فرهنگ جامع زبان فارسیفرهنگستان زبان و ادب فارسی

شدید

وضعیت: «در حال ویراستاری»
شدید ‎šadid‎ [جمع: اشدا(ء)، شداد؛ (صورت تفضیلی و عالی: اشد)]
(صفت) ۱. دارای درجۀ بالایی از قوّت و یا تأثیر ؛ شدیده‏‌یک‌. ۱.
ق۶. دوستان تو را ثواب جزیل/ دشمنان تو را عذاب شدید (جبلی، ۱‏/۸۳‏) ║ ق۷. از نُبی بشنو که شیطان در وعید/ می‌کند تهدیدت از فقر شدید (مولوی۲، ۳‏/۶‏) ║ ق۸. عذابی شدید است هجران تو/ خطایی عظیم است تأخیر من (نزاری، ۲‏/۲۵۲‏) ║ ق۹. دست در سفره چون به نان نرسد/ نزد صوفی زهی عذاب شدید (صوفی هروی، ۷۴) ║ ق۱۰. درسر این دو ولایت، میرزاسلطان‌احمد به میرزاعمرشیخ متعرّض شده منجر به نزاع‌های شدید شد (دوغلات، ۱۴۴) ║ ق۱۱. از صدمات شدید و غرّش عنیفش ... لرزه در اندام قصور افتاده (مفید بافقی، ۳، ق۲‏/۵۲۸‏) ║ ق۱۲. از آمدورفت تو کبابم چه توان کرد؟ / رفتی و چنین آمدی ای رنج شدیدم (بیدل، ۲‏/۴۱۷‏) ║ ق۱۳. او در زیر اسب کوفته شد و صدمۀ شدیدی بر کمر و روی و پای او وارد آمد (اعتمادالسلطنه۵، ۲‏/۱۰۲۵‏) ║ ق۱۴. پس از آرامی بلاد، سیاستی قوی و عقوبتی شدید می‌بایست تا عموم مردم آسوده باشند (حسن فسایی، ۱‏/۴۷۰‏) ║ ۱۳۲۴ش. باید سعی کرد موقعیت دولت‌ها را در این بحران‌های شدید که برای استقلال مملکت خطر دارد، تثبیت کرد (آل‌احمد۶، ۸) ║ ۱۳۴۶ش. ناگهان ضربه‌ای شدید به پشت گردنش کوبیده شد و حرف تو دهانش مُرد و برق از چشمش پرید (محمود۳، ۷۸) ║ ۱۳۸۲ش. شاملو ... ایرادهایی بر شاهنامه و همچنین خوانندگان آوازهای سنتی گرفت که با حمله و انتقاد شدید اهل شعر و ادب و هنر روبه‌رو شد (جعفری، ۲‏/۸۷۳‏)
۲. (سخن، فرمان، حکم، لحن یا مانند این‌ها) که قاطع، تند و یا تهدیدآمیز است ؛ شدیداللحن؛ شدیده ‏‌یک‌. ۴؛ غلاظ‌وشداد ‏۳؛ غلیظ‌وشدید‏۲.
ق۸. خانۀ من زندان را نشاید، اگر با شما خطابی شدید کردندی، به خانه من نفرستادندی شما امروز و امشب مهمان منید (ابن هندوشاه۱، ۱، جزء۱‏/۲۸۲‏) ║ ق۱۲. به صلاح مملکت‌داری و مطیع و منقاد نمودن هر طوایف را در هنگام ورود ایل‌چیان مذکور، ازبرای مزید تأکید حکم اکید و فرمان شدید خطاب به همگی اهل ایران ... صادر گردید (محمد مروی، ۳‏/۹۸۰‏) ║ ق۱۴. استدعا از آن مقام منیع داریم که یک حکم شدید عاجل فوری بنمایند که بیش‌ از این سرگردان نباشیم (اسناد تجاری، ۲۳۱) ║ ۱۳۶۰ش. هنگام سخن امینه با لحن شدید/ می‌کرد به تبعید کسان را تهدید (حالت۱، ۴۲۲)
۳. (بنا یا شیءای) که به‌راحتی ویران نمی‌شود و یا از بین نمی‌رود.
