وضعیت: «تأییدشده»
زاهر zâher [همآوا: ضاهر، ظاهر؛ جمع: زواهر؛ صورت تفضیلی: ازهر؛ <عربی>]
(صفت) ۱. (مجاز) آشکار و واضح ؛ ازهر ۸؛ زاهرهیک. ۵.
ق۵. روزگارش بر خلق پوشیده بود و وی را براهین ظاهر و آیات زاهر (هجویری، ۲۱۷) ║ ق۶. او را کرامات مشهور است به آیات باهر و براهین زاهر (عطّار۲، ۲/۳۳۹) ║ ق۸. او بزرگی یگانه و فاضلی علامه ... بود ... انتسابش به دودمان وزارت مبیّن و ظاهر، و انتمایش به خاندان صدارت معیّن و زاهر (منشی کرمانی۱، ۸۶)
۲. (مجاز) (درمورد گل) شاداب و زیبا.
ق۵. گل که شب ساهِر شود پژمرده گردد بامداد/ وین گل پژمرده چون ساهِر شود زاهر شود (منوچهری، ۳۱)
۳. دارای درخشش و تلألؤ؛ درخشان ؛ ازهر ۳؛ زاهرهیک. ۴.
ق۶. هر صفحهای از وی جهانی و هر ورقی آسمانی، هر سطری آفتابی و هر کلمهای شهابی، هر لفظی بحری زاخر و هر حرفی دُرّی زاهر (ظهیری۱، ۱۴) ║ ق۷. پس معتمدان نصب کرد تا در قعر بحر غوّاصی کردند و از آنجا لؤلؤ لالا استخراج کرد و از معادن، جواهر زاهر به فکرت برون آورد و انواع نبات و اشجار را در موضعی معیّن بنشاند و ثمار آن را انتظار میکرد (عوفی۱۱، ۲۰۳) ║ ق۹. ازبرای یوسف لباسهای فاخر و خلعتهای زاهر مهیا کرد (معینالدین فراهی، ۳۳۳) ║ ق۱۲. رایض خیالش، گاهی به مِقرَعۀ رَجاحت، مُحَجَّلاتِ لغات تازی تاخته و غایص فکرش زمانی از بِحارِ لهجۀ دَری، دُرّی زاهر ... ظاهر ساخته (مهدی استرآبادی، ۲۱) ║ ق۱۴. شمشیر و قبا بلکه تمام جامۀ او مکلل به جواهر و دراری و لآلی، البسهاش درخشنده و زاهر (اعتمادالسلطنه۳، ۶)
۴. (مجاز) (درمورد چیزی) برجسته و ممتاز ؛ ازهر ۲؛ زاهره یک. ۱؛ زهر(zohr).
ق۶. بدان که اکتساب ثواب آخرت به حسب زاهر است نه به نسب طاهر و به ثروت باطن است نه به قوّت ظاهر (محمد ملطیوی۱، ۵۲۳) ║ ق۷. فضایل ذات او بر عِرق طاهر و مَحتدِ زاهر دلیلی قاطع و برهانی ساطع بود (جرفادقانی، ۳۶۸) ║ ق۸. خواجه جلالالدین طاهر ... بروجهیکه مقتضای فکر حمید و ... امانت وافر و کفایت زاهر و علم وافی و عمل زاهی اوست، به ضبط کارخانۀ مملکت ... قیام نماید (ابن هندوشاه۱، ۲/۹۶) ║ ق۱۲. اسدالله الغالب که ذرّیۀ طیّبهاش را با شاکلۀ مقدّسش مشاکلت فطری است ... کمینه زائر مزار انورش لیث زائر، و پرند شراعیَّش شراع سفینۀ شرعِ زاهر (مهدی استرآبادی، ۵۴۱) ║ ق۱۳. لاجرم دست مجاهدت گشوده قصد بیتالصنم کرد و فرصتی مغتنم جست که معبد فارغ از بار معبود ساخت و عرضۀ نار نمرود گشت تا نسیم رحمت از گلشن عزت در اهتزاز آمد و معجزی زاهر چهره نمود (قائممقام۱، ۲۷۷)
۵. زاهره یک. ۲ ؛ ← ازهر۱.
ق۶. نسب شریف و حسب منیف او در پادشاهی و لشکرکشی از آفتاب زاهرتر است (ابوحامد کرمانی، ۷۷) ║ ق۷. شمسالدین حمزة بن المؤید الطغرائی، رحمهالله، که در ... متانت نظم و حصانت نثر ... بحر زاخر و بدر زاهر ... و نادرۀ ایام بود، در شیوۀ انشای ترسل و قرض نظم از فلک تاسع تجاوز نموده بود (ابن بیبی، ۱/۲۷۴) ║ ق۸. صحبت با علمای فاضل و ندمای کامل که در اشاعت آثار علوم و افاضت انوار معقول و مفهوم هریک بحری زاخر و بدری زاهر بودند آراسته میداشت (عزیز استرآبادی، ۴۲۹) ║ ق۱۲. همینکه مِهر باهِر با هزاران فرّ از فراز کوه، کُوّۀ افق و صوّۀ خاک و هوّۀ ارض را منوّر ساخت، نیّر لوای آفتابتاب نیز آغاز بزوغ و اشاعۀ خورشید فروغ کرده مِهر جهانافروز طلعت خسروی بر ظاهر کوه و فضای ضاهر زاهر گردید (مهدی استرآبادی، ۳۳۸)
۶. (مجاز) (درمورد ذهن) دارای توانایی فراوان در درک و دریافت و تشخیص مسائل ؛ ازهر۴.
ق۶. خاطرم در ستر دیوان دختران دارد چو حور / زهرهشان پرورده در آغوش طبع زاهرم (انوری، ۲/۶۸۷) ║ هست خشم قاهرش را شدّت نارالجحیم/ هست رای زاهرش را قوّت حبلالمتین (جبلی، ۱/۳۷۶) ║ ق۷. پس چنانک فرزند نسَبی را محلّی شریف و محطّی لطیف باید ابکار افکار را نیز مکان مکین و خاطری متین باید طلبید و نفْسی طاهر و نهادی زاهر (محمد ملطیوی، ۱۷۷)