به مستعدان و ضعیف‌مزاجان (ارزانی، ۳‏/۸۵۶‏) ║ ق۱۳. خدای‌ تعالی ... نطفه را به رحم می‌فرستد و مَلَکی می‌فرستد که آن را متشکل کند و مصوَّر نماید تا آنکه خلقت آن تمام شود (نورالدین جزایری، ۲‏/۲۷۵‏) ║ ق۱۴. تزویج کنید بکرها را که دهان ایشان پاکیزه‌تر است، و رحم‌های ایشان پاک‌تر است، و پستان‌های ایشان شیردارتر است (ابوالقاسم یزدی، ۲‏/۴۲۹‏) ║ ۱۳۰۹ش. در آب منی مرد و زن هردو نطفه است که چون به‌ هم رسید، مولود در رحم زن تولید می‌شود (نواب رضوی، ۲‏/۹۵۶‏) ║ ۱۳۳۴ش. ارسنیک را با خمیر مخلوط کرده، به‌وسیلۀ انگشت وارد رحم زن می‌کرد و به این طریق او را می‌کشت (جزایری، ۵۶) ║ ۱۳۸۳ش. زنی از صندلی پشتی گفت: شنیدم سرطان رحم میاره (پیرزاد۲، ۱۵۶)
۲. خویشاوندی و نسبت خانوادگی.
ق۴. بترسید از خدای آنک بپرسندتان بدان و رحم‌ها، که خدای هست بر شما نگاهبان (تفسیر طبری، ۱‏/۲۸۸‏) ║ ق۶. عُتبه دست بر دست او نهاد و او را سوگند داد به حق رحم و خویشی (ابوالفتوح، ۱۷‏/۶۷‏) ║ ق۷. در این محل فایده و موضع انتباه سه جایگاه است: ... سوم آنکه بدانی که رحم و قرابت و پیوند نسب، اصلی اکید و سببی معتبر است (دهستانی، ۱‏/۳۰۴‏) ║ ق۸. دختر از خویشاوندان خود خواهید که آن رحم را نزدیک گرداند و نسب را ثابت کند (ابن هندوشاه۱،۱، جزء۱‏/۶۸‏) ║ ق۹. در آن روز مرد از برادر خود بگریزد و ... شفقت خویشی و رحم بر جای نماند هیچ‌کدام را پروای دیگری نباشد (ابوالمحاسن جرجانی، ۱۰‏/۲۹۴‏) ║ ق۱۳. امروز به ملاباشی سیاهه‌ای دادم که برای یک‌صدوده نفر از اجداد گرام ... و امنای دولت حیاً و میتاً که حق دوستی و رحم و تعلیم و غیره داشتند، اجرت بدهد نایب بگیرد که برای هریکی یک طواف با غسل و نماز و آداب به‌جا آورند (فرهاد میرزا، ۲۱۳) ║ ۱۳۵۳ش. در منقطع‌الاخر مصرف موقوفه اقارب فقیر واقف خواهد بود ازحیثِ رحم نه ازحیثِ ارث، بنابراین دخترزاده بر برادرزاده مقدّم است، عمو و دایی مستوی‌الدرجه‌اند (مردوخ، ۲‏/۱۶۲‏) ║ ۱۳۹۸ش. علامهٔ طباطبایی ابتنای ارث بر معیار رحم و خویشاوندی را مقتضای فطری بودن اسلام دانسته‌است (رحیم نوبهار: دانشنامه‌های حقوقی، ش۴‏/۴۴۴‏)
۳. کسی که با دیگری نسبت خانوادگی یا ارتباط نزدیکی دارد؛ خویشاوند ؛ صلۀ رحم‏۲.
ق۵. دوست دارد آن بدکردار که آن روز بازخرد خود را از عذاب آن روز به فرزندان خویش ... و به خویشانی که مأوی کردندی او را، یعنی رحم مَحرَم و هرکه در زمین است همه فدا کندی پس برهاندی او را (سورآبادی۲، ۲‏/۱۲۴۳‏) ║ ق۱۴. وقف نکند مسلمان چیزی را بر کافر حربی، اگرچه رحم او باشد (ابوالقاسم یزدی، ۱‏/۳۴۷‏) ║ ۱۳۴۰ش. همسایه بر سه قسم است: اوّل همسایه‌ای که سه حق دارد و آن همسایه‌ای است که مسلمان و رحم باشد، دوم آن‌که دو حق دارد و آن همسایۀ مسلمان است، سوم همسایهٔ کافر که فقط حق همسایگی دارد (دستغیب، ۲‏/۴۲۸‏)
۴. زایمان.
ق۶. از یُمن و خجستگی زن آن است که نکاحش آسان بود و رحمش آسان، یعنی مهرش اندک بود و ولادتش آسان (ابوالفتوح، ۵‏/۲۹۹‏)
با رحم پیوستن
⇅ رحم پیوستن.
ق۵. بترسید از آن خدای که از او خواهید همه حاجت‌ها و خویشی‌ها نگاه دارید، با رحم بپیوندید (سورآبادی۲، ۱‏/۱۲۵‏)
رحم بریدن (بریدن: بریده داشتن، بریده کردن)
(معمولاً با حرف اضافۀ از) قطع کردن ارتباط دوستانه و نزدیک با خانواده، خویشاوندان و نزدیکان ؛ رحم قطع کردن.
