فرهنگ جامع زبان فارسیفرهنگستان زبان و ادب فارسی

وحشت

وضعیت: «در حال ویراستاری»
وحشت ‎vahšat‎ [فعل همایند: داشتن، کردن، نمودن]
‌یک‌. (اسم) ۱. ترسیدنِ بسیار از دیدن کسی یا چیزی و یا ترس و نگرانی داشتن از روی دادنِ امری؛ ترسِ بسیار ؛ استیحاش‏۱.
ق۵. هرکه بدخوی بوَد، ... روزگار با وحشتِ تنهایی و درویشی گذارد (ابوالفضل مستوفی، ۴۵) ║ ق۶. وطن گرفتند آنچه بودند که وحشت داشتند آن را، و مشغول بودند بدانچه مفارقت کرده بودند از آن (ترجمۀ نهج‌البلاغه، ۱‏/۴۸۲‏) ║ ق۷. مرگ کاین جمله از او در وحشتند/ می‌کنند این قوم بر وی ریشخند (مولوی۲، ۱‏/۲۱۵‏) ║ ق۸. از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود/ زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت (حافظ، ۱‏/۲۰۲‏) ║ ق۹. من تو را دعایی بیاموزم که چون بخوانی، وحشت از تو برود (ابوالمحاسن جرجانی، ۴‏/۲۹۹‏) ║ ق۱۰. باز وحشت در زن‌ و مرد افتاد، غلامان آن بیل‌ها را انداختند (ابومسلم‌نامه، ۱‏/۵۷۱‏) ║ ق۱۱. می‌کند وحشت ز هر موجی چو تیغ آب‌دار/ تا صدف از ساده‌لوحی شد گران‌بار گهر (صائب، ۵‏/۲۲۳۸‏) ║ ق۱۲. وحشت نموده نفس من از های‌ و هوی خلق/ هم‌چون سگ غریب که افتد به کوچه‌ای (نجیب کاشانی، ۷۷۶) ║ ق۱۳. یک دفعه کشتی ایستاد، باعث وحشت شد (ناصرالدین شاه۵، ۳۳۰) ║ ق۱۴. این اخبار در طهران بر قوّت آزادی‌خواهان و وحشت محمدعلی شاه افزود (سیّاح۱، ۶۱۵) ║ ۱۳۰۱ش. عفت ترسید ولی به‌زودی وحشتش از بین رفت (مشفق۱، ۱۰۸) ║ ۱۳۳۷ش. تنها علامت حیات در تمامِ بدنش صدای تق‌تقِ دندان‌هایش بود که از وحشت به‌هم می‌خورد (پزشکزاد۵، ۸۸) ║ ۱۳۶۸ش. وحشتِ از بیکار شدن، مجبورم می‌کند که بقچه‌ام را زمین بگذارم (درویشیان۱، ۲‏/۱۱۷۸‏) ║ ۱۴۰۲ش. او که در لای آجرهای مرطوب و نمناک و فضای تاریک انبار آشپزخانه بزرگ شده بود، اکنون از این همه نور وحشت داشت (جهانگیر هدایت: ادبیات متعهّد، ش۱۶، ۱۵۱)
۲. (درمورد جایی یا چیزی) ترسناک بودنِ آن.
ق۵. یوسف را در چاه، از لذت آن سماع، وحشتِ چاه خوش گشت (مستملی، ۴‏/۱۸۰۷‏) ║ ق۶. او را به خواب دیدند. گفتند: چون صبر کردی با وحشت و تاریکی گور؟ (عطّار۲، ۱‏/۱۹۵‏) ║ ق۷. بنگریستم زنی سیاه در غایت وحشت دیدم، گفتم: تو کیستی؟ گفت: من بیماری خنده. گفتم: کجا باشی؟ گفت: در دل شادان انبارده (مؤیّد خوارزمی، ۴‏/۸۹۹‏) ║ ق۸. دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت/ رخت بربندم و تا مُلک سلیمان بروم (حافظ، ۱‏/۷۱۸‏) ║ ق۹. هرگز وحشتِ پیکر و منظرِ ایشان از خیال نمی‌رود (عبداللّه قطب، ۱۵۰) ║ ق۱۰. حذر ز وحشت این آستان کن وحشی/ غبارِ بال برافشان که وقت پرواز است (وحشی، ۱۸) ║ ق۱۱. بیابانی که در وحشت جگر از شیر بستاند/ نه آن وادی که گُل باشد خس‌ و خارِ مغیلانش (زیب النساء، ۳۴۷) ║ ق۱۲. پوشیدن انگشتری آن مقوّی دل و رافع وحشت تاریکی مکان‌ها و تیرگی شب (عقیلی خراسانی، ۴۰۰) ║ ق۱۳. ور به ظلمات جمال تو فکندی پرتو/ ایمن از وحشت ظلمات شدی اسکندر (قاآنی، ۲۵۲) ║ ق۱۴. تاریکی هوا بر سکوت و وحشت مُقام افزوده (طاهر میرزا۲، ۴۹۰) ║ ۱۳۱۶ش. صدای غرّش باد و ناله‌های دلخراش آن که از خلالِ درختان عبور می‌کرد، بر وحشت تاریکی می‌افزود (مؤتمن، ۸۸) ║ ۱۳۴۰ش. بارِ دیگر «بن‌بست» با تمامِ سیاهی و وحشتش از دور نمودار شد، بن‌بستِ مذاکرات (صادقی، ۶۳) ║ ۱۳۹۵ش. برای کسی که در برابر تمام آینده، به عنوان آیندۀ خداوندی که خواهد آمد، گشوده‌است، مرگ وحشت خود را از دست می‌دهد (وحید صفری: هفت آسمان، ش ۶۸ -۶۹، ۵۵)
۳. (درمورد امری) بیزاری و نفرت داشتن یا پیدا کردن از آن ؛ استیحاش‏۶.
ق۵. بسیار قهر باید نفس را تا طبع وحشت و نفرت رها کند و بسیار تکلّف باید سرّ را تا همت نفرت ترک کند؛ و این حال ریاضت است (مستملی، ۴‏/۱۵۲۶‏) ║ ق۶. اُنس آن است که صاحب او را وحشت پدید آید از دنیا و از خلق؛ مگر از اولیای حق (عطّار۲، ۱‏/۱۲۹‏) ║ ق۷. صد چندان که دانا را از نادان نفرت است، نادان را از دانا وحشت است (سعدی۲، ۱۴۰) ║ ق۸. در وحشت است جان من از تنگنای تن/ بیچاره آن فرشته که محبوس گلخن است (عماد فقیه۱، ۲۷) ║ ق۹. چنان از خودپرستان وحشتی دارم که گر بینم/ ز یک فرسنگشان خواهم به صد فرسنگ بگریزم (جامی۱، ۱‏/۶۱۶‏) ║ ق۱۰. با خیالی مونسم کز فکر خود در وحشتم/ از عزیزی ناوَرم سر در کمند خویشتن (نظیری، ۳۱۴) ║ ق۱۱. ما را از قال ایشان صد آن قدر نفرت است که ایشان را از حال ما وحشت (ادهم خلخالی، ۸۰) ║ ق۱۲. ز دنیا نفرتی دارم ز عقبا وحشتی دارم/ به این سامان منم سلطان دارالملک استغنا (حزین، ۷۹) ║ ق۱۳. اهالی آن سامان را از این رفتارهای ناهنجار باعث وحشت کامل گشت و کار از رسوم خدمت‌گزاری و وفاداری درگذشت (خاوری، ۲‏/۶۸۶‏) ║ ق۱۴. مادامی‌که من مباشر قتلی نمی‌شدم، ... از شغل خود وحشتی و نفرتی نداشتم (طاهر میرزا۱، ۱۱۵۴) ║ ۱۳۱۱ش. در صورت و گلوی آن‌ها چین‌های انزجارآوری است که بیننده را به وحشت و تهوّع دچار می‌کند (مسعود۱، ۳۴) ║ ۱۳۴۴ش. گروهبان با وحشت از گوشۀ چشم نگاهی به موهای بور و سرِ خم‌گشتۀ کُشته افکند (به‌آذین۵، ۱‏/۴۰۰‏) ║ ۱۳۶۸ش. طبیعت حیوانی پنهان در زیر قشر شعور آدمی‌زاد، ... در مقابل این تجربه وحشت و کراهت نشان می‌دهد (زرّین‌کوب۲، ۲۴۴)
۴. غم و اندوه و دلتنگی ؛ استیحاش‏۵.
