وضعیت: «در حال ویراستاری»
ساکنی sâkeni
(اسم) ۱. ← سکون۱۰.
ق۴. اگر «خلقالأولین» خوانی، به فتح خا و ساکنیِ لام همین معنی دهد (چند برگ تفسیر، ۲۸) ║ ق۵. و لایتبدّل اسماؤه؛ و نامهای او بدل نگردد، ازبهر آنکه نام تبدّل گشتن آنجا بود که مسمی متغیر گردد، چنانکه ساکن متحرک گردد و نام ساکنی از او برخیزد (مستملی، ۱/۳۰۴) ║ ق۶. و علیمی موافقت کرد ایشان را فی «رأی کوکباً». ابوعمرو جمله را اماله کند و لکن «را» مفتوح گوید و نافع بینبین خواند. این جمله آنگه باشد تا او را ساکنی ملاقی نشود یا به ضمیری نپیوندد (ابوالفتوح، ۷/۳۵۵)
۲. ارجاع در ارجاع دارد. میتوان به «آرامش» نیز ارجاع داد ؛ ← سکون۱.
ق۵. اگر این سگ را به ادب داری، در تو صبر و بردباری و عفو و ثبات و شجاعت و ساکنی و شهامت و کرم پدید آید (غزالی۱، ۱/۲۴) ║ ق۶. گفتند مراد طُمأنینه و ساکنی است و امنی است از خوف (ابوالفتوح، ۹/۲۰۷) ║ ق۷. راست گفتن آرامش دهد و دروغ به شک افکند؛ یعنی هر کس که از چیزی خبر دهد، اگر راست گوید و آنکس عاقل بود در دلش ساکنی بدید آید (شهاب الاخبار۱، ۹۰) ║ ق۸. دل ساکنی ندارد بی خاک آستانت/ ای خاک آستانت تا حشر مسکن ما (کمال خجندی، ۱/۴۰)
۳. (میتوان به «انفعال» ارجاع داد (ایجاد نشده است)) انفعال و پرهیز از انجام دادن کار.
ق۵. ساکنی به کار آورد تابدانحد کی کسلانی شمرند. حالش به فساد بازگردد و برادران را غم و اندوه رسد و مرگ نیز ممکن بود (شهمردان۲، ۴۷۰) ║ ق۸. نفس را چون رام جویی، ساکنی بهتر ز جهد/ پیل را چون پست خواهی، چاره نیکوتر ز زور (امیر خسرو۴، ۴۹۱)
۴. ← سکون۳.
ق۵. گر هست بر تو گردش، اَشغال بر من است/ کار جهان به ساکنیام دارد اِستوا (اسدی۵، ۱۰۰) ║ ق۶. خاک در ساکنی پسندیدهست/ چون بجنبید آفت دیدهست (سنایی۴، ۱۷۳) ║ ق۷. دل در کف تو از تو ولیکن ز شرم تو/ سیمابوار بر کف تو ساکنی نداشت (مولوی۱، ۱/۲۶۳)
۵. شکیبایی و درنگ هنگام انجام دادن کاری و یا قرار گرفتن در موقعیتی.
ق۵. از آتش ساکنی روی نیست و با تیغ از ایمنی بوی نیست (خواجه عبدالله۱، ۱/۳۵۴) ║ ق۶. هرکه تأنی کند و ساکنی، به صواب رسد یا نزدیک بود به صواب و هرکه شتابزدگی کند، خطایش افتد و یا نزدیک بود به خطا (شهاب الاخبار، ۴۹) ║ ق۷. ساکنی کردن و میان کاری نگاه داشتن و خاموش بودن جزوی است از بیستوشش جزو از پیغمبری (شهاب الاخبار۱، ۱۳۰)
۶. سکونت و اقامت در جایی.
ق۵. یکی در فتوح ساکنی ساکن شده و یکی در فتوح سکون گامها در برّ و بحر عالم روان گشته (خواجه عبدالله۱، ۱/۱۱۰) ║ ق۶. مهر رسول مرسل و مهر علی و آل/ بر دل گمار و گیر به جنّات ساکنی (سنایی۱، ۷۰۱) ║ ق۷. مرغ دلم میطپد، هیچ سکونی نداشت/ مسکن اصلیش دید، یافت در او ساکنی (مولوی۱، ۶/۲۳۷)
۷. ← سکون۸.
ق۶. مادۀ صفرایی سبک و گرم و آشفته باشد و هرگاه کی میل آن فروسو باشد، نشان قوّت طبیعت و ساکنی علت و نقصان حرارت باشد؛ بدینسبب نشان سلامت باشد (جرجانی۱، ۱۰۰) ║ ق۷. اگر سوز دل مسکین بدیدییی از این لقمه/ زبهر ساکنی سوزَش شکمسوزی همارهستی (مولوی۱، ۵/۲۴۵)