ق۴. مثل این جای و این مکان شدید/ کس ندیدست و کس نخواهد دید (دقیقی، ۹۸) ║ ق۵. چون فریشتگان آن ضجرت و دلتنگی او دیدند، گفتند: ... تو پناه باززده‌ای به رکنی شدید، و ما رسولان خداایم (اسفراینی، ۳‏/۱۰۳۴‏) ║ ق۸. به عزیمت هزیمت روی به دیار بعید و جبال شدید نهادند (رشیدالدین فضل​الله۶، ۵۷) ║ ق۱۰. دیگری شیرین‌شمایل لیلی‌خصایلی بود که برخلاف رسم و عادت بر دل موزونان بیزار از نسوان نیز بندهای شدید و قیدهای سدید می‌نهاد (محتشم، ۲‏/۱۳۷۷‏) ║ ق۱۱. رکن اعظم دولت این دودمان و سدّ سدید و دافع شدید طوفان هجوم سپاه روم از آذربایجان بود (محمود افوشته‌ای، ۲۷۷) ║ ق۱۲. داور منان و کردگار جهان جلت عظمته ... یکی از بندگان پسندیدۀ خود را به تأیید سدید ... و به تشیید شدید ... مشید سازد (محمدابراهیم نصیری، ۱۷۸) ║ ق۱۳. سدّ قوی و رکن شدیدی برای دولت هستید (فرّخ خان، ۳‏/۸‏)
۴. (چیزی) که دارای شدت و حجم زیاد است ؛ شدیده‏‌یک‌. ۵.
ق۹. «بغی» از حد درگذشتن و ستم کردن و سخت باران شدید (محمد بن عبدالخالق، ۱‏/۲۹۰‏) ║ ق۱۲. باران شدیدی شد، به حدی که لباس سیه‌فام ظلمت در قامت شب به رنگ آبی مبدل گشت (مهدی استرآبادی۲، ۵۰) ║ ق۱۳. حکمران خوارزم ... عزم تسخیر خراسان نمود. در حومۀ شهر مشهد مقدس برف و باد شدید اردوی او را متفرّق ساخت (اعتمادالسلطنه۲، ۳‏/۱۵۶۷‏) ║ ق۱۴. در ورود به منزل چند نوبت باران شدید بارید (امین‌الدوله، ۲۲۶) ║ ۱۳۰۹ش. باران شدیدی گرفت که بیم آن بود که عمارات چوب‌پوش خراب شود (نواب رضوی، ۱‏/۶۴۵‏) ║ ۱۳۶۷ش. به‌دلیل موشک‌باران شدید صبح، زن‌ها فراموش کرده‌اند تدارک شام ببینند (کوشان۲، ۲۷)
۵. (کسی) که فاقد نرمی و ملاطفت در رفتار است ؛ شدیدالبطش ‏۱؛ شدیدالخصام؛ شدیدالعداوه؛ شدیدالعمل؛ شدیدالغضب؛ شدیدالنفاق؛ شدیده ‏‌یک‌. ۳؛ غلاظ‌وشداد ‏۲؛ غلیظ‌وشدید‏۱.