ق۵. بدان که به جای بستاخی انبساط نویسند و... به جای دلتنگی وحشت (بیهقی۲، ۹) ║ ق۶. تو که یعقوبی، از کیدِ آن فرزندان تو را وحشت رسید و تو که یوسفی، از کیدِ برادرانت محنت رسید (احمد طوسی، ۶۷۲) ║ ق۷. یکی را از دوستان برِ خویش آورد تا وحشت تنهایی به دیدارِ او منصرف کند (سعدی۲، ۱۲۴) ║ ق۸. [مجنون] در نام لیلی نظر می‌کرد و وحشتِ فراق را به مؤانستِ نام دوست سهل می‌شمرد (زنگی بخاری۲، ۱۴۹) ║ ق۹. روح مدتی در این جهان بود و کم‌کم این‌جایی شد و وحشت غربت از وی زایل گشت (عبداللّه قطب، ۶) ║ ق۱۰. مؤمنان را حیات تازه و سرور بی‌اندازه دست داد و زنگ غم و وحشت از روی آینۀ دل‌ها زدوده گشت (روملو، ۳‏/۱۴۱۸‏) ║ ق۱۱. نگردد وحشت دل کم به زیب‌ و زینت دنیا/ نسازد نقش یوسف دلنشین دیوار زندان را (صائب، ۱‏/۲۰۳‏) ║ ق۱۲. از کثرت کدورت از خانۀ مسکن خود حرکت نمی‌کرد و وحشت تنهایی به او منضم شده (میرزا کلانتر، ۱) ║ ق۱۳. مشغول شده‌ام به کسی‌که در صحبت او ملال و در وصل او انقطاع و به انس او وحشتی نیست (نورالدین جزایری، ۱‏/۱۴۳‏) ║ ق۱۴. از انعامات و احسان‌های پی در پی هر روزه وحشت غربت و کوچیدن با عیال از شیراز به اصفهان از یادم رفت (حسن فسایی، ۱‏/۶۲۶‏) ║ ۱۳۳۵ش. خنده بودم بر لبان زندگی/ ناگهان در وحشتی پنهان شدم (بهبهانی، ۱۲۱) ║ ۱۳۶۸ش. سرانجام ناچار روزی می‌رسد که توقف در دنیای حیوان یا بازگشت دایم به آن مایۀ وحشت و ملال خواهد شد (زرّین‌کوب۲، ۲۵۰)
۵. حسّ ترسیدنِ همراه با شگفتی از شکوه و بزرگی کسی یا چیزی؛ خشیت.
ق۵. خوش آمدن و شیرین آمدن طاعت در دل بنده ثمرۀ آن است که او را از حق تعالی وحشت است (مستملی، ۴‏/۱۷۱۱‏) ║ ق۶. حلاوت یافتن طاعت ثمرۀ وحشت باشد. حلاوت از فرمایندۀ طاعت باید یافتن نه از طاعت (عین القضات۱، ۸۱) ║ ق۷. چون پردۀ حشمت از میان ما مرتفع و مواد وحشت منقطع گشت، روزی از من سؤال کرد که تو را که دلالت کرد؟ (عوفی۱۰، ۲۱۷) ║ ق۸. پادشاه بانگ بر سر وی زد که از دهشتِ وحشت این سهو و غلط بود، نه که به قصد و عمد (ابوالقاسم کاشانی۱، ۲۳۸) ║ ق۹. قصرهای رفیع و عمارات منیع دیدم، حیرت و وحشت بر من غالب گشته (میرخواند، ۳‏/۵۵‏) ║ ق۱۰. ای پیر، تو کیستی که چشمم طاقت روی تو ندارد از وحشت، دلم طاعت اندیشۀ تو نمی‌دارد از هیبت (حافظ حسین، ۲‏/۳۵۷‏) ║ ق۱۲. بس‌ که بر خاک چمن روی تضرّع سوده‌اند/ از هراس و بیم و خوف و وحشت پروردگار (طبیب اصفهانی، ۵۱) ║ ق۱۳. شب گذشته از وحشت و دهشت نتوانستم خانۀ خدا را درست ملاحظه بکنم (فرهاد میرزا، ۲۱۲) ║ ۱۳۱۲ش. جوانان مثل عاشقی که اوّل بار به معشوق رسیده‌ باشد، با احترام و وحشت به ما نگاه می‌کردند، ناراحت و مضطرب و ذوق‌زده بودند (حجازی۲، ۴۳۵) ║ ۱۳۴۳ش. چه تمرکزی و چه نظمی! وحشت می‌کنی (آل‌احمد۸، ۶۲) ║ ۱۳۶۸ش. سرباز مسیح طومار را گرفت و مهر و نشان دفتر عالی‌جناب را که بر ظَهر آن پیدا بود، با وحشت و احترام نگاه کرد (زرّین‌کوب۲، ۴۷۴) ║ حرف در دهنشان قفل شده، وحشت کاغذ آن‌ها را فراگرفته، نمی‌توانستند چیزی اظهار بکنند (شهری۲، ۵‏/۴۹۹‏)
۶. خشم و عصبانیت.
ق۵. به‌ خدمتش بگرای و ز وحشتش بگریز/ که این ثواب جزیل است و آن عذاب الیم (ازرقی، ۵۷) ║ وحشتِ ما بزرگ است و ما چون به‌وحشت بازگردیم، دریافتِ این کار از لونی دیگر باشد (بیهقی۱، ۱۷) ║ ق۶. این فزاید دوستان را گاهِ الفت زندگی/ وآن نماید دشمنان را گاهِ وحشت اژدها (جبلی، ۱‏/۲۱‏) ║ ستیز عاشقان چون برق باشد/ میان ناز و وحشت فرق باشد (نظامی۳، ۵۶۶) ║ ق۷. و از صحبت بیشتر مردمان حذر کُن. ... عثرات تو را در صحبت ایشان بشمرند تا در حال خشم و وحشتِ خود رویاروی با تو بگویند (مؤیّد خوارزمی، ۲‏/۴۵۸‏) ║ ق۸. بنگِ سبک‌سر از سر وحشت زبان گشاد / کای نزد غفلتِ تو یکی شکّر و شرنگ (قلندریه، ۴۸۹) ║ ق۹. به کلماتِ راست‌مانندِ ارباب حسد نائرۀ وحشت او اشتعال می‌یافت (میرخواند، ۴‏/۴۶۵‏) ║ ق۱۰. گفت: ای جان مادر، قوم و قبیلۀ آن دختر غوغا و وحشت آغاز کردند (واصفی، ۲‏/۱۹۵‏) ║ ق۱۱. زوجۀ کمینۀ بازاری را اگر نسبت به امر شنیعی نمایند، آن بازاری در کمالِ وحشت می‌گردد (اسکندر بیک، ۲‏/۶۰۹‏) ║ ۱۳۴۲ش. [زنم] چشم‌هایش از وحشت گِرد شد (آل‌احمد۹، ۳۱) ║ ۱۳۶۸ش. شاهزاده هم در تمام این مدت در تب و هذیان به‌سر می‌برد. ناله‌اش با فریاد و وحشت همراه بود (زرّین‌کوب۲، ۱۲۸)
۷. (درمورد امری) (معمولاً با حرف اضافۀ از) دوری کردن و گریزان بودن از آن ؛ استیحاش‏۲.
ق۵. ناپراکندگی دل، و آن را سه نشان است: نبایستنِ افزونی و وحشت از خلق و ملامت از زندگانی (خواجه عبداللّه۱، ۱‏/۳۰۴‏) ║ ق۶. علامت اُنس به حق وحشت است از خلق؛ و گریز است از هرچه خلق در آن است (عطّار۲، ۱‏/۲۲۷‏) ║ ق۷. با تو برآمیختنم آرزوست/ وز همه کس وحشت و بیگانگی (سعدی۳، ۵۲۰) ║ ق۸. اُنس آن است که از ماسوی وحشتی بوَد (حمداللّه مستوفی۲، ۶۴۱) ║ ق۹. صورتِ اُنس در بدایات، انس به طاعت و وحشت از معصیت است (محمد تبادکانی، ۲۷۵) ║ ق۱۰. جز دیدۀ من ای پری چشمی نبیند روی تو/ وحشت مکن از مردمان ای دلنواز از در درآ (اهلی، ۵) ║ ق۱۱. معنی بیگانه صائب می‌کند وحشت ز لفظ/ از تن خاکی، دل روشن‌گهر باشد جدا (صائب، ۱‏/۵‏) ║ ق۱۲. وحشت ز خلق کردم و وصلش نداد دست/ اکنون کنم تهیه که از خود جدا شوم (تأثیر، ۶۲۶) ║ ق۱۳. ازدرِ وحشت بوَد گیهان فانی هان‌ و هان/ بر تو بادا وحشت از گیهان فانی داشتن (سروش، ۱‏/۵۳۶‏) ║ ق۱۴. هرکه از خلق در او وحشت آید، به خدا انس گیرد (اختر، ۵‏/۴۰۶۸‏) ║ ۱۳۲۴ش. وای از آن روزی که این لحاف‌ و تشک‌ها به‌ زبان بیایند، آن‌ وقت است که دیگر مردم از هم وحشت می‌کنند (چوبک۳، ۱۶) ║ ۱۳۵۳ش. از نزدیک شدن به مذهب، به‌خاطر همان حالت جمود و یک‌نواختی که فکر می‌کند در هر مذهبی است، وحشت می‌کند (مطهری۲، ۷۲)
۸. آزردگی یا اختلاف و دشمنی در میان دو یا چند نفر ؛ استیحاش‏۴.