ق۴. هرگه شما را در زمین ولایت باشد و مملکت یابید و اندر زمین فساد کنید و رحم ببرید از خویشان ... خدای عز و جل مر او را لعنت کرده‌است (بلعمی۲، ۴‏/۱۱۶۸‏) ║ ق۵. شاید بوَد که شما که منافقانید اگر ولایت این امت بیابید از پس از پیغامبر صلی‌ الله‌ علیه‌ و سلم که اندر زمین فساد کنید به کشتن و معصیت کردن و فساد کردن ... و رحم‌ها بریده کنید (قرآن کمبریج، ۲‏/۲۱۵‏) ║ ق۶. فاسقان ... آنچه ایزد تعالی او را فرموده‌است که بپیوندند، یعنی رحم را، که حق تعالی به پیوستن آن فرموده‌است، بریده می‌دارند (معین‌الدین نیشابوری، ۱‏/۴۹‏) ║ ق۷. چون در آن کار گناه یا بریدن رحمی بودی، پس او دورترین مردم بودی از آن. و هرگز کسی بر او نیامدی، از آزاد یا بنده، که نه در حاجت او قیام نمودی (مؤیّد خوارزمی، ۲‏/۷۷۸‏) ║ ق۸. رجل اباتر: مردی که رحم بُرّد (زنجی، ۱‏/۲۸‏) ║ ق۹. القطیعة: رحم بریدن (دهار، ۱‏/۵۰۲‏)
رحم بریده داشتن
⇅ رحم بریدن.
رحم بریده کردن
⇅ رحم بریدن.
رحم پیوستن (رحم: با رحم؛ پیوستن: پیوسته داشتن، پیوسته کردن)
← صلۀ رحم‏۱.
ق۴. فرمودیم تا به‌راستای خویش و پیوندان نیکویی‌ها کنند و رحم پیوسته دارند (قرآن پاک، ۲۸) ║ ق۵. فکرت اندر علم همچون روزه داشتن است ... بدان دانند حلال از حرام، و بدان پیوندند ارحام، و آن است امام کارها، و تبع آن است مزد خردمندان (اسفراینی، ۱‏/۳۴۰‏) ║ ق۶. رفق و رحم پیوستن از فرایض است. و رحم بریدن از کبایر است (بحر الفوائد، ۱۳۰) ║ ق۷. جز نیک مکنید تا به دوزخ مبتلا نشوید، رحم‌ها پیوسته کنید تا در عمر شما زیادت بود (فخر مدبّر، ۴۹۵) ║ ق۸. حقّ برادران و خویشان رحم پیوستن است و رشتۀ عقوق گسستن، و در سرّا و ضرّا با ایشان مشابک و مشارک بودن (نظام تبریزی، ۴۷) ║ ق۹. رسول گفت: خدای را پرست و به او شرک میار و نماز به پای دار و زکوة بده و رحم پیوند تا همچنان باشد که بر راحله‌ای باشی که به بهشت می‌رود (ابوالمحاسن جرجانی، ۵‏/۷۳‏)
رحم پیوسته داشتن
⇅ رحم پیوستن.
رحم پیوسته کردن
⇅ رحم پیوستن.
رحم فرودآمدن
(پزشکی کهن) قرار گرفتن رحم در پایین‌تر از جای طبیعی خود در لگن به‌علت تحلیل رفتن و شل شدن رباط‌ها و بافت‌های نگهدارندۀ آن دراثر عواملی مانند افزایش سن و زایمان‌های مکرر و سخت ؛ زهدان بیرون آمدن.
ق۴. چُن رحم فرودآید زن را نیک سود دارد وَرا اندرنشستن به آبی که پخته بوَند اندر وی مورد و سُعد و نارسُفال، و چُن از آن بیرون آید این دارو به وَی بپراکند و به‌دست بازبرَد زهدان را (اخوینی، ۵۵۰)
رحم قطع کردن
← رحم بریدن.
ق۵. گویند که این آن دنیاست که به‌سبب این ... خون‌های ناحق ریختید و رحم قطع کردید (غزالی۲، ۳۶۸)
رحم گشادن «منتظر ویراستاری»
زاییدن.
ق۶. تا مادر جان رَحِم گشاده‌ست/ بهتر خلفی ز تو نزاده‌ست (خاقانی، ۱۵۶)
ترکیبات دیگر: آبستنی خارج از رحم؛ اختناق رحم؛ افواه رحم؛ انقلاب رحم؛ برندهٔ رحم؛ پرولاپس رحم؛ دهانهٔ(/دهنهٔ) رحم؛ رقبهٔ رحم؛ سیلان رحم؛ صلهٔ(/ صلت)رحم؛ عنق رحم؛ فروافتادگی(/افتادگی) رحم؛ فم رحم؛ فیبروم رحم؛ قاطع رحم؛ قرابت رحم؛ قرابت و رحم؛ قطع رحم؛ قطع‌کنندهٔ رحم؛ قطیعت رحم؛ گردن رحم؛ لولهٔ رحم؛ نقر رحم؛ نقرهٔ رحم

معنی رحم | فرهنگ جامع زبان فارسی