ق۵. رحیم آن باشد که ورا شدت نباشد و بر عدو شدید نباشد. الا که بر وی رحیم باشد (مستملی، ۲‏/۵۴۶‏) ║ لباس و رسوم متصوّفه {متن: متصوف} نداشتی و با اهل رسم شدید بود (هجویری، ۲۰۸) ║ ق۷. متعلّقان بر در بدارند و غلیظان شدید برگمارند تا بار عزیزان ندهند و دست جفا بر سینۀ صاحب‌تمیزان نهند (سعدی۲، ۱۶۴) ║ ق۱۰. [در] دروازه‌ها و کوچه‌بندهای بیرون شهر قزلباشان شدید و نویسندگان مفسد ازپی تحقیق این امر بازداشت (قاضی میر احمد۱، ۱‏/۲۲۰‏) ║ ق۱۳. مقرر شد که فرمان قضاجریان صادر و محصلی شدید تعیین شده به رشت برود و هرطور ممکن است اهتمامی در زود رسانیدن هدایا نماید (قائم‌مقام، ۲‏/۱۸۵‏) ║ ق۱۴. با دوست مهربان بُد و با دشمنان شدید/ هردم جسارت نوی از او شدی پدید (لاهوتی، ۱۳۰) ║ ۱۳۶۸ش. معلم باید هرچه شدیدتر و شمرتر باشد (شهری۲، ۴‏/۴۵۰‏)
۶. (وضعیت یا شرایطی) که منجر به آزار، رنج، درد و یا سختی می‌شود ؛ باشدت ‏۱؛ شدیده‏‌یک‌. ۲.
ق۵. بوجعفر به هزیمت رفت برحالی شدید چنان‌که تنها افتاد (نظام الملک، ۱۵۵) ║ ق۶. در عیادت بیماری شدیم، سخت به حالی شدید بود، پنداشتی کبوتربچه‌ای است که موی از وی بکنند (ابوالفتوح، ۳‏/۱۳۴‏) ║ ق۸. هریک خود را امیری فرض می‌کردند و رستمی درحساب می‌آورد چون آن حالت شدید و امر مفجع موجع را مشاهده کردند پس جستند (سیف هروی، ۴۹۲) ║ هر مقصد شریف و مطلب جلیل که قصد آن کند به معاونت اخوان یکدل و موافقت دوستان موافق دست دهد و هر خطب عظیم و امر شدید که پیش آید به مظاهرت و ممانعت ایشان دفع شود (عبدالرزاق کاشانی، ۲۶۰) ║ ۱۳۴۰ش. در نهی از منکر به تفصیلی که می‌آید باید رعایت مراتب بشود یعنی تا ممکن است مرتبۀ سهل‌تر را بگیرد و به مرتبۀ شدیدتر تجاوز نکند (دستغیب، ۲‏/۵۵‏)
۷. (کسی یا حیوانی) که توانایی انجام کارهای سخت و خطرناک را دارد، دلیر ؛ باشدت ‏۲؛ شدیدالبطش ‏۲؛ شدیدالقوة.
ق۶. چون دو لشکر درمقابل یکدیگر آمدند و ابطال و شداد لشکر ماوراءالنّهر و خراسان از قلب حرکت کردند، نیمی از لشکر ماکان به جنگ دستی گشادند و باقی حرب نکردند (نظامی عروضی، ۲۶) ║ ق۷. جمعی از شداد لشکر سلطان محمد که در بیشه‌ها پنهان شده و به مصاعب پناه برده بودند به غیاث‌الدین متصل شدند (سیرت جلال​الدین، ۱۳۱) ║ ق۹. آری چون نفس را برای تحمل عذاب آن نار آفریده‌اند که یک شعله از آن که در آسمان گیرد فی‌الحال بگدازد ناچار او را چنین صلب و شدید باید بود تا تاب چنین عذاب بیاورد (عبدالله قطب، ۱۸۷) ║ ق۱۳. از راهزنان این مُلک حدیدتر و شدیدتر و صلب‌تر نیستند و بر اسب شجاعت و غرور سوارتر نه (میرزا ابوطالب، ۱۶۵) ║ ق۱۴. بالخصوص کسان نصرة‌السلطان و اعوان او که از جنود ابلیس شدیدتر و شریرتر اغلب دهات را به‌کلی ضایع و خراب کرده (انجمن تبریز، ۱‏/۱۶۶‏)
۸. (سخن، پیمان، قول و مانند این‌ها) که قابل اعتماد و بدون تغییر است ؛ غلاظ‌وشداد‏۱.