ق۵. وحشتی که میان تو و سلجوقیان است، جهد کنیم تا برداشته آید که من روی به مهمّی بزرگ دارم (بیهقی۱، ۹۳۱) ║ ق۶. مرا آزرده و کینه‌ور کردی و میان من‌ و تو وحشتی تازه گشت که روزگار آن را کهن نگردانَد (نصراللّه منشی، ۲۰۸) ║ ق۷. چون میان دو کس وحشت بوَد، بهترِ ایشان آن‌ کس بوَد که به صلح ابتدا کند (شهاب الاخبار۱، ۱۳۸) ║ ق۸. فی‌الجمله شطرنج چنان بازد که سببِ مودّت شود نه موجبِ وحشت (شمس‌الدین آملی، ۳‏/۵۶۵‏) ║ ق۹. ایلچیان در میان تردّد نمودند و با یک‌دیگر پیوند و خویشی کرده، وحشت را به الفت مبدّل گردانیدند (حافظ ابرو۱، ۱‏/۴۶۹‏) ║ ق۱۰. غبار وحشت و آتش فتنه که در میان برخاسته و برافروخته‌است، به زلالِ موعظه و نصیحت فرونشانند (روملو، ۲‏/۱۱۴۶‏) ║ ق۱۱. به اِفسادِ مفسدین میانۀ پدر و پسر طرحِ بد نشسته، فی‌مابین وحشت پدید آمد (اسکندر بیک، ۳‏/۱۵۲۹‏) ║ ق۱۲. این امور علاوۀ حال گشته، از طرفین وحشت و دهشت و نفرت زیاده شد (محمد مروی، ۳‏/۱۱۹۳‏) ║ ق۱۳. در میانۀ وی و امرا، به سعایت مفسدین، وحشتی روی داد (رضاقلی خان، ۱۰‏/۳۵۳‏) ║ ق۱۴. وحشتی که رخ می‌نماید میانۀ زن و شوهر، گاه می‌باشد از جانب شوهر و گاه می‌باشد از جانب زن، و گاه از هر دو (ابوالقاسم یزدی، ۲‏/۶۶۵‏) ║ ۱۳۳۰ش. شد در آن وحشت مادر فرزند/ های‌هویی ز سر کوچه بلند (بهار، ۲‏/۱۰۱۲‏)
۹. تنها بودن و نداشتنِ همنشین؛ تنهایی.
ق۵. علم اُنسی است از وحشت و یاری اندر غربت (اسفراینی، ۱‏/۳۴۰‏) ║ ق۶. چون مرا در آن منزل وحدت و وحشت فرودآرند و خلقان مرا فراموش کنند، مرا یاد داری (ابوالفتوح، ۲‏/۲۳۰‏) ║ ق۷. در ایامِ وحشت از خلق بریده بود و از همه خلقش همدمش شیری بود در بیشه‌ای (ابویعقوب تبریزی، ۳۴۴) ║ برو سوی جمعی، چه در وحشتی/ بیفروز شمعی، چرا مغلسی؟ (مولوی۱، ۷‏/۱۷‏) ║ ق۸. روز دیگر روی به دیوار خلوت و وحشت آورد و با کسی سخن نگفت و در کس نگاه نکرد (نظام تبریزی، ۳۲۷) ║ ق۹. هرکه را عُجب و خودپسندی بیشتر، وحشتِ او بیشتر (میرخواند، ۳‏/۵‏) ║ ق۱۱. جمعیتِ حواس پنج‌گانه برهم‌زنِ وحشت و رشتۀ شمعِ شب‌افروزِ شیرازۀ بزم صحبت است (وحید قزوینی، ۱۶) ║ ق۱۲. آسوده‌اند از غم ایّام بی‌خودان/ در مُلک وحشتم خبر روزگار نیست (حزین، ۱۴۶) ║ ق۱۳. گل رعنا زیباست. ... امینی است در وحدت، و مونسی است در وحشت (نوری، ۱‏/۵۶۸‏) ║ ۱۳۲۷ش. رفیق وحشت من غیر داغ دل نمی‌باشد/ در این غربت‌سرا خورشید تنهاگَرد را مانم (عینی، ۱‏/۱۴۲‏)
۱۰. زحمت و مزاحمت.
ق۵. به نماز مشغول گردیم و از وحشت صحبت خلق وارهیم (مستملی، ۴‏/۱۵۸۹‏) ║ ق۶. چون بوجهل قصد آزار و وحشت کرد، مَلِک‌ تعالی در قرآن از او شکایت کرد (احمد طوسی، ۵۸۰) ║ ق۷. آسمان در قُبّۀ قَدرت نگارین‌پرده‌ای‌ست/ کز برای دفعِ وحشت خادمان بر در کشند (اسفرنگی، ۱۹۵) ║ فضیل در مسجد حرام تنها نِشسته‌ بود، برادری بر وی آمد. فضیل گفت: برای چه آمدی؟ گفت: برای مؤانست ای ابوعلی. گفت: به خدای که این به وحشت ماننده‌تر است تا مؤانست (مؤیّد خوارزمی، ۲‏/۴۹۴‏) ║ ق۸. باب مبالغت و الحاح به جایی رسانید که سلطان را جهت محافظت مملکت و دفع فتنه و وحشت اجابت لازم نمود (حسینی یزدی، ۱۰۶) ║ ق۹. مجلس انس است دور از وحشت بیگانگان/ ز آشنایی داستان آشنایی بشنوید (جامی۱، ۲‏/۵۵۱‏) ║ ق۱۱. منّت فرمانبران و خدمت فرماندهان/ وحشت بیگانگان و زحمت خویش و تبار (فیّاض لاهیجی، ۱۰۶) ║ ق۱۲. عازم ارض اقدس شد که دو روزی با ملک اظهار صداقت کرده، وحشت او را رفع و در خلوت و آشکار شرّ وجودش را دفع کند (مهدی استرآبادی۲، ۳۲)
۱۱. آلودگی و ناپاکی؛ نجاست.
ق۵. شکنبه را با چندان نجاست و وحشت پاک می‌کنی و از آن غذا می‌سازی (خواجه عبداللّه۱، ۲‏/۷۱۴‏) ║ ق۶. زنبیلی برگرفتیم و بدین مهمات قیام می‌نمودیم و خاک و وحشت‌ها بدان زنبیل بیرون می‌بردیم (محمد منوّر، ۱‏/۳۱‏) ║ ق۷. ای عیسیِ احمد این مصلّی/ پاک از همه وحشتی کنون شد (محمد بن مطهر، ۸) ║ ق۸. چو تو صافی شوی از وحشت غیر/ همه در عالم وحدت کنی سیر (شاه نعمت‌اللّه، ۸۳۲) ║ ق۹. خاقانِ مشرقی‌انتسابِ آفتاب ... دهرِ بوقلمون را از وحشت هندونژادان ... بپرداخت (شرف​الدین یزدی، ۱‏/۹۲۴‏)
۱۲. رفتاری مانند رفتار جانورانِ درنده داشتن؛ وحشی‌گری.
ق۶. می‌فرماییم تا ... هر سلاری و مقدّمی را به خانه‌ها و اتباع خویش که بدیشان منسوب و موصوف بوده باشد، آن چراخور و آبشخور مأوی دهد و نگذارد که به غصبیت و وحشت مشغول باشد (منتجب‌الدین بدیع، ۸۲) ║ ق۱۳. غارت‌کنندگان آذوقۀ دهات ... از اجرای هیچ‌گونه هرزگی و وحشت پای عقب نگذاشته، حتّی حکومت را هم تهدید می‌کردند (اختر، ۳‏/۲۰۳۵‏) ║ ق۱۴. این اراضی خیلی مستعد و قابل است و می‌توان همه نوع آبادی و زراعت نمود. وحشت و شقاوت اعراب عرصه را خالی و بادیه را باز گذاشته‌است (امین‌الدوله، ۲۸۶) ║ آن‌وقت که ایرانیان به علم و دانش بلندآوازه بودند، مردم فرنگ چونان دیو و دد روزگار به‌ وحشت می‌سپردند (مراغه​ای، ۸۷) ║ ۱۳۳۵ش. خلق را به جاهلیت و تیره‌بختی و وحشت و سبعیت نمی‌کشاندند (الهی قمشه‌ای، ۲‏/۱۱۰‏)
۱۳. رنج و سختی.
