وضعیت: «در حال اصلاحات ویراستاری»
بازاستادن۱ bâzestâdan, -’estâdan
۱. ← بازایستادن ۱، ایستادن ۸؛ بازستادن.
ق۴. اگر زحیر گردد ... علاج وی سه چیز بوَد ... از اول کار از غذا باز باید استادن یک دو روز (اخوینی، ۴۱۱) ║ ق۵. ابد عبارت است از آن وقت که فلک از گشتن بازاستد به بازداشتن حق (مستملی، ۱/۳۸) ║ ق۶. هرگاه کی مردم به پیری رسد ... برنشستن و رفتن سخت نافع باشد لکن نباید کی مانده شود و پیش از ماندگی از ریاضت باز باید استادن (جرجانی۱، ۲۱۱) ║ ق۷. تا کی به نهایت میخواهی رسید در کبر خود و باز نخواهی استاد از لهو خود (مقامات حریری، ۷) ║ ق۸. هزار بار اگر خامه را زبان ببری / نه ممکن است که بازاستد از بیان کَرَم (ابن یمین، ۱۳۳) ║ ق۹. خلیفه از مباشرت معاشرت دلبران موافق و مساره و مشاورت وزیر مخالفطبع منافق بازناستاد (اسفزاری، ۱/۳۱۶) ║ ق۱۰. أکدی: بازاستاد از دادن (قرآن ۱۰۸: فرهنگنامۀ قرآنی، ۱/۲۲۰) ║ ق۱۱. فلک ز گردش خود بازاستد ار شاید / کنون که کرد جدایی میانۀ من و یار (فیّاض لاهیجی، ۷۷) ║ ۱۳۳۰ش. از نماز بامدادان تا به هنگام زوال / بازنستادند یک دم آن دو لشکر از قتال (بهار، ۱/۸۴)
۲. ← بازایستادن ۳، ایستادن۱۳.
ق۴. بوَد کی سبب ناآمدن فرزند کوتاهی قضیب مرد بوَد ... و بوَد کی اندر رَحِم ریش بوَد یا حیض بازاستاده بوَد (اخوینی، ۵۱۹) ║ ق۵. در این دو بهشت دو چشمه بود آببرآرنده که هرگز بازنهاستد (سورآبادی۱، ۴/۲۵۰۵) ║ ق۶. آنجا که سبب علت، بازاستادن استفراغی معتاد باشد چون استفراغ طمث و چون بواسیر، رگ صافن باید زد یا بر ساق حجامت کردن (جرجانی۲، ۱/۵۸۷) ║ ق۷. مدت هفت سال در عهد او هیچ حیوانی از اسپ و شتر و گاو و گوسپند نتاج نداد و از آسمان باران بازاستاد (منهاج سراج، ۱/۳۳۱) ║ ق۸. بودی که کسی از تو نشانم دادی / تا خون دلم ز دیده بازاستادی (خواجو، ۵۵۳) ║ ق۹. زمان عبارت است از مقدار این جنبش چون میبینند که امتداد زمان را بریدن نیست باید که بدانند که این جنبش را بازاستادن نیست (عبداللّه قطب، ۳۸۴) ║ ق۱۰. از نقش و نگار در و دیوار شکسته / آثار پدید است صنادید عجم را ـ تا گوهر آدم نسبم بازناستد / ز آبای خود ار بشمرم اصحاب کَرَم را (عرفی، ۲/۱۲) ║ ق۱۱. خونم ز دیده بازناستد مگر دمی / کاین زخم را به رشتۀ حسرت رفو کنند (فیّاض لاهیجی، ۵۳۱)
۳. ← بازایستادن ۵، ایستادن۳۴.
ق۴. بهدرستی بنمودیم فرعون را نشانههای خویش، همه بهدروغ داشت و بازاستاد (تفسیر طبری، ۴/۹۹۰) ║ ق۵. ایشان کافر شدند و انکار میکردند و بازمیاستادند از پذیرفتن حق (سورآبادی۱، ۴/۲۶۱۶) ║ ق۶. روزۀ اهل شریعت بازاستادن از مضطرات است از وقت سپیدۀ صادق تا وقت غروب آفتاب (خمرکی، ۲۵۹) ║ ق۷. درآویخت هریک از ما به دامن او و پاره داد او را پارهای از عطای خود. بازاستاد از پدیرفتن پارۀ من و گفت: من نقصان نکنم شاگردان خود را (مقامات حریری، ۱۲۴) ║ ق۹. حداد: بازاستادن زن از زینت بعد از وفات شوهر (محمد بن عبدالخالق، ۱/۵۰۷) ║ ق۱۰. أبین: نخواستند و بازاستادند (قرآن ۱۰۸: فرهنگنامۀ قرآنی، ۱/۴۰)
۴. ← بازایستادن۷.
ق۴. چون مسیب از رود بگذشت، مردی هزار از او بازاستادند و به هر منزلی کسی همی بازاستادی. چون مسیب به حد سغد آمد با او هفتصد مرد مانده بودند (بلعمی۲، ۵/۱۵۷۶) ║ ق۶. فما اسرع کف الناس عن مسألتک اذا آسوا من بذلک ... چه بسیار زود بُوَد بازاستادن از مردم از سؤال کردن از تو، چون نومید شوند از بخشیدن تو (ترجمۀ نهج البلاغه، ۲/۳۵۸) ║ جهانداری که از ده قرن پیش از هیبت بأسش / ز مُلک خویش بازاستاد ابراهیم بن ادهم (سوزنی۱، ۱۹۱) ║ ق۷. اگر رحیل کنم پیاده، بترسم از دواعی هلاک و اگر بازاستم از همسفران، تنگ شود راههای من (مقامات حریری، ۹۹) ║ ق۸. فرعون ... معبّران را بخواند و از ایشان پرسید. گفتند: از بنیاسرائیل پسری در وجود آید که هلاکت تو و زوال مملکت تو بهدست وی بود. فرعون بفرمود تا مردان بنیاسرائیل از زنان بازاستادند (ابوسعید شیعی، ۵۲۸)
۵. ← بازایستادن۶.
