وضعیت: «تأییدشده»
ذهن zehn [جمع: اذهان؛ <عربی>]
(اسم) قوۀ درک و اندیشه و به یاد سپردن در مغز انسان.
ق۴. مردمان عجب داشتندی اینچنین فطنت و ذهن از کودکی (بلعمی۲، ۴/۶۷۷) ║ ق۵. بادرنجبویه ترهای است گرم اندر درجۀ اول لطیف است ... دل را قوی گردانَد و جان را خرّم کند و ذهن را صافی و بلغم را ببَرَد (موفّق هروی، ۵۰) ║ ق۶. فهمی تیزبین و ذهنی دوراندیش که به نور فراست و ضیاء ضمیر سطور اوهام از الواح صدور و اوراق قلوب مطالعه کند (ابوحامد کرمانی، ۷۸) ║ ق۷. شبی که ذهن تو اسرار غیب کشف کند/ سفیر روح نباشد در آن میانه امین (اسفرنگی، ۳۸۴) ║ ق۸. احمد کاتبی حاذق بود. چنانکه تمامت دخلوخرج دیوان بر خاطر داشت تا حدی که گویند دفتری از محاسبات دیوان ضایع شد، او تمامت آن را از ذهن خویش ایراد کرد، بعد از آن دفتر بیافتند همچنان بود که املا کرده بود بی زیاده و نقصان (هندوشاه نخجوانی، ۱۸۶) ║ ق۹. مانده حیران به پیش دانش تو/ ذهن درّاک بوعلی سینا (بدر شیروانی، ۳۰۰) ║ ق۱۰. بوذرجمهر که از جملۀ صبیان آن دبیرستان بود و به حدّت ذهن و صفاء طبع اتصاف داشت آزادسرو را گفت کیفیت این واقعه را بیان کن (خواندمیر۱، ۱/۱۷۱) ║ ق۱۱. بر طبع سلیم و ذهن مستقیم واقفان اسلوب کلام و ناظمان جواهر نظم دُرَرانتظام مخفی و مستور نماند که مؤلف این سواد ... دو امر خیر لازم التزام نموده که مختار هیچیک از صاحبان فن تاریخ نبوده و نیست (محمود افوشتهای، ۱۰) ║ ق۱۲. گویند در بدو حال به خدمت یکی از خوانین که با سخن و ارباب آن التفاتی تمام داشت، قیام مینمود و به جودت طبع و صفای ذهن، شنیدهها را در دل جای میداد (شیرعلی لودی، ۷۲) ║ ق۱۳. حقیقتش این است که من کلام شما را نمیفهمم. بهعلت اینکه بعد از رفتن شما ذهن من بسیار کند شدهاست (آخوندزاده، ۱۲۱) ║ ق۱۴. دانتس یک ذهن و حافظۀ بسیار خوبی داشت و قوّۀ منتقلهاش در نهایت کمال بود. زود منتقل میشد و مطلب را زود فرامیگرفت و هیچ فراموش نمیکرد (طاهر میرزا۲، ۲۱۸) ║ ۱۳۰۹ش. متصل حرف زدن من مثل چرخ خیاطی بدین دلیل است که مدتها معانی این جملات در ذهن و خاطر من بودند، به حدی که ملکۀ من شده است (نواب رضوی، ۲/۹۰۷) ║ ۱۳۴۷ش. ذهن کمال باز آشفته شده بود. حرفهای محمود او را به یاد پدرش و حاج عمو انداخته بود (میرصادقی۴، ۱۱۹) ║ ۱۳۸۲ش. او ذهنی خلاق داشت و از بزرگان شعر نو بود (جعفری، ۲/۸۷۴)
ترکیبات: اختلاط ذهن