ق۶. هرکه وحشتِ غفلت نچشیده‌ باشد، حلاوت اُنسِ ذکر نداند (ابوعلی عثمانی، ۳۵۳) ║ ق۷. وحشت راه و عثای سفر، به پرسشی گرم و تحیّتی همه آزرم و شرم از او زایل گردانیدند (وراوینی، ۱‏/۳۱۴‏) ║ ق۸. اگر میان دو خصم خلاف افتد و از او گواهی طلبند، ... اگر از ناگفتن او وحشتی متصوّر بوَد، راست بگوید (شمس‌الدین آملی، ۳‏/۵۶۴‏) ║ به هر وحشت که در دنیا کشیدند/ شراب اُنس در عقبی چشیدند (عماد فقیه، ۱۲) ║ ق۹. لشکر امیرزاده رستم را در اصفهان از نایافت علفه و علوفه و تعذّر اسباب معیشت طاقت برسید، ... از تنگنای آن وحشت به فسحت خلاص رسند (حافظ ابرو۱، ۳‏/۳۹۷‏) ║ ق۱۰. چیزهای سرد و تر و غلیظ بلغم فسرده اندر معده پدید آرد و در پیران وحشت رسد (عمادالدین شیرازی، ۱۴۵) ║ ق۱۲. باطل بخت نقمت و وحشت/ اشقیا راست نکبت و حسرت (حزین، ۸۰۰) ║ ق۱۳. چرا تا به‌ حال خود را در مَنام ننمودی، گفت: چندان وحشت و گرفتاری مرا بود که میسّرم نبود، و حال فی‌الجمله انس و فراغی حاصل شده (نوری، ۲‏/۴۴۳‏)
۱۴. (درمورد جانوران) گریزان و فراری بودن از انسان ؛ اهلی نبودن.
ق۶. باد خُلقت گر به صحرا بگذرد، بیرون بَرد/ وحشت از طبع وحوش و نفرت از خوی سباع (جمال‌الدین اصفهانی، ۲۰۸) ║ ق۷. وگر شناخته‌ای کاصل انس‌ و‌ جان ز کجاست/ یکی‌ست اصل پس این وحشت وحوش چه بود؟ (مولوی۱، ۲‏/۲۶۷‏) ║ ق۱۰. وحشی‌ام من کی مرا وحشت گذارد پیشِ تو؟ / گرچه می‌دانم که در بزمِ تو گنجاییم هست (وحشی، ۴۱) ║ ق۱۱. آهویی به دام جهان‌دارِ خداآگاه نورالدین‌ محمد جهان‌گیر پادشاه آمده، در عرض یک ماه از وحشت صحراییت درآمده، سردار آهوان خاصه گشت (جهانگیر، ۵۴) ║ جدایی مشکل است از هم، دو دل چون آشنا افتد/ فرامش کرد وحشت را چو آهو دید مجنون را (صائب، ۱‏/۲۱۳‏) ║ ق۱۲. نگاه را مژه‌ات نیست مانع وحشت/ به سبزه‌ای نتوان بست راه آهو را (بیدل، ۱‏/۴۶۶‏) ║ ق۱۳. مرغان را از دیدن آن آتش و شنیدن نغمات خوش حالتی عارض می‌شود که نفرت و وحشت تمام می‌شود ... سهل است که مبادرت در نزدیک شدن می‌کنند (سفرنامه‌های خطی، ۱‏/۸۰‏)
۱۵. جایی که گیاهان و جانوران آزادانه زندگی می‌کنند و انسان در آنجا حضور و دخالت ندارد.
ق۱۲. شیر و پلنگ هرچه به صحرای وحشت است/ چون نیک بنگری همه رام محمد است (سیّدا، ۲۳۸)
۱۶. ترساندن ؛ استیحاش‏۳.
ق۱۳. [اشرار نجف‌آباد] همواره شغلشان قطع طریق و سرقت اموال و وحشت احوال رعایا بود (دولت علیّه، ۱‏/۶۰۷‏) ║ ۱۳۱۸ش. حربۀ وحشت و ترور، کُشت چو میرزاده را/ سال شهادتش بخوان عشقی قرن بیستم (فرّخی یزدی، ۲۵۲) ║ ۱۳۳۳ش. آه میکاه، تصوّر می‌کنی که من برای وحشت تو با روحت بازی می‌کنم؟ (مدرّسی۲، ۱۲۰) ║ ۱۳۶۳ش. خروشچف حکومت وحشت و اردوگاه‌های کارِ اجباری را برانداخت (نجفی ـ سیدحسینی، ۶۱۴) ║ ۱۳۹۸ش. کاتاریسم، با توجه به ارعاب و وحشتِ به پا شده توسط سران کلیسا، برای نشر عقاید بدعت‌گذارانۀ خود، اشعار تروبادوها را برگزید (امین‌زاده و پازوکی: پژوهشنامۀ ادیان، ش۲۵، ۲۵)
۱۷. زندگی کردن به شیوۀ انسان‌های نخستین و پیش از تمدن؛ توحّش.
ق۱۴. رفته‌رفته که مراتب تمدّن بالا گرفت، ... اسباب وحشت رمیدن گرفت (اختر، ۵‏/۳۸۶۲‏) ║ مردم تا در عالم وحشت و بدوات سِیر می‌کنند، ازجهتِ باور کردن و ترسیدن مستعدند (روحی، ۱۵۱) ║ پادشاهان خوش‌عقیده ... در زمین وحشت تخم مدنیّت کاشته، با ابر عدل و احسان آبیاری نموده (مراغه​ای، ۳۸۰) ║ ۱۳۰۸ش. می‌خواستم از دیو وحشت به فرشتۀ تمدن پناه ببرم (حجازی۱، ۸۰) ║ ۱۳۲۹ش. بعض طوایف هم از طبع مدنی بوده‌اند؛ بعضی‌ در وحشت مانده، بعضی‌ در اصطکاک با تمدن از بین رفته‌اند (مخبرالسلطنه، ۴۷۷)
‌دو‌. (صفت) ۱. (چیزی، جایی، حالتی یا امری) که مایۀ نگرانی و ترسِ شدید باشد؛ ترسناک.
ق۶. نیست مالی نافع‌تر از عقل، و نیست تنهایی‌ای سخت وحشت‌تر از کبر (ترجمۀ نهج البلاغه، ۲‏/۴۵۹‏) ║ ق۷. عاشق دنیا مرغی است کور و غافل. اگر این مرغِ غافل، ... دل از این دانۀ وحشت به عشق برهانَد، ... از بطنانِ عرش ندا آید (سعدی۴، ۸۳۴) ║ ق۸. ای دل از این خرابۀ وحشت کرانه‌ گیر/ رو بر فراز کنگر عرش آشیانه گیر (امیر خسرو۴، ۴۹۹) ║ ق۹. از سرای فانی به مأوای جاودانی انتقال نمود و از منزل وحشت به محفل روح و راحت ارتحال فرموده (عبدالرزاق سمرقندی، ۲، ق۲‏/۷۲۸‏) ║ ق۱۱. رختِ زندگی از این نشیمنِ وحشت و غرور بربسته، در دارِ بهجت و سرور منزل گرفته‌اند (بداؤنی، ۳‏/۳‏) ║ ق۱۲. چو این وحشت‌خبر آمد به گوشم/ دلم شد ز آتش غم همچو اخگر (لامع، ۵۵۸) ║ ق۱۳. زین خراب‌آباد وحشت خیمه برخواهیم‌ کند/ خانه در کوی خرابات مغان خواهیم کرد (صفای اصفهانی، ۲۲۳) ║ ق۱۴. فریاد بر‌آور با آهنگِ وحشت و غریوِ هولناک (ناصرالملک، ۳) ║ ۱۳۱۲ش. ناله‌ها یا فریادهای وحشت و نفرتی درخصوصِ اوضاع عصر ... از دل برمی‌کشیدند (مستعان، ۱‏/۲۷۷‏) ║ ۱۳۴۴ش. وضعیت به سیر عادی برگشت و عفتِ عمومی و اصالتِ شرقی دیوِ وحشتِ فحشا را تا حدّی تار و مار نمود (شهری۶، ۲‏/۱۹۹‏) ║ ۱۳۷۴ش. توفان اخم بر ابرو / کی این سرای وحشت را ـ با ساکنان ارواحش/ از پی خراب خواهی کرد؟ (بهبهانی، ۸۲۳) ║ ۱۳۹۶ش. ترس از یک حیوان درنده تفاوت ماهوی دارد با هراس و دلهره‌ای که از دیدن فیلم و نمایش وحشت به انسان دست می‌دهد (وکیلی و جعفری: پژوهشنامۀ عرفان، ش۱۷، ۲۲۱)
۲. (کسی) که از چیزی یا کسی ترسیده‌است؛ ترسان.