ق۵. اگر بازاستند از اسلام، بگیرید ایشان را و بکشید ایشان را هرجا که بیابید ایشان را در حلّ و حرم (سورآبادی۱، ۱/۴۵۴) ║ ق۶. عزب رأی امریء تخلف عنی ... دور باد تدبیر مردی که بازاستاد از من (ترجمۀ نهج البلاغه، ۱/۲۷) ║ ق۸. خبر آمدش که معاویه به شام از علی بازاستاد و خویشتن را بیعت میکند و خون عثمان را میجوید (رشیدالدین فضلاللّه، ۳/۱۸۱۹) ║ ق۱۰. تن زود به خواری ای جَلَب بنهادی / وز گفتۀ خویش نیک بازاستادی (خواندمیر۱، ۲/۵۲۱) ║ ق۱۱. صددتم: بازاستید شما (قرآن ۱۲۳: فرهنگنامۀ قرآنی، ۳/۹۲۲)
۶. ← ایستادن ۲، بازایستادن۴.
ق۵. به همۀ راهها ... آنجا که رباطی و دیهی نیست به نزدیکی آن دیهی که باشد، باز باید استد تا ارتفاعهای آن را جمله میکنند (نظام الملک، ۱۳۳) ║ ق۶. سلطان ارسلان از اصفهان کوچ فرمود و عزالدین صتماز در اصفهان بازاستاد و در شهر دربست (ابوالرجاء۱، ۲۴۳) ║ ق۷. بیارامید نزدیک آن افروختگی ایشان ... بازاستاد بدان قدر که ببندند دوال نعلی یا محکم کنند دوالی که بار بندد بدو (مقامات حریری، ۲۹۸) ║ ق۸. چون به مقام سیاهکمر خلخال رسیدیم ... حال بر وی بگردید ... آنجا توقف کرد و من به حضرت شیخ آمدم. حالی که شیخ را نظر مبارک بر من آمد فرمود: پیره بدرالدین مهمان تو کو؟ گفتم: به سیاهکمر بازاستاد. فرمود: نیک کرد (ابن بزّاز، ۲۸۷) ║ ق۹. هزاراسف با تنی چند به کرگیل بازاستاد و در نواحی آمل همه شب حرامیگری میکرد (مرعشی، ۵۲)
۷. ← بازایستادن ۱۴، ایستادن۴۲.
ق۵. پدر ما را دوازده پُسر بود یکی را بکشتند چندان بگریست تا چشمش بازاستاد (اسفراینی، ۳/۱۱۱۵)
۸. ← بازایستادن ۲، ایستادن۳.
ق۶. به چشم من جواب آید ز بغداد / که از شرم تو بازاستاد دجله (سوزنی۱، ۳۷۰) ║ ق۷. دلبری دید همچو بدر تمام / که برون آمد از یکی حمام ...
شیخ را چون نظر بر او افتاد/ صورت دوست دید بازاستاد ـ از دل و جان درو همی نگرید / هر نظر او به روی دیگر دید (عراقی، ۳۶۹) ║ ق۸. چون شیخ قدم مبارک در دهلیز خانۀ او نهاد، بازاستاد و دست به دعا برداشت (ابن بزّاز، ۷۶۰) ║ ق۹. حبس: به کسر حاء، چوب یا سنگی یا گلی که در پیش ممرّ آب نهند تا آب را ببندد و بازاستد (محمد بن عبدالخالق، ۱/۵۱۷) ║ ق۱۳. آیت عزمت به کشتی ار بنگارند / بازناستد به صدهزاران لنگر (قاآنی، ۲۳۷)
۹. ← ایستادن۶.
ق۶. شخص سه حرف است و چهار نقطه، جمله هفت باشند. این هفت روح بر بالای ناطقه بازاستادهاند از هفت دور الهی چون قوس قزح والّا اینهمه برافراز ناطقه توانند نشستن (ام الکتاب، ۵)
۱۰. ← بازایستادن ۱۲، ایستادن۷.
ق۷. گفتم یاران خود را: اگر حاضر بودی سروجی درین مقام هرآینه که شفا دادی درد بی درمان را. گفتند: اگر فرودآرند این را به ایاس، هرآینه بازاستد بر نومیدی و دراستادیم خوض میکردیم در دژوار داشتن آن و بستگی در آن (مقامات حریری، ۱۱۵)
۱۱. ← بازایستادن ۱۹، ایستادن۲۶.
ق۷. لم یعقّب: بازناستاد (قرآن ۵۲: فرهنگنامۀ قرآنی، ۴/۱۸۲۷)
۱۲. ← ایستادن ۱۰، بازایستادن۸.
ق۸. تربّصوا: بازاستید (قرآن ۹۶: فرهنگنامۀ قرآنی، ۲/۴۴۵) ║ ق۹. تریث: درنگ کردن و بازاستادن (محمد بن عبدالخالق، ۱/۳۱۷)
۱۳. ← بازایستادن ۱۱، ایستادن۲۴.
ق۸. ظلت: بازاستادی (قرآن ۸۸: فرهنگنامۀ قرآنی، ۳/۹۸۰)
۱۴. ← بازایستادن ۲۳، ایستادن۱۵.
۱۳۳۰ش. مهتر قاجار مردی کرد و بازاستاد دیر / زین ثبات و پردلی شد بر امیر زند چیر (بهار، ۱/۹۱)