ق۷. آن معاقد اکید و معاهد شدید چنان در زلزال اضطراب و ممر ذهاب و ایاب افتاد که واهی‌تر از هوای صبیان و بی‌ثبات‌تر از ابر تابستان گشت (تاریخ شاهی، ۲۵۸) ║ ق۹. با جمعی از خواص و مقرّبان عقد بیعتی آغاز نهاد و با ایشان مواثیق شدید و معاهد اکید مستحکم گردانید (حافظ ابرو۱، ۱‏/۱۶۰‏) ║ ۱۳۵۳ش. مقصود از پیمان استوار و شدید همان پیمان خداست (مطهری۲، ۳۲۶)
۹. پیش از اسم می‌آید (گاهی با«ال» و گاهی بدون آن)، صفت مرکب می‌سازد و معنی‌های زیر را به آن اضافه می‌کند:
‌الف‌- پیش از اسم به معنی دارندۀ قوّت یا اثر زیاد.
ق۶. هرکه این شب هزار بار «إنّا انزلناه» بخواند در روز آید و او شدیدالاعتراف باشد به حقّ ما (ابوالفتوح، ۲۰‏/۳۵۲‏) ║ ق۷. به استضاءت آن نور و قوت تأیید آن، عظیم‌القدر، نبیه‌الصیت، کبیرالحظ، شدیدالهیبه کامل‌القوه شوند و بر اعداء دین غالب گردند (فرائد السلوک، ۴۹) ║ ق۸. بعد ازو مُشک قشمری است کی آن را اذفر خوانند، عسرالطّحن و شدیدالاستحاله بُوَد، و دلالت می‌کند که مصنوع است نه مخلوق (ابوالقاسم کاشانی، ۲۵۱) ║ ق۹. قادری که از محض لطف پردۀ رقیق عنکبوتی را که از برگ گل لطیف‌تر است در دیدۀ سنگ‌دلان شدیدالخصومة نمودار سدّ اسکندر ساخت (میرخواند، ۲‏/۲‏) ║ ق۱۰. تعویض نامناسب مراتب دارد، یا مناسب تام‌النّسبه مانند تعویض صرف به مرکّبات نامناسب شدیدالمناسبه مانند تعویض پوست خشخاش و طبیخ آن یا مناسب بعیدالنسبه (عمادالدین شیرازی، ۷۵) ║ ق۱۲. خون طبیعی را چهار صفت است ... صفت چهارم آن است که شدیدالحلاوة و شیرین باشد (ارزانی، ۱‏/۵۲‏) ║ ق۱۳. هرگاه آلت شدیداللین و حاجت در کمال شدّت بود و قوّه به اعتدال باشد، پس شک نیست که در این صورت هم نبض عظیم می‌گردد (اعظم خان۱، ۴۰) ║ ق۱۴. دوای مخصوص کثیرالمنفعه و شدیدالاثری برای نزف‌الدّم ذکر می‌کنیم که استعمالش هم بسیار سهل می‌باشد (ناصرالحکما، ۱۶۱)
‌ب‌- پیش از اسامی رنگ‌ها به معنی تند.
ق۸. حبّات فاغره مثل حبّات حمّص باشند، و قشر مثل قشر حبّ‌المحلب، در جوف او حبّی مثل حبّات فلفل صلب مجس شدید‌السّواد و قشور آن غبرا بُوَد مفتق‌الافواه (ابوالقاسم کاشانی، ۳۱۳) ║ ق۹. بهترین اقسام سیم، سیم شدیدالبیاض نرم‌اندام است که به کوفتن و کشیدن ریزه نشود (محمد بن منصور، ۲۷۹) ║ ق۱۲. بول شدیدالحمرة در استسقا بد باشد و نجات از آن کمتر بود (ارزانی، ۲‏/۶۰۰‏) ║ ق۱۳. این گاویست زرد شدید‌الصفره که رنگ آن خوشحال می‌کند نگاه‌کنندگان را (نورالدین جزایری، ۱‏/۲۱۳‏)
شدید و غلیظ
صورت نحویِ شدید‌وغلیظ.
ترکیبات: غلیظِ شدید؛ غلیظ و شدید

معنی شدید | فرهنگ جامع زبان فارسی