۱۳۵۳ش. آمده بود به قهوه‌خانه شاید مش رحیم را ببیند؛ و حالا می‌دید که مش رحیم پیشش هست، نگران‌تر و دلواپس‌تر و غمگین‌تر و وحشت‌تر از او (گلاب‌درّه‌ای۱، ۴۳۶)
به وحشت
۱. همراه با خشم و نفرت.
ق۵. وحشتِ ما بزرگ است و ما چون به وحشت بازگردیم، دریافتِ این کار از لونی دیگر باشد (بیهقی۱، ۱۷) ║ ق۶. هرکه با پادشاهی که از بطَر نصرت ایمن باشد و از دهشتِ هزیمت فارغ، مخاصمت اختیار کند، مرگ را به‌حیلت به ‌خویشتن راه داده‌ باشد و زندگانی را به وحشت از پیش برانده (نصراللّه منشی، ۲۳۳) ║ ق۷. اگر نادان به وحشت سخت گوید/ خردمندش به نرمی دل بجوید (سعدی۲، ۱۲۹) ║ ق۹. وگر نادان به وحشت برستیزد/ خردمندش به نرمی آب ریزد (شجاع، ۲۰۹)
۲. از نظر ترسناک بودن؛ در ترسناک بودن.
ق۵. ز هولش صحن‌های تفته‌میدان/ به وحشت عرصۀ روز شمار است (مسعود سعد، ۱‏/۷۸‏)
۳. به تنهایی و بی‌همنشین.
ق۶. اگر دوست داری که مرا ببینی اندر حظیرة‌القدس، اندر این جهان غریب باشی و اندوهگن. تنها زی‌ای به وحشت، مانند مرغ که همی‌پرّد اندر بیابان (ابونصر خانقاهی، ۱۹۱)
۴. همراه با ترس و نگرانی.
ق۱۲. رمیدن‌ها ز اوضاع جهان طرز دگر دارد/ به وحشت پیش باید برد ازین صحرا غزالی را (بیدل، ۱‏/۴۶۲‏) ║ ق۱۳. هنگام ورود به جاجرود آفتاب غروب کرده و تاریک بود. از بسیاری و تندی آب، اگرچه به‌سبب نابلدی، به وحشت گذشتم، اما الحمدُ لِلّه زحمتی وارد نشد (سفرنامه‌های خطی، ۱‏/۴۴‏) ║ ق۱۴. والدِ ماجدِ حضرت آقامحمدخان، به وحشت از آن پادشاه قهّار، در دشت ترکمان پنهان بود (حسن فسایی، ۱‏/۶۳۵‏) ║ تمام حضّار به وحشت به هم‌دیگر نظر کردند و طبیعت خشن و درشت مورسرف را می‌دانستند (طاهر میرزا۲، ۱۱۲۰)
۵. در توحش و با داشتنِ رفتاری مانند رفتارِ جانوران درنده.
ق۱۴. آن‌ وقت که ایرانیان به علم و دانش بلندآوازه بودند، مردم فرنگ چونان دیو و دد روزگار به‌ وحشت می‌سپردند (مراغه​ای، ۸۷)
به وحشت آمدن
ترسیدن و نگران شدن.
ق۶. به وحشت نیاید کسی برای بزرگیِ حق که فروگذارند آن را، و نه برای بزرگی باطل که کنند آن را (ترجمۀ نهج البلاغه، ۲‏/۱۱۴‏)
به وحشت آوردن
ترسان و نگران کردن.
ق۶. ای بارخدا، ... اگر به وحشت آرَد ایشان را غربتی، به اُنس آرد ایشان را ذکر تو (ترجمۀ نهج البلاغه، ۲‏/۱۵۰‏)
به وحشت افتادن
۱. (درمورد کسی یا چیزی) از او یا آن گریزان بودن و دوری کردن.
ق۶. هرکه بچشد خالصیِ دوستی خدای عزّ و جل، مشغول نشود به جُستن دنیا؛ و به وحشت افتد از همه خلق (ابونصر خانقاهی، ۲۴)
۲. (از دیدن کسی یا چیزی یا شنیدنِ خبری و یا روی دادنِ امری) بسیار نگران شدن و ترسیدن.
ق۱۳. ناگاه باد تندی برخاسته، توفان غریبی شده، اهل کشتی به وحشت افتاد (سفرنامه‌های خطی، ۱‏/۲۱۰‏) ║ هر وقت قشون به تربت برود، ایل هزاره به وحشت می‌افتند (فرّخ خان، ۵‏/۱۴۱‏) ║ ق۱۴. امین‌الدوله قصدِ کسر کردن حقوق مردم را نداشت؛ لکن از او بعضی کارها به ظهور رسید که مردم به وحشت افتادند (افضل‌الملک، ۲۳۶) ║ ۱۳۱۶ش. چهره کم‌کم به‌ وحشت افتاد و احتمال خطر بزرگی را برای دوست عزیزش حس کرد (مؤتمن، ۸۲) ║ ۱۳۴۸ش. از خاموش مُردن به‌ وحشت افتاده‌اند (شریعتی، ۱۰۰) ║ ۱۳۸۷ش. از این پیشنهاد به وحشت افتادم (علی دوانی: داستان‌های ما، ۳۴۴)
به وحشت افکندن
۱. (درمورد کسی) او را از کسی یا چیزی بیزار و گریزان کردن.
ق۵. از دوستی خویش چنان مرا انس داده‌ای که از این همه به وحشت افگنده‌ای (مستملی، ۳‏/۱۳۵۷‏)
۲. ← به وحشت انداختن.
۱۳۳۷ش. شیرزاد به همان فرمان حمله که خود یکباره دل کاروانیان را لرزاند و همه را به‌ وحشت افکند، اکتفا نکرد، بلکه در پی آن به عادت همیشگی خنده‌ای مخوف را آغاز نمود (ناظرزاده، ۱‏/۸‏) ║ ۱۳۴۴ش. ژرفای سیاه و جُنبدۀ رود امروز بیش‌ از هر زمانی او را به‌ وحشت می‌افکند (به‌آذین۵، ۱‏/۴۵‏) ║ ۱۳۶۳ش. صاحبان قدرت ... همان دوستان دیروزی را به هیکل دیو مهیبی درمی‌آوردند و مُنازع را به‌ وحشت می‌افکندند که اگر تسلیم نشوید، لولوی کمونسم را به‌ جانتان می‌اندازیم (علوی۸، ۱۸۱)
به وحشت انداختن
(در مورد کسی) او را بسیار نگران کردن و ترساندن ؛ به وحشت افکندن‏۲.
ق۱۳. خبر منجّم‌باشیِ ناشی شاه جوان را سخت به‌ وحشت انداخته، فی‌الفور رنگش پریده (قراجه‌داغی، ۴۱۳) ║ ق۱۴. معیّن است که آن خبر چه اثری به من می‌کند و به چه وحشتی مرا می‌اندازد (اعتمادالسلطنه۱، ۸۸۶) ║ ۱۳۰۵ش. خطرِ سرایت انقلاب عظیم روسیه سرمایه‌داران را به وحشت انداخته‌ بود (مشفق۲، ۲۱۲) ║ ۱۳۴۰ش. این حرف‌ها خود ما را هم به‌ وحشت می‌انداخت (مهاجر، ۵) ║ ۱۳۷۵ش. دشت آن‌طور که خاموش بود به‌ وحشتش می‌انداخت (مندنی‌پور۱، ۲‏/۶۶۷‏) ║ ۱۳۹۳ش. همین امر انسان را، در مقابل پدیده‌هایی که قادر نیست روابط و حدود متقابل آن‌ها را به درستی تشخیص دهد، به وحشت می‌اندازد (امین خندقی و نواب: معرفت ادیان، ش۲۱، ۷۴)
به وحشت برداشتن
(در مورد کسی) او را دچار ترس بسیار کردن؛ ترساندن.
ق۱۳. برنج مازندران کفایت همۀ ایران را نمی‌نماید و از زمان مغشوشی نان، که خبر به آن مرز و بوم رفت، الحال آن‌ها را هم به وحشت برداشت و عمل برنج هم مغشوش شده (شفیع قزوینی، ۵۸)
به وحشت بودن
۱. دلخوری یا اختلاف داشتن.
ق۵. حق یازدهم آن‌ که هر دو مسلمان که با یکدیگر به وحشت باشند، جهد کند تا میان ایشان آشتی افکند (غزالی۱، ۱‏/۴۱۷‏)
۲. غمگین و ناراحت بودن.
