فرهنگ جامع زبان فارسیفرهنگستان زبان و ادب فارسی

داه

وضعیت: «در حال تأیید»
داه۱ ‎dâh‎ [جمع: داهان؛ <از ایرانی میانه ‎*dāh‎، از ایرانی باستان ‎*dāhī-‎ (مؤنث)و ‎*dāha-‎ (مذکر) (قس اوستایی ‎dāhī-‎ «نام قبیله‌ای») و صورت‌های یونانی ← جزء دوم اژدها.>]
‌یک‌. (اسم) ۱. خدمتکار زن؛ کنیز، توسعاً دایه.
ق۵. خنک آن میر که در خانۀ این بارخدای / پسر‌ و دختر آن میر بود بنده و داه (فرّخی، ۳۵۲) ║ ق۶. در حریم حرمت‌آگینش چو عرش / دختر فغفور و قیصر داه باد (سنایی۱، ۱۰۷) ║ ق۷. برای زادن نور سعادت / شب آبستن بوَد مانند داهی (عوفی۹، ۶۰۷) ║ ق۱۰. داه و لالای تواَم، مرا مکُش تا تو را از چیزی آگاه گردانم که تعلّق به جان ابومسلم می‌دارد (ابومسلم‌نامه، ۳‏/۲۵‏) ║ ق۱۱. بیت‌المال حقّ بنده‌های خداست. مرا نمی‌رسد که از آنجا داهی بخرم (معصومی، ۳۹) ║ ق۱۲. به خدمت غلامان و داهان همه / چو سوداگران صفاهان همه (سیّدا، ۷۶) ║ ق۱۳. چو خورشید رخشان به گردون مهد / که خورشیدپرور شدش مام و داه (خاوری، ۲‏/۹۷۶‏) ║ ۱۳۲۶ش. گاه آوای طفل خفته به مهد / مام بیدارتر بود از داه (تقی دانش، ۲‏/۷۲‏) ║ ۱۳۳۰ش. گفت ماده که بچۀ بط را / نیست جز ابر و بحر دایه و داه (بهار، ۱‏/۴۶۷‏)
۲. بنده و خدمتکار.
ق۶. ازل بدان کمر آسمان مرصّع کرد / که بود داهِ بساط تو عالم داهی {متن: واهی} - دهانت خرد خواجه‌وش به جایگهی است / که با هدایت تو می‌دهد خط داهی (اخسیکتی، ۳۰۳) ║ با نوبتت فلک به صدا هم‌سخن شده / با نوبتیت گفته که خورشید داه توست (انوری، ۱‏/۵۴‏) ║ آزادگان به‌خدمت او داه گشته‌اند / ازبس‌که از بزرگی آزاده کرده داه (سوزنی۱، ۲۷۶) ║ ق۹. غلام آن حبشی‌مولدم که هندوی گردون / شده‌ است از شرفِ آستانْش داه خراسان (آذری، ۷۳)
‌دو‌. (صفت) ۱. ⇅ داه۱‏‌یک‌. ۱.
ق۶. قرعۀ رای به جز کژ نزند خاطر کژ / بچّه جز داه نیارد ز رحم مادر داه (اخسیکتی، ۲۸۶) ║ ق۱۱. هر کجا صائب شود بی‌پرده آن شیرین‌سخن / لیلی از داه عرب بسیار باشد داه‌تر (صائب، ۵‏/۲۲۲۹‏)
۲. (مجاز) (درمورد دهر و فلک و مانند آن‌ها) پست و فرومایه.
ق۶. قدر مُلکت کِی شناسد چرخِ دون / شُکر جودت کِی گذارد دهر داه (انوری، ۱‏/۴۱۰‏) ║ ق۸. اندر این مدّت که ذات پاک و نفس کاملت / داشت اندک زحمتی از چرخ دون و دهر داه - عالم‌الاسرار آگاه است کز اخلاص جان / بوده‌اند اندر دعایت مرد و زن بیگاه و گاه (سلمان ساوجی، ۱۹۱) ║ از طبیبِ لطف تو یابد شفا / هرکه را رنجی رسد از دهر داه (عماد فقیه۱، ۳۴۴) ║ ق۱۱. من آز را غلام نیَم خواجۀ خودم / پس عجز پیش این فلک داه چون کنم؟ (طالب آملی، ۷۸۲) ║ اگر بر ابر خورَد همچو برق شمشیرت / به سوزنی نخرندت در این زمانۀ داه (قدسی، ۲۱۳)
داهِ عرب
(مجاز) فرد فرومایه و بیچاره.
ق۱۱. هر کجا صائب شود بی‌پرده آن شیرین‌سخن / لیلی از داه عرب بسیار باشد داه‌تر (صائب، ۵‏/۲۲۲۹‏) ║ گویند همه که هست خاتون عرب / خاتون عرب نیست که داه عرب است (طغرا: دهخدا۱، ۷‏/۱۰۴۴۶‏)

معنی داه | فرهنگ جامع زبان فارسی