فرهنگ جامع زبان فارسیفرهنگستان زبان و ادب فارسی

فتوای

وضعیت: «در دست علوم انسانی»
فتوای ‎fatvây, fe-‎ [گونۀ دیگرِ فتوا؛ فعل همایند: دادن]
(اسم) ⇐ فتوا.
ق۱۰. از درندۀ چهارپایان که گوشت ایشان حرام است، پس‌ماندۀ ایشان نجس است. در اسپ خلاف است. فتوای بر آنکه پس‌ماندۀ او پاک است (سعدالدین هروی، ۳۱) ║ ق۱۱. حاجی ابراهیم سرهندی فتوای به اباحت لباس سرخ و زعفرانی داد و حدیث در آن باب روانه کرد (بداؤنی، ۲‏/۱۴۵‏) ║ ق۱۲. فتوای شیخ‌الاسلام و اَفَندیان عِظام صادر شده بود ... مُشعِر بر اینکه‌: قتل و اَسر طایفۀ ایران عموماً مباح و مذهب ایشان مخالف مذهب اسلام است. امنای دولت عثمانی آن فرمان و فتوای را مصحوبِ عبدالله افندی به موصل فرستاده (مهدی استرآبادی۲، ۳۸۵) ║ ق۱۳. عرض کردم که: اگرچه در کتاب دلایل، در مفطر بودن دخان صوم را توقّف فرموده‌اید، لیکن در حاشیة‌منه نوشته‌اید که: اظهر عدم مفطر بودن دخان است. آن جناب فرمود که: مقتضای دلیل را نوشته‌ام؛ لیکن فتوای به آن نداده‌ام و راضی نیستم که کسی این فتوا را نسبت به من دهد (تنکابنی، ۱۲) ║ ق۱۴. نمی‌دانم که به شما خبر داده‌اند یا خود دل شما فتوای می‌دهد که او در اینجاست (طاهر میرزا۲، ۷۲۵)

معنی فتوای | فرهنگ جامع زبان فارسی