ق۶. چه به وحشت است دل آن‌کس که نیست‌ اندر او دوستی مولی؛ و چه خراب است دل آن کس که نیست اندر او ترسِ مولی (ابونصر خانقاهی، ۲۵) ║ ق۷. چون غرفه‌ها بالای یکدیگر باشند، مؤدّی به وحشت و ملالت باشد (محمد تستری، ۸۲) ║ ق۱۲. سری نبوَد به وحشت ز بزم جستن ما را/ فشار تنگی دل‌ها شکست دامن ما را (بیدل، ۱‏/۴۲۶‏)
به وحشت درآمدن
(درمورد امری) از آن بسیار ترسیدن.
۱۳۶۴ش. الاغ من از هیاهوی میدان جنگ به وحشت درآمد و خود را به‌وسطِ معرکه انداخت (منصوری، ۱‏/۱۷۸‏) ║ کاپتا از صحبت‌های آن‌ها به‌وحشت درآمد و حیرت کرد که تصمیم گرفت که دیگر جاشوان را با حرف‌های خود قرین حیرت ننماید (منصوری، ۱‏/۲۹۸‏) ║ به‌محض اینکه شما صدای ارّابه‌های هاتی و نعرۀ سربازان آن‌ها را شنیدید، طوری به وحشت درمی‌آیید که مجبور خواهید شد که سر را زیر جامۀ مادر خود پنهان کنید (منصوری، ۲‏/۷۹۴‏)
در وحشت افتادن
دچار ترس بسیار شدن؛ بسیار ترسیدن.
ق۹. توحّش: در وحشت افتادن است (بدیعات اختیاری، ۹۱) ║ در آن اوان که ابومسلم حاکم دیار خراسان شد، سنباد و بعضی‌ از اعراب که در ولایت نیشابور اقامت داشتند، در وحشتی قوی افتادند (میرخواند، ۳‏/۴۰۴‏) ║ ق۱۳. همیشۀ اوقات که کمال امنیت در شهر هست، خلق به‌غلط از این‌ جهت در وحشت می‌افتند (شفیع قزوینی، ۶۸)
وحشت آفریدن

وحشت آمدن
۱. (درمورد کسی یا چیزی) بیزاری و نفرت پیدا کردن از او یا آن.
ق۵. ز بس‌ که وحشتم آمد دگر نگفتم شعر/ به رسم خویش و به خدمت نیامدم ایدر (عنصری۱، ۷۹) ║ ق۱۴. هرکه از خلق در او وحشت آید، به خدا اُنس گیرد (اختر، ۵‏/۴۰۶۸‏)
۲. دچار ترس بسیار شدن.
ق۵. همراهان اندک دیدی در راه. گویم مگر تاسا بگرفت، وحشت آمد، برگشتی (خواجه‌ عبداللّه۲، ۱۰۷) ║ ق۷. گرت وحشت آمد ز تاریک‌جای/ به‌هُش باش و با روشنایی درآی (سعدی۱، ۱۹۵)
وحشت آوردن
۱. مایۀ آزردگی و رنجش شدن یا اختلاف و دشمنی پدید آوردن.
ق۵. از نظرِ زحل باید که دور بوَد. چه دروغ و عشوه و جدایی باشد و نظر مرّیخ خصومت و وحشت آورد (شهمردان۲، ۱۵۲) ║ چون جایی عادت باشد که برناخاستن وحشت‌ آرد، برخاستن، برای دلخوشی را، اولی‌تر بوَد (غزالی۱، ۱‏/۴۹۸‏) ║ ق۷. خشم بیش‌ از حد گرفتن وحشت آرد و لطفِ بی‌وقت هیبت ببرد (سعدی۲، ۱۷۳) ║ ق۹. قهر بی‌حدّ وحشت آرد، لطف بی‌اندازه هیبت برد (شجاع، ۲۶۷)
۲. (درمورد کسی) او را دچار ترس شدید کردن؛ ترساندنِ بسیار.
ق۸. شادی جان اگر تویی نیست غم جهان مرا/ غصّه چه وحشت آورد با رخ چون تو مونسی (کمال خجندی، ۲‏/۱۰۰۳‏) ║ هوای تیره اخلاط را برانگیزد و نفس را برماند و وحشت آورد؛ و هرگاه که هوا متعفن شود، وبا پدید آورد (نجم‌الدین شیرازی، ۱۲۲) ║ ق۹. روز وصل یار ما را غیرت اغیار گشت/ چون وصال این وحشت آرد لَوحَشَ‌ اللّه از فراق (جامی۱، ۱‏/۵۳۲‏) ║ ق۱۱. نظّارۀ شکسته‌دلان وحشت آورَد/ سیلاب تند می‌گذرد از خراب عشق (صائب، ۵‏/۲۵۰۰‏) ║ ق۱۲. وحشت آرَد سرای ویرانه/ دلم از سینۀ خراب گریخت (حزین، ۱۶۱)
وحشت افتادن
۱. ترس، نگرانی یا اندوه بسیار پدید آمدن.
ق۴. یک گونه از سودای سوخته بوَد که به اجواف عروقِ دماغ اندر مانده بود و سیاه گشته، و از سیاهیِ وی روح نفسانی را وحشت افتد و ترس، چنان‌که مردم به شبِ تاریک بترسد (اخوینی، ۲۴۲) ║ ق۷. یونس را از فراق شیر وحشت افتاد. جبریل علیه‌السلام آمد که یونسا، چرا اندهگنی؟ (ابویعقوب تبریزی، ۳۴۴) ║ ق۱۳. لشکر انگریز چون از شلتان این‌گونه سخن اصغا کرد، دهشت و وحشتی بزرگ در ایشان افتاد (لسان‌الملک سپهر، ۲‏/۷۹۶‏) ║ ق۱۴. به‌جهت نیامدن باران خیلی وحشت در خلق افتاده (خفیه‌نویسان، ۱۲۸)
۲. میان دو یا چند کس آزردگی، اختلاف یا دشمنی پدید آمدن.
ق۴. اندر میان ایشان وحشت اوفتاد که این می‌گفت من بردارم و آن می‌گفت که من بردارم (تفسیر طبری، ۵‏/۱۲۸۳‏) ║ ق۵. ذکر وحشتی که افتاد میانِ امیرمسعود و بغراخان و فرستادنِ امیر بوصادق تبَّانی را به رسالت سوی کاشغر و طراز ترکستان تا آن وحشت به‌توسط ارسلان‌خان برخاست (بیهقی۱، ۶۹۲) ║ ق۶. وحشتی افتاد میان تو و قوم تو و به آن وحشت به‌ غربت افتادی، آخر عزیزتر و مکرّم به میان قوم خود بازآمدی (میبدی، ۱۰‏/۶۵۰‏) ║ ق۷. خلیفه را با امیر مکه وحشتی افتاده‌ بود، جماعتی را از ایشان بفرستاد تا او را کارد زنند (جوینی، ۲‏/۱۲۱‏) ║ ق۸. میان او و ناصر ‌خلیفه وحشت‌ها افتاده‌ بود و کینه‌ها در سینه‌ها نشسته (بناکتی، ۲۳۹) ║ ق۹. سوگند خورده‌ بود که با دامادش بشیر بن نعمان هیچ خیر و مبرّت و احسان نکند، برای وحشتی که در میان ایشان افتاده‌ بود (ابوالمحاسن جرجانی، ۱‏/۲۸۴‏)
وحشت افکندن
۱. ← وحشت انگیختن‏۱.
ق۶. بیاموزند به میان ایشان آنچه جدا کند شوی را از زن و وحشت افکند میان ایشان (ابوحفص نسفی، ۱‏/۳۵‏) ║ ق۹. پس از آنکه شیطان میان من و برادران من وحشت افکند و دوستی تباه کرد، ما را خدای تعالی به یکدیگر رسانید (ابوالمحاسن جرجانی، ۵‏/۴۷‏) ║ اول کسی که وحشت افکند و فرقت پیدا کرد میان اولاد عباس و آل ابی‌طالب او بود (میرخواند، ۳‏/۵۱۱‏)
۲. ← وحشت انگیختن‏۲.
۱۳۳۸ش. نامش وحشت در دل‌ها می‌افکند و حتی شاه مملکت بی‌ اجازۀ آن آب نمی‌خورد (افغانی، ۶۶)
وحشت انداختن
۱. میان دو یا چند کس آزردگی، اختلاف یا دشمنی پدید آوردن.
