وضعیت: «در حال ویراستاری»
بازایستاندن۲ bâz(’)istândan
⇐ بازستاندن.
ق۶. «یُسْقَوْنَ مِن رَحیقٍ» میآشامانند ایشان را از رحیق. «مَختوم» جام آن مهر کرده. «ختامُهُ مسْکٌ» مهر آن مشک. «ختامُهُ مسکٌ» که از دهن بازایستاند، بوی مشک آید (میبدی، ۱۰/۴۱۱) ║ ق۷. هر کس که بر وی سنی از اشتر لازم شود که او را نباشد، و به نزدیک او به سن بالاتر از آن باشد، آن را به زکات فرادهد و دو گوسفند بازایستاند یا بیست درم (مختصر نافع، ۶۸) ║ ق۹. لشکر امیر مبارکشاه آهستهآهسته پستر میرفتند تا نزدیک درۀ کروخ رسیدند، مردم هراة دگر پیش رفتند، اما بسیار گله و رمۀ ایشان که برده بودند بازایستاندند (حافظ ابرو۲، ۱۵۴)