فرهنگ جامع زبان فارسیفرهنگستان زبان و ادب فارسی

خاک‌سرشت

وضعیت: «در حال ویراستاری»
خاک‌سرشت ‎xâkserešt‎
(صفت) ۱. آفریده‌شده از خاک ؛ خاکی‌سرشت‏۲.
ق۵. چنان‌که خاک‌سرشتی، به‌زیرِ خاک شوی/ بنات خاک و تو اندر میان خاک‌آگین (رودکی: رادویانی، ۱۲۵)
۲. (مجاز) (کسی) که بی‌ارزش و فرومایه است.
ق۶. لیک در مدح چنین خاک‌سرشتان از حرص/ عمرنا من قِبَل الفضّة کالرّیح ذَهَب (سنایی۱، ۷۰)
۳. (کسی) که بسیار فروتن و متواضع است، خاکی‌نهاد.
ق۱۱. پراگنده‌خاطرانِ هرجایی را قیاس مکن که این بیدلانِ خاک‌سرشت را دل کجاست (علّامی، ۱‏/۵۴۳‏)
۴. (مجاز) (کسی) که برای انجام دادن کارهای بزرگ از کوشش، علاقه و همّت لازم بی‌بهره است؛ دون‌همّت.
ق۱۲. مخواه جوهر همّت ز طبع خاک‌سرشت/ که نیست غیر دنائت قبول طینت کِه (بیدل، ۱‏/۲۰۰‏)