ق۴. [نصر] خواست که میان بومسلم و کرمانی وحشت اندازد (بلعمی۲، ۴‏/۱۰۲۵‏) ║ ق۵. کاری که شیطان در آن عاجز می‌آید از وحشت انداختن میان مؤمنان، تو را پیشروِ خویش می‌سازد تا آنچه شیاطین نمی‌توانند کرد، تو می‌کنی (خواجه عبداللّه۱، ۱‏/۳۷‏) ║ ق۸. طایفه‌ای از اصحاب دیوان خواستند که میان ما وحشت اندازند و از هرگونه نقل‌ها می‌کردند و بدان التفات نمی‌رفت (رشیدالدین فضل‌اللّه۱۳، ۲‏/۱۲۸۳‏) ║ ق۱۴. جماعتی دیگر اطوار شاهزاده را به اقبح وجهی تمام در خدمت شاه شجاع بیان می‌نمودند تا در میان پدر و پسر وحشت انداختند (حسن فسایی، ۱‏/۳۱۶‏)
۲. در دل کسی ترس و دلهره پدید آوردن؛ ترساندن.
ق۱۳. بزرگ‌ترین سلاحی برای غلبه و تنکیل دشمن همانا وحشت انداختن در دل دشمن است (اختر، ۲‏/۱۱۴۳‏) ║ ق۱۴. ما هر سال که از ییلاقات برمی‌گردیم، حکومت طهران یا پلیس ابلیس به‌ طوری‌ که هست، وحشتی به‌ خاطر مبارک می‌اندازند (اعتمادالسلطنه۱، ۹۱۶) ║ ۱۳۳۸ش. این رؤیای عجیب ... کافی بود که وحشت به‌ دلِ سانکو و حتّی به‌ دلِ اربابش بیندازد (قاضی۱، ۱‏/۱۶۷‏)
وحشت اندوختن
از امری ترسیدن.
ق۱۲. از خیالت وحشت‌اندوزد دل بی‌کینه‌ام/ عکس را سیلاب داند خانۀ آیینه‌ام (بیدل، ۲‏/۴۱۵‏)
وحشت انگیختن
۱. میان دو یا چند تن دلخوری، اختلاف یا دشمنی پدید آوردن ؛ وحشت افکندن‏۱.
ق۵. شیطان را هیچ کار مهم‌تر از آن نیست که میان برادران وحشت انگیزد (غزالی۱، ۱‏/۴۱۲‏) ║ ق۷. این‌ کس‌ که ذکر می‌گوید، از این دو حالت بیرون نیست: یا حاضر است یا غایب. اگر غایب است، غیبت می‌کند و اگر حاضر است، وحشت می‌انگیزد (شمس تبریزی، ۱‏/۱۷۸‏) ║ ق۸. مُفتّنان میان او و قتلغ‌ترکان وحشت انگیختند (حمدالله مستوفی۲، ۵۳۱) ║ ق۹. مفسدان افساد کردند و بین‌الجانبین مخالفت و وحشت انگیختند و در میان فرزند و مادر غباری پیدا شد (معین‌الدین نطنزی، ۲۴)
۲. نگرانی و ترسِ بسیار پدید آوردن ؛ وحشت افکندن‏۲.
ق۱۲. وحشتی از تپش برانگیزید/ این بساط آتش است برخیزید (بیدل، ۳‏/۲۸۸‏)
وحشت‌ بَر (م، ت، ش) برداشتن
← وحشت گرفتن‏۱.
۱۳۳۷ش. ناگهان وحشت برم‌ داشت، طبیعتِ ضعیفِ بشری کار خودش را کرده‌ بود (پزشکزاد۴، ۲۰۱) ║ ۱۳۴۱ش. سر به‌ هوایی و بی‌خیالی مرد به او فهماند که هنوز او را ندیده‌است و وحشت برش داشت (آموزگار، ۱۱۴) ║ ۱۳۴۷ش. لابُد تو اون رنگایی که دیده، این رنگ توش نبوده که وحشت ورش‌داشته (شهری۴، ۱۵۱) ║ ۱۳۵۷ش. وقتی دیدند آلمانی دارد دنیا را آباد می‌کند، وحشت برشان داشت. یک‌دفعه دشمن‌های خونی یار جون‌جونی از آب درآمدند (شهدادی۱، ۲۲۱) ║ ۱۳۸۰ش. نامه را که خواندم، وحشت برم داشت. یک‌ذره هم نمی‌توانستم حدس بزنم یحیی دربارۀ چه موضوعی می‌خواهد با من صحبت کند (کریم‌زاده، ۳۶۶)
وحشت‌ (م، ت، ش) برداشتن
← وحشت گرفتن‏۱.
۱۳۴۳ش. مهتاب هنوز گریه می‌کرد. وحشتش برداشته‌ بود (فقیری، ۴۲) ║ ۱۳۵۰ش. به روسی بهشان بد و بیراه می‌گفته و رجز می‌خوانده، ... تُرک‌ها وحشتشان برداشته. کاسب‌کارها هم به یک چشم به‌هم زدن دکان‌ها را تخته کرده‌اند (شاملو۳، ۳۵) ║ ۱۳۵۲ش. می‌ترسم و وحشتم برداشته و غصه‌ام شده (الهی، ۱۱۲) ║ ۱۳۶۸ش. فرنگو از دیدن صورتِ بی‌رنگِ او وحشتش برداشت (مدرّسی۱، ۴۴)
وحشت برداشتن
(معمولاً با حرف اضافۀ از) دچار ترس بسیار شدن؛ بسیار ترسیدن.
ق۱۳. این طوایف سیاه که همسایه و مجاور ما هستند، از ما اندیشه و وحشتی برداشته، غالباً مسلح به تفنگ‌های فرنگی هستند (ایران۱، ۲‏/۱۵۴۳‏) ║ محمدخان و پسران دیگرش که در قلعۀ تربت‌ حیدریه بودند، از استماع این خبر وحشت برداشت، در بربستند و در پس دیوار مخالفت نشستند (دنبلی، ۴۲۷) ║ ۱۳۴۱ش. باز وحشت مرا برداشت و او را نگاه کردم (آموزگار، ۶۷)
وحشت به خاطر کسی انداختن

وحشت به دل کسی انداختن
(درمورد کسی) او را دچار ترس و نگرانی شدید کردن؛ ترساندن.
۱۳۳۸ش. این رؤیای عجیب، در چنان ساعت و در چنان مکان خلوت، کافی بود که وحشت به‌ دل سانکو و حتّی به‌ دل اربابش بیندازد (قاضی۱، ۱‏/۱۶۷‏)
وحشت پذیرفتن
← وحشت گرفتن‏۲.
ق۸. همیشه اخیار از صحبتِ اشرار گریزان باشند و جز به مؤانسۀ اخیار راضی نگردند، هم‌چنان‌ که اشرار از دیدارِ اخیار وحشت پذیرند (زنگی بخاری۱، ۱۸۳) ║ ق۱۱. هرکه انس گرفت به خدا، وحشت پذیرفت از مردمان (خالقداد۲، ۱‏/۲۱۹‏) ║ ۱۳۶۸ش. [پیرمردی] دختری خواسته، برایش ... بذله‌ها و لطیفه‌ها گفتی تا باشد که مؤانست گیرد و وحشت نپذیرد (شهری۲، ۶‏/۱۹۸‏)
وحشت خوردن

وحشت دادن
۱. (درمورد امری) از آن بیزار و گریزان کردن.
ق۶. علامت اُنس آن است که انس ندهند، انس با‌ نفس‌ خویشت دهند؛ تا با خلقت وحشت دهند، پس با نفس‌ خویشت دهند (عطّار۲، ۱‏/۱۳۰‏) ║ ق۱۱. یارب ز کهنه دیر جهان وحشتم بده/ وز مور و مار شور و شرش نفرتم بده (واعظ، ۳۵۵)
۲. نگرانی و ترسِ زیاد ایجاد کردن.
ق۱۴. شب را باران شدید و رعد و برق عجیبی بود. خیلی وحشت داد (اعتمادالسلطنه۱، ۲۲۶) ║ پنج ساعت به غروب مانده وارد اردو شدیم، سوزش در مجرای بول دیده شد که خیلی وحشت داد (اعتمادالسلطنه۱، ۲۴۴) ║ پریدگی رخساری که به شما خیلی جلوه می‌دهد، امّا من و پدرم را زیاد وحشت داد (طاهر میرزا۲، ۵۶۱) ║ اکنون چیزی که لازم است، این است که ناظر را متوحّش نماییم و شرعاً وحشتی به او بدهیم و هراسی طبیعی به او القا نماییم و از او تمام اقرار را بگیریم (طاهر میرزا۲، ۵۷۰)
وحشت(م، ش، ...) زدن
دچار نگرانی و ترس بسیار شدن.
۱۳۵۰ش. ناگهان صدای ترکیدن گلوله بود و دومی و سومی که وحشتمان زد و هجوم بردیم به در اتاق و ریختیم توی حیاط (محمود۵، ۹۷)
وحشتِ قلب
نوعی بیماری که در آن تپشِ قلب انسان بیش از حدّ معمول بالا می‌رود و ممکن است در اثرِ ترس یا هیجان به سکته یا مرگ نیز منجر شود.
۱۳۰۹ش. وحشت قلب هم به‌ درجه‌ای شدت داشت که در روز در اطاق نمی‌توانستم بنشینم، اغلب بایست راه بروم (نواب رضوی، ۱‏/۶۸۳‏) ║ من وحشت قلب دارم. اگر دست‌ و پایم بسته شود، وحشت قلب مرا می‌کشد (نواب رضوی، ۱‏/۶۸۴‏) ║ ۱۳۳۷ش. همین بود غیرت نوکری؟... مرا با این وحشت قلب تنها گذاشتی و رفتی؟ (پزشکزاد۵، ۲۷۲) ║ ۱۳۶۸ش. نگاهداشتنِ کبوتر و هم‌نشینی با او باعث فسادِ هوا و مورثِ ترس و وحشتِ قلب می‌شود (شهری۲، ۴‏/۱۰۳‏)
وحشت کردن
۱. (درمورد کسی) بیزار و گریزان کردن از او.
ق۵. اللّه بینی که تو را از خلق خود می وحشت کند. از حاضر نیاسای و غایب نجوی. دان که مراد وی آن است که تو را به خود آرام دهد و اُنس (خواجه‌ عبداللّه۲، ۳۸۶)
۲. (برای انجام دادن کاری) رنج و سختی کشیدن.
ق۱۳. چون می‌دید که من عملی در تصحیح کتب در وقتی کردم و خسته شدم، پس یک ساعت و دو ساعت و سه ساعت و چهار ساعت وحشت آن عمل را می‌کردم و چون چیزی را می‌دید، اسباب عمل آن را مهیّا می‌کرد و آن عمل را می‌کرد (تنکابنی، ۳۹۲)
وحشت کشیدن
(درمورد امری) حسّ ترس و نگرانی شدید داشتن از آن.
ق۱۱. ساده کن از فلس خود را، ورنه از هر موجه‌ای/ همچو ماهی وحشت قلّاب می‌باید کشید (صائب، ۳‏/۱۳۴۶‏) ║ وحشتی کز آشنایان بی‌دِماغان می‌کشند/ روح را زین عالم بیگانه می‌باید کشید (صائب، ۳‏/۱۳۵۱‏) ║ ق۱۲. همچو شبنم زین گلستان بس‌ که وحشت می‌کشم/ آب در آیینه‌ام آرام نتوانست کرد (بیدل، ۲‏/۵۹‏)
وحشت گرفتن
۱. دچار نگرانی و ترسِ بسیار شدن؛ بسیار ترسیدن ؛ وحشت‌ (م، ت، ش) برداشتن؛ وحشت‌ بَر (م، ت، ش) برداشتن؛ وحشت (م، ت، ش) گرفتن.
ق۵. رسم خلق آن است که با خلق انس گیرند و از فِراق خلق وحشت گیرند (مستملی، ۱‏/۴۸‏) ║ ق۶. به‌ درستی که صاحب او هرگاه بیارامد در او وا شادی، بیرون آورد او را دنیا از آن شادی وا چیزی پرهیزنده و ناخوش، یا هرگاه وا انس گرفتن عادت کند، آن‌گاه زایل کند آن را از او وحشت گرفتن (ترجمۀ نهج البلاغه، ۲‏/۳۹۹‏) ║ ق۱۱. [شگال] او را ابن‌آوی گویند به جهت آنکه مأوی می‌کند با فریادکنندگان از جنس خود و فریاد نکند مگر شب، وقتی که تنها بماند و وحشت گیرد (محمدتقی تبریزی، ۲۰) ║ ق۱۳. الله‌یار خان اُزبک مذکور از های‌ و هوی لشکر نصرت‌اثر امیر سید حسن خان خراسانی مذکور وحشت گرفته و رم نموده (رستم الحکما، ۲۲۸) ║ ق۱۴. صبح باز هوا منقلب بود و اندکی باران می‌آمد. مرا وحشت گرفت که یقین امروز خودم و بنه‌ام در راه غرق خواهیم شد (اعتمادالسلطنه۱، ۵۶۰) ║ ۱۳۴۶ش. یک لحظه چنان وحشتی گرفتم که عرق تیرۀ پشتم را خارید (آل‌احمد۱۵، ۷۲)
۲. (در مورد امری) (معمولاً با حرف اضافۀ از) از هم‌نشینی با آن خودداری کردن و گریزان بودن؛ دوری کردن ؛ وحشت پذیرفتن.
ق۵. غلبات عشقِ لیلی او را مست گردانید تا از خلق وحشت گرفت و با وحوش اُنس گرفت (مستملی، ۴‏/۱۴۹۰‏) ║ ق۶. تا از مخلوق نبرّی و از ایشان وحشت نگیری، به انس حق طمع مدار (عطّار۲، ۲‏/۱۰۵‏) ║ ق۷. پیری حکایت کند که دختری خواسته‌ بودم ... و دیده و دل در او بسته، شب‌های دراز نخفتمی و بذله‌ها و لطیفه‌ها گفتمی، باشد که مؤانست پذیرد و وحشت نگیرد (سعدی۲، ۱۵۰) ║ ق۸. بعضی‌ از اِنس کارِ اُنس جایی رسانیده‌اند که ایشان را از خلق چنان وحشت گرفته‌است که وجود خود را هم مزاحم خود دانسته‌اند (نخشبی۲، ۱۱) ║ ق۱۲. خواب اگر وحشت گرفت از دیدۀ من دور نیست/ خانۀ چشمم چو گوهر آب در بنیاد داشت (بیدل، ۱‏/۵۸۸‏) ║ دلم وحشت گرفت از هم‌نشینان/ بیابان در بیابان در بیابان (نجیب کاشانی، ۴۱۹) ║ ق۱۴. سر در اینجا نفرت از سامان گرفت/ درد اینجا وحشت از درمان گرفت (ادیب‌الممالک، ۲‏/۶۷۴‏)
۳. خشمگین شدن.
ق۵. چون کسی را دوستی باشد عزیز، که از وی غایب گردد. به ذکر وی مولع باشد. هرکه با وی چیزی گوید، چنان وحشت گیرد که یا بگریزد یا مر آن کس را جفا گوید (مستملی، ۳‏/۱۳۵۸‏)
وحشت (م، ت، ش) گرفتن
← وحشت گرفتن‏۱.
۱۳۱۲ش. وحشتم گرفت که مبادا عضو قشنگ دیگری نداشته‌ باشد (حجازی۲، ۳۸۳) ║ ۱۳۲۷ش. وقتی توی ایوان مادرم رنگ‌ و‌ روی مهتابی مرا دید، وحشتش گرفت (آل‌احمد۱۰، ۸۹) ║ ۱۳۴۰ش. یک‌مرتبه حکومت‌ها وحشتشان گرفته‌ بود (آل‌احمد۱۳، ۷۰) ║ ۱۳۴۹ش. قیافه‌ای پیدا کرده بود که آدم وحشتش می‌گرفت (میرصادقی۸، ۲۵) ║ ۱۳۶۸ش. چرا از سرنوشت انسان، این حیوان دوپا و خاطی، وحشتتان نمی‌گیرد؟ (مدرّسی۱، ۵۵) ║ ۱۳۸۲ش. بعضی وقت‌ها از این‌همه شور و هیجانِ تو وحشتم می‌گیرد، می‌ترسم یک‌وقت کار دستِ خودت بدی (جعفری، ۱‏/۳۲۵‏)
وحشت یافتن
دچار نگرانی و ترس یا غم و اندوه فراوان شدن؛ ترسیدن.
ق۵. عارف را اُنس جز به مشاهدت حق نباشد و وحشت جز به غیبت حق نباشد. باز چون به حضور خلق وحشت یابد و به غیبت خلق انس، این نشان آن است که سرش نظارۀ حق است (مستملی، ۴‏/۱۴۳۴‏) ║ ق۷. سه گونه مردم‌اند که در غربت وحشت نیابند، و از کرم درحقِّ ایشان تقصیر ننمایند (شرف‌الدین قزوینی، ۱۸) ║ بیارامید نزد آن شور دل من، و بازشد وحشت یافتن من (مقامات حریری، ۱۹۱) ║ ق۱۴. محمدخان از انکار عطاخان و جمعیت میرزامحمد کلانتر و اتفاق قزلباش وحشت یافته، با امرای افغان مشاورت نموده، هیچ‌یک با او موافقت ننمود (حسن فسایی، ۱‏/۵۸۲‏)
ترکیبات دیگر: دار وحشت؛ دالان وحشت، دیار وحشت؛ ژانر وحشت؛ سرای وحشت؛ سینمای وحشت، نمازِ وحشت

معنی وحشت | فرهنگ جامع زبان فارسی